تبليغاتX
پـــرنـیـان - تعبیر خواب

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

تعبیر خواب

 

 

 

-          : " سلام ! ... "

-          : " سلام ! ... "

رنگ روشن قهوه ای چشمانش و برق شفافی که در آنها بود بیشتر از هر چیز دیگری در خاطرش ماند! شاید برای همیشه!

لاغر بود، به قول خودش نحیف، کمی ساکت، بیشتر صبور، در خودش بود انگار – همه زمانها – شاید این همان تعبیر عجیب بودنش بود! خال قهوه ای روی دست راستش گاهی حواسش را پرت میکرد – ... با یک علامت ! –

چهره سفید و موهای خرمایی اش آشنا میزد، - خیلی ها میگن قیافه من براشون آشناست ... – غریبگی نمیکرد مگر در لحظه هایی که سکوت سایبان روز آفتابی شان میشد، سخت بود برایش، نمیخواست که سکوت را بشکند اما حسی در او میگفت سکوت مال امروز نیست!

چیزی شبیه اعتراض داشت در خودش، چیزی شبیه تسلیم، چیزی میان ماندن و رفتن، دوست میداشت اما تعلق نمیگرفت، رها بود! جلوتر میرفت – شاید فرار میکرد – قدمهای تند بر میداشت و نگاهش در جستجوی همه مضامین جامانده زندگی گوشه و کنار مسیر گیر میکرد، ساده بود، صمیمی وقتی که خودش بود، صبورانه گوش میداد و دوستانه پاسخ و جنس کلمات را خوب میشناخت.

n

نفهمید از کجا دیگر خودش نبود، گمش کرد، رفت پشت چهره های ناآشنا و گم شد! پشت مفاهیم سخت و سخت شد، دور، ارتفاع پیدا کرد و رفت، تنها نخ نازک نگاهش بود که دوباره صمیمیت را به میان میکشید، نگاهی که کوتاه بود و فراری!

و سکوت ...

-          : " خدانگهدار ... "

-          : " به خدا می سپارمت ... "

در انتهای آن روز روشن، همه چیزی که برایشان باقی مانده بود همین بود؛ سکوت !

و سکوت هر کدام شبیه خودش بود، از جنس خودش.

 

+ نوشته شده در  87/04/07ساعت 11  توسط مرجان  |