تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

ادامه دارد ...

 

 

 

برای بودن با شما همیشه بهانه دارم!!

 

تکه ای از بهشت جایی دنج در این جهان برای با هم بودن!

 

منتظر دیدار شما در تکه ای از بهشت هستم.

 

دوستان عزیزم این وبلاگ دیگه به روز نمیشه. خوشحال میشم شما رو در تکه ای از بهشت ملاقات کنم. لینک آن در بالا قرار دارد.

+ نوشته شده در  88/06/12ساعت 9  توسط مرجان  | 

خداحافظی

 

  

 

 خدای من

بر من ببخش که این همه وقت خودم را گول زدم.

 

  

 

 

پ.ن:با تشکر از حضور گرانقدر شما دوست عزیز. برای همه شما آرزوی موفقیت دارم. در پناه خدا باشید.

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت 23  توسط مرجان  | 

بهت ثابت کردم

 

گفتی نگاه کن، نگاه کردم.

گفتی صداش کن، صداش کردم.

فهمیدم!!

فهمیدم ؛ همه دار و ندارم، ... همه سرمایه ام توی این هستی فقط توئی!

توئی که دوستم داری و اجازه میدی دوستت داشته باشم ...

دیدی بهت ثابت کردم!

 

بعد نوشت:

... : گاهی حرف گزاف میزنی تو!...  تو و عشق؟!!...  کجا بودی تا حالا؟!! ...

 

ای یوسف خوش نام ما، خوش میروی بر بام ما

ای درشکسته جام ما، ای بر دریده دام ما

ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما

جوشی بنه بر شور ما، تا مِی شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما

آتش زدی بر عود ما، نظاره کن بر دود ما

ای یار ما، عیّار ما، دام دلِ خمّار ما

پا وا مکش از کار ما، بـستان گرو دستار ما 

در گل بمانده پای دل، جان میدهم چه جای دل

وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای دل ...

 

عشق حقیقتی ازلی ست و کلمات در بیان حقایق، می سوزند و معنی خود را می بازند. این " تو " که اینهمه در قید یافتن معنایش هستی، هم منم، هم تو، و ما هر دو، اوئیم!! که عشق یعنی او.

 

+ نوشته شده در  88/04/20ساعت 23  توسط مرجان  | 

نقاشی

 

 

اثر : Lawrence Alma-Tadema

+ نوشته شده در  88/04/18ساعت 0  توسط مرجان  | 

ولادت نور

 

 

امام علی (ع) فرمودند: خدا از مردم نادان عهد نگرفت که بیاموزند، تا آن که از دانایان عهد گرفت که آموزش دهند.

امام علی (ع) فرمودند: خدا را بندگانی است که برای سود رساندن به دیگران، نعمت های خاصی به آنان بخشیده، تا آنگاه که دست بخشنده دارند نعمت ها را در دستشان باقی می گذارد، و هر گاه از بخشش دریغ کنند، نعمت ها را از دستشان گرفته و به دست دیگران خواهد داد.

 نهج البلاغه

میلاد امام نور و رحمت بر شما مبارک باد.

+ نوشته شده در  88/04/14ساعت 23  توسط مرجان  | 

همزیستی

مدت کوتاهیه که دارم سعی میکنم داشته هامو دوست داشته باشم، داشته های دوست داشتنی ای که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم. مثل چی؟ همین قاب عکس روی میز ، این تنگ ماهی، کتابای نخوندم، همین خونه، همین آدما، ... اصلاً یادم نیست چرا و کی دیگه از داشتنشون سیر شده بودم؟ چرا و کی دیگه دوستشون نداشتم ؟ و حالا از خودم می پرسم اگه اونها رو کنار زدم، توی این مدت پس چیو دوست داشتم؟! چی شدن؟ کجا رفتن؟ ...

و درباره داشته های دوست نداشتنیم!! تازه گی ها چقدر واضح میتونم اونها رو ببینم! میگم واضح چون خیلی وقتها سر خودم کلاه گذاشتم و هی از خودم تعریف کردم! هی پیش خودم پز دادم که بابا خیلی کارت درسته!! خیلی از خیلی های دیگه سرتری! و از این جور شیره ها که بیشتر مواقع برای فرارکردن از ضعفهام، سر خودم مالیدم! اونقدر که کم کم همه شونو باور کردم! اما حالا وقتی کمی بی تعصب تر به دنیام نگاه میکنم می بینم نخیررررررررر! هیچم از این خبرا نیست!! تو هم یکی هستی مثل بقیه! گاهی بالاتر، گاهی پایین تر . خب این ایرادیه که به آدمای ایده آلیست فکر کنی مثل من وارده! حتی دیگه نمیتونم با اطمینان بگم ایده آلیستی! اما هیچ کدوم از اون چیزهایی که به دنبالشون بودم رو فراموش نکردم. تنها فرقش اینه که کم کم داره یه فضای بیطرفانه بین خودم و خودم ایجاد میشه که میتونم اونجا با خیال راحت به خودم نگاه کنم و درباره خودم قضاوت کنم! یه جورایی خوشحالم و یه جورایی میترسم از اون چیزهایی که ممکنه این وسط ببینم!! البته اینطوری بهتره، بالاخره که چی؟ اول و آخر یه زمانی همه چی روشن میشه دیگه، هان؟ چه بهتر که زودتر این اتفاق بیافته!

 

پ.ن: بچه که بودم هر سال که میرفتیم شمال، یکی از بهترین سرگرمی هام پیدا کردن حلزون لابه لای درختا بود! اون زمان هیچ چیزی بیشتر از اینکه حلزون زنده پیدا کنم خوشحالم نمیکرد، خصوصاً وقتی بی حرکت نگه شون میداشتم و اونها کم کم سرشونو از توی صدفشون بیرون می آوردن ... ویییییی ... همین الانم وقتی یاد چشمای ریز سیاهشون رو نوک اون شاخکای سفید می افتم همه تنم مور مور میشه ...! وقتی شیطنتم گل میکرد و با انگشت زدن به چشاشون اونا زودی میرفتن توی لاکشون ... یادش بخیر!

اینو واسه خاطر این گفتم که امروز داشتم فکر میکردم دنیای وبلاگ هم یه جورایی شده مثل دنیای حلزونا! آدم از اینکه وبلاگی پیدا میشه که زنده ست و صاحبخونه ش در مقابل کارهای تو عکس العمل نشون میده، خیلی ذوق زده میشه!! اینو از سوال پست قبلی فهمیدم!! هر چند که برای بعضی ها شاید یه جورایی نخواسته انگشت تو چشمشون کردن شد! اما اینبار نه به قصد شیطنت فقط کمی کنجکاوی! باز هم همینجا از دوستای عزیزی که سوالمو بی جواب نذاشتن تشکر میکنم.

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 14  توسط مرجان  | 

آدمها ...

هیسسسسسسس .... !

خوب گوش کن!!...      صدای گنجیشکا رو میشنوی؟!...       چشماتو ببند!...     حالا چی؟!...

سر صبحه ...             شایدم دم دمای ظهر ...              فرقی نداره،تو بگو عصر ...   

سر صبحی نور آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درخت میشینه رو صورتت ...  هِیــــــــ ... یه نفس عمیق میکشی ... چه حالی داره ...  گوش کن ... دارن روی اون درخت پیر چنار سر چی داد و قال میکنن؟! ...

دم ظهر همینطور که نشستی توی حیاط صدای جیک جیکشون رخوت و سکوت خونه رو میشکنه ... گرمشونه نه؟ تو هم اینو خوب فهمیدی ...

چیزی به غروب آفتاب نمونده، بعده یه روز داغ، حالا خودشونو بین برگای خنک چنار تاب میدن ... شرط میبندم دارن واسه هم از ماجرای امروزشون حرف میزنن! ... اِه نگاه کن ...! اون دوتا بدجور باهم کل انداختن ...!

 

پ.ن: گنجشک ها خوشبختن!

 

آفتاب غروب کرده. کنار هم روی شاخه چنار پیر نشستن، چشم دوختن به سینه آسمون شب ... برق چشمک ستاره ها کم کم چشماشونو خواب میکنه ... کی میدونه گنجیشکا چی تو خواب می بینن؟! ...

 

+ نوشته شده در  88/04/06ساعت 20  توسط مرجان  | 

نفس عمیق

به ردیف کتابای تو قفسه نگاه میکنم و ناخودآگاه خنده ام میگیره ؛ نظامی گنجوی، نهج البلاغه، اطلس جامع، دیوان نیر، توضیح المسائل، مسافر کوچولو، انجیل،Essential Gramer In Use ، آموزش یوگا، هشت کتاب، بوستان، اشو، ... هر کدوم برای خودشون عالمی دارن که اگه زبون داشتن و از روزی میگفتن که اونا رو با فکری و امیدی به فردا خریدم، امروز خنده دارتر به نظر میرسیدن ...!

قید پیام نور رو زدم. اما به هیچ کدومشون نگفتم. اینطوری فکر میکنن حتما خل شدم. به احتمال زیاد فکر دانشگاه رفتن رو از سرم بیرون میکنم!

دقیقا هر زمان که از امید و عشق و زندگی خالیتر میشی با طمع بیشتری به بیرون چنگ میندازی و کمتر و کمتر بدست میاری!

میخوام فقط لذت ببرم. همین و بس. چیز زیادی به ته این سفر نمونده. شاید فقط ۳۰ سال دیگه!

میخوام برم دنبال اون سوالی که همه اول راه از خودشون می پرسن، بعضی ها جوابشو پیدا میکنن و بقیه خیلی زود فراموشش میکنن!

میخوام فقط بپرسم و بخونم و بدونم! همین. دیگه از این همه هیاهو و پرسه زدن خسته شدم. بسه دیگه هر چی خودکشی و خودزنی و خودسوزی ...

میخوام دیگه رها بشم، ساده و بی ریا بشم، زمینمو شخم بزنم، نه خوب بشم نه بد بشم ...

" به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،

 برق از پولک ما رفت که رفت، ... 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است. "

+ نوشته شده در  88/04/03ساعت 21  توسط مرجان  | 

هیچ مگو ...

 

 

 

 

 

تاب بیار!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 18  توسط مرجان 

نگاه نو از روی صندلی

اگر دستهایی خشن و زمخت داری، وقتی مورچه ای را افتاده در آب می بینی، به او رحم میکنی اگر با "دست" از آب بیرونش نیاوری! مباد که انگشتان نجات بخش تو، او را بکشد.

می شود به راحتی از کنار مشکلات عزیزانت بگذری، اگر می بینی که هر بار یک مشکل مشابه برایشان پیش می آید، شاید این انتخاب خود آنهاست!

گاهی بد نیست فقط به فکر خودت باشی، خصوصاً آنجا که کسی به فکر تو نیست!

یکبار امتحان کن؛ بالای میز یا صندلی اتاقت برو و دوباره به جایی که در آن هستی نگاه کن، این کوچکترین تغییر در دیدگاه توست اما باور کن که دنیای جدیدی را خواهی دید!

وقتی که دید تکیه گاهی ندارد به خودش تکیه کرد!

چقدر به نظر دوست داشتنی می رسید، ساده و صمیمی و مهربان،... ؛ تازه داشت خودش رامیشناخت!

 

 

پ.ن: با تاثیر از وبلاگخوانی استاد گرانقدر آقای سهراب گل هاشم عزیز.

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 21  توسط مرجان  | 

عذاب وجدان

عذاب وجدان بدی دارم!

از این همه قول که به خودم دادم و این زمان کم و این خستگی مفرط گنگ که نمیدونم از کجاست!

هی به خودم میگم : میتونم ... میتونم ... میتونم ...

اما ... واقعا میخوام یا نمیخوام!؟ نمیدونم!!

نمیتونم؟ نمیدونم!!

احساس آدمی رو دارم که نشسته روبه روی یه ساعت شنی و داره به دونه هایی که تند تند پایین میریزن نگاه میکنه! خوب میدونه که اگه تموم بشه اتفاق خوشایندی نمی افته اما باز هم فقط نگاه میکنه! مسخره ست! انگار داره اونها رو میشماره تا تموم بشن!!

 

+ نوشته شده در  88/02/13ساعت 20  توسط مرجان  | 

سالی که گذشت

امشب و این لحظه که دارم این جمله ها رو می نویسم، وقتی به سالی که گذشت نگاه میکنم، همه وجودم رو حسی سرشاری از خواستن فرا میگیره!

خواستن ِ زندگی!

خواستن زندگی با همه پستی و بلندی هاش! با همه تلخ و شیرین هاش ... با همه داشتن ها و نداشتن هاش ... با همه غم ها و شادی هاش ... وصل ها و هجران هاش ... با همه بیم و امیدهاش ...

با همه لذت هاش ... لذت هاش ... لذت هاش ... لذت دیدن نوازش گندمزارها زیر دستای باد ... لذت لمس کردن شکوفه ها ... لذت گفتن یه جمله ساده : " دوستِت دارم "... لذت کشیدن آهی از سر آسودگی وقتی که از بیم نداشتن ها و از دست دادن ها رها میشی ... لذت بزرگ شدن ... لذت فهمیدن ...

امشب و این لحظه که دارم این جمله ها رو می نویسم، آرومم ... آروم نفس میکشم ... صدای تپیدن قلبم رو خوب میشنوم ... و چقدر خوشحالم از این که هستم ! هستم و باز هم این فرصت رو دارم که زندگی کنم. میدونم به نظر همه این جمله یه شعاره! اما همه چیز بسته به توئه!

نگاه میکنم به خودم ... خانواده عزیزم، دوستان خوبم، مهربون هایی که هیچ وقت تنهام نذاشتن و من همیشه بهشون مدیونم! با خودم میگم: " مگه من از زندگی چی میخوام؟! " همین کافیه. همین یعنی خوشبختی. خدای بزرگ رو بخاطر این خوشبختی سپاسگذارم و امیدوارم که منو بخاطر ضعفم و جهلم و سستی هام ببخشه و توی سال جدید اراده قویتری بهم عنایت کنه تا به کمک اون بتونم به این ضعف و جهل و سستی غلبه کنم و در کنار همین مهربون ها چند صباح باقی مونده رو طوری بگذرونم که وقت رفتن بتونم به روی زندگی لبخند بزنم.

امشب و این لحظه که دارم این جمله ها رو می نویسم، از صمیم قلبم برای تک تک شما دوستان خوب و همراه (و البته خودم!)، از خدای مهربون میخوام که نظر لطفی به دلهای ما بندازه و خودش بهترین ها رو برامون رقم بزنه. امیدوارم که سال جدید برای همه انسانها سالی پر از برکت و تندرستی و شادکامی باشه، سالی سرشار از صلح و دوستی، سالی سراسر پیروزی و موفقیت ... نمیدونم چی باید آرزو کرد، بهتر همونه که از خدای خوب برای همه شما همونهایی رو بخوام که توی دلهاتون هست!

امیدوارم نور امید و ایمان بیشتر از هر زمان دیگه ای توی دلهای ما زنده بشه. آمین.

 

پ.ن: دیدین تو این فیلمها وقتی قهرمان فیلم فکر میکنه همه چیز روبراه شده و عالیه یه دفعه ... (برم یه اسفند واسه خودم دود کنم!!) دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 21  توسط مرجان  | 

پرنیان

 

پرنیان یک ساله شد!!

 

داشتم قالب وبلاگو عوض میکردم که یه هویی چشمم افتاد به تاریخ آرشیو وبلاگ!! یک سال گذشته!!

چه روزهایی ... چه حرفهایی ... چه دوستهایی ... باورم نمیشه! خیلی زود گذشت ... اما تجربه خیلی خوبی بود! با همه تلخ و شیرین هاش!!

از همه دوستان عزیزم سپاسگذارم که توی این مدت همراهم بودند، چه اونهایی که هنوز هستند و چه اونهایی که دیگه نیستن. 

امیدوارم که پرنیان بتونه در آینده بهتر و بهتر باشه!و البته خوشحال میشم که نظر خودتونو دربارش بهم بگید، تا بتونم بهترش کنم.

 

 انتقاد کنید ... جایزه بگیرید!!!!

اینم بخاطر سعید بود که نگه من کاری نکردم!!

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 23  توسط مرجان  | 

هذیون

 

1- دلم یه ساحل شنی و آفتاب داغ میخواد ... تا چشم کار میکنه ساحل سبز و زلال باشه و صدای مرغای دریایی ... همین.

2- دلم یه پراید هاچبک میخواد ... بدجوری هوس دیدن تو زده به سرم ... هوس جاده ... تنهایی ... اومدن تا تو ...

3- این چند روزه کم خوابیدم و حسابی خسته ام... بهار هم خیلی ناز داره برای اومدنش ها!! کلی باید منتشو بکشی ... همه جا رو آب و جارو کردیم براش ... بیا دیگه بابا!! این مامان کشت ما رو از بس ازمون کار کشید...

4- شیش تا گلدون شب بو گرفتم و گذاشتم تو اتاق ... عطرش آدمو مست میکنه ... هوای عاشقی میزنه به سرت ... کاش بودی و یه نفس توی این اتاق میکشیدی ...

5- چند روزه که مدام این ترانه توی سرم میچرخه : وقتی می یای صدای پات، از همه جاده ها می یاد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا می یاد، تا وقتی که در وا میشه، لحظه دیدن می رسه، هر چی که جاده ست رو زمین به سینه من میرسه ... ای که تویی همه کسم، بی تو میگیره نفسم، اگه تو رو داشته باشم، به هر چی میخوام میرسم ...

6- کلی خرت و پرت پیدا کردم که ماله قدیماست ... ماله جوونی ها ... دلم میخواد فرصت بشه و دوباره یه نگاهی به همه اون نوشته ها کنم ...

7- هه هه هه ... کار .... بازم کار... این بحران اقتصادی هم ما رو کشت! ... نمیدونم آخه ما چند تا جون داریم؟

8- ادامه مطلب قبلی رو نتونستم بنویسم ... باشه سر فرصت ... جواب کامنتهاتونم سر فرصت میدم!

فعلا شب بخیر ... آییییییی خوابببببببب کجایی؟ ..........................

 

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 20  توسط مرجان  | 

این روزهای ابری و سرد ...

 

بیتوته کوتاهی است جهان در فاصلۀ گناه و دوزخ.

خورشید همچون دشنامی بر می آید

و روز شرمساریِ جبران ناپذیری است.

آخ ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو ... !

درخت جهل معصیت بار ِ نیاکان است

و نسیم وسوسه ای است نابکار.

مهتابِ پاییزی کفری است که جهان را می آلاید.

چیزی بگو، ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، چیزی بگو ...

هر دریچۀ نبض بر چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید.

عشق رطوبتِ چندش آور ِ پلشتی است

و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی.

آه ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو، ... هر چه باشد ...

چشمه ها از تابوت می جوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند.

عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترانند.

خاموش منشین ... خدا را، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، از عشق چیزی بگو ...!

احمد شاملو

 

 بعدنوشت:دیشب توی خواب درد و غم سختی رو لمس کردم، همیشه مثل کوه پشت و پناه من بودی، همیشه خاطرم آسوده بود برای تکیه به تو در لحظه های گنگی و تاریکی ... تو با همه صبری که داشتی، وقتی اونطور با ناراحتی دستهاتو به سمتم باز کردی، دستهایی که دنبال پناهی برای رهایی از این همه اندوه میگشت ... وقتی توی بغلم هق هق گریه هاتو مثل نیشتری که به پیکرم میخورد تحمل میکردم ... هیچ کلمه ای نمیتونه عمق اندوه منو درباره تو وصف کنه! خصوصاً وقتی می بینم کاری از دستم برای تو ساخته نیست!! ... احساس عجز میکنم برابر تو ... سخته کوچیکتر بودن! سخته ناتوان بودن!! سخته دوست داشتن و دیدن اندوه تو! سخته ...

 

لعنت! با هیچ کدوم از این قالب ها حال نمیکنم!!!

 

+ نوشته شده در  87/10/23ساعت 19  توسط مرجان  | 

شادم... شاد.

این روزها

همه آرزوی من

دیدن لبخند توست

- همان معجزه هر صبح به چشم های کور من!-

در لحظه هایی که

برق از نگاهت رخت بسته

حتی آنزمان که در چشمان من غرقی ...

 

**

شب... برادرم... تنهایی...

و غفلت دستهای عاجز من ...

بر من ببخش این همه شتاب بیهوده را ... بر من ببخش.

 

***

ببارید، سنگین تر از همیشه

ببارید بر این سینه گشوده

هراسی نیست

که زندگی شهامت شکستن است...

 

 

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 20  توسط مرجان  | 

تولد عشق

 

 

دو نفر بر سر مالکیت زمینی با هم نزاع میکردند، مسیح از آن زمین میگذشت، به آندو رسید،هر کدام از آنها میگفتند: " این زمین از آن من است!"

مسیح مکثی کرد و گفت: " اما زمین چیز دیگری میگوید! میگوید هر دو از آن منند!!"

 

 

تولد عیسی بن مریم، بر همه دوستداران عشق و صلح و پاکدامنی مبارک باد.

 

 

پ.ن: همه عشق من توی زمستون اینه که راه به راه واسه خودم نرگس بخرم و عطرشو عمیقاً نفس بکشم!! خوشحالم که دوباره فصل این گل فوق العاده اومد!! 

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 19  توسط مرجان  | 

بازم به گریه هام میخندم ...

 

 

گاهی با خودم فکر میکنم:

- "خوشبخت تویی که کسی را برای تقسیم خالصانه عشقت داری."

- "خوشبخت تویی که دستی برای بخشیدن و دلی برای مهرورزی داری."

- "خوشبخت تویی که از تو به نیکی یاد میکنند، چه باشی و چه نباشی."

- " خوشبخت تویی که اندیشه هایت دریچه ایست به سمت نور ."

- " خوشبخت تویی که وجودت تبلور امید و زندگی است."

امروز با خودم گفتم:

- " خوشبخت تویی که در تنهایی، با سربلندی و شادمانی از آنچه هستی، از آنچه کرده ای به خدایت مینگری، خدایت از تو  راضی ست و تو از خدایت! "

 

 

بعد نوشت: حس بدیه وقتی کسی رو پیش خودت کوچیک فرض کنی ولی بعدها بفهمی چقدر از تو بزرگتر بوده!!

 

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 19  توسط مرجان  | 

نقشه می ریزیم!

 

 

یه فکرای خفن دارم! تو مایه های خرابکاری و بعد ...

نه نترسید! ته تهش من همون بچه مثبتم!

 

 

آگهی استخدام: به تعدادی تراشکار با گرایش روانشناسی نیازمندیم. افرادی که دارای تجربه مفید باشند در الویتند. لطفا رزومه و سوابق کاری خود را در نظرات همین پست درج نمایید.

 

 بعد نوشت: خدایا دوست بدار آنهایی را که دوستمان می دارند و نمی دانیم، و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان می داریم و نمی دانند.

 

+ نوشته شده در  87/09/19ساعت 13  توسط مرجان  | 

دوباره نگاه کردم ...

 

 

 

 

وقتی همه قصه ها رو کنار هم بچینی، وقتی به این همه زندگی نگاه کنی، وقتی یه کم بری بالاتر، یه هوا سرتو بلند کنی و چشماتو باز کنی، می بینی هیچ خبری نیست! فقط تویی و خدات! این همه داستان نوشته که ببینه تو چیکاره ای! همین.

خیلی ساده است! خیلی سخته! 

 

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 13  توسط مرجان  | 

پیش درد

 

 

 

 

 

 

 

 تاب تحمل دیدن ناراحتی دوستامو ندارم!! چی شده؟!!

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 18  توسط مرجان  | 

عنوان ندارد!

 

 

 

روز چهارشنبه توی مسیر سفر بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از بچه های بلاگ بود، خبری رو بهم داد که حقیقتش ناراحتم کرد و باعث شد که موضوع این پست بشه.

همه ما در طول روز خبرهای مختلف از دزدی، قتل، جنگ، دعوا و زدو خورد، تجاوز و خلاصه چیزهایی میشنویم که هر کدوم به نوعی برهم زننده آرامش انسانهاست! یادمه روزی که قدم به این دنیای مجازی گذاشتم، یکی از دلایلی که جذبم کرد این بود که میدیدم میتونم  گوشه دنجی برای خودم داشته باشم تا بدون برهم خوردن آرامشم- برخلاف دنیای واقعی- حرف بزنم و حرف بنشوم. آزادی! شاید یکی از جاهایی که میشد کمی بهش نزدیک شد این دنیای مجازی بود. تمام مدت سعیم این بود که در وبلاگم فضای گرم و دوستانه ای رو ایجاد کنم، جایی که راحت بشه گفت و شنید و کسی از اومدن به اون احساس بدی نکنه. نمیدونم چقدر توی اینکار موفق بودم.

از نقطه نظر من، اینکه بدون نام و نشون، یکی پیدا بشه و حرف نامربوطی رو خطاب به آدم بزنه و بعد هم حاضر نشه مسئولیت کاری رو که کرده به گردن بگیره، چیزی غیر از اعلام ضعف و ناتوانی اون در بیان نظرش نیست! چیزی که واقعا جای افسوس خوردن داره. فکر میکنم توی عصری هستیم که لااقل اینقدر باید شهامت و توانایی داشته باشیم که حرفهامونو راحت به زبون بیاریم! یا لااقل فکر میکنم این جا – وبلاگ من - جایی نبود برای موش دوندن و ... همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که آدمها از حرف زدن باهام حس معذب بودن نکنن! اما ... بهرحال نتیجه این شد که برای حفظ آرامش خودم و دوستان عزیزم و همچنین بازدیدکننده های قابل احترامم، نظرات رو بعد از تایید نمایش بدم. هر چند که خودم به شدت از این کار متنفرم اما در جایگاهی که آفتی به گلی میزنه جای درنگ نیست.

امیدوارم همه ما روزی به اون حد از توانایی برسیم که بتونیم خواسته هامونو با حرف زدن مطرح کنیم و برای آدمهای مقابلمون احترام و ارزش قائل بشیم حتی اگر رفتار و عملکرد اونها خوشایند ما نباشه.

 

 

 پ.ن: با تشکر از حسن توجه دوست عزیزم یوسف، خیلی خوب حس منو درباره پست قبلی درک کردی و اونو با بیانش پرورش دادی. ... کاش ... کاش یاد بگیریم...

 

 

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

          دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من ...

+ نوشته شده در  87/08/05ساعت 18  توسط مرجان  | 

دختری برای تمام فصل ها!

 

 

 

این پست یه تحویل گیرونِ درست و حسابی برای خودمه!! امروز یه موفقیت شیرین به دست آوردم که خیلی برام ارزشمند بود!! خودمان را تحویل میگیرم!! – کی به کیه!!-

جدیداً توی شرکت باب شده هر کسی رو که می بینن غیر قابل مدیریته (!) سرپرستی شو به من میسپارن(!!)* خیلی جالبه! هر چند که حرص و جوش زیادی میخورم اما زمانهایی هم که به نتیجه دلخواه میرسم خیلی برام شیرینه!! این حس رو به آدم میده که از پس هر مسئله ای برمیاد! هر چند سخت، گاهی حتی به نظر ناممکن! اما آهسته آهسته به جواب میرسی. این میون دوستان واقعی خودت رو هم میشناسی و البته دوستان ظاهری رو هم ... خلاصه خیلی فایده های خوب دیگه ای داره که به همه دردسرهاش می ارزه!! پس یه کف مرتب به افتخار خودم!!!

راستی این چند روز تعطیلات اگه خدا بخواد راهی شمالیم. برو بچ شمالی... ساحل چمخاله... شهسوار... خلاصه امیدوارم که بارندگی بهمون امون بده تا حالشو ببریم... پیشنهاد میکنم شما هم اگه براتون مقدوره حتما از زیر اون چهاردیواری بزنید بیرون و برید به آسمون سلام کنید... خوش بگذره...

 

 

*عضو کمیته کنترل افراد غیرقابل کنترل!

 

+ نوشته شده در  87/07/30ساعت 22  توسط مرجان  | 

حیات... خدا... مرگ...

 

 

و

آری، ما غنچه یک خوابیم.

- غنچه خواب؟ آیا می شکفیم؟

- یک روزی، بی جنبش برگ.

- اینجا؟

- نی ، در دره مرگ.

- تاریکی، تنهایی.

- نی خلوت زیبایی.

- به تماشا چه کسی می آید، چه کسی ما را می بوید؟

- ...

- و به بادی پرپر ... ؟

- ...

- و فرودی دیگر؟

- ...

سهراب سپهری

پ.ن: دیروز توی اخبار علمی خبر پیوستن سفینه فضایی سایوز رو به مدار خودش نشون میداد، سکوت عجیبی لابه لای مکالمات فضانوردها به گوش میرسید، یه سکوت ناب و بکر ... سکوت خلاء... این روزها دلم خیلی هوای یه همچین سکوتی کرده ...

* چند روزی هست که به نت دسترسی ندارم ... شرمنده دوستان شدم...

 

* بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام         همچو نسیم از چمن پای برون کشیده ام

 

+ نوشته شده در  87/07/24ساعت 8  توسط مرجان  | 

نرفتنی برای بهتر رفتن!

 

 

دوستان عزیزم

این وبلاگ به مدت نامعلومی بروز نخواهد شد. تا من

دوباره نفسی گرم کنم و برای ادامه راه برگردم.

از شما بخاطر همراهی گرم و صمیمانه تون و چیزهای

جدیدی که به من آموختید سپاسگذارم.

با آرزوی سلامت و سعادت روز افزون همه شما عزیزان.

به امید دیدار

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 20  توسط مرجان 

دوباره پاییز ...

 

 

 

تمنای آغوش بزرگ تو

                               این روزها

                                               ذکر نفس های خرابم شده ست ...

 

یادش بخیر، نیمکت چوبی پارک، در آن عصر پنجشنبه پاییزی ...

یادت هست؟ وقتی که اشک هایم را با دستان مهربانت برمیداشتی و حلقه گرم آغوش پرمهرت را تنگ تر میکردی، بوسه ای بر پیشانی ام زدی و گفتی: "توکل کن!"

هنوز هم میگویی... همین آخرین پنجشنبه پاییزی ... "توکل کن!"

و امشب باز اشک هایی در حسرت برداشته شدن از گونه هایی تبدار، آرام آرام میلغزند و بی صدا به زمین می افتند، و شانه هایی در انتهای صبر، در جستجوی بازوانی اعتماد بخش، برای شکستن بغض فریادی، هر زمان به زمین نزدیکتر میشوند ... و یاد همه بوسه های پاک تو بر پیشانی بلند زندگی ام، شعله ای ست گرمابخش اندامواره ای سرد و تاریک ...

گرمم، نورم، نسیمم، که امید به بودن همارۀ تو، که اعتماد به هستی ات، مجالی برای نومیدی نمیگذارد... ببخش که باز تاب نیاوردم و نالیدم! ببخش.

در انتهای این خطوط، نگاه روشن از محبت تو است، که مرا دوباره به زندگی میخواند: "توکل کن!"

 

 بعد نوشت: تقدیم به دوست عزیزی که هنوز هم بعد از سالهای سال در کنار من است، با همه تلخی و شیرینی ام، با همه فراز و نشیبهای بی پایانم. از صمیم قلب دوستش دارم

 

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 20  توسط مرجان  | 

یار پسندید مرا ...

 

 

 

گاهی آشتی ها در شکسته شدن دلهاست!

گاهی اشک ها برهوت فاصله را تر میکنند و دستت را در دستان یار می نهند!

گاهی کوچک شدن ها تو را به بزرگتر ها پیوند میدهد!

 

دارم میرم، بعد از مدتها تلخی و دوری، دوری و تکبر، بعد از ماه ها فراموشی ...

جایی هست که همیشه دلت در آن قرار میگیرد، دلداری هست که همیشه پذیرای حضور خسته توست ... دارم میرم پیش مولای بزرگی و عشق ... از طرف همه شما دوستای نازنینم هم به ساحت پاک و مقدسش سلام میرسونم و به یادتون هستم.

 

پ.ن: انشالله اگه زنده باشم، هفته دیگه دوباره می بینمتون. خدانگهدار.

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 18  توسط مرجان  | 

روانـه

 

 

چه گذشت؟

-  زنبوری پر زد

- در پهنه ...

- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی .

- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه خواب، نوشابه آن ...

- اندوه . اندوه نگاه : بیداری چشم، بی برگی دست.

- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.

- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم : تیناب تهی .

- سفری دیگر، ای دوست ، و به باغی دیگر .

- بدرود.

- بدرود، و به همراهت نیروی هراس .

 

 

هیچ کس به اندازه خود من نیازمند بخشش من نیست!

 

 

*سهراب سپهری

پ.ن ۱: دلم هوس گردش توی یه دشت سرسبز، یا یه جنگل کرده، یه جای سبز ...

پ.ن ۲: رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.

                      جوانۀ شور مرا دریاب، نورستۀ زود آشنا!

 

 

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 19  توسط مرجان  | 

ایمان بیاورم به ریسمان سیاه و سفید ؟!

 

یک

در درازای روز،

تپش هایی هست

که به آه بدل می شود.

نفس هایی هست

که نیمه برآمده ، فرو می رود

و حسرتی

که در بن آنها خفته است

ورای هر کلمه ایست.

 

دو

آنجا ، آن بالا نشسته ای و نگاهم میکنی.

لابه لای بوسه و نوازش،

سرد و سخت مثل تکه سنگی

میروم و می آیم.

و تو سکوت کرده ای.

چرا؟ و تا به کِـی؟!

سنگ شده ام.

این کافی نیست؟!

 

سه

و بوسه هایی که شک داری

به عاشقانه بودنشان

و دستهایی که باور نمیکنی

گرمای محبتشان را

که گزیده شده ای

- بارها-

از ریسمان های سیاه و سفیدی

که هیچ فکر نمیکردی

از مارها بدتر بگزند!

حالا تو بگو،

آن بالا نشسته ای و به چه نگاه میکنی؟

سنگ تر هم آیا می شود؟

 

چهار

تکرار این دایره درد و انتظار

تا کشف عشق ... نمی دانم!

تو بگو!

آنجا، آن بالا نشسته ای

و نگاهت مرا به ستوه آورده است!

حرفی بزن

که خفقان این سکوت مرا دیوانه میکند!

- حتی اشاره ای ! -

گم شده ام مثل تکه سنگی

"  خوب میدانی چه میگویم!! "

 

 

بعد نوشت:

"زندگی کلاس درسی همیشگی است، اگر درس هایش را فرانگیری آنقدر برایت تکرار میکند تا فراگیری. "

 

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 23  توسط مرجان  | 

امشب - من بی تو

 

 

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نـکـنی بنیادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نـکنی فرهادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

یار بیگانه مشو تا نـَبـُـُری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 ....

 

پ.ن: این روزها وقتی به عاشقانه ها گوش میدهم با خودم فکر میکنم که شاعر واقعا چقدر عاشق بوده که تونسته این طور شعر بگه!! و بخاطر نگاه کردن به این زیبایی و عشق، احساس آرامش میکنم.

عشق زیباست! زیبا !! مثلا این ترانه : اگه از عشق میشه قصه نوشت/ میشه از عشق تو گفت... ترانه از قمیشی ِ. بهتره خودتون امتحانش کنید.

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 22  توسط مرجان  | 

دوستانی بهتر از برگ درخت ... و خدایی که در این نزدیکی ست ...

 

 

 

گفتا من آن تـُرنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نیایی

گفتا تو از کجایی کآشفته می نمایی

گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی ...

 

 

لابه لای آینه کاری های سقف به دنبالش گشت،

اما نبود ...

به اسلیمی ها نگاه میکرد و پی ردی از او میان پیچ و تاب برگها بود،

اما نمی یافت ...

دانه های تسبیح یک به یک از میان انگشتانش رد می شدند و با هر دانه نام او را بلندتر از قبل صدا میکرد،

اما جوابی نمی آمد ...

دوباره نگاهش را به هالۀ سبز و نقره ای ضریح انداخت و اینبار از پشت پرده اشک، پرتمناتر از همیشه صدایش زد، اما باز ...

 

با صدایی از سر سجاده بلند شد:

-          : " می یای باهم دعا بخونیم؟ "

شروع به خواندن دعا کردند، حتی کلمه های دعا نیز بر زبانش سنگینی میکرد.

 

جستجویش میکرد، برای اثبات خودش – که لااقل کمتر از قبل نشده باشد -  اما باز...  

 

و دعا تمام شد و چیزی نیافت.

 

صدای محزونی از گوشه حرم می آمد، مرد نابینا میخواند ...

 

نفهمید از چه زمان دستش را در دست گرفته بود و او را که آرام آرام میگریست، تسلا میداد، صدا هم چنان ادامه داشت و هق هق بیصدای او نیز ... و تسلای دستهای او ...

 

... و دستش بود که یافت ...

هر آنچه را که در تمامی آینه کاری ها و اسلیمی ها و سبز و نقره ای ها به دنبالش بود ... .

 

 

  پ.ن (۱): امروز یه دیدار به یاد موندنی با چند تا از دوستان بلاگی عزیزم داشتم، همون دوستانی که میخواستم برای دیدنشون به سفر برم! آره برای خودم هم جالب بود، با اینکه من به این سفر نرفتم اما این دوستای گلم بودن که به تهران اومده بودن و فرصتی دست داد تا دیدارها رو تازه کنیم و از این بابت خیلی خوشحال شدم!

پ.ن (۲): حتما یه سر به وبلاگ سعید بزنید! بزرگترین شاهکار حکومت نهم رو اونجا می بینید!!

پ.ن (۳): بر پادشاه خوبان واجب وفا نباشد ... ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن!

 

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 20  توسط مرجان  | 

گفتنی ها تمام شده اند

 

 

رها میکنم

 

همه چیز را -

 

بی بیم، بی امید.

 

هر چه تو بخواهی.

 

 

 

  - جز این غم نمناک ...

 

 

بعد نوشت: این روزها با شنیدن این ترانه نامجو بدجوری دلم می لرزه ... صدای گرمش ... سوز آهنگش ... لحظه های آدم رو ....

ای ساربان

ای کاروان

لیلای من، کجا می بری؟

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی؟

لیلای من چرا می بری؟

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند بجا

ای ساربان کجا میروی؟

لیلای من چرا میبری؟

تمامی دینم به دنیای فانی

شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها

به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمیخوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نبودم، برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته ...

 

 

پ.ن: قرار بود توی تعطیلات برم مسافرت، شور و شوق قشنگی داشتم خصوصا که میتونستم تعدادی از دوستان بلاگی رو هم ببینم، اما ... حالا قراره برم سرکار.

 

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 19  توسط مرجان  | 

وقتی تو حرف نمی زنی ...

 

 

 

یک

باران می بارد.

با این دو نفره بودن هوا ...

من تنها!

تو تنها!

 

دو

و چتر چه بی وقفه می گرید!

چرا که تو ...

با کسی قسمتش نکردی!!!

 

سه 

از وقتی فراموشم کردی

زیباتر شدی!

دروغ گوها را باید فراموش کرد!

امشب اعتراف میکنم

به تنها دروغی که گفتم:

" من نیز فراموشت خواهم کرد!!! "

 

 

*میلاد تهرانی

پ.ن : الان زمان سکوت نیست!

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 19  توسط مرجان  | 

بطن هستی

 

 

 

 

دلم برای خودم تنگ است!

دلم برای درخت، سنگ، آب، پرنده ...

دلم برای هر آنچه واقعی است تنگ شده است!

اگر اهل عمق باشی،وقتی که روی سطح می افتی احساس خفگی میکنی!

دوست داری دوباره به عمق برگردی و گم شوی،

در عمق همه چیز تاریک و ساکت و سرد است،

در عمق همه چیز واقعیت دارد و شکی در آن راه ندارد،

در عمق همه چیز بدوی است،

همه آنچه از اول بوده و هست و خواهد بود،

دلم برای عمق تنگ است!

برای بطن، برای تاریکی و سرما و سکوت!

و در عمق سبزینگی حیات هست،

حضور آرامش بخش حامی ازلی تو،

و در بطن محبت و عشقی خالص و ناب است که کاستی در آن راه ندارد

و در بطن همه چیز ساده است و بی آلایش،

در عمق چیزی تو را سردرگم و پریشان نمیکند

و کسی نیست که همه بودن تو را به یکباره زیر سوال ببرد!

که تو را انکار کند و از تو بخواهد که نباشی، آنگونه که هستی و آنی باشی که او و اوهای دیگر میخواهند ...

در بطن همه چیز خوب است و اطمینان بخش!

دلم برای بطن تنگ است ...

 

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 10  توسط مرجان  | 

فرشته ها

 

 

 

نمیدونم چقدر به داشتن فرشته های نگهبان معتقد هستین؟!

منظورم اون فرشته هایی نیست که روی شونه های چپ و راست آدم میشینن و کارهای خوب و بد آدم رو یادداشت میکنن! نه!

منظورم اون فرشته هاییکه زمانهای تنهایی و اندوه و شکست درست پشت سر ما وایسادن و با چشمهای نگران به ما نگاه میکنن و منتظرن تا کاری برای ما انجام بدن، با دستهای لطیفشون شونه های مارو نوازش میکنن و دونه هاش اشک رو از گونه هامون پاک میکنن، همون فرشته هایی که گاهی حتی اونقدر به ما نزدیک میشن که میشه هاله شونو دید!

تا حالا دیدینشون؟! تا حالا حضورشون رو حس کردین؟! خیلی لطیف و حساسن، خیلی مهربان و نگرانن، به معنای کامل کلمه مراقب ما هستن!

میدونین، گاهی اوقات آدم از مسائل و مشکلات زندگی به نوعی به تنگ می یاد، گاهی اوقات غمگین میشه، منظورم اندوهیه که بعد از یه مدتی حل میشه و فراموش میشه، اما بعضی وقتها هم توی زندگی هست که یه اندوه سنگین روی دلت میشینه! یه جور شکست شدن دل که عمق اندوه او بیشتر از توان تحمل آدمه!  اینجا ماهیت این احساس با چیزهایی که تاحالا داشتی فرق میکنه و تو هم اینو دقیقا درک میکنی، اینجاست که دیگه از همه چیز و همه کس میبری. (در واقع از همه کس ناامید میشی و خودت میمونی و خدا!)

میدونین، آدم گاهی اونقدر غرق در زندگی روزمره است که باورش میشه همه هستی به خودش و آدمها و محیط دورو برش ختم میشه و غیر از این دیگه چیزی نیست! به نوعی خودش رو به اندازه دنیای کوچیکش در میاره و این میشه که اتفاقهای کم و بیش بی اهمیت براش میشن دردهای بزرگ!! اما وقتی چیزی رو تجریه میکنه که حتی نمیتونه اونو لمس کنه یا ببینه! تازه به خاطر می یاره که همه چیز به اون ختم نمیشه! هستی سرشار از حیات و زندگی است! و کی واقعا میدونه دونه های این زنجیر به هم پیوسته چطور و کجا به هم متصل میشن؟!

 

پ.ن : راستش این حرفها یکباره از اونجایی به زبونم اومد که توی یه MP3 خارجی آلبومی به اسم City of Angels  رو پیدا کردم و امشب که داشتم به اون گوش میدادم یه باره یاد یه همچین ماجرایی افتادم!

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 21  توسط مرجان  | 

آرزوهای قلبی من برای تو

 

 

اینها همه آرزوهای قلبی من است برای تو ، هر چند از زبان انسانی دیگر، اما از دل من هم . 

 

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر این گونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد،

و پس از تنهایی ات، نفرت از کسی نیابی.

آرزو مندم که این گونه پیش نیاید ...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت هم چنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی.

از جمله دوستان بد و ناپایدار ...

برخی نادوست و برخی دوستدار ...

که دست کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ...

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...

تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری ...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ...

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی ...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی ...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و

لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی،

به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،

وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر میدهد ...

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت ...

به رایگان ...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...

هر چند خرد بوده باشد ...

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی،

زیرا در عمل به آن نیازمندی ...

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:

" این مال من است " ،

فقط برای این که روشن کنی کدام تان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق، حرف برانی تا از نو آغاز کنی ...

اگر همۀ این ها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

ویکتور هوگو

 

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 20  توسط مرجان  | 

... در انتهای سفر ...

 

 

 

 

همیشه می شود همه چیز را پنهان کرد!

گاهی کمی سختتر اما بالاخره همیشه میتوانی چیزی را که در دلت هست از همه و حتی گاهی از خودت پنهان کنی، بسته به قدرت بازیگری تو دارد و دقت چشم های تماشاچیان و اگر زمانه زمانی باشد که همه بازیگرانی قدر باشیم و چشهایمان هم تنها خودمان را ببیند ... می بینید؟ کار ساده ایست!

این روزها برایم خیلی چیزها در حال عوض شدن هستند، مثل آدمی که به آخر سفرش رسیده است، سفری که چیزی حدود ده سال شاید بیشتر طول کشید، سفری که اوجش این دوسال آخر بود.

همسفرانم! ...

(گاهی وقتها موقع نوشتن یکدفعه در جا میزنم و بی اختیار به خط چشمک زن روی صفحه خیره میشوم، انگار که باید بقیه چیزها را او بگوید! و چقدر خنده دار است که همیشه او هم به من زل میزند و همینطور که هی خاموش و روشن میشود، منتظر می ماند واین اتفاق آنقدر طول میکشد که هر دو از نگاه کردن به هم خسته میشویم و من دوباره یادم می افتد که باید بنویسم!)

همسفرانم!

آدمهای زیادی در این سفر با من همراه بودند، زیاد یعنی بزرگ و کوچک، زیاد یعنی قوی و ضعیف، زیاد یعنی زیبا و زشت، زیاد یعنی به اندازه همه عمرم، زیاد یعنی شاید هیچ وقت دوباره این سفر تکرار نشود و زیاد یعنی خیلی چیزهای دیگر.

امروز که نگاه میکنم می بینم با وجودیکه این همسفران خیلی زیاد بوده اند اما همیشه، من، در برابر آنها یک راه را رفته ام، از اول تا آخر! و شاید اشتباه نباشد اگر بگویم که با همه آنها به همان نتیجه ای رسیده ام که با نفر اول یا آخر!

درست یا غلط نمیدانم اما من، برای آنها، یک نفر بودم، یک راه، که اگر تنها یکی دوبار از آن عبور میکردی تا همیشه می توانستی چشم بسته از آن رد بشوی! ولی برای من، آنها، هر کدام به تنهایی، دالان هایی پیچ در پیچ و هزارتوهایی ناتمام بودند که همیشه میانشان گم میشدم و از ترس پیدا نشدن، یک گوشه مینشستم و گریه میکردم! خیلی هایشان تا بحال این صحنه را دیده بودند و خیلی هایشان هم نه!

حالا که نگاه میکنم، نمیدانم کدام درست بود؟ نمیدانم آیا اصلا درست هست که بخواهیم برای زندگی درست و نادرست بگذاریم؟

این روزها همه آن همسفران را یکی یکی از دست میدهم.

 قبلترها تلاش و تقلایی اگر بود، برای نگاه داشتنشان بود اما این روزها تلاش و تقلایی هم، اگر باشد، برای از دست دادنشان است!

اینقدر در خودم و آنها گم شده ام که دیگر هیچ خطی در ذهنم مستقیم نیست! افکارم از ناکجاهایی تاریک می آیند و به بی سرانجامی هایی ابدی می روند و من در انتهای روز خرد و خسته از تلاشی بی ثمر به شب میرسم و تنها کاری که میکنم این است که چشم هایم را ببندم و از زمین جدا شوم ... و آنزمان است که به فراموشی میرسم و خواب، همه چیز را از درون من می روبد و با خود میبرد...

و فردا دوباره روزی خواهد بود برای ...

شاید اگر از آنها بپرسی بگویند من هزارتو بوده ام و آنها ساده و سرراست؟! دیگر نمیدانم کدام به کدام است!

خیلی چیزها را میخواستم بگویم!

خیلی چیزهایی که شاید همیشه از گفتنشان دوری میکردم، اما وقتی نگاه میکنم می بینم چقدر راحت میتوان همه آنها را برای همیشه پنهان کرد، چقدر راحت میتوان صورت زندگی را فریبنده و زیبا جلوه داد تا جاییکه حتی نزدیکترین کسانت هم نفهمند که در تو چه میگذرد! این بهتر نیست؟ ...

از خودم می پرسم گفتن و نگفتن حرفهایی که فقط متعلق به تو و روح توست، برای دیگری، برای کسانی به غیر تو و روح تو، چه فرقی دارد؟

با خودم فکر میکنم، از ابتدای خلقت، از زمانی که چیزی به اسم قلم خلق شد، از روزی که انسان شروع به نوشتن کرد، تا الان ... تا آینده ... چه نیازی بوده و هست که این همه نوشتن را به وجود می آورد؟ این همه حرف برای گفتن چه چیزی است؟ این همه کلمه برای بیان چه حدی از انسان است؟ و واقعا آن چیزهایی که میخواهی بگویی را چقدر می توانی در این کلمات بگنجانی؟ ...

کدام کلمات هستند که میتوانند بگویند یک انسان وقتی به انتهای سفر میرسد چه حالی دارد؟

  

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 11  توسط مرجان  | 

ای عشق، همتی!

 

 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخۀ فصل، ماه را می شنوند.

 

گوش کن، جاده صدا می زند، از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است ... *

 

 

پ.ن:  دوستتون دارم! همین.

 

* شب تنهایی خوب - سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 18  توسط مرجان  | 

درد ...

 

 

 

امان از راه بی عابر

                    امان از شهر بی شاعر

                                           امان از روز بی روزن

                                                                     امان از این همه رهزن ...

 

امان از سایه بی سر

 

           بر این درگاه درد آور

 

                      امان از ناتمام تو

 

                                  امان از ناتمام من ...

ببار ای خوب دیروزی

                       بر این بازار خود سوزی

                                                 که این غمخانۀ بی می

                                                                            ندارد آب مرد افکن ...

 

 

 

 

پ.ن: چکه کن ای ابرک من / مثل ستاره بر زمین ...

 

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 19  توسط مرجان  | 

نامه ای از تو برای من ...

 

 

 

این صفحه مال توست! همه اش مال تو.

اینبار تو بنویس،

 بجای من، برای من ... تو بنویس!

 

 پ ن : این تو هر کسی است که حرفی برای گفتن به من داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 21  توسط مرجان  | 

خالی ... خالیه خالی ...

 

 

 

هزار نقش برآرد زمانه و نبود

یکی چنانکه در آینه تصور ماست ...

 

هنوز منتظری؟!

-          : " انتظار سخته ... خودت که خوب میدونی ... منتظر خبرت هستم باشه؟! خبر از تو ... "

امروز روز چندمه؟! ... نگاش کن! ... اونجاست. چراغش روشنه. میتونی باهاش حرف بزنی، هست، می بینی؟!

اما سکوت میکنی ...

n

گوشی رو برمیداری، شماره رو میگیری و منتظر میمونی ...

-          : " الو ..."

-          : "   سکوت   "

-          : " الو ... الو ... الو ... "

-          : "   سکوت   "

صدای تپیدن قلبت رو میشنوی، چشمات پر اشک شدن، هیچی روی لبهات نمی یاد، بهم چسبیدن ... هیچی ... قبل ترها با چه عشقی میخوندیش ...، اما امروز هر چی زور زدی هیچی به زبونت نیومد! می بینی؟

بازم سکوت میکنی ...

 

n

چهره اش درهم و برافروخته است، میدونی اتفاقی افتاده، میدونی اگه بپرسی چیزی نمیگه اما دلت تاب نمیاره ...

-          : " چی شده مامان؟! چرا اینقدر عصبی ای ؟! ..."

-          : " هیچی ... "

-          : " بگو چی شده؟!!! ..."

-          : " هیچی ... "

بازم سکوت میکنی ...

n

 

انگار همیشه این تو هستی که باید برای تماشاچیا خرگوش های سفید رو از توی کلاه سیاه بیرون بیاری! و از شنیدن صدای کف زدن هاشون غرق لذت و غرور بشی، انگار همیشه این تو هستی که باید با شیطنت های جور واجور زندگی رو رنگ بزنی و ...

-          : " نمیشه! باید امروز یه معجزه واسه خودش داشته باشه! ... بزار، خودم درستش میکنم."

 

 

 

n دستت روی کیبورد میلرزید:

-          : " ... چرا؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟! مگه چی شده؟! مگه ... "

 

n کلمه ها رو لبت بال بال میزدن:

-          : " فقط دلم میخواست بهت بگم چرا اینقدر مغروری؟! اگه واقعا دوستیم پس چرا یه بار هم نپرسیدی چی شده؟! چرا ... "

 

n داد میزنی ...

-          : " مگه من مال این .... چرا بهم نمیگین؟! ............... "

 

n

شعبده باز تنهای این سیرک!

حالا وقت اون رسیده که برای خودت معجزه کنی!

... نگاه کن! این تو ... این تو خالیه خالیه! .... به لبهات نگاه کن! ...  کو برق چشات؟!

 

سکوت میکنی و سرتو می اندازی پایین. به قلبت فکر میکنی، باید اینجا خالی بشه! ...

باید خالی بشه! ... خالی خالی ...

 

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 20  توسط مرجان  | 

این روزها ...

 

 

 

 

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند؟

 

 

+ نوشته شده در  87/04/09ساعت 22  توسط مرجان  | 

تعبیر خواب

 

 

 

-          : " سلام ! ... "

-          : " سلام ! ... "

رنگ روشن قهوه ای چشمانش و برق شفافی که در آنها بود بیشتر از هر چیز دیگری در خاطرش ماند! شاید برای همیشه!

لاغر بود، به قول خودش نحیف، کمی ساکت، بیشتر صبور، در خودش بود انگار – همه زمانها – شاید این همان تعبیر عجیب بودنش بود! خال قهوه ای روی دست راستش گاهی حواسش را پرت میکرد – ... با یک علامت ! –

چهره سفید و موهای خرمایی اش آشنا میزد، - خیلی ها میگن قیافه من براشون آشناست ... – غریبگی نمیکرد مگر در لحظه هایی که سکوت سایبان روز آفتابی شان میشد، سخت بود برایش، نمیخواست که سکوت را بشکند اما حسی در او میگفت سکوت مال امروز نیست!

چیزی شبیه اعتراض داشت در خودش، چیزی شبیه تسلیم، چیزی میان ماندن و رفتن، دوست میداشت اما تعلق نمیگرفت، رها بود! جلوتر میرفت – شاید فرار میکرد – قدمهای تند بر میداشت و نگاهش در جستجوی همه مضامین جامانده زندگی گوشه و کنار مسیر گیر میکرد، ساده بود، صمیمی وقتی که خودش بود، صبورانه گوش میداد و دوستانه پاسخ و جنس کلمات را خوب میشناخت.

n

نفهمید از کجا دیگر خودش نبود، گمش کرد، رفت پشت چهره های ناآشنا و گم شد! پشت مفاهیم سخت و سخت شد، دور، ارتفاع پیدا کرد و رفت، تنها نخ نازک نگاهش بود که دوباره صمیمیت را به میان میکشید، نگاهی که کوتاه بود و فراری!

و سکوت ...

-          : " خدانگهدار ... "

-          : " به خدا می سپارمت ... "

در انتهای آن روز روشن، همه چیزی که برایشان باقی مانده بود همین بود؛ سکوت !

و سکوت هر کدام شبیه خودش بود، از جنس خودش.

 

+ نوشته شده در  87/04/07ساعت 11  توسط مرجان  | 

سکوت مهتاب.

 

 

 

دلم عجیب گرفته است

                       - شاید هم سوخته!-

 

دلم سکوت میخواهد!

                                   فقط میخواهم بگویم که آدمی هیچ چیز نمیداند ولی ...

 

میروم تا کمی آرام شوم. کاش ...

 

بعد نوشت:

هنوز هم عطر مریم ها مشامش را پر میکند...

 

دوباره به خطوط نوشته نگاه میکند:

 " دنیا به اندازه کافی تلخ هست، اگه نمیتونیم شیرینش کنیم، لااقل تلخترش نکنیم، توی درس هنر عشق، نمره گرفتن و عالی بودن کافی نیست، باید ریاضیات عشق رو هم بلد بود. تا وقتی تو همه درسای عشق نمره نگرفتیم، نمی تونیم به کلاس بالاتر بریم .

 

با خودش فکر میکند:

 "دنیا به اندازه کافی تلخ نیست! گاهی در تلخی، شیرینی مبهمی هست که یافتنش به تحمل آن تلخی می ارزد، در درس عشق نمره ای داده و گرفته نمیشود، عشق درس نیست، عشق زندگی است، عشق سیلان روح ماست با همه پستی و بلندی های آن در زمان، با همه برکت و نحوستش در چهار فصل سال! عشق ... کسی چه میداند عشق چیست؟!

حرف از عشق نیست، حرف از برخورد دو روح است با هم ، برخوردی که نمیتوان برای آن حکم تعیین کرد! این برخورد لازم بوده است و اتفاق می افتاده و تمام میشده است! تصمیم با ماست تا نصیبمان را از این تصادف چگونه برگیریم!"

به نصیبش فکر میکند:

 " هیچ؟! ... آگاهی! ... جنون؟! ... بازی؟! ... آرامش؟! ... شاید هم تنها خاطره ای؟! تنها نشان از حضوری در لحظه هایی مهتابی! ... تنها نشانی که یاد بگیری هر بار به کسی برمیخوری باید سهم او را از خودت بپردازی! سهم تو در پریدنش را !! و به خاطر داشته باشی شکسته بالی همسایه پرواز است! و اما این انتخاب توست! راه توست در این مسیر کوتاه و مبهم. و ادامه اش خواهی داد ... تا انتهای مسیر.  "

شاید ساده ترین راه پاک کردن لکه های سیاه باشد! اما راه دیگری هم هست، میتوان آنها را لکه هایی روشن کرد!

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 21  توسط مرجان  | 

هوس کوچ

 

 

 

عطر مریم در خنکای اتاق خواب پیچیده بود، هر بار که نفس میکشید به آرامی به گذشته قدم میگذاشت، چیزی حدود یکسال پیش شاید و خاطره شیرین عشقی و ...

... و باز هم عطر مریم بود که همه اتاق را در سکوت و آرامشی شیرین فرو برده بود ...

 

می تازی، همزاد عصیان!

به شکار ستاره ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.

اینجا که من هستم

آسمان، خوشۀ کهکشان می آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

 

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.

در سایه- آفتاب دیارت، قصۀ " خیر و شر " می شنوی،

من شکفتن ها را می شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان میگذرد.

 

تو در راهی.

من رسیده ام.

 

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. *

 

 

دلش برای همه آنهایی که دوستشان میداشت تنگ شده بود، همه، حتی برای آنهایی که ازشان بیخبر بود بیشتر! و باز هم ماه در آسمان ابری این شبها می تابد و خاطره ها زنده میشوند ... خاطره ها ... خاطره هایی که از فرط تکرار به زندگی بدل شده اند ... فصل، فصل تابش آفتاب است و هوس کوچ ... رهایی در پس تنها یک تصمیم ...

 

*فراتر- سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 22  توسط مرجان  | 

پـــرنـیـان

 

 

صدای اذان میاد ... اذان موذن زاده ...

 

و خطوط آخرین جمله ها ...

-         : " من میخوام با همین کلمات کوچک خودم باشم ... و نزدیک ... نزار دور شم ... "

-         : " برو ... بخدا می سپارمت ... هستی ... خوب - مهربان و نزدیک ... "

و نگاه پر سوالم بر این خطوط ...

آیا باز  ... ؟!

 

چقدر دلم در فضای این غروب تنگ است ...

 

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 21  توسط مرجان  | 

رویای درختی بی ریشه ...

 

 

 

تا چشم کار میکرد زمین بود و زمین، صاف و برهنه میرفت و میرفت تا به سینه آسمان.

برهوت.

تک درختی نوپا در میان برهوت مثل اتفاقی ناخواسته شاید، ایستاده بود، مثل معجزه ای شاید، مثل سرابی! کسی چه میدانست مثل چی؟ و یا اگر هم میدانست چه تفاوتی میکرد؟! مهم بودن درخت نوپا بود که بود!

جلوتر که میرفتی جا به جا صدا از لابه لای شاخه ها شنیده می شد!

برهوت و درخت و پرنده؟!

زمین زیر پای درخت سبز بود، خود درخت زرد!

گاهی بادی می وزید و پرنده ای خسته از راه را به شاخه ای می نشاند ... و نشاط در صورت درخت هویدا بود.

گاهی بادی می وزید و پرنده ای سیراب را از شاخه ها به آسمان می پراند ... و اندوه تنهایی بر دل درخت  ...

و این تصویر هموارۀ زندگی بود، سبز، زرد، و پرنده های که می آمدند و پرنده هایی که می رفتند ...

و درخت، هر بار شادمان از رسیدن پرنده ای، شاخه های پرمهرش را می گشود، پرنده را در برمیگرفت و لانه اش میشد، به این امید ناگفته، که شاید خبری از بذری در راه را از آنان بشنود ...

و باد، هر ازگاهی بیرحم، پرنده های تاب گرفته را از لابه لای شاخه ها می ربود ...

و درخت هنوز بیخبر بود ...

به خودش که نگاه میکرد، زردی و خشکی اش را باور نداشت که شاخه هایش هنوز پر مهر بودند و دامنه اش هنوز سبز! ریشه هایش اما ... و اندوه سیراب نشدن از حیات ...

ریشه هایش انگار، جایی نزدیک یا دور در زمان، بریده شده بود! درخت این برهوت بی ریشه ...

ولی باران را منکر نمیشد، که به گاه گرفتگی آسمان، روح تشنه اش را سیراب میکرد ...  

و درخت هنوز منتظر بود ...

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 17  توسط مرجان  | 

سه نقطه یعنی ...

 

 

تازه با هم آشنا شده بودند؛ اونم نه رو در رو، دور را دور. شاید تنها خطوط نوشته هایشان پیوند دهندۀ آنها بود.

دخترک در میان سکوت پیاده رو قدم میزد و به ویترین کتاب فروشی ها نگاه می انداخت. عصر جمعه بود و اکثر مغازه ها بسته، در دلش خدا خدا میکرد که کتاب را پیدا کند ، آخر قول داده بود! شب گذشته با هم بودند، درست در یک نقطه، اونم نه رو در رو، تنها ساعت هایی را در یک مکان مشترک.

-          : " عجب! باورت میشه منم اونجا بودم؟! "

-          : "راست میگی؟! بابا چرا خبرم نکردی؟!"

-          : " من که نمیدونستم تو اونجایی !!"

خاطره شیرین شب گذشته و حضور همزمان آنها در یک مکان توی ذهنش چرخ میخورد، برایش جالب بود؛ اینکه آدمها در این دنیا چقدر زود و ساده به هم برخورد میکنند، با خودش فکر میکرد: " راست میگن دنیا کوچیکه!! "

گاهی که نگاه از سنگفرشهای پیاده رو بر میداشت و به چهره مردهای جوانی که از روبرو می آمدند نگاه میکرد، با خودش فکر میکرد: " اینو ببین! میتونه خودش باشه!! جالبه نه؟ وقتی که همو ندیده باشیم، ممکنه بارها و بارها از کنار هم رد بشیم اما همو نشناسیم!! در حالیکه حرفهای همو ... "

مردهای جوان با چهره هایی متفاوت؛ موهای بلند پریشون، سبیلهای کشیده و بلند، لباس هایی از صوفی منش گرفته تا جین و تی شرت!! از رو بروش رد میشدن، با خودش میگفت: " خب فکر میکنی کدوم یکی از اینها باشه؟! آهان اینو دوست داری؛ سیبیلاش خیلی خوشگلن ها!! یا این یکی ..." همین فکرها لبخندی ناخودآگاه را بر لبانش می نشاند و مردهای جوان روبرو هم پاسخ این لبخند را با تعجب می دادند!

آن عصر جمعه، آن پیاده رو و ویترین مغازه های بسته دخترکی را با لبخندی نامعلوم بر لب دیدند، و دخترک مردهای جوانی را دید که انگار می شناخت و نمی شناخت و همه مردهای جوان، دخترکی را که به آنها لبخند میزد!

کسی چه می دانست، شاید زندگی برای همه آنها در آن عصر جمعه چیزی غیر از این نمی بایست می بود! ...

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 21  توسط مرجان  | 

پناه

 

 

شرمنده ای . شرمنده.

میخواهی گریه کنی؟

دیگر مانده ای هاج و واج که دردت را به که بگویی؟!

بخاطر می آوری، جایی شنیده بودی؛

آنزمان که از دست خودت، حتی، به تنگ آمده ای، تنها راه گریزت به سمت اوست!

 

به تو پناه میبرم ای عزیز بزرگ از شر خودم!

 

 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند     آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 19  توسط مرجان  | 

عطش زندگی

 

دوباره رفتم و زیرش ایستادم، نور گرم خورشید، فضای معطری که دور و برت احساس میکردی، صدای وزوزی که انگاری تموم زندگی رو با خودش هماهنگ کرده .... وقتی که نفس عمیق میکشیدم احساس میکردم دارم عسل میخورم .... مثل یه حادثه بود....

 

وقتی که بعد از مدتها یکباره هوس کردم یه سری به باغچه ها بزنم، دیدمش!! مثل یه اتفاق سفیدِ معطر! مثل عسل شیرین و گرم ...

وسط باغچه وایساده بود باتموم شکوفه های سفید و باشکوهش و به آفتاب لبخند میزد! پر شده بود از شکوفه! بینهایت شکوفه سفید و بینهایت صدای زندگی که از پرواز زنبورهای وحشی کویر و شاهپرک های رنگارنگ به دور شکوفه هاش به گوشم می خورد ...!

وقتی که به قدو بالاش نگاه میکردم، از این همه زیبایی و شکوه و عظمت تنم مور مور میشد، نگاهم که از شاخه ها بالا میرفت به آسمان آبی و زلال کویر میچسبید، به خورشید و برق سفید و درخشانش و ابرهای تکه تکه ای که جا به جا به آسمون چسبیده بودن ...!!

چشمهامو بستم و تمام حواسم رو به صدای بال زدن هاشون دادم، بعد یه نفس عمیق ... و دوباره ... و باز هم نفس عمیق .... یا خدا !!! چه عظمتی توی این لحظه وجود داشت ...! نور ... گرما ... عشق.... عطر شکوفه های زردآلو .... زندگی و باز هم جریان پر تپش زندگی ... و من!

برای اولین بار بود که خودم رو اینطوری توی زندگی غرق کرده بودم! و تازه داشتم معنی لذت بردن از زندگی رو میفهمیدم!! هیچ وقت اینقدر به زندگی و عطش عشق ورزیدن و با هم بودن نزدیک نشده بودم!!

چند لحظه ای گذشت که با صدایی به خودم اومدم: " بیا دیگه!! یه درخت که دیگه اینهمه دیدن نداره !!! "

تنها فقط نیم ساعت از این حادثه عطرآگین میگذشت ... داشتم خط های کتابم رو توی تکونهای جور واجور ماشین دنبال میکردم، ناخودآگاه نگاهم به دسته ای از گنجشک های وحشی افتاد، با چنان شتاب و سرمستی ای از زمین کویر اوج میگرفتن و فرود می اومدن که همه چشم ها رو به سمت خودشون جذب کرده بودن!!

نمیدونم هر دسته از اونها چند تا میشد اما منظره ای که ایجاد میکردن و شتاب و سرعتی که در چرخش های دسته جمعیشون داشتن آدم رو محسور میکرد! فکر میکردی هر لحظه ممکنه که به زمین بخورن! اما آنچنان ماهرانه دوباره از زمین اوج میگرفتن و در آسمون چرخ میزدن که انگار هیچ جاذبه ای در برابر بالهاشون وجود نداره ....

یه باره با صدای گرومپی که از جلوی ماشین اومد همه نگاه ها از کنار جاده به شیشه جلو دوخته شد!!! جا به جا روی شیشه رد خون بود!!

رانند تندی زد بغل و پرید بیرون : " ریختن کف جاده !!!"

تازه فهمیدم یکی از همین دسته های گنجشک موقع رد شدن از جاده خورده به ماشین !! دلم ریش شد...

با خودم گفتم: " یعنی سردسته شون اشتباه حساب کرده بود؟ ... یعنی فکر میکرده گروهش رو می تونه با سرعت زیاد از جلوی ماشین رد کنه؟! ... یعنی الان چندتاشون باقی موندن؟ ... چرا اصلا دنبال یه همچین سردسته بیفکری پرواز میکردن؟!! ... شایدم عاشق هیجان و ریسک بودن؟! کسی چه میدونه توی سر گنجشک ها چی میگذره! اونم وقتی که اینطوری دسته جمعی با شور و هیجان توی هم پیچ و تاب میخورن!!! .... "

اینم یه جور زندگیه !!

 

هنوزم کنار جاده، جا به جا، دسته های دیگه ای بودن که داشتن توی هم پیچ و تاب میخوردن، بالا می پریدن و پایین می اومدن...  با خودم گفتم: " اونا حتماً سردسته با تجربه تری دارن! یا شایدم محافظه کار تر! یا ترسو تر؟!! .... کسی چه میدونه توی سر گنجشک ها چی میگذره؟! ...."

اینم یه جور زندگیه !!

 

تک و توک بچه هایی که گنجشک های گیج و ترسیده رو از روی زمین برداشته بودن، اومدن توی ماشین، یکی بهشون آب می داد و یکی هم آروم آروم نوازششون میکرد تا دوباره به حال اومدن و از میون انگشتهای لرزون بچه ها پر زدن و رفتن ....

با صدای بسته شدن در ماشین دوباره نگاه ها به سمت رانند دوخته شد که دسته ای از گنجشک های آش و لاش شده رو توی پیرهن خونیش جمع کرده بود: " خوب شد جمشون کردم، حیف بود ..... !"

اینم یه جور زندگی بود!

 

نمیدونم چه جور بگم، آدم ناخود آگاه یاد این شعر سهراب می افته:

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازۀ عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود!

زندگی جذبۀ دستی است که میچیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربۀ شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .... .

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 20  توسط مرجان  | 

مطالب قدیمی‌تر