بریدم ...
پنجشنبه صبح ساعت هشت و نیم از خونه بیرون زدم، یک روز تعطیلی و کلی کارهای اداری عقب مونده، بعد از انجام کارهای بانکی یه سری به تامین اجتماعی زدم تا دفترچه ام رو عوض کنم، موقع برگشت آفتاب داغ تابستونی حسابی بالا اومده بود و نور شدیدش چشمامو میزد، با اینکه از سیاهی عینک آفتابی میاد اما مجبور شدم ازش استفاده کنم، همینطور که طول پیاده رو رو بالا می رفتم صدا بچه گربه ای که انگار گمشده باشه نظرمو جلب کرد، کنار دیوار ساختمان نیم ساخته ای جثه نحیف و کوچیک سفیدشو با لکه های زرد و طوسی دیدم، نمیدونم چرا ناخودآگاه خم شدم و از روی زمین برش داشتم و روی بسته ای که توی دستم بود گذاشتمشو با سرعت به راهم ادامه دادم، حس بچه ای رو داشتم که یه گنج پیدا کرده و اونو ماله خودش میدونه و بغیر از بردنش به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنه! (البته اینو الان یه باره فهمیدم!!) هر چند که همیشه از اون دسته شهروندان مثبتی هستم که از خط عابر پیاده و پل هوایی استفاده میکنن و صبر میکنن تا چراغ سبز بشه و ... خلاصه حوصله همراهاشونو سر می برن اما اون روز از صبح بخاطر خشم و عصبانیتم سه بار نزدیک بود برم زیر ماشین! از صبح هر بار که اتفاقات روز گذشته رو مرور میکردم بیشتر و بیشتر از درون عاصی میشدم ... به همین خاطر وقتی که پسر بچه کنار دستیم با دیدن بچه گربه به دوستش گفت : " هِی سعید ... بچه گربه تو برد ... بچه گربه تو برداشت..." اصلا به روی خودم نیاوردم و با قدمای تند از جلوشون رد شدم! اولین باری بود که از زدن عینک آفتابی خوشحال بودم، چون اینطور دیگه نگاه کردن به قیافه های عابرین پیاده روبرو که هرکدوم با دیدن این صحنه یه تیکه میگفتن و رد میشدن سخت نبود! حس مسخره ای داشتم، انگار منو و اون بچه گربه یکی بودیم! انگار با نجات دادنش از اون خرابه یه جورایی خودمو نجات داده بودم ... اصلاً به این فکر نکرده بودم که اون روز ساعت ده با یکی از دوستام قرار گذاشتم! حالا با یه بچه گربه توی بغل باید چطور به چندجای دیگه ای که کار داشتیم می رفتم؟! قیافه دوستم از دیدن اون صحنه بعد از تعجب به شادمانی بچه گانه ای بدل شد، بعد از حال و احوال، ماجرا رو براش تعریف کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید یه جعبه برای بچه گربه پیدا کنیم تا بتونم ببرمش خونه! بعد از سوال از چند سوپرمارکت که بی جواب موند یه باره دوستم گفتم بذار یه جعبه شیرینی برات بگیرم! و بعد رفت توی قنادی و با یه جعبه بیرون اومد، خندید و گفتم انگار شیرینی فروشه تو رو از پشت شیشه دید چون هیچ سوالی نکرد و این جعبه خالی رو بهم داد!! عکس العمل آدمها برام جالب بود، گذشته از اونهایی که مسخره میکردن، آدمهایی هم بودن که با لبخند و احساس عطوفت خاصی به این صحنه نگاه میکردن، زنی گفت من سه تاشونو دارم! یکی از یکی قشنگ تر! پسر بچه فال فروشی چند بار دورم چرخید و با چشمای کنجکاوش به بچه گربه نگاه کرد و رفت ... جالب اینجا بود که تا زمانیکه بچه گربه رو نوازش میکردم ساکت و آروم بود اما به محض اینکه گذاشتمش توی جعبه شروع کرد به جیغ زدن و بی قراری! نه نمیشد! ... نمیشد با اون همه سروصدایی که می کرد به بقیه کارهامون میرسیدیم ...! نمیتونستم دوستم رو هم ترک کنم و به خونه برگردم! ناچار به ساختمون شهرداری که رسیدیم از توی جعبه درش آوردم و گذاشتمش توی چمن های محوطه شهرداری. توی دلم از کاری که کردم احساس عذاب وجدان داشتم! نگران این بودم که اونجا یا گربه ها و کلاغا بگیرنش یا از گرسنگی ...! یه باره یاد حرف مامان افتادم که میگفت : " نباید بچه گربه ها رو برداری، هر چی هم که باشن بازم توی محیط خودشونن و یه طوری از پس خودشون بر می یان، ما نمیتونیم اینطوری کمکی بهشون بکنیم، گناه دارن ..." اما حالا من شرایط و وضعیت اونو تغییر داده بودم بدون اینکه کمکی بهش کرده باشم! چرا؟ فقط از سر دلسوزی و حس حمایت احمقانه یه لحظه اییکه که با شنیدن ناله های صبحش یه باره توی وجودم جون گرفته بود!
پ.ن: یه لحظه خودمو میذارم جای اون بچه گربه و تو می یای از گوشه دیوار برم می داری ...
بعد نوشت: اصلا قصدم از نوشتن این مطلب اینی نبود که شد!! تهش میخواستم بگم یه موضوع ساده چقدر میتونه بین آدما پیوند و رابطه برقرار کنه! حالا هر کسی بسته به نوع شخصیت و تربیتش و اینکه آدمها در کنار همدیگه و با تعامل با همدیگه احساس وجود و معنا پیدا میکنن! اما نمیدونم چرا تهش اینطور تموم شد! هنوز از اتفاقات این دو روزه ...
