تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

زن

خیلی جالبه که آدم فکر کنه که فاقد یه سری توانایی های لازمه ست ولی بعد که خوب دقت میکنه میبینه این توانایی ها همیشه همراهش بودن، و این تنها خودش بوده که نسبت بهشون توجهی نداشته!

همیشه وقتی به زن ایده آل خودم فکر میکردم، تصویری روشن و گرم از زنی زیبا و مهربان با لبخندی حاکی از پذیرش و اعتمادبخش توی ذهنم نقش می بست. زنی که در درونش آرامش عجیبی موج میزد و قدرت پرورنده گی بالایی در وجودش جریان داشت... و البته این تصویر فاصله زیادی با اون چیزی که من در خودم احساس میکردم، داشت! من، دختری پرجنب و جوش، پر سروصدا، مدام در حال اثبات کردن توانایی هاش، کمی خشن و مردونه و ... و همیشه فکر میکردم یعنی من همینم؟ پس اون ظرافت و رمز و رازهای یک زن در من نیست؟! یعنی همیشه باید نقش یک مرد رو بازی کنم؟ و با این فکر بار وظایف شاقی رو روی دوش خودم احساس میکردم و کم کم داشتم قانع میشدم که اصولاً شبیه یک مرد تربیت شدم و همیشه هم به همین شکل باقی می مونم! که صد البته این چیزی متضاد با خواست درونی من بود! و ایجاد تعادل درونی برام خیلی سخت می شد!

اما بعد همه چیز عوض شد! چطوری؟ به این ترتیب که با خوندن مطلبی توی همون کتاب خوب، با جنبه های طبیعی وجود یک زن آشنا شدم و وقتی که به درون خودم توجه کردم، دیدم من هم تا حد خیلی زیادی و تقریبا به شکل خیلی خوبی این بخشها رو در درونم دارم و حفظ کردم!! و این مسئله آرامش خاصی رو در من ایجاد کرد و باعث شد نگاه تازه ای به زندگی و نقش خودم در اون پیدا کنم.

معرفی خلاصه ای از جنبه های یک زن رو در ادامه آوردم، پیشنهاد میکنم شما هم بخونینش.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 10  توسط مرجان  | 

10 دروغ بزرگ آزادسازی (فمنیست) – بخش دوم

 بخش دوم این مطلب رو به سفارش نغمه عزیزم مختصر و مفید میگم؛

 دروغ شماره شش: تو تا ابد جوان و جذابی، چرا با یه بارداری همه چیزو بهم میریزی؟

تا وقتی که میشه روی سرگرمی های شخصی و بدست آوردن اهداف حرفه ای متمرکز شد، چرا باید باردار بشی؟! با این طرز فکر، زنان معاصر دیگر به راحتی زیر بار مسئله ای بنام ازدواج و بچه دار شدن نمی روند. اما در نهایت یک روز صبح که از خواب بیدار میشوند و به آینه نگاه میکنند، می بینند که آنها هم انسانی هستند مانند دیگران و دارند پا به سن میگذارند!! ترس از ازدواج و بارداری در سن بالا ...

دروغ شماره هفت: مونث بودن = ضعیف بودن!

نباید از خودت ملایمت، ظرافت و مهربانی نشون بدی، اینها بیانگر جنس ضعیف تو هستند! مسخره است! در حالیکه همین رفتارهای ظریف هستند که موجب جلب حمایت و سرسپردگی مردان نسبت به زنان میشود، این قدرت جنس زن است، فوق العاده و مسحور کننده!

دروغ شماره هشت: برای اثبات وجود خودت باید کاری بکنی تا به چشم بیای!

چرا مثل زنهای سنتی همه چیزو قبول میکنی و ساکت می مونی؟! خودتو نشون بده، قدرتتو بیان کن ...درسته نباید منفعلانه هر حرفی رو پذیرفت و ساکت موند، اما در جایگاهی که صحبت عشق و سرسپردگی است، ابراز وجود و پرخاشگری و نمایش قدرت چگونه می تواند به جای گوش سپردن، حاضر بودن و با قلب و ذهنی باز دیگری را پذیرفتن، نتیجه بدهد؟!

دروغ شماره نه: تو باید اسطوره خودکفایی باشی! چه نیازی به مرد داری؟!

این شعار معروف فمنیست است: " زن همان قدر به مرد نیاز دارد که ماهی به دوچرخه! "این خودکفایی حتی شامل مسائل جنسی هم میشود؛ اسطوره هیپولیتا را به خاطر بیاورید! اجتماعی متشکل از زنان که بطور کلی بدون حضور مردان زندگی میکردند! سالی یکبار به جزایر همجوار می رفتند و پس از آمیزش با دلخواه ترین و قوی ترین مردان، تنها به جزیره خود باز میگشتند. کودکان دختر را در قبیله نگه میداشتند و پسران را به جزایر همجوار پس میدادند! کم کم این تلقی در بین زنان شکل میگیرد که مردان به هیچ دردی نمیخورند جز " تولید مثل " !!

دروغ شماره ده: زنان از زنانه شدن مردان لذت می برند!

دقت کردین که مردهای امروزی چقدر رفتار زنانه از خود بروز میدهند؟! چرا؟ هر چند که بعد از گذشت مدت کمی همین زنان، آنها را خار و خفیف می نامند "مردهای بی بو و خاصیت!" و ناخودآگاه از درون به مردانی قوی و برتر (شاید همان مردان سنتی قدیم) تمایل پیدا میکنند. چرا که ذات زن پذیرنده و متکی ست و ذات مرد حامی و کنترل کننده، اما از نظر زنان امروزی قبول این واقعیت ترسناک است، چرا که آنها در این جهان کارهای زیادی برای انجام دادن دارند!!

 با اقتباس از کتاب" زن بودن " – اثر تونی گرنت

+ نوشته شده در  88/02/15ساعت 21  توسط مرجان  | 

10 دروغ بزرگ آزادسازی (فمنیست) – بخش اول

از وقتی که یادم می یاد با اینکه توی محیط اجتماعی و در برخورد با بقیه آدمها نسبتا موفق بودم اما انگار همیشه یه جای کار می لنگید! و البته هنوز هم میلنگه!! روی صحبت من بیشتر با همجنس های خودمه، شاید به این خاطر که درونیات همو بهتر درک میکنیم، و اونها هم ممکنه بارها و بارها احساسات مشابه منو تجربه کرده باشن. شاید بهم بخندید؛ اما واقعیت اینه که گاهی وقتها که خودمو توی خونه با آشپزی سرگرم کردم اصلا متوجه گذشت زمان نشدم و در عوض نوعی آرامش و رضایت خاطر خاص رو تجربه کردم!

چند وقت پیش کتابی رو خوندم که تا حد زیادی جواب این سوال منو میداد : " که چرا هر چقدر بیشتر تلاش میکنم کمتر بدست می یارم؟ و همیشه انگار چیزی گم کردم ؟" در ادامه بخشهایی از این کتاب رو که در اون به تبلیغات دروغین تفکر معاصر فمنیست و آزاد سازی و برابری جنسی میان زن و مرد اشاره کرده، آوردم و دوست دارم نظر شما رو هم بدونم و البته این رو هم یادآوری میکنم که این تفکر بطور غیرمستقیم در ذهن زنان معاصر جا خوش کرده و به سادگی نمیشه اونها رو تشخیص داد!

 دروغ بزرگ شماره یک: زن معاصر می تواند صاحب همه چیز شود!

زن امروز دارای منبع بی حد و اندازه ای از انرژی جسمی و روحی ست که به وسیله اون میتونه اهداف بزرگی رو در جامعه و حرفه اش بدست بیاره، بنابراین چرا باید این همه استعداد و نیرو رو برای نگهداری و حمایت از خانواده و شوهر و بچه هاش به هدر بده؟! در جایگاهی که یک زن میتونه از پس هر اونچه مردها انجام میدن بر بیاد، حتی بیشتر! (چون مردها که نمیتونن بچه دار بشن!!) وظیفه مضاعف اُبرانسانی رو بر عهده داره! اما واقعیت اینه که زنها دارای توان بی حد و اندازه نیستند! بلکه نیرو و انرژی جسمی و روحی آنها هم حد و اندازه ای داره! ولی با قدم گذاشتن در این مسیر تنها خودشون رو فرسوده و ناتوان میکنند، چون فکر میکنن میتونن همه دنیا رو از آن خودشون بکنن. هر چند شاید بخشی از اون رو به دست بیارن اما در مقابل بهایی رو که می پردازن احساس از دست دادن روحشونه!

دروغ بزرگ شماره دو: زن و مرد اساساً مانند هم هستند!

زن ها هم شبیه مردها هستند و هیچ تفاوتی با آنها ندارند، این درحالیه که زن و مرد نه تنها از نظر فیزیولوژیکی و کالبدشناسی با هم متفاوتن بلکه از نظر روانشناسی هم کاملا تفاوت دارن! زن ها در مقایسه با مردها، اصولا پر رمز و رازتر و پیچیده تر هستند، تابع احساسات و پایبند به قانون حفظ روابط و گسترش عشق هستند، در حالیکه مردها تابع قانون و مقررات تعیین شده بین خود هستند و پایبند اصول اخلاقی. پس می بینیم که نه تنها هیچ شباهتی بین زن و مرد نیست بلکه آنها کاملا مستقل از هم هستند و هر کدام جوهر خاص خودشون رو دارند.

دروغ شماره سه: یک زن هر چقدر در جامعه موفق تر باشد، در نزد مردان جذاب تر است!

هر چقدر یک زن در کار و تحصیل پیشرفت کند، مردان بیشتری در آتش بدست آوردن او میسوزند! اما واقعیت این است که مردان برای زنانی که موفق هستند احترام قائل میشوند همانطوری که برای مردان موفق احترام قائلند. این میان فقط زنها خودشان را در رقابتی سخت با مردها برای بدست آوردن موقعیتهای بهتر قرار میدهند، هر چند این امر می تواند در تجارت و کسب و کار موثر باشد اما در روابط شخصی بین زن و مرد چه اثری دارد؟! در روابط خصوصی بین زن و مرد، انگیزه ها و نیازها بسیار تفاوت میکند، در عشق، زن نه تنها بخاطر موفقیتش، بلکه بخاطر خصیصه های استثنایی زنانه اش مورد علاقه و ستایش قرار میگیرد. ارزشهایی مثل عشق و پیوستگی، الهام بخشی و معنویت. داشتن مدرک بالای تحصیلی ضمانتی برای داشتن روابط بهتر با مردان نیست بلکه برعکس گاهی مانع برقراری ارتباط خوب میشود و به نوعی دست و پاگیر است.

دروغ شماره چهار: زن دارای توان و استعداد فوق العاده ایست که تحقق نیافته است!

در رابطه با استعدادهای نهفته ما، یک عقیده غلط وجود دارد و آن اینست که : " زن دارای توان فوق العاده ایست که تنها باید تحقق پیدا کند! " در اینجا یک بخش مهم در نظر گرفته نشده است و آن اینست که تنها عده کمی از ما اشتیاق و انگیزه تحقق بخشیدن به قسمتی از این نیروی فوق العاده را داریم چه برسد به تمام آن! زن یک موجود استثنایی و خارق العاده نیست، بلکه ممکن است او نیز مانند مرد صرفا یک انسان عادی باشد! اگر در رفتار و عملکرد زنها دقت کنیم می بینیم که به نوعی دچار "خودبزرگ بینی" شده اند! و از این مسئله رنج می برند. چرا که باعث شده از واقعیت شخصی خودشون درک درستی نداشته باشن! به همین خاطر هست که مقدار زیادی از انرژی جسمی و روحی خودشون رو در دنیای کار صرف میکنن و از اونجایی که موفقیت و رشد حرفه ای مناسبی رو بدست نمی یارن دچار افسردگی و یاس در زندگی میشن. اما این حقیقت ساده وجود دارد که اکثر زنان مانند اکثر مردان اشخاصی عادی هستند، به نوعی فقط چرخ دنده ای دیگر در چرخه نیروی کار!

دروغ بزرگ شماره پنج: یک زن قادر است مانند یک مرد از روابط جنسی لذت ببرد!

شعار آزادی جنسی به زن میگفت که تو هم می توانی پا به پای مرد از داشتن هر نوع آمیزش جنسی در هر سطحی لذت ببری اما حقیقت این است که اکثر زنها نمی توانند همخوابگی صِرف را به همان سادگی که مردان قبول میکنند بپذیرند و آن را از عشق جدا کنند! بلکه تن دادن به این امر باعث احساس غمزدگی و ناخوشنودی در آنها می شود، و نباید این واقعیت را نادیده گرفت که هر چند ما روشهای جلوگیری بسیاری رو میشناسیم ، اما با هر بار آمیزش جنسی، زن ممکن است خود را با زندگی ای جدید مواجه کند واحتمال دربرداشتن حیاتی نو در خودش را بدهد! پس می بینیم که مسئله به این سادگی هم نیست! دروغ همانندی جنسی تنها زنان را به بی بندوباری جنسی سوق داده و هر روز بیشتر باعث جدایی اونها از روح و جسمشان شده است.

ادامه دارد ...


دوستان عزیزم : پاسخ کامنتهای قبلی رو نوشتم. ممنون از توجهتون. شاد و پیروز باشین

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت 7  توسط مرجان  | 

اسطوره هیپولیتا

 

ماری رِنالت، در کتاب " نهنگ نری از دریا " داستان آمازون را بازگو میکند. تِسوس پادشاه آتن، به طور اتفاقی به جزیره آمازون می رود و از آنچه می بیند مبهوت می شود:

 

تِسوس در بحر تفکر فرو می رود: " اگر اینها زن هستند، پس مردان چگونه اند؟ " زنانی را که می بیند به هیچ وجه شباهتی به زنان آتنی مطیع و لطیفی که  میشناسد ندارند. آنها زنانی جنگجو هستند؛ خوش اندام و ورزیده، کشیده و محکم که در فضایی باز – در دریا – شنا می کنند. سوار بر اسب های بی زین میشوند و برای نبرد مسلح هستند. بدن هایشان زیر انوار خورشید، طلایی رنگ شده و گیسوان بلوندشان به صورت موی بافتۀ ضخیمی تا کمر می رسد.

هیپولیتا، ملکۀ آمازون، بی درنگ در تسوس احساس خاصی برمی انگیزد. تسوس پیش از این هرگز چهره ای را با چنان تکبر و زیبایِ بدون عیب و نقص ندیده است. او را همچون " رب النوع ماه، جان ستان ولی معصوم ، آرام ولی درنده خو مانند شیر " توصیف می کند. بی درنگ خواستار او می شود، ولی دیری نمیپاید که پی می برد در قبیلۀ او هیچ مردی وجود ندارد که به جای او بجنگد. در واقع او جنگجویی را ملاقات کرده است که می بایست با وی نبرد کند؛ اون همان هیپولیتا است.

دغدغه بعدی تسوس این است که چگونه با او وارد جنگ شود، زیرا در هیپولیتا جنگجویی به توانمندی خود می یابد. حس میکند هیپولیتا تا سر حد مرگ خواهد جنگید، با این وجود می خواهد او را زنده به چنگ آورد. در پشت آن مرد، زنی را می بیند و می خواهد او را از آن خود سازد.

تسوس در حالی که از شدت عشق و شهوت تحلیل رفته است، احساس میکند به راستی سرنوشت و زندگی اش با سرنوشت و زندگی ملکه آمازون گره خورده است. محتاطانه با یکدیگر مواجه می شوند و گرچه زبانشان متفاوت است، اما می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. تسوس اظهار می کند برای صلح آمده است، ولی هیپولیتا خشمگین می شود، زیرا می داند که تسوس شاهد رقص باستانی – آیین سِری – که دیدن آن برای مردان ممنوع می باشد، بوده است. مجازات چنین تجاوزی مرگ است؛ از این رو هیپولیتا و ماه دوشیزگان آرتمیس، تسوس و مردانش را به مبارزه می طلبند تا به نبرد برخیزند.

با این وجود تسوس می گوید: " این من بودم که آن مراسم را دیدم ... پادشاه دوشیزگان ... تو را به پیکاری تن به تن فرا می خوانم ... هیپولیتا با من روبرو شو . یک پادشاه دست رد به سینه یک پادشاه نمیزند. "

حس غرور و شرافت هیپولیتا برانگیخته میشود و نبرد تن به تن را می پذیرد. تنها تقاضای او این است که چنانچه در این پیکار کشته شود، تسوس از تصرف خاک مقدس محل برگزاری مراسم عبادی چشم پوشی کند و دوشیزگان آمازون را راحت بگذارد. تسوس با میل و رغبت می پذیرد و خود نیز تقاضا میکند در صورت کشته شدنش، هیپولیتا او را روی همان کوهی که بر بالای آن ایستاده اند دفن کند.

هر دو به این شرایط رضایت می دهند؛ ولی تسوس شرط دیگری را نیز اضافه میکند: " اگر من پیروز شدم و تو زنده ماندی، باید مرا به عنوان پادشاه بپذیری و از من اطاعت کنی. " هیپولیتا در اینجا کاملا به معنای حرف او پی نمی برد، زیرا فقط پاسخ می دهد: " من تا پای مرگ خواهم جنگید. " پادشاه که می دانست هیپولیتا را نخواهد کشت در پاسخ می گوید: " مرگ و زندگی در دست خدایان است. بنابراین آیا با این شرط موافقی؟ "

هیپولیتا بر خلاف خواست زنان جنگجوی قبیله اش، با آن موافقت میکند. ابتدا نیزه و سپس شمشیرهایی را به عنوان جنگ افزار انتخاب میکند و وارد نبرد بی امان و مهلک می شود،نبردی چنان شدید و سریع که آن پادشاه بزرگ با خود می اندیشد: " چقدر خوشحالم که مجبور نیستم همه روزه به چنین نبردی تن در دهم. " سرانجام با بی پروایی به سوی هیپولیتا یورش می برد و او را نقش بر زمین میکند. مدتی مدید وی را بی حرکت نگه می دارد و سعی میکند او را آرام کند. سپس می گوید: " هیپولیتا جنگ پایان یافت. تو کشته نشدی. آیا عهدی را که بسته ای به جای می آوری؟ "

هیپولیتا چنانکه گویی در خواب است، پاسخ می دهد: " به جای می آورم. "

سپس پادشاه بزرگ آتن در حالی که احساس میکند سرنوشت آنها تا ابد به هم پیوند خورده است، او را در آغوش می گیرد و از میدان نبرد دور میکند.

 

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 19  توسط مرجان  |