تبليغاتX
پـــرنـیـان - همزیستی

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

همزیستی

مدت کوتاهیه که دارم سعی میکنم داشته هامو دوست داشته باشم، داشته های دوست داشتنی ای که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم. مثل چی؟ همین قاب عکس روی میز ، این تنگ ماهی، کتابای نخوندم، همین خونه، همین آدما، ... اصلاً یادم نیست چرا و کی دیگه از داشتنشون سیر شده بودم؟ چرا و کی دیگه دوستشون نداشتم ؟ و حالا از خودم می پرسم اگه اونها رو کنار زدم، توی این مدت پس چیو دوست داشتم؟! چی شدن؟ کجا رفتن؟ ...

و درباره داشته های دوست نداشتنیم!! تازه گی ها چقدر واضح میتونم اونها رو ببینم! میگم واضح چون خیلی وقتها سر خودم کلاه گذاشتم و هی از خودم تعریف کردم! هی پیش خودم پز دادم که بابا خیلی کارت درسته!! خیلی از خیلی های دیگه سرتری! و از این جور شیره ها که بیشتر مواقع برای فرارکردن از ضعفهام، سر خودم مالیدم! اونقدر که کم کم همه شونو باور کردم! اما حالا وقتی کمی بی تعصب تر به دنیام نگاه میکنم می بینم نخیررررررررر! هیچم از این خبرا نیست!! تو هم یکی هستی مثل بقیه! گاهی بالاتر، گاهی پایین تر . خب این ایرادیه که به آدمای ایده آلیست فکر کنی مثل من وارده! حتی دیگه نمیتونم با اطمینان بگم ایده آلیستی! اما هیچ کدوم از اون چیزهایی که به دنبالشون بودم رو فراموش نکردم. تنها فرقش اینه که کم کم داره یه فضای بیطرفانه بین خودم و خودم ایجاد میشه که میتونم اونجا با خیال راحت به خودم نگاه کنم و درباره خودم قضاوت کنم! یه جورایی خوشحالم و یه جورایی میترسم از اون چیزهایی که ممکنه این وسط ببینم!! البته اینطوری بهتره، بالاخره که چی؟ اول و آخر یه زمانی همه چی روشن میشه دیگه، هان؟ چه بهتر که زودتر این اتفاق بیافته!

 

پ.ن: بچه که بودم هر سال که میرفتیم شمال، یکی از بهترین سرگرمی هام پیدا کردن حلزون لابه لای درختا بود! اون زمان هیچ چیزی بیشتر از اینکه حلزون زنده پیدا کنم خوشحالم نمیکرد، خصوصاً وقتی بی حرکت نگه شون میداشتم و اونها کم کم سرشونو از توی صدفشون بیرون می آوردن ... ویییییی ... همین الانم وقتی یاد چشمای ریز سیاهشون رو نوک اون شاخکای سفید می افتم همه تنم مور مور میشه ...! وقتی شیطنتم گل میکرد و با انگشت زدن به چشاشون اونا زودی میرفتن توی لاکشون ... یادش بخیر!

اینو واسه خاطر این گفتم که امروز داشتم فکر میکردم دنیای وبلاگ هم یه جورایی شده مثل دنیای حلزونا! آدم از اینکه وبلاگی پیدا میشه که زنده ست و صاحبخونه ش در مقابل کارهای تو عکس العمل نشون میده، خیلی ذوق زده میشه!! اینو از سوال پست قبلی فهمیدم!! هر چند که برای بعضی ها شاید یه جورایی نخواسته انگشت تو چشمشون کردن شد! اما اینبار نه به قصد شیطنت فقط کمی کنجکاوی! باز هم همینجا از دوستای عزیزی که سوالمو بی جواب نذاشتن تشکر میکنم.

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 14  توسط مرجان  |