آدمها ...
هیسسسسسسس .... !
خوب گوش کن!!... صدای گنجیشکا رو میشنوی؟!... چشماتو ببند!... حالا چی؟!...
سر صبحه ... شایدم دم دمای ظهر ... فرقی نداره،تو بگو عصر ...
سر صبحی نور آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درخت میشینه رو صورتت ... هِیــــــــ ... یه نفس عمیق میکشی ... چه حالی داره ... گوش کن ... دارن روی اون درخت پیر چنار سر چی داد و قال میکنن؟! ...
دم ظهر همینطور که نشستی توی حیاط صدای جیک جیکشون رخوت و سکوت خونه رو میشکنه ... گرمشونه نه؟ تو هم اینو خوب فهمیدی ...
چیزی به غروب آفتاب نمونده، بعده یه روز داغ، حالا خودشونو بین برگای خنک چنار تاب میدن ... شرط میبندم دارن واسه هم از ماجرای امروزشون حرف میزنن! ... اِه نگاه کن ...! اون دوتا بدجور باهم کل انداختن ...!
پ.ن: گنجشک ها خوشبختن!
آفتاب غروب کرده. کنار هم روی شاخه چنار پیر نشستن، چشم دوختن به سینه آسمون شب ... برق چشمک ستاره ها کم کم چشماشونو خواب میکنه ... کی میدونه گنجیشکا چی تو خواب می بینن؟! ...
