مناجات جمعه ای!
الهی چه رسوایی از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کند؟
مناجات های شیخ حسن آملی
چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید
ساعت یازده و نیم ِ صبحه. روز پنجشنبه و من تعطیلم. توی خونه تنهام. سکوت همه جای خونه رو گرفته و فقط گاهی صدای رد شدن ماشینی از خیابون روی فضا خط میندازه ...
یه جوریَم! از اون جورهایی که فکر میکنم آدم باید دم ِ مرگش باشه! دقیقاً بی هیچ بیم و بی هیچ امیدی! بی هیچ دلتنگی یا نفرتی! بی هیچ فکری. هیچی ... هیچی. انگار همه کارهایی رو که باید، کردی ... مثل وقتی که آخرین برگ کتاب رو میخونی و جلدشو می بندی ... با خودت کنار میای و تو سکوت غرق میشی ...
دو روزی هست که نمیدونم چرا مدام به یاد رضا می افتم. یاد اون روز بارونی پاییز. توی تاکسی ... و تنها یه تصویره که مدام تکرار میشه، تصویر دستم که توی دستش بود و نوازش آروم انگشتهام ... در حالیکه به من نگاه میکرد، و رد نگاه من که از روی دستها به خیابون خیس پشت شیشه دوخته شد ... هر دو میدونستیم که دیگه همه چیز تموم شده ...
صدای افتادن کلید به در، منو از این دنیای ساکن میکنه و پرت میکنه وسط گود ...
دوباره زندگی ...
بارها و بارها در برابر هم گریستیم،
تو؛ صبور و بی صدا . من؛ مثل بچه ها، بی شکیب.
بارها و بارها خنداندی و خندیدم،
تو؛ با دلی مهربان و بزرگ اما غمگین. من؛ سرخوش و بی خیال.
بارها و بارها پرسیدم و پاسخ دادی،
من؛ پر هیاهو و مضطرب. تو؛ آرام و مطمئن.
بارها و بارها افتادم و دست گرفتی،
من؛ نالان و ناامید. تو؛ بخشنده و استوار.
و راه نشان دادی ...
راهی سبز. ... سبز ِ سبز.
حالا بیا،
بیا و به این پیچک کوچک جواب بده،
وقتی که با چشمهای پرسشگر سبزش از من می پرسد: " آدمی چیست؟ "
و من، تنها دلم میخواهد تو را نشانش دهم.
پ.ن: این پست رو، من و پیچک با هم نوشتیم، برای تو.
"خود را بیاد می آورم
زمانی که پرنده ای کز کرده در گوشه ی قفسی باز بودم
تو را بیاد می آورم
زمانی که با آسمان آشتیم دادی
زمانی که به من پرواز را آموختی
زمانی که مرا به پرواز در آوردی
زمانی که از دور مهربانانه چون مادری برای فرزند
نگران به پروازم می نگریستی
و چون نگاه به نگاهت می دوختم , لبخند می زدی
زمانی که ...
زمانی که زمان جا می ماند از مهربانی تو
با کدامین واژه ها به وصف تو برسم
ای که قطره ای از دریای مهر ِ مهربان ترینی
تا یادم آورد اگر من از اوغافل شوم او از من غافل نمی شود
اگر من به او پشت کنم او منتظر می ماند تا روی بر گردانم
اگر من بنده ی او نمانم او خدای من می ماند
و من خدا را دوست نمی دارم
و من خدا را عشق نمی ورزم
حتی عاشقانه دوستش هم نخواهم داشت
اینان کمتر از آنند که صدای دل مرا به خدا برسانند
خداوندا ...
خداوندا...
خداوندا... "
امضاء : " تو "
وقتی که داشتم دنبال اسمهای معرفی شده از طرف دوستان، توی گوگل جستجو میکردم، چشمم به یادداشتی از طرف محسن - مخملباف افتاد که در سایت قلم* نیوز منتشر شده بود، گذشته از مطالبی که مخلباف عنوان کرده بود، گوشه ای از حرفهایش بدجور به دلم نشست که دوست دارم شما هم اونو بخونید:
قسمتی از یادداشت محسن- مخملباف
" سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچهای است که دلش برای یک بچه افلیجی میسوزد و آن بچه بیپا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم. "
پ.ن۱: تصور میکنم میلیونها اسب دوپایی رو که اگه حتی یه روزی بی سوار بمونن، چقدر حیرونن که باید چیکار کنن؟! کجا برن؟! چطور برن؟! ... چرا؟ چون خیلی هاشون حتی یکبار این زحمتو به خودشون ندادن که بپرسن "دارن چیکار میکنن؟! "
پ.ن۲: بعد از مدتها دیدن چند اثر هنری دلمو لرزوند و حالمو عوض کرد! نقاشی های ادگار دگاس رو یه نگاه بندازین!
پ.ن۳: جواب کامنتهای دوستای گلم رو هم دادم. خوش باشین![]()
![]()
تعریف روشنفکر
"روشنفکر" کسی است که نسبت به خودش، زمان و مکان و اجتماع و تاریخ و فرهنگ جامعه خودش، خودآگاهی دارد. روشنفکر همانند پیامبران رسالت راهنمایی توده مردم را بر عهده دارد، او به توده مردم یک هدف نو، یک جهت نو و یک ایمان نو می بخشد، روشنفکر با تحلیل " دردهای ِ روز اجتماعش" آگاهی توده مردم را در جهت حل این دردها به حرکت درمی آورد.
اقتباسی آزاد از سخنان دکتر شریعتی
۱
پرنده دوری توی قفس میزنه و نگاهی به میله هاش میندازه، از سر غصه آهی میکشه و برای اینکه قفسو فراموش کنه،به آسمون پشت میله ها چشم میدوزه ...
سرش داد میزنم : " خـــــــره قفس هنوز سر جاشه !! "
۲
پرنده چشم از آسمون برمیداره و بهم نگاه میکنه:
- " خـــر تویی! فکر کردی اینو فقط خودت میدونی؟! "
بارها و بارها باید راه رفته رو مرور کرد؛ اگر بخوام بدونم درست میرم یا نه!؟ این چند روزه هم به همین کار گذشت؛ مرور راه رفته توی این یک سال! خب به نسبت قبل تفاوت قابل ملاحظه ای ایجاد شده! اشکالات کمتر شده و میشه گفت که مسیر خوب بوده! آره با اطمینان میگم خوب بوده! خب تبریک به خودم.
انگار یه تیکه زمین دادن بهت که پر از آت و آشغال و خار و علف و خرت و پرته! تا اینجا اتفاقی که افتاده این بوده که آت و آشغالها جمع و جور شدن، خار و خاشاکها کنده شدن و تازه میتونی چهره زمینی رو که بهت دادن تشخیص بدی! سفته! خیلی سفت! لازمه شخم زده بشه! آره حتماً باید خاکش زیر رو بشه. البته خاک ِ خوبیه اما اینطوری اگه بذری بکاری چیزی ازش در نمی یاد! آهان آب هم میخواد! و صد البته یه همت بزرگ!
میدونی تا وقتی که به سوالهای اصلی جواب داده نشه، هر چند هزارتا جواب دیگه بگیری، اما هنوز انگار تشنه ای و منتظر گرفتن جواب همون سوال اولی! البته وقتی هم که گوشتو خوب باز نکنی، ممکنه بارها جواب سوالتو شنیده باشی اما نفهمی!! به قول دوست عزیزی میگفت: " وقتی توی کلاسی شرکت میکنی، در آخر دوره دو جور مدرک بهت میدن! یکی مدرک حضور در دوره و اون یکی، مدرک قبولی در دوره! " خب، به خودم که نگاه میکنم می بینم همین اندازه که خواستم توی این دوره باشم خودش به خودی خود اهمیت داشته! خواستم، شرکت کردم، اما خب قدر زمان و مکان و استادش رو اونطور که باید انگار ندونستم! حالا در پایان دوره بهم مدرک حضور در دوره رو دادن!!
چیزهای زیادی فهمیدم، چیزهای زیادی عوض شدن، در مجموع خوب بود اما لازمه توی این دوره قبول بشم! پس نقطه سر خط. دوباره برمیگردم! از اول!! همون سوال اولی! نه نمیترسم. حتی خسته هم نمیشم چون میبینم ارزشش رو داره! کمترین فایده اش اینه که وقتی سرتو میذاری زمین ... همین قدر که خودم میدونم ارزشش رو داره کافیه! گفتنش اینجا هم فقط به این خاطره که بعدها وقتی دوباره مرور میکنم، این صفحه رو که می بینم، می فهمم چقدر قدر این داشته ها رو دونستم! یه جور صاف کردن حساب با خودته! تا بعدا دیگه گله ای نباشه. به امید موفقیت.


پ.ن: خیلی سعی میکنم که بهش فکر نکنم! دارم منفجر میشم!! دلم میخواد داد بزنم!! به بدترین وجه ممکن همه شعور و فهم و انسانیت آدم به تمسخر گرفته میشه! با وجود اینکه چهره های واقعی خودشونو نشون دادن اما متاسفانه بهم ثابت شد که هنوز جا هست برای سواری گرفتن از این مردم! احساس خفگی میکنم! انگار یکی با تمسخر چنگ انداخته به گلومو داره اونو بیشتر و بیشتر خرد میکنه!!
من از سیاست چیزی نمیدونم برای اینکه هیچ علاقه ای به این موضوع ندارم ولی از اونجایی که توی یه محیط مردونه کار میکنم بالاخره در روز حداقل نیم ساعت بطور غیرمستقیم شنونده اخبار و اطلاعات و برداشتهای سیاسی آدما هستم.
دیشب ناخودآگاه موقع خوابیدن برنامه مناظره دو کاندیدا از چهار انتخاب این دوره رو دیدم - البته فقط برای پنج دقیقه! - و تازه متوجه شدم مناظره یعنی چی؟!!
در نهایت من با وجودیکه به این چیز ... یعنی سیاست علاقه مند نبودم اما از شنیدن دستاوردهای عظیم این آدمهای بزرگ و سرنوشت سازی اونها به حدی حالت تحول بهم دست داد که سرمو تا بیخ کردم زیر پتو ...
و در نهایت بیشتر از هر زمان دیگه ای به تصمیمم باور پیدا کردم!
قانون اساسی ایران - فصل چهارم- اصل چهل و سوم:
برای تامین استقلال اقتصادی جامعه و ریشه کن کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسان در جریان رشد، با حفظ آزادگی او، اقتصاد جمهوری اسلامی ایران بر اساس ضوابط زیر استوار می شود:
1- تامین نیازهای اساسی: مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امکانات لازم برای تشکیل خانواده برای همه.
2- تامین شرایط و امکانات کار برای همه به منظور رسیدن به اشتغال کامل و قراردادن وسایل کار در اختیار همه کسانی که قادر به کارند ولی وسایل کار ندارند، در شکل تعاونی، از راه وام بدون بهره یا هر راه مشروع دیگر که نه بر تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه های خاصی منتهی شود و نه دولت را به صورت یک کارفرمای بزرگ مطلق در آورد. این اقدام باید با رعایت ضرورتهای حاکم بر برنامه ریزی عمومی اقتصاد کشور در هر یک از مراحل رشد صورت گیرد.
3- تنظیم برنامه اقتصادی کشور بصورتی که شکل و محتوا و ساعات کار چنان باشد که هر فرد علاوه بر تلاش شغل، فرصت و توان کافی برای خودسازی معنوی، سیاسی و اجتماعی و شرکت فعال در رهبری کشور و افزایش مهارت و ابتکار داشته باشد.
4- رعایت آزادی انتخاب شغل، و عدم اجبار افراد به کاری معین و جلوگیری از بهره کشی از کار دیگری.
5- ...
6- ...
7- ...
پ.ن: با خودم فکر میکنم ما قانون اساسی خوبی داریم اما ... ما کشور و منابع خوبی داریم اما ... ما تاریخ و فرهنگ خوبی داریم اما ... ما دین و مذهب خوبی داریم اما ... ما هوش و استعداد خوبی داریم اما ... ما مردمان خوبی هستیم اما ... اما، اما، اما، ... و در جواب این اماها فقط شرمندگی میمونه و بس!
این صدای نبض یادآور جریان داشتن خون توی رگهاست!
"چیزی در من داره متولد میشه! ، نمیدونم چیه اما هر چی که هست توی سینه ام ریشه داره و میخواد از گلوم بزنه بیرون!! ، وقتی که میخوام حسش کنم قلبم به درد می یاد و تو چشام اشک میشینه! ،نمیدونم چی شده اما از دیشب تا امروز آرامش عجیبی پشت ذهنم جا خوش کرده! "
تیک ... تیک ... تیک ...
هنوز زنده ام! هنوز نفس میکشم! و هنوز دلم میخواد از هجوم عشقی که توی سینه مه و فکرش بغضو تو گلوم گره میزنه، گریه کنم ... اما با این وجود نمی دونم چرا!
رشته ای باریک و نورانی از هستی به قلب من پیوند دارد که با کوچکترین وزش باد، دلم می لرزد و ...![]()
سه چهار روزی هست که صبح ساعت هفت وقتی که توی سکوت دفتر میخوام شروع به کار کنم صدای آواز یه جفت قمری منو از زمین و زمون میکنه و به یه جای دور میبره. یه جایی بین خاطرات کودکیم، ظهرهای تابستون، پشت حصیر پنجره خونه خاله اینا...حیف که دیگه چیزی بیادم نمی یاد.
پشت پنجره اتاق، روی سقف کولر میخوان لونه بسازن، اینطوری هم که از رفت و اومدها و خوندنهاشون میشه حدس زد، انگاری خانم قمریه خیلی سخت پسنده، دلش راضی نیست بیاد و بالای کولر گازی پر سروصدای ما لونه کنه!
حالا هر روز سر صبح یه بار و سر ظهر هم یه بار؛ هِی از آقای قمری اصرار و هِی از خانومش انکار!!
منم که این وسط ناخودآگاه مات طنین صداشون میمونم که چطور توی این سکوت پخش میشه و هر دفه از خودم میپرسم واقعاً این چه صدائیه؟! یه طور خاصی دل آدمو می لرزونه!!
خدا خدا میکنم همینجا بمونن! بعضی وقتا به خودم میگم ؛ اینا هم انگار اصلاً تو این دنیا نیستن!! تو این وانفسا چه بیخیال دنبال عشق و حال و زندگی خودشونن! بعد به فکر خودم خنده ام میگیره و میرم پی کارم.
پ.ن:خیلی دلم میخواد سرفرصت و با حوصله به کامنتهای تک تکتون جواب بدم.
بعد نوشت: بالاخره جواب دادم!!![]()
دخترک روی برگه سفید چمباتمه زده و همه هوش و حواسش به خط یال اسب ِ. با وسواس رد عبور باد رو روی یال اسب نقش میزنه و به چشمهاش خیره میشه ... میتونه صدای نفس زدنهای تند اسب رو بشنونه ... اون سر دسته ست ... از همه قویتر و قشنگتره ... بقیه گله پشت سرش حرکت میکنن ... انحنای کمر اسب رو کمی پررنگتر میکنه و توی دلش قند آب میشه ...
- : " بچه جون بلند شو بشین سر درست! از صبح تا حالا چسبیدی به این نقاشی ها!! تو مگه امتحان نداری! ..."
- : " باشه مامان ... تو رو خدا بذار ... این آخریشه ... قول میدم ..."
از وقتی که یادش می یاد عاشق نقاشی بوده، اونقدر توی نقاشی هاش گم می شد که دیگه زمان و مکان رو از یاد می برد، اونروزها اما همه چیز فرق کرده بود، شاید میشد گفت توی اوج قدرت تجسم و طرح زدن بود، به یه چشم زدن گله بزرگی از اسبهای وحشی رو توی دشت قلم میزد و از حس آزادی اونها سرخوش میشد ...
و باز صفحه دیگه و گله دیگه ...
وقت امتحانات نهایی دوره ابتدایی بود اما نمی فهمید چرا همه حواسش توی قدم های اسب ها خلاصه میشد، نه چیز دیگه ای؟ حس غریبی اونو به سمت این دشت های باز و سبز میکشید ... ضرب آهنگ سم اسب ها روی زمین ... درخشش برق خورشید روی پوست خیس و عرق کرده شون ... شیهه های کوتاه و تیز اونها که خبر از شتابشون برای رفتن می داد ... رفتن و عبور کردن ... رفتن و رها شدن ... آزادی ... براش سخت بود که از این فضا دل بکنه ...
یه باره نمی فهمه که چی میشه ... خِـشـشـشششـ..... کاغذ از زیر دستش سر میخوره و کنده میشه ... گله اسب ها لابه لای انگشت های مامان مچاله شده ... چشمهاش از تعجب گرد شدن ...
- : " نمی فهمی چی میگم؟!! ... دیگه حق نداری نقاشی بکشی ... جمع کن برو بشین سر درست ..."
همه چیز تموم شد.
با اینکه بارها و بارها توی سالهای بعد سعی کرد که دستش به مداد طراحی بره اما نشد... همش یکی دوهفته دوام می آورد ... هنوز نقش سفالینه های قدیمی چیده شده روی طاقچه رو به خاطر داره ... یا وقتی که دو ساعت تموم وقت برد تا انحنای لبه نعلبکی رو از پشت استکان شیشه ای بیرون بیاره و شکست نور رو پیدا کنه... وقتی که بعد از هفت سال به کانون رفته بود ... خیلی زود بین بچه های کلاس نظر معلم رو جلب کرده بود:
- : " بچه ها نگاه کنید! ببینید چقدر خطوط قوی کار شدن ... با اینکه تازه دو جلسه ست اومده سرکلاس ...، خانم شما دستتون خیلی قویه ... قبلا هم کار کرده بودید؟ ... خیلی ..."
اما نمیشد و همه ماجرا آخر همان هفته تمام میشد ... یاد استاد پتگر افتاد وقتی که روز اول کنارش نشسته بود و در سکوت داشت به قول خودش حس شاگرداشو میگرفت. از ترس نفسشو توی سینه حبس کرده بود و خشک شده بود!
- : " این دختر ما خیلی درونش شلوغه ... تمرکز کن ... فقط نگاه کن ... فقط خوب نگاه کن ..."
حالا بعد از گذشت هجده سال از اون زمان ... روزها و روزها سرش رو لابه لای اعداد و ارقام کاغذهای خط کشی شده گم میکنه ... مدام حساب میکنه...اعداد رو جمع میکنه ... از هم کم میکنه ... اما هیچ وقت به جواب درست نمی رسه ... هر بار یک طرف معادله هاش می لنگه ... انگار همیشه چیزی گم کرده ...
کسی چه میدونه ... شاید اون چیز صدای نفس های تند اسبی باشه که آزاد و مغرور توی دشت سم به زمین می کوبه و از نظر دور میشه ...
چه کسی قالب وبلاگ منو عوض کرده؟!![]()
پ.ن: متاسفانه با کمال تعجب امشب دیدم که قالب وبلاگم عوض شده!!
اونهم بدون اینکه من دلیلش رو بدونم! از کجا میتونم دلیل این مسئله رو بفهمم؟!
این روزها هر وقت که به انگشتر عقیقم نگاه میکنم، ناخودآگاه نفس عمیق و بلندی میکشم و برای چند لحظه افکار درهم و برهمم متوقف میشه!
نمیدونم پشت این نگین عقیق چه آرامشی نشسته که دلمو گرم میکنه!
نمیدونم منو یاد چه چیز و چه کسی می اندازه که یه باره همه رو فراموش میکنم!
نمیدونم این آرامش توی باقی لحظه ها کجا گم میشه؟
پ.ن: میدونم.
بعد نوشت: الهی چرا بگریم که تو را دارم و چرا نگریم که منم.
" صبر نیمی از ایمان است و یقین همه ایمان است. "
فکر میکنم ...
فکر میکنم ...
اینبار تقریبا برای نوشتن زور میزنم اما ...
(درست مثل امروز عصر که چیزی برای گفتن به تو نداشتم در حالیکه سرتا پا عطش حرف زدن بودم )
سعی میکنم که شرایط رو حفظ کنم ...
سعی میکنم که به روی زندگی لبخند بزنم ...
سعی میکنم که امیدوار باقی بمونم ...
سعی میکنم که ...
* طی جلسه ای یک ساعته در شرکت، همه قراردادهای کار سال 88 از یکساله و شش ماهه و سه ماهه به یکماه تبدیل شد!!
مامان میگه نگران نباش، توکل بخدا ... میگم نگران کار نیستم، نگران اینم که فردا این مملکت چی میشه ؟ ... این همه بیکاری ... فقر ... گرونی ...
میخندم به همه اون کتابهایی که میگن : " از مشکلات فرصت هایی طلایی بسازید ..." نگاه که میکنم می بینم روی کوه بلندی از طلا نشستیم و خودمون خبر نداریم !
نمی نالم چون دیگه حتی فرصت نالیدن هم نیست اما نمیخوام زندگی رو اینجور جلو ببرم ... نمیدونم باید چی گفت؟ شکر گزار بود که هنوز ... یا توقع داشت که مگه نمیشه کمی راحت تر ...
جوونی ... امید ... آرزو ... زندگی ... دیگه واقعا نمیدونم چی باید گفت.
سکوت میکنم ... سکوت میکنم ... بازم سکوت میکنم، گوش میکنم، مگه از تو صدایی بیاد، اما ساکتی. ساکت ِ ساکت، فقط داری به شرایط پیش اومده نگاه میکنی و کمی هم ترسیدی ... هر چند که سعی میکنی ترست رو پنهون کنی اما هر دومون میدونیم که ترسیدی ...
- خدای من : ...
ظهر ابری و سردی بود، هوا سوز برف داشت، دوتایی شالگردنشونو کیپ کردن و دستکش هاشونو پوشیدن و از در فروشگاه فرهنگیان بیرون زدن، با جفت دستهاشون کیسه های خرید رو به سختی اینور و اونور میکشیدن. تندی از اتوبوس پارک شهر بالا رفتن و نشستن آخر اتوبوس. سرما وادارشون میکرد که بچسبن به موتور تا بلکه کمی گرم بشن. دوباره سر صحبتشون گل کرد...
- " حیف که دیر شده و گرنه یه سر می رفتیم موزه آبگینه ."
- " آره! حتماً، با این همه خرت و پرت !! "
- " راست میگی، غیر از اون هوا هم خیلی سرده، همون بهتر که بریم خونه و ..."
مسافرها یکی یکی از اتوبوس بالا می اومدن، وقتی که دخترک لاغر و سفید با اون سر و شکل از در اتوبوس بالا اومد، همه چشم ها رو به دنبال خودش به ته اتوبوس برد ... چیزی شبیه ترحم، تنفر شایدم ترس پشت ذهن همه دو دو میزد ...
صورت تکیده و سفید دخترک از سرما سرخ شده بود، مانتوی مشکی نازک به همراه روسری رنگ و رو رفته سیاه همه لباسی بود که به تن داشت، دستهاشو تند تند به هم می مالید تا از خشکی در بیاد، چیزی حدود هفده یا هجده ساله بود، موهای خرمایی و چربش از زیر روسری ژولیده بیرون ریخته بود و چهره گرد و استخونی آدمو یاد دخترک کبریت فروش می انداخت ... همه منتظر بودن که شروع کنه به گدایی اما در عین سکوت، با چشمهای عسلی و گنگش نگاهی به صندلی آخر انداخت، کنار دخترها دوتا جای خالی بود، با نگاهی مردد بین نِشستن و ننشستن به سمت آخر اتوبوس نیم خیز برداشت، کاملاً مشخص بود از اینکه بقیه فکر کنن که چقدر کثیفه، سعی میکرد به هیچ کدوم از مسافرها نزدیک نشه ... یه قدم مونده به صندلی صدایی منصرفش کرد.
- " برو رو موتور بشین! اونجا گرمتره ...!"
مکثی کرد، منظور دختر رو خیلی بهتر از خودش فهمید! رفت سمت موتور اتوبوس و کیف پاره و دسته نیازمندیهای همشهری رو روی اون ولو کرد، با انگشت های لاغر و باریکش که سیاهی زیر ناخن هاش کاملاً به چشم می اومد، تند تند لابه لای آگهی های استخدام رج می برد ...
با تعجب نگاهی به قد و بالای دخترک انداخت، در عین اینکه محسور زیبایی و جذابیت این چهره با همه جزئیاتش شده بود، با خودش فکر کرد.
- "چیه؟ ترسیدی خوره داشته باشه یا بو بده؟!! ... تو که خیلی ادعات میشد؟! فکر میکردی هیچ وقت با اونها فرقی نداری؟! هان؟ چی شد پس؟! ... فکر کردی حالا بشینه کنارت جزام میگیری؟! یا ایدز ؟! ... نگاش کن، نترس، فکر میکنی چقدر با اون فاصله داری؟! فکر میکنی نمیشه همین الان تو جای اون بودی؟! ... یادته همیشه به خودت میگفتی بین ثروت و فقر فقط یه لحظه فاصله ست؟! ... چی شد پس جا زدی؟! ... خودتم خوب میدونی همش حرفی ... حرف ... حرف ... "
پیرزنی از سمت دیگه اتوبوس دستکش های نخی و نازکی رو از توی کیفش بیرون کشید و گفت:
- " بیا دخترم، بیا مادر ... اینها رو بکن دستت تا گرم بشی ..."
اما دخترک قبول نکرد ... تنها تشکر کرد و به پچ پچ زنهای اونور اتوبوس که با تاسف و ترحم و شایدم انزجار درباره ش حرف میزدن، توجهی نکرد. دوباره سرشو روی آگهی های استخدام خم کرد.
دختر دوم هر چقدر اصرار کرد که بیا بشین، اینطوری سرپا اذیت میشی ... باز هم دخترک قبول نکرد و گفت همینطور راحت تره. بالاخره اتوبوس به راه افتاد.
سرشو برد پشت گوش دوستش و گفت:
- " میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم! ... چون من بهش گفتم بره اونجا، هر چقدر اصرار کنی نمی یاد بشینه! فکر کرده من ازش بدم می یاد، باید خودم بهش بگم تا قبول کنه ... "
دختر دوم از چیزی که میشنید چشمهاش گرد شد اما انگار خوب می فهمید که دوستش چی میگه، به همین خاطر ساکت شد.
توی سرش داغ شده بود، هیچ وقت اینطور پیش خودش ضایع نشده بود! دل دل میکرد که بهانه ای پیدا کنه تا بتونه با دخترک حرف بزنه که یه باره دخترک نگاهی بهش انداخت و پرسید:
- " تا انقلاب خیلی مونده؟! "
جا خورد، انتظار نداشت که با اون حرفش، دیگه دخترک حتی نگاهی هم بهش بیاندازه اما حالا داشت به صورت ملیح و خسته دخترک نگاه میکرد،که با ته لبخندی ازش سوال پرسیده بود.
- " آره ... آره ... خیلی مونده! بیا اینجا بشین ... حالا دیگه گرم شدی ... بیا ... اینطوری خسته میشی ... "
و دست دراز کرد به سمت دخترک و کیفشو ازش گرفت و گذاشت روی صندلی، دخترک با لبخندی دوباره از این پیشنهاد استقبال کرد و روی صندلی نشست، هر چند که باز هم به شیشه چسبید و هنوز هم فاصله ای بین اون دوتا بود ...
با خودش فکر میکرد:
" کجاست اون شهامتی که بتونم دستشو بگیرم ... یا بوسه ای به صورتش بزنم ... ؟!"
پ.ن: خوشحالم کردی. برگشتنت شادم کرد. ممنونم.![]()
![]()
پریشب موقع برگشتن به خونه، همینطور که آهسته آهسته برای خودم توی خیابون قدم میزدم، نوع راه رفتن جوونکی که چند متر جلوتر از من می رفت نظرمو جلب کرد.
یه جورایی با سر و صدایی نامفهوم راه می رفت. از اونجایی که دم غروب هم بود نمیشد به خوبی تشخیص داد که تیپ و سر و وضع جوونک چطوریه! اول فکر کردم شاید معتاده که داره تلوتلو میخوره ...؟ کمی که نزدیکتر شدم دیدم در عین حال که داشت چیزی میخورد، آواز هم میخوند و برای خودش با پاهای کج، کشون کشون راه می رفت. هنوز سه چهار قدمی ازش فاصله داشتم، با خودم گفتم شاید مسته ...؟
تو فاصله همین چند قدم باقی مونده که بهش برسم ناخودآگاه به ذهنم رسید که احتمالاً به قول معروف باید شیرین عقل باشه! حالا دیگه بهش رسیده بودم، همقدم شده بودیم ... یه لحظه احساس کردم ازش میترسم ... از اینکه عکس العملی انجام بده که من انتظارشو نداشته باشم ... مثلا ... اما انگاری اون کاملاً توی دنیای خودش بود!
توی یه دستش چیزی شبیه کیک یا بیسکوییت بود و با دست دیگه اش توی هوا شکلک میکشید و برای خودش زمزمه میکرد ... همینطور مدام توی این چند ثانیه که انگاری حسابی کش اومده بود، توی ذهنم همه اتفاقهای ممکن رو تصورمیکردم و بی صدا در کنارش قدم میزدم ... کاملاً مشخص بود که هنوز متوجه حضور من نشده، اما من از ترس خیابون رو کاملاً خالی تصور میکردم! انگار تنها منم و اون!!
تو همین حین یه باره متوجه حضور من کنار خودش شد که بخاطر اینکه با ماشین های مقابل برخورد نکنم بیشتر از حد انتظار بهش نزدیک شده بودم!! اون لحظه بود که تنها چیزی که احتمالشو متصور نشده بودم اتفاق افتاد!! بنده خدا به شدت از دیدن من یکه خورد!! طوریکه با یه تکون شدید یه باره همه تنش به عقب کشیده شد!! نمیدونم بعدش چی شد که دیگه صدای خوندنی ازش نشنیدم! فقط سعی کردم زودتر از کنارش عبور کنم و ...
از اون وقت تا حالا از خودم می پرسم واقعاً من باید از اون می ترسیدم یا اون از من؟!
پ.ن: تا حالا هیچ کس بهم نگفته اگه یه دیوونه دیدم باید چیکار کنم؟! یا اگه یه آدم دیدم ... ؟!!
زن موجودی چند وجهی است، درست مانند الماس. او را به سمتی دقیقاً در جهت نور بچرخانید، یک جنبه از شخصیتش بارز می شود. حال اگر مثل الماس او را به سمت دیگر بچرخانید شخصی را خواهید یافت که کاملاً متفاوت است.
تغییر پذیری و بی ثباتی شخصیت زن از مدت ها پیش مشاهده شده است، به طوری که شخص فقط می تواند نتیجه بگیرد که این چندگانگی در وجود زن ذاتی است.
نهایتاً، تمام زنان برای اینکه حقیقتاً احساس کنند که ارضاء شده اند باید در طول دوران حیاتشان جنبه های متنوع شخصیتشان را با هم درآمیزند و هر زنی باید این کار را به روش منحصر به فرد و شخصی خویش انجام دهد ...
برگرفته از کتاب: زن بودن - نوشته دکتر تونی گرنت
پ.ن: جالبه. به محض اینکه سوالی در ذهنت جرقه میزنه جوابهای زیادی به تو چشمک میزنن!انگار مدتهای مدید منتظر تو بودن که نگاهت به اونها بیوفته!! کاش زودتر از خودمون بپرسیم!
حدود پنج ماه پیش این کتاب رو خریده بودم و به دوستی دادم تا اونو بخونه، خودم فرصت و حوصله اش رو نداشتم، هفته گذشته کتاب رو ازش پس گرفتم و به طور تصادفی توی این مدت شروع به خوندنش کردم، هر بار که صفحه ای از اونو تموم میکردم با نهایت تعجب می دیدم که جواب سوالهای من در این کتاب وجود داره! ...
تفاوت دونستن و ندوستن مثل روز و شب ،کور و بینا و یا توانا و عاجز با همه!! به همه دوستای عزیزم فارغ از مرد یا زن بودن توصیه میکنم این کتاب رو بخونن! مطمئناً همونطور که دریچه های تازه ای رو به روی من باز کرده برای شما هم مفید خواهد بود. متشکرم.
بعد نوشت آخر:
این خیلی مسخره است که جایی باشه و من اینطور بد ازش استفاده کنم!! همه دردها و ناراحتی ها و غم های مسخره تر این زندگی رو بیارمو بین شماهایی که کم و زیاد و یا شایدم هیچ با من رابطه عاطفی دارید تقسیم کنم!! در حالیکه همیشه شادیهامو جای دیگه ای قسمت کردم که شما کمتر اونها رو دیدید!! این درست نیست!
دوست عزیزی بهم حرفی زد که باعث شد دیگه دستم به نوشتن نره!! و اونم یه حقیقت ساده بود!
گفت : " هیچ دقت کردی که توی این یه ساله چقدر متغیر بودی؟ اینو میشه از نوشته هاتم فهمید!! پس علاقه ت کو؟ هدفت کو؟ خودت کجایی؟! نگاه کن داری از چی میگی؟! به کجا میخوای برسی؟! آدمهای دور و برت کیان؟! چیکار داری میکنی؟! "
و به واقعیت از خودم می پرسم آیا این واقعا منم؟!! خدایا، دارم چیکار میکنم!! بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست دارم اینجا رو ترک کنم، اینجا احتیاج به یه نظافت اساسی داره!! نه اینکه بدها و دردها و غم ها رو دور ریخت و فقط جاش خنده گذاشت نه! نیاز داره روح پیدا کنه! واقعی بشه! زنده بشه! چون در برابر من چشمهای شما، قلب شما و روح شما قرار داره که به سادگی متاثر میشه!
پس تا مدتی که بتونم براش و در واقع برای ذهن خودم فکر اساسی ای بکنم ترجیح میدم سکوت کنم!
دوستتون دارم دوستای عزیزم، از صمیم قلب و امیدوارم منو بخاطر اذیتهایی که کردم ببخشید. ![]()
![]()
قناری گفت: کُره ما
کُره قفس ها با میله های زرین و چینهِ دان چینی.
ماهی ِ سرخ ِ سفره هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.
کرکس گفت: سیاره ی من
سیاره بی همتایی که در آن
مرگ
مائده می آفریند.
کوسه گفت: زمین
سفره ی برکت خیز ِ اقیانوس ها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تر بود.
احمدشاملو
پ.ن: خودم هم میدونم که بدمدل دارم پست پشت پست میزنم!! بذارید پا حساب روزگار! تا بعد چی بشه!![]()
هنوزم دیدنش آرومم میکنه.
پنجره رو باز کن دارم خفه میشم!
* دو ماه وقت هست برای پیدا کردن کار جدید- رها کردن این محیط برام سخته چون از تو دور میشم! چشم به هم زدم، پنج ساله که اینجام!! پنج سال تموم!! اما موندن هم برام غیرقابل تحمل شده، سیاست های کثیف آدمهای حقیر و احمق مجالی برای موندن باقی نذاشته. اما نمیدونم چرا اینقدر دارم با این مسئله بی تفاوت برخورد میکنم! انگاری توی خواب و بیداری باشم، معطل، منتظر یه اتفاق، یه صدای شلیک برای شروع شمارش معکوس!
* آدمها عجیب تهوع آور شدن! عجیب! همه جا فقط و فقط صورتک هایی هستن که پشتشون تاریک و سیاه و خالیه!! حتی خودشونم از این پوچی ای که توش گرفتارن کم کم دارن به آخر میرسن! ... واقعا دنیا اینطور به آخرش میرسه؟! سرما، تاریکی، ... من خورشیدو میخوام!!
* دوریم از هم! من از تو، تو از من، من از من، تو از تو، ما هر کدوم توی پیله تنهایی مون سریدیم و فقط نک و نال میکنیم! بیا جلو! نترس! من بی تو، تو بی من معنی نداریم! بذار وصل بشیم، بذار همو بچشیم! بذار زخم برداریم، بذار بشکنیم، بذار تلخ بشیم و رها کنیم اما نذار زندگی رو فراموش کنیم!
*ساعتهای زیادی رو پشت این صفحه سفید و خالی سر میکنم! دلم برای یه قلم و کاغذ تنگ شده تا برات چند خط حرف بنویسم! حالم از این کیبورد ... از این همه مصنوعی که دور و برم رو پر کرده بد میشه!! دلم میخواد دست بکشم روی تن گاو، دنبال مرغ و خروسا کنم، از صدای پارس سگ بترسم، یخ کنم توی چله زمستون، داد بزنم... داد بزنم ... داد بزنم ...
دارم خفه میشم یکی پنجره رو باز کنه!
یاد حرفهای علیرضا روشن بخیر! میگفت گاهی گفتن حالت چطوره؟ امروز هوا چطور بود؟ .... خیلی بهتر از حرفهای جدیه!!
تاسوعایی شب با بچه ها اومدیم خونه، اونا نشستن پای دیدن فیلم سوته دلان، من اصولا از فیلمفارسی خوشم نمی یاد اما همیشه از خوندن فیلمنامه های علی حاتمی لذت بردم، بنابراین خودمو به جمع و جور کردن خونه سرگرم کردم و بعد اومدم سروقت کامپیوترم - همیشه از این فیلم حرصم در میاد! آخه داداشم هر بار که این فیلمو می بینه تا یه هفته مدام میگه: "ماچت کنم؟ ماچت کنم؟ ماچت میکنما!! " با همین حال و هوا برای فردا حکم کردن که باید بریم بهشت زهرا سر خاک علی حاتمی! - یادش گرامی و روحش شاد! - خلاصه به حکم اکثریت سه به یک! - مخالف من!! - صبح ساعت نه راه افتادیم به سمت بهشت زهرا.
توی راه مدام به در این تکیه و اون هیات چشم می انداختیم تا بلکه از نذری صبح عاشورایی چیزی نصیبمون بشه!! البت شد! اما اجازه دست زدن بهش رو نداشتیم! نذری حلیمی بود که از محله قدیمی بابا اینا- حوالی خزانه - چیزی حدود سی سال سهم داشتیم!! اما باید میبردیم خونه تا همه بخورن!! خلاصه دست از پا درازتر رسیدیم بهشت زهرا! اینجا بود که ابتکاری به خاطر دخترخاله گرامی رسید! یه جعبه کیک یزدی خریدیم و به نیت نذر دخترخاله نازنین با چایی نوش جان کردیم!!
آهان اصلا یادم رفت بگم که چرا اینها رو تعریف کردم!! آخه همین الان یه عکس کیک یزدی و فنجون چایی که ازش بخار بلند میشه رو گذاشتم پس زمینه گوشیم!! - اعتراف میکنم که یکی از عشق های من توی زندگی خوردن کیک یزدیه!! خصوصا اگه تازه باشه! - که یه باره اون خاطره زنده شد!
خلاصه بعد از صرف صبحونه در کنار اموات! - البت با خرید یه جعبه اضافه دیگه به سفارش بنده!! - رفتیم قطعه هنرمندان! همه اونجا بودن! زنده و مرده، پیر و جوون، قدیم و جدید ... سنگ قبر هر هنرمند شبیه خودش بود! نقاش ... موسیقی دان ... خطاط ... نوازنده ... فیلم ساز ... قبر خسرو شکیبایی هم و احمد آقالو! دو عزیزی که تازه از بین ما رفته بودن! هر چقدر هنرمند تو چشم تری بودی سرخاکت شلوغتر بود!
روی سنگ هر کدوم شعری بود و تاریخی و نامی... سنگ علی حاتمی ساده ساده تنها این یک خط روش نوشته شده بود: "آیین چراغ خاموشی نیست." و پایین سنگ هم اسمش بود! تمام.
همیشه حس بدی از سرخاک رفتن داشتم و دارم! نمیدونم چرا اما اصلا برام قابل قبول نیست که فکر کنم کسی اون پایین هست و باید بریم پیشش و در بزنیم و ... به نظرم همه شون زنده بودن و داشتن به زندگی شون ادامه میدادن مثل ما. به همین خاطر زیاد صبر نکردم و روی نیمکتی منتظر بچه ها شدم.
بعد نوبت من بود که بعنوان مخالف اکثریت اعمال نظر کنم، خیلی دلم میخواست سری هم به احمدشاملو بزنیم. این مدت به خاطر هدیه داداشی خیلی حس نزدیکی با شاملو و دنیای سخت و خفقان آورش پیدا کردم. وقتی به امامزاده طاهر کرج رفتیم با جمعیت عزادار ظهر عاشورایی مواجه شدیم! بیشتر شبیه فستیوال و فشن بود تا عزاداری! لابه لای سنگ قبرها دنبال شاملو گشتیم، پیداش کردیم! همش ختم شده بود به سنگ نبشته ای نیم در نیم! "احمد شاملو" و غربت و تنهای و درد از هر طرفش به روح آدم فشار می آورد! نتونستم چیزی بگم و زود اونجا رو ترک کردم.
همیشه میشه حس زندگی آدمها رو وقتی کنارشون هستی بگیری! زنده و مرده فرق نمیکنه!
امسال عاشورا حس و حال قدیما رو دیگه نداشت! هر چند هر سال به نوعی فضا و حالات روحی مردم عوض میشه. امسال از طرف یه عزیز دیوان شعری به نام " دیوان نیّر " اثر مرحوم میرزا محمدتقی حجه الاسلام متخلص به نَیّر، بهم معرفی شد که مثنوی آتشکده در آن به شرح کامل واقعه عاشورا میپردازه، با خوندن تک تک ابیات این مثنوی روح تازه ای از حقیقت کربلا در کالبد یخ زده و تاریک آدم دمیده میشه. در ادامه بخشی از این مثنوی رو قرار دادم که توصیف لحظه ایست که جبرئیل برای یاری امام به زمین کربلا فرود اومده ...
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش ِ من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز ِ دگر نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی، فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر، هیچ مگو
گفتم این چیست، بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
مولانا
بعضی از آدمها رو باید کامل شناخت ... اینا آدمهایی هستند که دلت میخواد بحث های صمیمی تر باهاشون داشته باشی ... این ها یا آدم هایی هستن از جنس خودت و یا آدم هایی هستند که پتانسیل بالایی برای بحث دارن، یعنی کسانی اند که میشه ساعت ها باهاشون حرف زد و از صمیمیت و صداقت بین حرفاشون لذت برد.
بعضی از آدم ها رو اصلا نباید شناخت. هیچ طوری نمیشه باهاشون بحث کرد، یعنی بشناسی هم فایده نداره، اکثر این طور آدم ها راه بحث کردن رو می بندن، بهتره هیچ نوع بحث صمیمی و یا غیرصمیمی باهاشون نکنی، این طور آدم ها فقط بین خودشون راحتن و عموماً ارتباطشون با دنیای بیرون از خودشون خیلی ناچیزه، از این جور آدمها با حفظ حریم، باید فاصله لازم رو رعایت کرد ...
اما بعضی از آدمها رو از یه حدی بیشتر نشناسی بهتره، هر چه قدر که بیشتر می شناسی شون، بیشتر اون تصورات ذهنیت در مورد اون ها بهم می ریزه. برای این جور آدم ها بهتره محدوده بذاری، فراتر از اون محدوده شناخت نری، چون اگه بری در درجه اول خودت سرخورده میشی، بهتره بذاری اون تصوری که میخوان ارایه بدن، همون باشن ... اگه بیشتر بشناسی، بیشتر سعی کنی معماهای اون آدم رو حل کنی، وقتی در نهایت می خوای پازل شخصیتی این آدم رو کنار هم بذاری، موجود عجیبی از کار در می آد که نمی دونی چطوری باهاش تا کنی؟ این جور آدم ها فقط به درد بحث های معمولی و غیرصمیمی میخورن، مثلاً آدمی که اطلاعات علمی اش توی یک زمینه خاص و یا اطلاعات سیاسی یا سینمایی اش خوبه و برای بحث های این طوری مفید هست.
قبل از ایجاد هر نوع رابطه ای با یک نفر بهتره که خوب اونو بشناسیم تا بعداً کمتر دچار اشتباه بشیم.
بعد نوشت: اینو ببینید.
تو خوشبختی؟
چرا؟
بعضی از سوال ها هست که ممکنه توی طول عمرت بارها اونها رو از خودت بپرسی، شاید به نوعی میخوای با جواب اونها، چیزی رو چک کنی! بسته به اینکه چقدر این سوال ها رو جدی از خودت بپرسی و تا چه اندازه در جوابشون با خودت راحت و روراست باشی، نتیجه دقیقتری به دست می یاری!
گاهی اوقات هم این سوال ها نقش راهنمای پیری رو بازی میکنه که میتونه تو رو در ادامه راهت راهنمایی کنه! یا کمک کنه که کمتر از مسیرت به بیراهه بیافتی!!
خب توی حرف زدن میتونم نمره خوبی بگیرم اما در عمل ؟! نمیدونم چقدر به حرفهایی که میزنم عمل میکنم، گاهی وقتها فقط لالایی خوندنه و بس!
- اعتراف!! قابل توجه داداشی کوچولوم!!![]()
![]()
![]()
اون روزی که یه باره این سوال رو از خودم پرسیدم، چیزی نداشتم که در جوابش بدم. به نوعی از سر عادت به خودم گفتم : " خوب خوشبختی بستگی داره به میزان داشته ها و نداشته هام!! به اندازه داشته هام نسبت به اونهایی که ندارند، خوشبخترم، و به اندازه نداشته هام نسبت به اونهایی که دارند خوشبخت نیستم!! "
اما این جواب شاید تنها یه عادت کهنه باشه که بهمون یاد دادن! - نمیدونم شایدم یه واقعیته؟! - میگن همیشه خودتو با پایین دست هات مقایسه کن! الان یادم نمی یاد چرا؟! اما حتی اگر بخوام خودمو با بالادست ها هم مقایسه کنم فکر نمیکنم فرق چندان زیادی بکنه! میدونی یه جورایی جامعه کم یا زیاد یه چیزه! میتونی تا حد زیادی همه شو حدس بزنی. پس این نمیتونه ملاک درستی باشه. اما واقعاً میزان خوشبختی رو با چی میشه سنجید؟!
توی مجله ها میگن: " خوشبختی هر آدمی بستگی داره به میزان دستیابی اونها به آرزوهاشون!! " با خودم میگم خب آرزوهای تو چیه؟ چقدر بهشون رسیدی؟... بلکه اینطوری بفهمم خوشبختم یا نه؟!
فکر میکنم ... بازم فکر میکنم ... نمیدونم شماها هم برای به یاد آوردن آرزوهاتون این همه فکر میکنید؟!
پ.ن: جواب این سوال برام مهمه! تا دیروز به دنبال کسی یا کسانی بودم که بتونن توی کندوکاو یه مسئله مهم بهم کمک کنن! (همون تراشکاره!!) اما تهش دیدم این کاریه که آدم باید خودش به تنهایی انجام بده! که البته اون هم بخاطر تفاوت دیدگاه های آدماست اما همچنان از همراهی شما دوستان خوبم خوشحال میشم و از نظرات و دیدگاه های شما استفاده میکنم.![]()
![]()
نقش دومی که این روزها تلویزیون – این ابزار ارتباط جمعی – به خوبی و با قدرت هر چه تمامتر داره بازی میکنه " القاء حس ناامیدی و رسیدن به بن بست های فکری " در بین افراد جامعه و زندگی روزمره ماست!
شاید بگید من این روزها خیلی به تماشای تلویزیون می شینم! شاید خیلی وقته که همه ما جای اونو با ماهواره یا رادیو یا روزنامه و یا هیچی عوض کردیم اما نه! نمیشه به سادگی از تاثیری که این رسانه داره در سطح جامعه میگذاره گذشت! چند سالی بود که تقریباً تماشای تلویزیون رو فراموش کرده بودم، این روزها شاید به نوعی به دنبال پخش فیلمهای جدید و بروز از تلویزیون – که نمیدونم چطور اینقدر به روز میشن!- نظرم رو به خودش جلب کرده، اما لابه لای فیلمهای خارجی، پخش فیلمهای داخلی هم فشاری در حد 16 بار به مغز آدم وارد میکنه!!
گذشته از این واقعیت که داستانهای این فیلم ها برخواسته از حال و روز فعلی جامعه ماست که سراسر غم، اختلافات خانوادگی، شکست و ناکامی عشقی، فقر و یا ثروت کور و ... است، یک نکته خیلی مهم فراموش شده! – حالا بماند به عمد یا غیر عمد! – و اونم اینه که: "دلیل ساخت این فیلم ها چیه؟! "
آیا همه گی ما به اندازه لازم از این مسائل در طول روز نمی بینیم؟! آیا این مسائل رو به واقع لمس نمیکنیم؟! خب. پس دیگه فایده بیان مجدد اون چی میتونه باشه؟!
همیشه با مامان سر دیدن فیلمهای ایرانی بحثمون میشه! اون میگه باید اینها رو ببینی تا بفهمی زندگی واقعی یعنی چی؟! چند بار به حرفش گوش کردم و تازه فهمیدم زندگی واقعی یعنی اینکه زن مدام باید غر بزنه و مرد مدام باید کار کنه! و بچه هم نقش هویج رو بازی میکنه و ... اما توی هیچ کدوم از این فیلم ها گفته نشد که در قبال وجود این مشکلات چه راه حل هایی وجود داره؟!! خب حالا که این خانواده محترم دارن بخاطر مشکلات مالی و ... از هم متلاشی میشن چیکار میشه کرد؟! همیشه فیلم اینطور تموم میشه که زن و مرد با وجود علاقه ای که بهم دارن با از خودگذشتگی ستودنی ای از هم جدا میشن و تمام! و بچه هم همچنان نقش هویج رو حفظ میکنه!
توی یه همچین فضایی شاید توقع خیلی زیادی باشه اگه از یه رسانه جمعی و پرقدرت انتظار داشته باشی باعث شادی و ایجاد فرح روحی در تو بشه! اما در قبال انتشار غم و درد و اندوه که میشه انتظار ارائه راه حل داشت؟!! یا شایدم توقع بیجائیه؟!
در طول نوشتن این چند خط داشتم به آهنگ های جیبسی کینگ گوش میدادم، ناخودآگاه با ریتم موسیقی روی کیبورد ضرب میگرفتم!! بعد از تموم شدنش، با خودم فکر میکردم وقتی لحظه های زندگی من میتونن ضرب آهنگ شادی و امید داشته باشن، چه کسانی و به چه حقی می تونن به اون رنگ ناامیدی و اندوه بزنن؟! اما مگه میشه همیشه چشم ها و گوش هامونو به روی واقعیت های زشتی که ساختیم ببندیم؟!
پ.ن: از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است / وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است.
مدتیه که به نوعی رفتم توی نخ محصولات فرهنگی ای که این روزها به شکل های مختلف به خورد ما میدن! خصوصاً از طرف پرقدرت ترین ابزار ارتباط جمعی یعنی تلویزیون. نمیدونم شاید تازه دوزاری من افتاده یا شایدم این روزها تلویزیون ما هم نخ نماتر از همیشه شده! قضاوت با شما.
مدتیه که ته هر فیلمی که پخش میشه یه نتیجه فوق العاده دستگیر بیننده میشه: " تو کاره ای نیستی، باید به یه امامزاده ای دخیل ببندی تا مشکلت حل بشه!!" نمونه این فیلم ها رو همین یه ماهه اخیر شاید سه بار دیدم، فیلمهایی که با تم مذهبی ساخته نمیشن، بلکه به نوعی عنوان فیلمهای روشنفکرانه رو یدک میکشن اما در تمام طول مدت پخششون احساس میکنی یه نفر روبروت نشسته و داره بهت فحش میده!!
نمونه اش یه داستانی بود که پسر نقش اول فیلم توی یه روستا به هر دری که میزد کاری پیدا نمیکرد، دختری رو که نشون کرده بود داشتن میدادن به یه پسر پولدار توی اون روستا، پسرک مجبور شد پولهای امامزاده روستا رو بدزده و ... خلاصه ته اون فیلم هیشکی نگفت اون پسره پولدار چطور پولدار شده بود و چرا این یکی هر کاری میکرد نمیتونست کاری پیدا کنه؟ کسی نگفت که کجان اونهایی که همیشه دم از نقش جوانان در سازندگی میزنن؟ هیشکی نگفت شورای روستا چیکاره است؟ شایدم چون هنوز هیچ پادشاهی از اون روستا گذر نکرده بود ...؟!
اما چقدر پرقدرت گفتن که اگه از اول به اون امامزاده دخیل می بستی کارت ردیف میشد!! اصولاً انگار هیچ کس غیر از اون امامزاده متولی امور مردم اون روستا - جامعه امروزی - نیست!
چقدر راحت مسئولیت رو از روی دوش خودمون برمیداریم! برام جالبه! بحث اعتقاد داشتن یا نداشتن رو اصلاً ندارم، میخوام اینو بگم که وقتی در جامعه ای دم از مدنیت زده میشه دیگه نمیتونی اونو جدا از ابزارهای کنترل و اداره یه جامعه مدنی ببینی! ما یا هنوز روستایی هستیم که در این صورت باید کدخدا به دادمون برسه، یا شدیم شهری و دم از جهانی بودن میزنیم که دیگه نباید توقعی از امامزاده ها که چه عرض کنم توقعی از کدخداها هم داشته باشیم!
من از یه لایه درونی تر از اینها می ترسم، نوع تفکری که غیرمستقیم به ذهن بیننده القاء میشه و اونم انفعالی عمل کردنه!! در همین حالت عادی وقتی نگاه میکنی می بینی همه از مشکلات و مسائلی که داریم تنها و تنها می نالیم و کمتر زمانی شده که برای رفع مشکلاتمون قدمی برداریم! همه می گیم : " کاری از دست ما ساخته نیست!!" به همین راحتی! و از کنار اون مسئله میگذریم. وقتی که می بینم به چه روشهای مضحکی این روزها دارن ذهن مردم رو منفعل تر از همیشه میکنن خیلی حرص میخورم! نمیدونم آخر این قصه به کجا میرسه! وقتی اینو مقایسه میکنم با اون رسالتی که این جمع گرانقدر فرهنگ ساز با خودشون یدک میکشن ... تهش کلمه ای به اسم خیانت به ذهنم میرسه و بس!
پ.ن: 1- من نویسنده نیستم و از خودم هم توقع ندارم که یه مقاله خوب بنویسم اما این چیزها مدتیه که خیلی ذهنمو درگیر کرده.
2- هنوزم دنبال تراشکار مورد نظر هستیم! احیاناً اگر توی در و همسایه کسی رو سراغ دارید معرفی کنید!!![]()
![]()

با قدمهای تند از لابه لای ازدحام جمعیت سر شب تو خیابونا رد میشه، مسیر طولانی آموزشگاه تا مرکز شهر رو هر شب پیاده میره، از اینکه قاطی مردم توی خیابون بین صدای بوق و نور چراغ مغازه ها و فریادهای گاه و بیگاه دستفروش ها بالا و پایین بره، لذت می بره، هر گوشه پیاده رو که چشم میندازه بساط دستفروشی پهن شده.
هوا کمی سرده، شال گردن نارنجی ای رو که پارسال خودش بافته کیپ تر میکنه، با نیم بوت کرمی و شلوار جین، روسری راه راه سفیدآبی و اورکت مشکی اش بین جمعیت گم میشه.
چرخ لبو فروشی با قرمزی لبوهای داغ و جمع پسرهای دورو برش نظرشو جلب میکنه، بخار گرمی که از روی لبوها به هوا بلند میشه بدجوری هوس وایسادن رو به دلش می اندازه، حیف که تنهایی روش نمیشه، رد میشه، پیاده روی راسته موتور سازی ها پر شده از لوازم موتور و روغن و شاگرد مغازه های چرب و سیاهی که با کنجکاوری سرتا پاشو ورانداز میکنن.
گاهی که نگاهشو از در و دیوار و ماشین ها میگیره و به آدما میندازه، دختر و پسرهای جوونو میبینه که دست تو دست هم حلقه کردن و سرخوش بین مغازه ها میچرخن ... فقیرتر ها مدام با دستفروش ها چونه میزنن و پولدارتر ها از ماشین که پیاده میشن سرشونو بالا میگیرن و یه راست میرن توی پاساژهای لوکس و بعد از مدتی با یه بغل خرید بیرون می یان و همونطور سربالا از بین آدما میگذرن و سوار ماشینهاشون میشن و میرن ...
این صحنه ها رو تقریباً دیگه حفظ شده. از خودش می پرسه: " چیه این خیابون برات لذتبخشه که هر شب این همه راهو پیاده گز میکنی ؟! توی این سرما بپر تو یه تاکسی و برو خونه، بیکاری دختر؟! " دوباره به چهره آدما نگاه میکنه، چقدر براش آشنان! اما هیچ کدومو نمی شناسه! آدمایی که انگاری از خیلی سالها پیش توی این خیابون بودن و تا همیشه هم هستن! شاید فقط قبلنا این همه ماشین نبوده! شایدم بعدها این همه ماشین نباشه!! اما آدما همون آدمان. دستفروشا دستفروشن ... فقیرا چونه میزنن ... پولدارا فخر میفروشن ... جوونا سرخوشی میکنن ...
شایدم همیشه یکی مثل اون بوده که از دیدن این صحنه ها یه جورایی کیفور بشه! جوری که هر شب این همه راهو پیاده گز کنه و خودشو بین ازدحام جمعیت گم کنه . کسی چه میدونه شاید اینطوری، بین جمع، احساس امنیت میکنه؟ احساس زندگی کردن. اما یه سوال همیشه پشت ذهنش تکرار میشه:
" یعنی زندگی بهتری هم وجود داره؟"
پ.ن: زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم ... آخر قصه بخوابیم،اول ترانه پا شیم ...

چند روز پیش یه اس ام اس به دستم رسید، نمیدونم چرا ناخودآگاه هراز چند گاهی اونو توی ذهنم مرور میکنم!!
توی زندگی خیلی وقتها به کسایی برمیخوریم که مثل اسبای شهر بازی می مونن، از بودن با اونها لذت میبریم ولی باهاشون به جایی نمی رسیم!
این روزا تلخ و شیرین، گنگ و گیج، کوتاه و سخت، داره میره و می یاد. قبلترها شوق عجیبی برای نوشتن داشتم، از هر چیزی و هر کسی که میشد می گفتم و می نوشتم اما این روزها کمتر این حس به سراغم می یاد، یا میشه گفت که اصلا خبری نیست!
گاهی که به عقب برمیگردم به نظرم می یاد چقدر از هپروت گفتم و نوشتم!
گاهی که به وبلاگ های دیگه سر میزنم غم و عشق و سیاست و تفنن و ... خاطرات جورواجور و نوشته های مختلف ... وقتی که اونها رو با نوشته های خودم مقایسه میکنم، می بینم که کمتر مواقعی شده که به واقعیت روزمره زندگی کار داشته باشم! نمیدونم این خوبه یا بد؟ با خودم میگم من که دارم صبح تا شب با همین واقعیت ها سرو کله میزنم اصلا چه نیازی هست که بازم توی خلوت خودم اونها رو مرور کنم؟
غرور و دروغ و تهمت و دغل بازی و ... و گاهی هم لحظه های تکرار نشدنی انسانیت ...- به معنی واقعیت حال حاضر زندگی ما - اینها چیزهایی نبوده که تا بحال بخوام درباره شون بنویسم، اما گاهی به خودم میگم اینطور هم نباید از واقعیت ها اجتناب کرد! درسته که ممکنه ما رو ناراحت کنن اما این دلیل نمیشه که بخواهیم اونها رو نادیده بگیریم! با این وجود هنوزم که هنوزه هیچ کدوم از این واقعیت ها منو ترغیب به نوشتن نکرده، و از طرف دیگه هم اون شور قدیمی در من گم شده! این شده که الان چند خطی رو سیاه کردم که شاید به نوعی خودمو خالی کنم از هیچ .
پ.ن ۱ : در بی نیازی، در نخواستن ، آرامشی هست که کمتر کلمه ای می تونه اونو توصیف کنه! به شرطی که بتونی از خواسته هات چشم بپوشونی!!
پ.ن ۲ : وقتی که از خودت نترسی، دیگه هیچ چیز ترسناکی وجود نداره!
پ.ن۳ : در دل من چیزیست ... نه چیزی نیست! خیالت راحت.

جـــهـــل ...
خــفــقـان ...
خــرافـات ...
عـقـب مانـدگی ...
دریچه ها را ببند،
نگذار که چشم ها به نور خورشید روشن شوند،
چه، آنگاه خفتگان بیدار می شوند
و روندگان به راه می افتند
و از حکم تو سر می تابند
و دیگر تو را توانی برای بازداشتنشان نیست!

مقابل آینه ایستاده ای، چیزی جز خودت درون آینه نیست! آینه تو هستی و بس، هر بار این قصه تکرار میشود، و تو هیچ وقت نخواهی فهمید آینه کیست!
بارها به این موضوع فکر کردم که چرا آدمها وقتی که در مقابل هم قرار میگیرن رفتاری شبیه به هم نشون میدن؟ اگر آدم شر و شوری باشی حتی ساکت ترین افراد هم در مقابلت از خودشون شیطنت نشون میدن، اگه آدم غمگین و توداری باشی حتی خوش مشرب ترین آدمها هم در برابرت که قرا ر میگیرن مثل تو ساکت و تودار میشن! و همینطور اگر خوب باشی حتی یه آدم بد هم در مقابلت خودشو خوب جلوه میده ...؟! و خیلی از وقتها هست که بالاخره تو نمی فهمی که این آدمها واقعا چه شخصیتی دارن! و بارها از دیدن اونها در برابر افراد دیگه یا موقعیتهای دیگه و تناقضی که در رفتارهاشون دارن، متعجب و سرخورده میشی! نمیدونم این چه خاصیت بشرِ که خیلی خوب خودشو با شرایط محیط تطبیق میده! همیشه وقتی به این موضوع فکر میکنم ناخودآگاه یاد ماهی های مرکب میافتم (همون هشت پاها) که با قرار گرفتن توی محیط های مختلف رنگ عوض میکنن!
این درحالیه که نمیدونم اصلا باید اینطور بود یا نه!؟ منظورم اصلا این نیست که آدم باید تک بعدی باشه! نه. اما همش فکر میکنم که ظاهر سازی هم تا چه اندازه میتونه دوام داشته باشه؟ و دلیلش اصولا چیه؟ چرا ما باید خودمون رو آدمی به غیر از اونی که هستیم نشون بدیم؟ و در نهایت بعد از گذشت سالها از عمرمون، آیا دیگه چیزی از خود واقعی مون به یاد می یاریم؟! همه ما لحظه هایی رو تجربه کردیم که با خود واقعی مون در هماهنگی و تعامل خوبی بودیم و لذت این لحظه ها فراموش نشدنی بوده! پس چرا باید این لذت رو بارها تکرار نکنیم؟!
پ.ن: بالاخره رفتم یه کارت صدای دیگه نصب کردم، حالا تازه دارم میفهمم قبلاً چی گوش میدادم!! یچ حالی میده ولوم آهنگتو اونقدر بالا ببری تا داد همه دربیاد!!
گاهی هم دیوونه بازی خوبه! خصوصاً اگه خسته باشی!![]()
![]()

دراز کشیده کف اتاق، کتابی نازک توی دستهاش پرپر میزنه، انگار کتاب میخونه. ذهنش در هر لحظه از هزاران فرسنگ گذشته به آینده میره و می یاد. از خودش می پرسه: " داری چیکار میکنی؟! "
- : " استراحت . کتاب میخونم. خب ... رویا می بافم ... چرا؟! ... تهش ؟ نه ... بیفایده است ... کلی لباس هست که میتونم الان برم بندازم روی بند، جورابامو بشورم، لباسامو اتو کنم، میتونم عصری بهش زنگ بزنم و برم ببینمش! هوم؟ ... میتونم مثل مامان قرمه سبزی درست کنم؟! هان؟ یه دوش بگیرم چطوره؟! ..."
- : " تو خوبی؟! "
- : " نمیدونم! ... میدونی! خنده ام میگیره واسه این همه حق انتخابی که دارم! بین این همه کار برای پر کردن این روز تعطیل! هر کدومو که بخوای ... میتونی تا ابد همه این کارها رو بکنی و شاید هیچ وقت هم از خودت نپرسی "داری چیکار میکنی!" میدونی؟! "
- : " خب تهش که چی؟! "
- : " که میتونی هر کاری بکنی و بعد بگی" هیچ کاری نکردی." ببینم ... ، کی میدونه کی باید چیکار کنه؟!"
- : " اِ ... خب ... زندگی دیگه!! یعنی چی؟!! یعنی چی کی باید چیکار کنه ؟! ..."
پا میشه می یاد سراغ این صفحه تا شاید با نوشتن این دیالوگ احمقانه خودشو خلاص کنه! اما ...
چند شب پیش بود، فیلمی میدید با اسم اتاق سبز، ساخته فرانسوا ترفو- ماجرای یک سرباز جنگ بود که همه دوستانش و همسر محبوبش رو در طول مدت جنگ از دست داده بود اما خودش هیچ آسیبی ندیده بود! 15 سالی میشد که با خاطره زنش زندگی میکرد، حالا توی دفتر روزنامه کار میکرد و مردی عجیب و منزوی به نظر میرسید...
- : " خب که چی؟! اینها رو برای چی داری تعریف میکنی؟! "
- : "... دلم میخواد برم قبرستون ... سر خاک. بشینم کمی نگاه کنم به اونهایی که اون زیرن. شاید اینطوری یادم بیاد که باید چیکار کنم! شاید اینطوری اون شوق زندگی بیدار بشه! "
- : " از ترس مرگ؟! "
- : " نمیدونم شاید! اون سرباز جنگ ... شوق زندگی درش مرده بود! وا داده بود. میدونی لحظه هایی هست که به طرز خیلی خنده داری خوشبختی! خیلی ساده حتی! وقتی به چهره نوزادی نگاه میکنی که مادرش داره بهش شیر میده، وقتی گشنه ای و غذایی میخوری و سیر میشی، وقتی دوستی که انتظارشو نداشتی ازت خبر میگیره، وقتی خسته ای و راحت به خواب میری ... می بینی! خوشبختی بینهایت ساده است! ... این زمانها شوق زندگی مفهومی نداره! داری زندگی میکنی و خوشبختی! به همین سادگی ..."
- : " و بعد ؟ ..."
- : " توی اون لحظه هایی که به خودت میخوری و میپرسی! اون جاهاست که همه نشونه ها میپرن! میمونی حیرون که داری چیکار میکنی!؟ می فهمی؟! ... یعنی نباید بپرسیم؟! یعنی چی بالاخره؟! ... ببینم کی قراره جواب بده؟! کسی میدونه؟! "
- : " ... ؟!
- : " می بینی؟! حتی همین تو هم الان ساکت شدی؟! ... هان؟! بلندتر بگو، نمی شنوم! ..."
- : " .... "
- : " چی؟!! هدف ؟!! علاقه ؟!! احمق! حالم از این کلمه ها دیگه بهم میخوره! هدف!! .... همون بهتره که برم جورابامو بشورم . خوشبختی شاید همین باشه که هیچ وقت از خودت نپرسی داری چیکار میکنی! یا شایدم این که از شر تو خلاص بشم!! "
- : " اِ ...! من ِ بیچاره چه گناهی کردم؟!"
میخوام دیگه رها بشم
ساده و بی ریا بشم
زمینمو شخم بزنم
نه خوب بشم نه بد بشم!
بعد نوشت:
سوال ِ گورخری
از گورخر، پرسیدم:
" تو حیوونی سیاهی
با چن تا خط سفید،
یا حیوونی سفیدی
با چن تا خط سیاه؟ "
اونم، ازم سوال کرد:
" تو همیشه، خوب هسی
گاهی میشه، بد هسی،
یا همیشه، بد هسی
گاهی میشه، خوب هسی؟
تو همیشه، آرومی
گاهی میشه، شلوغی،
یا همیشه، شلوغی
گاهی میشه آرومی؟
تو همیشه، خوشحالی
گاهی میشه، بدحالی،
یا همیشه بدحالی،
گاهی میشه خوشحالی؟"
خلاصه – گفت و گفت و گفت ...
موضورو، کش داد اِنقَدَر،
که من دیگه، غلط کنم
راجب خط و این چیزا،
سوال کنم، از گورخر!
شل سیلورستاین
انکارناپذیرها
به زندگی، به خودم، به آدمها نگاه میکنم، از خودم می پرسم چه چیزهایی توی زندگی انکارناپذیرهستند؟
انکارناپذیرها! ... واقعیت هستن؟! ... حقیقتن؟! ... هستی و بودنن؟! ... چرا انکارناپذیرن؟ مگه چه فرقی با مابقی چیزها دارن؟ ما در مقابلشون چیکار میکنیم؟! در برابر سایر چیزها چطور؟ اونهایی که میشه انکارشون کرد؟! ببینم اصلا میشه چیزی رو انکار کرد؟! چه فایده ای داره؟!
پرواز بدون بال و پر
هر کسی در جستجوی چیزی است
چیزی که کاملترش کند
می توانی آن را در مکان های ناشناخته و غریب پیدا کنی
مکانهایی که هرگز فکر نمی کردی وجود داشته باشند
بعضی آن را در چهرۀ فرزندانشان می یابند
بعضی ها آن را در چشمان یارشان می یابند
چه کسی می تواند لذتی را که به ارمغان می آورد انکار کند؟
وقتی آن چیز بسیار ویژه را پیدا میکنی
بدون داشتن بال به پرواز در می آیی!
بعضی ها هر صبحگاه در آن سهیم می شوند
بعضی دیگر در عزلت نشینی شان
می توانی آن را در کلام دیگران بیابی
حتی خطی ساده هم
می تواند تو را به خنده بیاندازد یا به گریه وادارد.
می توانی آن را در عمیق ترین دوستی ها پیدا کنی
روشی که در طول زندگی ات آن را گرامی میداری
و وقتی به میزان ارزش آن پی ببری
آن را یافته ای
و آن وقت بدون داشتن بال به پرواز در خواهی آمد
غیرممکن تر از آنچه که به نظر میرسد
وظیفه داری برای تک تک رویاهایت بجنگی
چون چه کسی می داند
کسی را که ترکت میکند
همانی نباشد که کامل کننده تو است؟! ...
West Life
آلبوم شکست ناپذیر
بعد نوشت: یه نگاهی هم به ادامه مطلب بندازین!
این تعطیلات هم تمام شد! به یه چشم به هم زدن. امسال همه اش به مسافرت گذشت، خدا تا آخر سالش رو ختم به خیر کنه!!
الان که دلم بدجوری هوس نوشتن کرده همه تصویرهای این چند روزه از توی ذهنم رژه میره و من نمیدونم از چی و کجا باید بگم. همش جلوی چشمم شکوفه ها و سبزه های درختای چالوس و ساحل شنی زیبای چمخاله است. این مدت اونقدر سبزی و جوونه دیدم که یه جورایی همه دنیا رو دیگه سبز میبینم، فکر کنم رنگ چشامم سبز شده باشه!!!
گاهی اوقات حرفها و تصویرهایی هست که یه جورایی ولت نمیکنه!! مثل کنه بهت میچسبه و تا به زبون نیاریشون و یا یه فکر اساسی براش نکنی دست بردار نیست!! توی طول این سفر مدام تصویر چهره های مهربونی جلوی چشام بود، خاطره هایی شیرین از دوست داشتن ها، شک کردن ها، ایمان آوردن ها، دل دادن ها و رها شدن ها، آینده و گذشته و حال همه همه به هم آغشته شده بود، یکی میرفت و اون یکی می اومد ... بدون هیچ قدرت تصرفی و این که در نهایت هیچی دستگیرت نمیشد و برای آینده تنها دلهره ای باقی می موند که نمیدونستی باید باهاش چیکار کنی !
نمیدونم چرا این جمله ها از ذهنم بیرون نمیره :
· شوهر من برام هیچ وقت شوهر نبوده .... من مادرش بودم و اونم برام یه غریبه دور ...
· من به شماها یاد میدم بچه داری و پسر داری، دختر داری، عروس داری و .... چه جوریه!!
تف به این اختراع ..... این تلویزیون لعنتی!!!!!!!!!
پی نوشت:
یک - خیلی حرفها میخواستم بزنم اما همشون در میرن!! همیشه با سر و صدا مشکل داشتم و دارم، تمرکزم رو بهم میزنه.
دو – انگاری خاصیت جاده اینه که آدم گذشته اش رو مثل یه فیلم از اول می بینه!!! همیشه هم فیلم خنده داری نیست! اما نمیشه هم گفت که لذت بخش نیست! چیزی که هست حسرت آوره!!
سه – بازم می یام. این دفعه در آرامش – تا حرفام دوباره در نرن!! –
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است.
بانگی از دور مرا میخواند،
لیک پاهام در قیر شب است.
رخنه ای نیست در این تاریکی؛
در و دیوار بهم پیوسته.
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته.
نفس آدمها
سربسر افسرده است.
روزگاری است در این گوشۀ پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد.
می کنم هر چه تلاش،
او به من میخندد.
نقش هایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی که فکندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود.
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها، پاها در قیر شب است. سهراب
سنتوری- بهرام رادان و زندگی و عشق و سرگذشت آدمیان این دوران!
و اینکه خیلی وقتها فراموش میکنیم آدم ژولیده ای که در کنار خیابان مرده است، روزگاری عاشق بوده است مثل ما و روزگاری به چهره اش امیدی تابیده و روزگاری زنده بوده است مثل ما...!!
و ما چه ساده میگذریم از کنار این صحنه های هر روزه و مرگ همیشه مال همسایه است!
کرم ها.... پشه ها.... ملخ ها .... سوسک ها... جیرجیرک ها .... شاپرک ها... پروانه ها....
اگر زودتر از این می فهمیدم که پوست عوض کردن چقدر درد دارد، همیشه و هر جا، هر کدام از اینها را میدیدم که دارند پوست عوض میکنند، ستایش میکردم... نه، بهشون کمک میکردم تا زودتر از شر اون پوسته قدیمی راحت بشن!!
حیف که ما کمتر دچار درد توی ذهنمون میشیم!! حیف که هیچ جوری نمیشه گفت گاهی اوقات، بعضی چیزها چقدر مغزمان را به درد می آورد....
چقدر سخت است که خاطره ها را فراموش کرد.... چقدر سخت است که خاطره ای را از ذهن آدمی زدود!! و چقدر سخت تر اگر مجبور باشی خاطره هایی را از ذهن آدمهایی بیشمار پاک کنی!!
کاش وقتی که نیاز داری، دیگران با تو بخشنده باشند، در حالیکه تو قبلا با آنها بخشنده نبوده ای....
کاش فراموش کردن ضمیرها به آسونی فراموش کردن چهره ها بود!!
کرم بودم
درون پیله ای تاریک و تنگ
نمیفهمیدم که تاریکی و تنگی یعنی چی؟
فکر میکردم زندگی همین تاریکی و تنگی و وحشت و تنهایی است
اما ....
گاهی به خودم لعنت میفرستم که با هوای باز آشنا شدم
و پهنه آبی و صاف آسمان
وسوسه رهایی و پرواز را در من بیدار کرد
گاه به تو لعنت میفرستم، گاه به زندگی و باز به خودم....
اما تصور یک عمر ماندن توی این پیله ....!!
با هر درد و جون کندنی بود
پیله ام را شکستم
اما حالا میون دیوارهای اون گیر کرده ام....
کمک
خدای من کمک!!
چطور به این چشمها ثابت کنم که همون کرم سابق نیستم؟
چطور از این دستها طلب یاری و بخشش کنم، وقتی که ..... کرم ها دستی برای یاری رسوندن ندارن!!!
چطور باور کنم داستان زندگی یک کرم را؟!!
شاید...
گاهی فکر میکنم که خل شدم! گاهی فکر میکنم که عوضی اومده ام... برمیگردم و دوباره راه رفته رو نگاه میکنم ولی هیچ وقت چیزی نمی بینم!! هیچ وقت!! همیشه فقط و فقط گرد و غبار هست و بس!
اما این چشمها و این دستها چه خوب مرا به یاد دارند!!! چه سخت و چه تلخ!!
گاه از خودم می پرسم :" تو کی بودی؟ تو کی هستی؟ چرا؟!"
اگر خوب- اگر بد. اگر تلخ- اگر شیرین. اگر سیاه- اگر سفید!!! میدونی درد اینجاست که این چشم ها و دست ها باور ندارند که یک کرم یک شبه عوض میشه!! چه فرق میکنه؛ پشه بشه یا پروانه!؟ دیگه کرم نیست!!
و تو ! این تو که میگم همون چشم و دست تازه ای است که امروز منو دیده، نه دیروز! تو باور کردی که من کرم نیستم؟! برای تو باور کردن اینکه زمانی من هم کرم بودم سخت است!!
خنده دار نیست؟؟!! یکی تو را به کرم بودن بشناسد و یکی به پروانه بودن! یا شایدم به پشه بودن!! و هیچ کدام هم چیزی غیر از این را باور نکند!!!
من چی ام؟! خدا جون کاش میشد همه ساکت میشدیم تا صدای تو را بشنویم! اونوقت تنها سوال من از تو این بود:" تو مرا به چه باور داری؟ " فقط تو هستی که میدونی توی دل من- توی دل یه کرم- وقتی که میون موندن و رفتن گیر کرده، چی میگذره؟! فقط تو میدونی که چقدر پوست عوض کردن سخت و درد آوره! بخصوص وقتی قرار باشه پوست از روح و ذهن و فکرت کنده بشه!! خدایا رحمی! ای ارحمن الراحمین....