تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

چیزی شبیه وقت مرگ

 

ساعت یازده و نیم ِ صبحه. روز پنجشنبه و من تعطیلم. توی خونه تنهام. سکوت همه جای خونه رو گرفته و فقط گاهی صدای رد شدن ماشینی از خیابون روی فضا خط میندازه ...

یه جوریَم! از اون جورهایی که فکر میکنم آدم باید دم ِ مرگش باشه! دقیقاً بی هیچ بیم و بی هیچ امیدی! بی هیچ دلتنگی یا نفرتی! بی هیچ فکری. هیچی ... هیچی. انگار همه کارهایی رو که باید، کردی ... مثل وقتی که آخرین برگ کتاب رو میخونی و جلدشو می بندی ... با خودت کنار میای و تو سکوت غرق میشی ...

 

دو روزی هست که نمیدونم چرا مدام به یاد رضا می افتم. یاد اون روز بارونی پاییز. توی تاکسی ... و تنها یه تصویره که مدام تکرار میشه، تصویر دستم که توی دستش بود و نوازش آروم انگشتهام ... در حالیکه به من نگاه میکرد، و رد نگاه من که از روی دستها به خیابون خیس پشت شیشه دوخته شد ... هر دو میدونستیم که دیگه همه چیز تموم شده ...

 

 صدای افتادن کلید به در، منو از این دنیای ساکن میکنه و پرت میکنه وسط گود ...  

دوباره زندگی ...

 

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت 12  توسط مرجان 

پرسش سبز

بارها و بارها در برابر هم گریستیم،

تو؛ صبور و بی صدا . من؛ مثل بچه ها، بی شکیب.

بارها و بارها خنداندی و خندیدم،

تو؛ با دلی مهربان و بزرگ اما غمگین. من؛ سرخوش و بی خیال.

بارها و بارها پرسیدم و پاسخ دادی،

من؛ پر هیاهو و مضطرب. تو؛ آرام و مطمئن.

بارها و بارها افتادم و دست گرفتی،

من؛ نالان و ناامید. تو؛ بخشنده و استوار.

و راه نشان دادی ...

                           راهی سبز. ... سبز ِ سبز.

حالا بیا،

بیا و به این پیچک کوچک جواب بده،

وقتی که با چشمهای پرسشگر سبزش از من می پرسد:  " آدمی چیست؟ "

و من، تنها دلم میخواهد تو را نشانش دهم. 

 

 

پ.ن: این پست رو، من و پیچک با هم نوشتیم، برای تو. 

 

"خود را بیاد می آورم
زمانی که پرنده ای کز کرده در گوشه ی قفسی باز بودم
تو را بیاد می آورم
زمانی که با آسمان آشتیم دادی
زمانی که به من پرواز را آموختی
زمانی که مرا به پرواز در آوردی
زمانی که از دور مهربانانه چون مادری برای فرزند
نگران به پروازم می نگریستی
و چون نگاه به نگاهت می دوختم , لبخند می زدی
زمانی که ...
زمانی که زمان جا می ماند از مهربانی تو
با کدامین واژه ها به وصف تو برسم
ای که قطره ای از دریای مهر ِ مهربان ترینی
تا یادم آورد اگر من از اوغافل شوم او از من غافل نمی شود
اگر من به او پشت کنم او منتظر می ماند تا روی بر گردانم
اگر من بنده ی او نمانم او خدای من می ماند
و من خدا را دوست نمی دارم
و من خدا را عشق نمی ورزم
حتی عاشقانه دوستش هم نخواهم داشت
اینان کمتر از آنند که صدای دل مرا به خدا برسانند
خداوندا ...
خداوندا...
خداوندا... "

امضاء :  " تو "

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 18  توسط مرجان  | 

و عشق شهامت رفتن است

 

 

وقتی که بهم میگی : " من بهت ایمان دارم ."

                                              قدمهامو محکم تر از همیشه برمیدارم.

 

 

و عشق شهامت رفتن است، تنها رفتن، برای یافتن آنچه که باید یافت. چه خوب که هر زمان به عقب رو میکنم نگاه استوار تو بدرقه راهم است.

+ نوشته شده در  88/04/27ساعت 19  توسط مرجان  | 

مکث

  ۱

از لابه لای این همه فیلم که این روزا مسلسل وار مغز آدمای روبروی تلویزیون رو نشونه میره!! هفته گذشته یه تیکه از فیلم سراسر سانسور " ندای درون " بدجوری منو گرفت!

صحنه اینطوری بود که نقش اول داستان بعد از اینکه به واسطه بی خانمان شدن و دیدن سختی های زیاد، تازه خودشو پیدا کرده بود و به یه گفتگوی درونی با خودش رسیده بود،و تونسته بود با نوشتن این گفتگوهای درونی و چاپ اونها به عنوان یک کتاب، به ثروت هنگفتی برسه! ... یه باره ته فیلم وقتی که از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکنه، خودشو می بینه که به نرده پله های پارک تکیه کرده، با همون لباسهای مندرس کارتن خوابها! آهسته از ماشین پیاده میشه و میره کنار خودش وامیسته! ... کمی به خودش نگاه میکنه، به چشم های خودش وچهره خسته اش که ناامیدی درش موج میزنه ... بعد به خودش لبخند میزنه ... لبخندی از سر دوستی ... انگار برای اولین بار میخواد با خودش آشنا بشه ! ... و بعد با هم راه می افتن و شونه به شونۀ هم از پلکان پارک پایین می یان! *

تصور یه همچین اتفاقی ... یه جورایی ته دلمو قلقلک میده! میرم جلوی آینه و به خودم نگاه میکنم! مثل اینکه برای اولین بار با یه آدم غریبه برخورد کردم و سعی میکنم بهش لبخند بزنم!! از خودم می پرسم : "ازش خوشت اومده؟! میخوای باهاش دوست بشی؟!" بعد دوتایی از حرف من پقی می زنیم زیر خنده!! دلم یه لحظه هوس داشتن یه آبجی رو میکنه! ...  به چشماش که نگاه میکنم یه باره دلم براش میسوزه! ... یه جوریه! حتی هنوز برای خودشم ناشناخته ست!

۲**

اینروزا خیلی سعی میکنم در زمانهایی که بخاطر شرایط محیطی یه باره بهم می ریزم و آشفته میشم، خودمو به صبر دعوت کنم! به خودم میگم : "هی آروم باش! چه خبره؟! آرومتر ... آرومتر ... چیزی نشده که اینطوری میکنی! ... خودتو حفظ کن ..." و بعد انگار همه چیز توی یه خلاء نه یه حفره زمانی کنار دستم ناپدید میشه! و انگار که از اول اصلا نبوده. البته این اتفاق یه باره نمی افته، مدتی زمان نیاز داره اما مهم اینه که نهایتا باعث میشه بتونم خودمو کمی کنترل کنم و دیگه تمام روزم رو خراب نمیکنم ... یا بدتر از اون؛ اوقات همه آدمای دور و برم رو ...!

۳**

 دارم سعی میکنم خودمو جای تو بذارم!

 وقتی که دلم برات تنگ میشه، با خودم حرف میزنم!! 

 ۴

فقط دیوونه ها هستن که داشته هاشونو در حسرت نداشته ها، از دست میدن! و منم گاهی وقتها خیلی دیوونه میشم!!(یکی از دوستان اعتراض داشتند به کاربرد کلمه "دیوانه" در این خط. حق هم دارند، به قول ایشون دیوانه ها عالم قشنگی دارن که ماها رو توش راه نمیدن! و خوب نیست درباره شون اینطور گفت! پس اصلاح میکنم : " فقط آدمهای بدبخت و بیچاره هستند که داشته هاشونو ... " )

*الان که دوبار پستمو خوندم فهمیدم که چقدر توی تعریف فیلم معرکه ام!!

**ضمنا فهمیدم که این روزا چقدر من دارم سعی میکنم!!

 

اثری از Auguste Rodin پیکرتراش بزرگ فرانسوی

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 19  توسط مرجان  | 

همزیستی

مدت کوتاهیه که دارم سعی میکنم داشته هامو دوست داشته باشم، داشته های دوست داشتنی ای که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم. مثل چی؟ همین قاب عکس روی میز ، این تنگ ماهی، کتابای نخوندم، همین خونه، همین آدما، ... اصلاً یادم نیست چرا و کی دیگه از داشتنشون سیر شده بودم؟ چرا و کی دیگه دوستشون نداشتم ؟ و حالا از خودم می پرسم اگه اونها رو کنار زدم، توی این مدت پس چیو دوست داشتم؟! چی شدن؟ کجا رفتن؟ ...

و درباره داشته های دوست نداشتنیم!! تازه گی ها چقدر واضح میتونم اونها رو ببینم! میگم واضح چون خیلی وقتها سر خودم کلاه گذاشتم و هی از خودم تعریف کردم! هی پیش خودم پز دادم که بابا خیلی کارت درسته!! خیلی از خیلی های دیگه سرتری! و از این جور شیره ها که بیشتر مواقع برای فرارکردن از ضعفهام، سر خودم مالیدم! اونقدر که کم کم همه شونو باور کردم! اما حالا وقتی کمی بی تعصب تر به دنیام نگاه میکنم می بینم نخیررررررررر! هیچم از این خبرا نیست!! تو هم یکی هستی مثل بقیه! گاهی بالاتر، گاهی پایین تر . خب این ایرادیه که به آدمای ایده آلیست فکر کنی مثل من وارده! حتی دیگه نمیتونم با اطمینان بگم ایده آلیستی! اما هیچ کدوم از اون چیزهایی که به دنبالشون بودم رو فراموش نکردم. تنها فرقش اینه که کم کم داره یه فضای بیطرفانه بین خودم و خودم ایجاد میشه که میتونم اونجا با خیال راحت به خودم نگاه کنم و درباره خودم قضاوت کنم! یه جورایی خوشحالم و یه جورایی میترسم از اون چیزهایی که ممکنه این وسط ببینم!! البته اینطوری بهتره، بالاخره که چی؟ اول و آخر یه زمانی همه چی روشن میشه دیگه، هان؟ چه بهتر که زودتر این اتفاق بیافته!

 

پ.ن: بچه که بودم هر سال که میرفتیم شمال، یکی از بهترین سرگرمی هام پیدا کردن حلزون لابه لای درختا بود! اون زمان هیچ چیزی بیشتر از اینکه حلزون زنده پیدا کنم خوشحالم نمیکرد، خصوصاً وقتی بی حرکت نگه شون میداشتم و اونها کم کم سرشونو از توی صدفشون بیرون می آوردن ... ویییییی ... همین الانم وقتی یاد چشمای ریز سیاهشون رو نوک اون شاخکای سفید می افتم همه تنم مور مور میشه ...! وقتی شیطنتم گل میکرد و با انگشت زدن به چشاشون اونا زودی میرفتن توی لاکشون ... یادش بخیر!

اینو واسه خاطر این گفتم که امروز داشتم فکر میکردم دنیای وبلاگ هم یه جورایی شده مثل دنیای حلزونا! آدم از اینکه وبلاگی پیدا میشه که زنده ست و صاحبخونه ش در مقابل کارهای تو عکس العمل نشون میده، خیلی ذوق زده میشه!! اینو از سوال پست قبلی فهمیدم!! هر چند که برای بعضی ها شاید یه جورایی نخواسته انگشت تو چشمشون کردن شد! اما اینبار نه به قصد شیطنت فقط کمی کنجکاوی! باز هم همینجا از دوستای عزیزی که سوالمو بی جواب نذاشتن تشکر میکنم.

 

+ نوشته شده در  88/04/11ساعت 14  توسط مرجان  | 

شک نکن

...

مادر: " ببین! یادت باشه تو پشت و پناهی نداری! فهمیدی؟! "

دختر: " نه! من پشت و پناه دارم! بابا هست، دوتا داداش دارم!! "

                                                                                            ...

 

توی دلش شک میکنه: " نکنه ندارم؟! آخه مامان داره میگه!! ..."

+ نوشته شده در  88/04/05ساعت 23  توسط مرجان  | 

بریدم ...

پنجشنبه صبح ساعت هشت و نیم از خونه بیرون زدم، یک روز تعطیلی و کلی کارهای اداری عقب مونده، بعد از انجام کارهای بانکی یه سری به تامین اجتماعی زدم تا دفترچه ام رو عوض کنم، موقع برگشت آفتاب داغ تابستونی حسابی بالا اومده بود و نور شدیدش چشمامو میزد، با اینکه از سیاهی عینک آفتابی میاد اما مجبور شدم ازش استفاده کنم، همینطور که طول پیاده رو رو بالا می رفتم صدا بچه گربه ای که انگار گمشده باشه نظرمو جلب کرد، کنار دیوار ساختمان نیم ساخته ای جثه نحیف و کوچیک سفیدشو با لکه های زرد و طوسی دیدم، نمیدونم چرا ناخودآگاه خم شدم و از روی زمین برش داشتم و روی بسته ای که توی دستم بود گذاشتمشو با سرعت به راهم ادامه دادم، حس بچه ای رو داشتم که یه گنج پیدا کرده و اونو ماله خودش میدونه و بغیر از بردنش به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنه! (البته اینو الان یه باره فهمیدم!!) هر چند که همیشه از اون دسته شهروندان مثبتی هستم که از خط عابر پیاده و پل هوایی استفاده میکنن و صبر میکنن تا چراغ سبز بشه و ... خلاصه حوصله همراهاشونو سر می برن اما اون روز از صبح بخاطر خشم و عصبانیتم سه بار نزدیک بود برم زیر ماشین! از صبح هر بار که اتفاقات روز گذشته رو مرور میکردم بیشتر و بیشتر از درون عاصی میشدم ... به همین خاطر وقتی که پسر بچه کنار دستیم با دیدن بچه گربه به دوستش گفت : " هِی سعید ... بچه گربه تو برد ... بچه گربه تو برداشت..." اصلا به روی خودم نیاوردم و با قدمای تند از جلوشون رد شدم! اولین باری بود که از زدن عینک آفتابی خوشحال بودم، چون اینطور دیگه نگاه کردن به قیافه های عابرین پیاده روبرو که هرکدوم با دیدن این صحنه یه تیکه میگفتن و رد میشدن سخت نبود! حس مسخره ای داشتم، انگار منو و اون بچه گربه یکی بودیم! انگار با نجات دادنش از اون خرابه یه جورایی خودمو نجات داده بودم ... اصلاً به این فکر نکرده بودم که اون روز ساعت ده با یکی از دوستام قرار گذاشتم! حالا با یه بچه گربه توی بغل باید چطور به چندجای دیگه ای که کار داشتیم می رفتم؟! قیافه دوستم از دیدن اون صحنه بعد از تعجب به شادمانی بچه گانه ای بدل شد، بعد از حال و احوال، ماجرا رو براش تعریف کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید یه جعبه برای بچه گربه پیدا کنیم تا بتونم ببرمش خونه! بعد از سوال از چند سوپرمارکت که بی جواب موند یه باره دوستم گفتم بذار یه جعبه شیرینی برات بگیرم! و بعد رفت توی قنادی و با یه جعبه بیرون اومد، خندید و گفتم انگار شیرینی فروشه تو رو از پشت شیشه دید چون هیچ سوالی نکرد و این جعبه خالی رو بهم داد!! عکس العمل آدمها برام جالب بود، گذشته از اونهایی که مسخره میکردن، آدمهایی هم بودن که با لبخند و احساس عطوفت خاصی به این صحنه نگاه میکردن، زنی گفت من سه تاشونو دارم! یکی از یکی قشنگ تر! پسر بچه فال فروشی چند بار دورم چرخید و با چشمای کنجکاوش به بچه گربه نگاه کرد و رفت ... جالب اینجا بود که تا زمانیکه بچه گربه رو نوازش میکردم ساکت و آروم بود اما به محض اینکه گذاشتمش توی جعبه شروع کرد به جیغ زدن و بی قراری! نه نمیشد! ... نمیشد با اون همه سروصدایی که می کرد به بقیه کارهامون میرسیدیم ...! نمیتونستم دوستم رو هم ترک کنم و به خونه برگردم! ناچار به ساختمون شهرداری که رسیدیم از توی جعبه درش آوردم و گذاشتمش توی چمن های محوطه شهرداری. توی دلم از کاری که کردم احساس عذاب وجدان داشتم! نگران این بودم که اونجا یا گربه ها و کلاغا بگیرنش یا از گرسنگی ...! یه باره یاد حرف مامان افتادم که میگفت : " نباید بچه گربه ها رو برداری، هر چی هم که باشن بازم توی محیط خودشونن و یه طوری از پس خودشون بر می یان، ما نمیتونیم اینطوری کمکی بهشون بکنیم، گناه دارن ..." اما حالا من شرایط و وضعیت اونو تغییر داده بودم بدون اینکه کمکی بهش کرده باشم! چرا؟ فقط از سر دلسوزی و حس حمایت احمقانه یه لحظه اییکه که با شنیدن ناله های صبحش یه باره توی وجودم جون گرفته بود!

 

پ.ن: یه لحظه خودمو میذارم جای اون بچه گربه و تو می یای از گوشه دیوار برم می داری ...

بعد نوشت: اصلا قصدم از نوشتن این مطلب اینی نبود که شد!! تهش میخواستم بگم یه موضوع ساده چقدر میتونه بین آدما پیوند و رابطه برقرار کنه! حالا هر کسی بسته به نوع شخصیت و تربیتش و اینکه آدمها در کنار همدیگه و با تعامل با همدیگه احساس وجود و معنا پیدا میکنن! اما نمیدونم چرا تهش اینطور تموم شد! هنوز از اتفاقات این دو روزه ...

+ نوشته شده در  88/04/05ساعت 18  توسط مرجان  | 

زندگی

زندگی سخت نیست. زندگی پیچیده نیست. زندگی  ... کسی چه میدونه؟

فقط میدونم

           جایی نه چندان دور، جایی نه چندان نزدیک،

                                               دلم برای یک گلدون شمعدونی تنگ شده .

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 21  توسط مرجان  | 

باران

از صبح هوا داغ و تبدار بود، ساعت یک و نیم ظهر، آفتاب ظل تابستون تا مغز استخوان آدم رو میسوزوند، دلم سوخته بود پیشتر، از خونه بیرون زدم، برای بدرقه مسافر، دلم میخواست من هم بروم و دیگر برنگردم ،اما زندگی راه خودش را می رود و کاری به من ندارد.

مسیر برگشت را پیاده آمدم، دلم میخواست دوباره همه چیز عادی شود، دلم میخواست بگم که میدونم درد از کجاست اما چه فایده که درمانش به این سادگی ها نیست! دلم میخواست هوا کمی مهربانتر میشد،(من مهربانتر میشدم، تو مهربانتر میشدی و ...)و خورشید خم میشد و از داغی هوا کم میکرد اما ظهر بود، ساعت دو!

با خودم گفتم چاره ای نیست، باید قبول کرد، باید مسیر رو ادامه داد، با همه داشته ها و نداشته ها، با همه راست و دروغها، با همه درست و غلط ها، مهم ادامه دادنه و صادق بودن با خودت! حتی وقتی داری اشتباه میکنی و می فهمی! لااقل بعدش با خودت صادق باش و نذار دوباره تکرار بشه!

ساعت پنجه، توی اتاق نشسته م، قطره های درشت بارون با اشتیاق خودشونو به شیشه می کوبن! رگبار بارون توی تابستون! خدایا!! هر بار که بارون می باره با خودم میگم خدا هنوز مهربونه! خدا هنوز میبخشه ... (تو میبخشی ... من میبخشم ...) چقدر خوشحالم ...

 

پ.ن: همه ما از کودکی ترس ها و عقده های نهفته ای رو با خودمون کول کردیم و تا آخر عمر به دوش میکشیم، عقده هایی که اگه حل نشده باقی بمونن یه عمر همه زندگی آدم و اطرافیانشو می سوزونن. البته حل کردن اونها هم کار چندان ساده ای نیست و به زمان و فرصت و کمک زیادی نیاز داره. مثل کسی که از فضای بسته می ترسه٬ اگه میخوای یه زمانی بکشیش کافیه برای یک دقیقه اونو توی آسانسور تنها بذاری! بله، آسانسور چیز ترسناکی نیست و یک دقیقه هم زمانی نیست که بخواد باعث مرگ اون آدم بشه اما اون می ترسه! و همین ترسه که براش زمان و مکان رو کشنده جلوه میده!

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 17  توسط مرجان  | 

وقتی مادری بمیرد ...

یک سالش بوده که مادرش مرده ... چهار دختر و یک پسر بودن، و البته دختر و پسرهای دیگه ای که سر زا رفتن ... پدرش ... دقیقاً نمیدونم اون زمان چیکاره بوده، بعد از مرگ مادرش دوباره رفته و زن گرفته. این سالهای آخری که میدیدمش یه بقالی کوچیک چوبی توی شمال داشت. هم خودش و هم زن دومش علیل و زمینگیر شده بودن، بعد هم چند سال پیش به فاصله یک سال اول پدرش و بعد زن باباش مردن.

از همون بچه گی، فقیر و گرسنه بودن، پسر خانواده با دستفروشی برای خودش و خواهرهاش کمی خوراکی جور میکرده، البته اونطور که شنیدم پدرش پول داشته اما فقط به فکر خوش گذرونی بوده. خواهرهای بزرگترش اونو بزرگ کردن، مدتی پیش این و مدتی پیش اون ... و بعد یکی یکی ازدواج کردن و رفتن پی سرنوشت خودشون.

سیزده چهارده سالش بوده که عاشق شوهرش میشه، اونم از قشر پایین دست و فقیری مثل خودش بوده، اون زمان به قول خودش از سر بی مادری و ندونستن و بی پناهی با شوهرش ازدواج میکنه و بعد همینطور سالها و سالها با همه چیز میسازه و میسوزه ...

گاهی وقتها که از این طرف و اون طرف خاطره های بچه گی شو میشنوم قلبم تیر میکشه ... هیچ کس نمی فهمه اینها یعنی چی؟ هیچ کس نمی فهمه که چطور تا اینجا رسیده؟ الا خودش!! 

الان سه تا بچه داره و در کنار شوهرش که هنوز هم با درآمد کمی توی سن ۵۵ سالگی دستفروشی میکنه توی یه خونه ساده و معمولی که به زحمت چنگ و دندون به دست آورده، زندگی میکنه.

در عین حال که عشق مادری در همه وجودش جریان داره اما از تو انگار تهی شده! قالبی از یک زن، یک مادر، چیزی شبیه سایه ... نمیدونم اما هر چی که هست این جسم تحلیل رفته و ذهنش ... هیچ کس نمیتونه بفهمه توی ذهنش چی میگذره!! گاهی وقتها که نگاهش میکنم انگار همه ذرات وجودم ریز ریز میشن و پایین می ریزن ... زن ... مادر ... همسر ... همه این واژه ها فقط پوزخندی مسخره به روی زندگی جلوه میکنن ...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 11  توسط مرجان  | 

روز مادر

 

دختر: " بابا ... فردا روز ِ مادره ها! دوباره یادت نره؟!! ..." پدر: " به من چه که روز ِ مادره! ... هان؟ ... به من چه که روز ِ مادره ..." 

دختر سر سجاده با خودش فکر میکنه: " اگه یه لحظه به زمانی فکر کنی که دیگه مامان نیست ... اینطور نمیگی به من چه! وقتی که میخوای کنارت باشه و نوازشش کنی اما دیگه نیست! دیگه نیست ..."

قطره های اشک روی گونه دختر...

 

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 19  توسط مرجان  | 

آفتاب لب بوم

این روزا دم دمای غروب، موقع برگشتن به خونه، وقتی که نگام به پیرمردهای کنار پیاده رو می افته که خمیده و فرتوت خودشونو با یه چیزی سرگرم کردن و همیشه نگاهشون یه جای دوری مات مونده، ناخودآگاه تو دلم بهشون میگم : " خوش بحالتون. "

فکرشو که میکنم، می بینم کاراشونو کردن و آماده سفرن، زندگی شون هر چی که بوده تموم شده، راهو رفتن ... شبیه آفتاب لب بومن! کم یا زیاد، دیر یا زود، یه باره پر میکشن و میرن! چه حس خوبیه! تموم شدن زندگی. وقتی که دیگه کاری برای انجام دادن نداشته باشی و فقط منتظر رسیدن قطاری باشی که قراره باهاش بری به یه جای تازه!

خوش بحالشون.

 

 

پ.ن: دلم شدیداً هوس بچه گی کرده!! اونوقتا که شب تا صبح خواب دوچرخه سواری میدیدم!! نه سالم بود! خوب یادمه، وقتی که بعد از ۶ ماه التماس کردن و سه ثلث معدل بیست گرفتن و شاگرد نمونه مدرسه شدن! یه روز صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم تو حیاط واسه دستشویی، یه باره چشمم افتاد به یه دوچرخه زردِ زرد دخترونه!! با چشمای خواب آلود... هنوز فکر میکردم دارم خواب می بینم!....... آییییی .... آییییی که هیچ وقت توی عمرم اونقدر ذوق زده نشده بودم!! هر چند که بابا تا یه هفته تموم میگفت اون چرخ ماله خودشه!! ... چه عشقی داشت وقتی بعد از صدبار زمین خوردن بالاخره چرخ سواری رو یاد گرفتم!! آییییی ...بچه گی ... یادش بخیر!

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 18  توسط مرجان  | 

شب آرام

روی علف ها چکیده ام.

من شبنم خواب آلود یک ستاره ام

که روی علف های تاریکی چکیده ام.

جایم اینجا نبود.

نجوای نمناک علف ها را می شنوم.

جایم اینجا نبود.*

...

 *فانوس خیس- سهراب سپهری

پ.ن: شبت بخیر عزیز دل.

+ نوشته شده در  88/02/31ساعت 23  توسط مرجان 

خدا

 

آن بالا آسمانِ گرفته ... در پس کوه های گم شده در ابر ... درختان سبز قد کشیده از میان دامن پر نقش و نگار چمنزار ... و خوشه های وحشی گندم، سرخوش و طناز با باد پیچ و تاب میخورند ... هر گوشه که چشم می اندازم شقایقی سرخ لابه لای علفها بازی میکند ... و جاده خاکی روستا که نمیدانم از کجا می آید و به کدام روستا میرسد ...

کسی چه میداند کدام دست نوازش، بر سر این گندمها کشیده شده ست؟ کسی چه میداند کدام چشم از دیدن این آسمان، به اشک نشسته ست؟ کسی چه میداند کدام پا، قدم دراین جاده خاکی نهاده و بازنگشته ست؟ چه کسی آخرین همبازی شقایق های این دشت بوده ست؟ و درختان را چه کسی آخرین بار در آغوش کشیده ست و ...

اینجا بهار است! بهشتی خفته در آغوش زمین! سبز و سبز و سرخ و زرد و آبی ...

نگاه که میکنم، دلم میخواهد با شقایق ها همبازی شوم، به یاد همه معصومیت کودکی. تن به تن ساقه های گندم وحشی بسایم و پیچ و تاب بخورم، درخت تناور سبز را در آغوش بگیرم و روحش را شریک شوم تا کمی رنگ بگیرم ... نگاه که میکنم، دلم میخواهد در آبی گرفته این آسمان گم شوم،و انعکاس صدایم میان کوه ها به زمزمه ای بدل گردد ... در این زمزمه تو را خواهم خواند و نگاه بکرت را ! نگاهی که دریچه تابش این همه زیبایی به چشمهای خیس من شد ...

و اگر هیچ کس هم نداند، من میدانم که قلب تو چقدر مهربانست ...

 

 

پ.ن: این روزها دلم نازک شده، هر بار دم غروب پرپر میزنه و ...

+ نوشته شده در  88/02/17ساعت 21  توسط مرجان  | 

نفس

 

بغض گلومو گرفته ...

اشک تو چشام لب پر میزنه ...

" سینه به سینه ... نفس به نفس ... تو آغوش توام ...

قلبم از حرکت وامیسته ... نگات که میکنم هیچی نیست جز عشق!

 هیچی نیست جز من ...

نگام که میکنی فقط چشای مهربونتن که دارن بهم میخندن ...

سرمو بین بازوهات گم میکنم ...

 همه چیز گم میشه ... محو میشه ... فقط منم و صدای قلب تو ."

به ثانیه ها بگید وایسن! فقط چند لحظه!! ...

+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 20  توسط مرجان  | 

درخشش ذهن

 انگار تازه دارم همه چیزو می بینم!

همه چیز رو که نه، اما لااقل می تونم بگم تازه دارم می بینم!! ... میدونم خنده داره اما بعد از سالها این یک ماهه اخیر اتفاقی افتاده که شاید نشه براش اسمی جز همین دیدن گذاشت! اگه بخوام وصفش کنم باید بگم در مقایسه با قبل انگار واقعیت زندگی و آدمها، شرایط محیط و خودم و ... همه و همه تازه دارن رنگ میگیرن!

تفاوتش مثل یه تصویر گنگ و نامفهوم از صفحه تلویزیونیه که تا حالا آنتن نداشته! خب حالا براش آنتن گذاشتم و همه چیز یه باره وضوح فوق العاده ای به خودش گرفته!! مسخره است. میدونم. خودم هم الان دارم به این موضوع می خندم. هر چند تا حدودی دلایل این اتفاق برای خودم مشخصه اما بازهم باورم نمیشه که چقدر یه آدم میتونه توی برهه ای از زمان از مسیر زندگی منحرف بشه!! شرایط اقتصادی، فرهنگی ، اجتماعی، تربیت و شکل گیری شخصیتی و ... هزاران چیز دیگه در بوجود اومدن این موقعیت نقش داره و البته خود من هم بخشی از این علت ها بودم اما حالا تنها چیزی که میتونم به خودم بگم، اینه که : "خوبه که بالاخره الان این اتفاق افتاد!! "

ترک کردن عادتها واقعا کار سختیه! - یه جمله تکراریه؟! میدونم. اما واقعا سخته!!- پذیرفتن واقعیت زندگی، کمک بزرگیه برای بهتر زندگی کردن! - جمله تکراریه؟! میدونم. اما واقعا کمک بزرگیه!!- دونستن مسائل (همون دانش و آگاهی داشتن) بی نهایت میتونه شکل زندگی آدم رو تغییر بده! – جمله تکراریه؟! اما واقعا زندگی آدم رو تغییر میده!! ... می بینید؟! همه اینا جمله هایی هستن که سالهای ساله دور و بر ذهن من و شما میچرخن و مدام تکرار میشن اما تا زمانیکه بهشون توجه نکرده باشیم هیچ معنایی ندارن!

انگار تازه دارم همه چیزو می بینم! کم کم دیگه برام مهم نیست که گذشته چی بود ؟ چرا بود؟ چرا نبود؟ ... شاید خیلی دیر، شاید خیلی کند اما باز هم برای خودم خوشحالم که این پرده ضخیم و کهنه از جلوی صورتم کنار رفته. خوشحالم و ... میدونم هنوز هم بارها و بارها اتفاق خواهد افتاد که گذشته چهره خشن خودشو بهم نشون بده اما دیگه ترسی نیست! افسوسی نیست! نه دیگه،سلطه ای نیست! دیگه نمیتونه به همین راحتی ها روزها و هفته های منو خراب کنه و از زندگی کنارم بزنه! ...

... و میدونم، هیچ وقت و با هیچ کلمه ای نمیتونم از تو بخاطر بودنت، بخاطر حمایت کردن هات، تشویق هات، امید دادن هات، بخاطر محبتت، صبوریت در برابر من و دوستی و انسانیتت تشکر کنم! ... که همه اینها رو بعد از لطف خدا، مدیون تلاشهای تو هستم. فقط میتونم بگم دوستت دارم و هر زمان که به تو نگاه میکنم همه وجودم سرشار از غرور و افتخار و سپاس میشه!

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 20  توسط مرجان  | 

انتخاب

تا همین چهار ماه پیش، کم کم داشت کارها و رفتارش خارج از تحمل میشد. بزک زننده صورتش، لحن تلخ صحبتش، فراموشی همه آداب و نزاکت یک خانم و ... همه نگرانش بودیم، به حرف هیچ کسی توجه نمیکرد، شده بود یک یاغی تمام عیار!

وقتی خبر ازدواجش رو شنیدم بیشتر از هر کس دیگه ای خوشحال شدم و خدا رو بخاطر این اتفاق به موقع شکر گفتم، انگار حالا کسی بود که بتونه قرار دل بی قرارش بشه و خونه ش بشه آشیونه آروم و امنی برای جبران کم و کاستی های قبل ...

وقتی که هفته پیش توی سفر دیدمش باورم نمیشد! هیچ چیز عوض نشده بود. فقط در کنارش مردی به این بازی پوچ اضافه شده بود. مردی که حتی نمیشد حدس زد آیا تا چهار ماه دیگه هم میتونه این وضعیت رو تحمل کنه یا نه؟

همیشه از ازدواج تصویر خوبی برای خودم ساخته بودم، یه جور همراهی و دوستی صمیمانه برای بهتر زندگی کردن. براش متاسفم که به این راحتی چشم از همه خوبی های این زندگی تازه برداشته و خودخواهانه به مسیر اشتباهش چسبیده!

وقتی که داشت منو نصیحت میکرد از سرم دود بلند میشد! : " نمیدونی شوهر داری چقدر سخته؟ باید همه چیزو یادشون بدی،... کم کم ازش زده شدم،... برام تکراری شده،... مجبورم براش فیلم بازی کنم که ازت راضی ام ... "

 

بعد نوشت: جالب اینجا بود که قبلا همیشه توی حرفهاش میگفت : "من کسی رو ندارم که دوستم داشته باشه، به من تعلق داشته باشه، بتونم بهش تکیه کنم و ..." حالا که همه این چیزها هست ... اما به نظرم میرسه، آدمی که توی زندگی هدفی نداشته باشه یا بهتر بگم حتی فکری هم از خودش نداشته باشه، اگه بهترین شرایط رو هم به دست بیاره بازم بی فایده ست!

 

پ.ن: نمیدونم با ترسهایی که موقع انتخاب، دست دلتو می لرزونن، باید چیکار کرد!

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 18  توسط مرجان  | 

سفر

 

خط به خط شعرهای سهراب رو گشتم اما کلمه ای نبود که بتونه باهام هم آوایی کنه. دلم میخواست کسی بود تا برام چند خطی از سهراب زمزمه میکرد تا میخوابیدم.

گاهی وقتها نمیتونم با اطمینان بگم کارم درسته! مثل امروز ...

چهره اش رو اشک پوشونده بود، زجرآورترین صحنه زندگی ام. اما چاره ای نبود، باید میگفتم حتی با درد، حتی اگر جای زخم هاش تا آخر عمر خوب نمیشد، که نمیشه اما امیدوارم به بخششش.

شکسته شد، درهم ریخت، همه ابهتش ...

نه! گاهی وقتها حتی نمیتونم با اطمینان بگم اشتباه میکنم. فقط گذشت زمانِ که میتونه اینو ثابت کنه! ای شب طولانی از من بگذر ...

پ.ن: چند روزی در سفرم، هر چند که میل و رغبتی بهش نیست.

+ نوشته شده در  88/01/01ساعت 22  توسط مرجان  | 

بی نام

پیراهنی بلند از زخم

                       به تن دارد،

                              میترسم از لمس شانه هایش

                                             آرزوی مرهم دستانم را به گور خواهم برد ...

                                                                                                      –این بهتر است! –

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 21  توسط مرجان  | 

بادکنک ماه

 

-ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.

گه گاه، شوری بوزان

                 باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

نیایش- سهراب سپهری

دست میبرم سمت کتاب، صفحه اول رو ورق میزنم، خط نوشته های تو با مداد ... لرزون و کم رنگ ... رد مداد رو با انگشتهام دنبال میکنم، انگار میخوام حستو وقت نوشتن این خطها بخونم .... با خودم فکر میکنم : "چقدر عاجزم که برای باور بودن به لمس کردن و دیدن محتاجم!"

 

پ.ن: گاهی وقتها خودم هم خنده م میگیره به اینکه چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن برام مهمه!!

اگه سر برگردونم، پشت سرم یه پیاده رو پر از آدمهاییکه یه روزی برام خیلی مهم بودن، یه روزی براشون خیلی مهم بودم ...! اما با گذشت زمان، این مهم بودن ها رنگ باختن و همه چیز فراموش شده، جز خاطره ای که همیشه از اونها به خاطرم باقی میمونه، حتی نمیدونم خاطر منم به خاطر اونها باقیه؟! یا نه!

اما اینها مهم نیست، مهم اینه که وقتی سر برمیگردونم و به جلو خیره میشم، بی شمار نشونه هست که همیشه یاد اونها رو برام زنده میکنه! کاش خاطره خوبی باشیم برای هم! ...

با همه اینها هنوز هم از اینکه مهر آدمها تو دلم زنده باشه احساس شعف میکنم.

 

... روباه گفت: خدانگهدار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - ... به قدر عمری است که به پاش صرف کردی.

روباه گفت: - آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی ...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم.

شازده کوچولو- آنتوان دو سن تگزوپری

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 21  توسط مرجان  | 

ای که دستت را می شناسم

 

بوسه های تو بر دست من ...

               بوسه های من بر دست تو ...

                                           و نگاه بی قرار من به دنبال رد نگاه فراری تو 

                                                                    که انگار تاب تحمل بی تابی هایم را ندارد ...

 

این روزها حتی خیال پایان این رویای شیرین هم نفسم را تنگ میکند ...

 

 

پ.ن: ای که دستت را می شناسم، از سکوتت می هراسم

                                                من غزلپوشی بی لباسم، بشناسم، بشناسم ...

 

 

+ نوشته شده در  87/12/14ساعت 23  توسط مرجان  | 

شیرینی یا نون ؟!

ما آدمها دوست داریم دلیل هر اتفاقی رو بدونیم، و وقتی که توی ابهام باقی بمونیم ممکنه برامون سخت و شاید هم دردناک باشه!

همه این حرفها چیزی حدود یک ماهی بود که روی دلم سنگینی میکرد، اصلاً هم قرار نبود گفته بشه اما از اونجایی که احساس کردم کسی هست که در حال حاضر ممکنه بخاطر نوع برخورد من ازم دلگیر باشه، لازم دونستم درباره ش حرف بزنم!

ما آدمها هر کدوم چیزهایی رو که لازمه بدونیم، دیر یا زود یه جایی می فهمیم اما چه خوب میشد اگر که زودتر میخواستیم که بدونیم!

خیلی وقتها توی زندگی نقطه ای رو برای رسیدن تعیین میکنم، اما بعد از گذشت مدت زمانی مسیرمو ازش منحرف میکنم و اون نقطه همینطور رها میشه! ... خیلی وقتها توی زندگی از بدست آوردن موفقیت هایی که ممکنه هر کس دیگه ای رو شاد کنه، احساس شادی و پیروزی نمیکنم! ... خیلی وقتها توی زندگی با وجودیکه همه تلاشمو برای بدست آوردن چیزی یا کسی صرف میکنم، نهایتاً اونو بدست نمی یارم! ... خیلی وقتها توی زندگی با داشتن امکانات زیاد به خوبی از اونها استفاده نمیکنم و در نهایت فرصت ها رو از دست میدم! خیلی وقتها توی زندگی ...

همه اینها از اونجایی سرچشمه میگیره که خیلی وقتها توی زندگی به دنبال چیزهایی هستم که فقط میخوام بدست بیارم در حالیکه ممکنه اون چیزها نیاز واقعی من نباشن!!

مثال ساده ای میتونه تفاوت این دوتا رو از هم بخوبی نشون بده؛ ممکنه خیلی از ماها زمانیکه گرسنه هستیم با دیدن یه ظرف شیرینی به سمتش بریم و با خوردن چند تا از اونها تا مدتی احساس سیری و لذت کنیم اما حقیقت اینه که در اون زمان ما برای سیر شدن واقعی به نون نیاز داریم نه شیرینی!! می بینین؟

همه چیز به همین سادگی شروع میشه! و وقتی بر اساس همین اشتباه توی زندگی قدم برداری، و نهایتاْ نتیجه ای که میگیری، از دست دادن عمر خودته، بی اینکه چیزی ازش حاصل بشه! و یه روزی که اینها رو به چشم می بینی برات هولناک میشه!!

تازه فهمیدم که این جور وقتها بهترین تصمیم اینه که تصمیمی نگیری! یا بهتر بگم؛ تصمیم نگرفتن بهتر از گرفتن یک تصمیم غلط دیگه است!! باید به خودت کمی فرصت بدی و شرایط رو دوباره بسنجی. فکر میکنم خیلی طولانی شد! راستش خیلی گفتنش سخته مخصوصاً اگه بخوای کوتاه و سربسته بگی!

ادامه دارد ...

 

پ.ن: تقدیم به دوست عزیزی که امیدوارم ازم دلخور نباشه!

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 20  توسط مرجان  | 

حضور ساده تو

 

وقتی که برای دیدنش روی لینک کلیک میکنی و این صفحه جلوی چشمات میلرزه، دلت میگیره!

دست خودت نیست. به این فضا انس میگیری. با دل نویسنده اش هم دل میشی و هم قدم. می یای و می یای و می یای ... اما همیشه یه جایی هست که شاید باید مسیرها جدا بشه؟! شاید باید نرفت برای بهتر رفتن؟! ... یکی از عزیزترین عزیزانم وبلاگشو تعطیل کرد! نمیدونم باید چی بگم؟ اول خیلی ناراحت شدم اما الان حس خیلی خوبی نسبت به این کارش دارم! براش از صمیم قلبم روزهای بهاری و روشن آینده رو آرزو دارم و میخوام بهش بگم : " مثل همیشه گوشه ای از این دل به تو تعلق داره! گوشه ای دنج و ساکت و سبز!! "

 

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 21  توسط مرجان  | 

لبخند بزنید ...

 

مرد بعد از مدتها سه چهار روزی بخاطر تعطیلی سر کار نمی رفت، بعد از مدتها تونسته بود خوب استراحت کنه و به قول معروف جوون تازه ای بگیره. نیمه روز بود، پایین پنجره اتاق پذیرایی نشسته بود، کمی اونطرف تر زن همونطور که داشت میوه پوست میکند از اتفاقهای این چند روزه براش حرف میزد، نور طلایی خورشید از پشت پرده های پنجره به صورت و موهای زن میزد و انعکاس سایه و روشن طلایی و قهوه ای چهره زن رو برای چند دقیقه ای به چشم مرد اونقدر زیبا کرده بود که ناخودآگاه گفت:

- " دختر پاشو گوشیتو بیار یه عکس از مامانت بگیرم ... "

زن با تعجب سر بلند کرد و نگاهی به مردش انداخت. بعد از کمی مکث سرشو پایین انداخت و دوباره به پوست کندن میوه ها سرگرم شد. دختر تازه متوجه حالت چهره مرد شده بود، چیزی توی چشمهاش بود که شاید خیلی وقت بود فراموش شده بود! تندی پرید و گوشی موبایلشو آورد و داد به مرد. کلیک! صدا چندبار تکرار شد و همه اینها توی سکوتی اتفاق افتاد که انگار هر سه تایی به یه چیز فکر میکردن ...

- " بیا نگاه کن! ببین مامانت خوب افتاده؟! "

دختر نگاهی به عکس ها کرد و توی دلش شادی خاصی موج زد.

- " خوبه! حیف که این دوربین کیفیت تصویرش زیاد نیست! وگرنه خیلی قشنگتر میشد! حالا بیاین کنار هم بشینید، عکس تکی خوب نیست! دوتایی خیلی بهتره. ... آهان حالا شد، یک کمی نزدیکتر ... بابا به من نگاه کن ... نه نه به دوربین نگاه کن ... حالا لبخند بزنید ... " کلیک!

هر بار به عکسی که حالا شده بود پس زمینه گوشیش نگاه میکرد، چیزی میدید که خیلی وقت بود فراموش شده بود! چهره زنی در کنار مردی با لبخندی که انگار هزار حرف نگفته پشت زیبایی بی نظیرش باقی مونده بود !... میشد همه سالهای زندگی مشترک با مشقتشون رو لابه لای چین و چروک صورتهای خسته شون خوند ... چقدر دوست داشتنی بودند ... چقدر عزیز ...

 

 

پ.ن: گاهی اونقدر از این سیستم زندگی سلطه گر بیزار میشم که قابل گفتن نیست! وقتی همه رو به برده هایی بدل کرده که تنها باید صبح تا شب برای به دست آوردن یه لقمه نون دست و پا بزنن و دیگه هیچ! واقعا دیگه جایی برای مفاهیمی مثل خانواده، عشق، محبت، همصحبتی و ... باقی نمی مونه!

 

+ نوشته شده در  87/10/20ساعت 22  توسط مرجان  | 

گنگ ...

 

عشق را ای کاش زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

هزار آفتاب خندان در خرام توست

و هزار ستاره ی گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود ...

احمدشاملو

پ.ن: آدم همیشه دنبال قشنگی هاست، حتی توی نوشتن هم گاهی وقتها فکر میکنه حرفشو بهتره از نگاه قشنگ یه شاعر بگه! اما بازم دلش راضی نمیشه!

عشق را ای کاش زبان سخن بود ... اون لحظه هایی که فقط میتونی نگاه کنی! هیچ حرفی به زبونت نمی یاد! هیشکی نمیفهمه توی دلت چی میگذره ... اون لحظه ها فقط از تو آب میشی و ساکت میمونی! عشق به زندگی، عشق جاری توی طبیعت، عشق بین آدمها، عشق ... هستی ...

 

+ نوشته شده در  87/10/18ساعت 0  توسط مرجان  | 

بخند ...

 

خیلی برداشت ها میشه ازش کرد، این روزها به طرز خنده داری دارم عوض میشم! تغییرهای خیلی کوچیک که تاثیر بزرگی روی من میذارن! همین که سعی میکنم بخندم ... فقط بخندم! همین.

یه باره توی لحظه هایی که میل شدیدی به سکوت و گوشه گیری دارم به خودم می یام و میخندم، همینطور سرخوشم ... وقتی عصبانی میشم ... مثل قبلترها از شدت هیجان سرخ نمیشم و فقط سعی میکنم سکوت کنم و همزمان فکرم رو به یه جای دیگه متوجه میکنم ... خنده داره نه؟!

به خودم هی میگم بخند، بیخیال، با بچه ها توی شرکت قاطی میشم، توی شوخی هاشون، توی بحث هاشون ... همینطور الکلی پایه حرفهاشون میشم و بازم میگم بخند ... رابطه هام فرق کرده! خیلی زیاد. آدمهایی که تا دیروز به سادگی از حیطه زندگی من بیرون بودن حالا لحظه های منو پر میکنن ... بازم میخندم.

میگم: " نه! ... دوست ندارم ..."، رک و بلند میگم : " اصلا برام مهم نیست چی فکر کنی؟! "، " شما میدونید اشکال کارتون کجاست؟ "، " دارم اینو میگم که مشکلتون یه باره حل بشه! بذارید بهتون بگم ..."

... فکر میکنم، حرف میزنم، میخندم، غصه میخورم اما باز میخندم ... پررنگ میشم، محکم انگشت میکشم روی زمین و زمون و خودمو نشون میدم ...

همش بخاطر اینه که تو گفتی: " مرجان ... بذار توی این زمان خاطرم از تو جمع باشه! تو که بخندی دیگه برام مهم نیست بقیه چیکار میکنن! تو که بخندی دیگه مهم نیست چی میشه! بذار حالا من به تو تکیه کنم ..."

میخندم ... به چشمات نگاه میکنم و میخندم ... توی دلم همه هستی رو برای آرامش تو صدا میکنم تا تو بخندی ... بخند.

 

پ.ن: مامان نشسته زیر کرسی، کتاب به دست، از کنارش رد میشم و میرم سمت ظرف میوه های روی میز ... " مامان پرتقال میخوری؟! " لای کتابو می بنده و با کمی مکث و فکر میگه: " نمیدونم ..." با بدجنسی تمام البته با قیافه ای کاملا جدی میگم: " پس فکراتو بکن، به نتیجه رسیدی خبرم کن!!" بعد همونطور که زیرچشمی به قیافه مامان نگاه میکنم میرم سمت اتاقم مامان بیچاره همینطور نگام میکنه ...

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 19  توسط مرجان  | 

همصحبت

غروب جمعه است، توی دلم، توی مغزم، هزارتا فکر می یان و میرن ... آدما ... کارم ... زندگیم ... همینطور توی سرم چرخ میخورن و دور و نزدیک میشن ...

گاهی اینجور وقتها که دلم میخواد با کسی حرف بزنم یاد حافظ می افتم ... همیشه همصحبت خوبی بوده، هر جا که کم می یارم باهاش حرف میزنم ... میرم سراغش ...

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس               نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش             که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس

و گر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل            حریم درگه پیر مغان پناهت بس ...

 

آروم میشم ... مثل همیشه.

 

پ.ن: داداشی مهربونم با این هدیه فوق العاده اش این روزا حس خوبی بهم داده . ممنونتم.

 برای تو و خویش،

چشمانی آرزو میکنم

که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود.

برای تو و خویش

روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.

احمد شاملو

+ نوشته شده در  87/10/13ساعت 18  توسط مرجان  | 

خیانت

 

میگن بزرگترین خیانت آدم به خودش اینه که واسه خودش دلسوزی کنه.

نگاه به بیرحمی آدمای این زمونه که میندازم، دلم واسه خودم میسوزه.

 

 

 

 

بعد نوشت: داره یه اتفاقی می افته، اینو خوب حس میکنم! بیشتر از هر وقت دیگه ای به خودم نزدیکم.

 

+ نوشته شده در  87/09/17ساعت 20  توسط مرجان  | 

مریم بانو

 

 

 

 

یک دقیقه نمیتونی بین اونو و گوشی سامسونگ قرمز رنگش فاصله بندازی!! یه بند یا زنگ میزنه یا بهش زنگ میزنن، حالِت بد شده اینقدر که هر زمان اسم یه آدم جدید رو ازش شنیدی ...

-          : " سلام علی. خوبی عزیزم؟ چه خبر؟ کجا بودی؟ ..."

-          : " سلام جیگر!  تی تی، معلومه داری چه غلطی میکنی؟ ..."

-          : " مرده شورت ببرن، دروغ میگی مثل سگ ... تلفنت واگذار شده!! مرتیکه نکبت ..."

-          : " مهدی ... خیلی عذاب وجدان دارم، دیگه بیشتر از این ازم نخواه، باشه؟... قول میدی؟ ... "

آرایش غلیظ و به روزش با لباسهای فشنی که تن کرده باعث شده نتونی خوب بشناسیش، همه رفقاش نینا صداش میکنن! نینا همون مریم کوچولوی دوست داشتنی توئه! همون مریمی که بخاطر شباهت بی اندازه اش به تو، باعث میشه جای خواهر نداشته ات رو پر کنه! هیچ وقت نمیتونی از پشت این همه رنگ و لعاب حدس بزنی که تنها بیست و چهار سالشه!

مریم بانو! بابا همیشه به این اسم صداش میکرد، اما اینبار که دیدش، روش نشد باهاش سلام و علیک درست و درمون بکنه! از قیافه مریم بانوی سابقش یکه خورده بود.

مریم بانو! وقتی با ناهنجاری هایی که در بینایی و شنوایش داشت به دنیا اومد، مادرش هستیشو به پای دختر کوچیکش ریخت تا بعد از سالها بالاخره شنوایی و بینایی شو در حد نرمال بدست آورد. مریم بانو! دختر مهربون و ساده اما لوس خانواده بود، این روزها دیگه برای خودش قدی کشیده بود، با چشم و ابرویی مشکی، زیبا، دلربا اما غیرقابل تحمل، مغرور، یه دنده و عاصی.

دنیای رنگی بچه گی چه زود رنگ می بازه، همه چیز چه زود فراموش میشه، چه فاصله عمیقی میتونه با وجود نزدیکی آدمها، بین اونها ایجاد بشه و خیلی وقتها دیگه نمیشه این فاصله ها رو از بین برد! اگر حدس میزدیم که محبت زیادی چطور میتونه یه آدم رو نابود کنه شاید خیلی شرایط فرق میکرد!

مریم بانو حالا نینا شده، نینای پر و بال شکسته، خسته، افسرده و تکیده ... تشنه توجه و محبت دیگران، تنها چیزی که شاید کمی اونو شبیه زنده ها میکنه همون رنگ و لعاب بزک باشه و بس. مریم بانوی ما این شبها بارها و بارها توی بغل من گریه کرده ... اما بازم تا صبح میشه نینا شروع میکنه به زنگ زدن ...

-          : " علی ... تو بگو من چیکار کنم؟! آخه میترسم مهدی راجع به من فکر بدی کرده باشه؟!!"

-          : " اَه ! دیو... عوضی... چرا جواب اس ام اسای منو نمیده!! "

-          : " جواد ... حال و حوصله ندارم! فردا بهم بزنگ. بای."

...

 

پ.ن: دلم میگیره وقتی میبینم بچه ها اینطوری دارن از دست میرن!...

ممنونم از تو که دستگیرم شدی توی لحظه های بیکسی.

 

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 18  توسط مرجان  | 

درود بر عقل

 

 

همه ما این جمله رو شنیدیم که شکست میتونه پلی باشه برای رسیدن به پیروزی! بستگی داره که ما اونو چطور ببینیم. آدمها با مشکلات و مسائل خودشون به شکلهای مختلف برخورد میکنن، عده ای اونها رو نادیده میگیرن، عده اجازه میدن که زمان همه چیزو حل کنه، عده دیگه ای مسئولیت اعمالشونو قبول میکنن و به مقابله مشکلاتشون میرن و گروهی هم حل مشکلاتشون رو به گردن بقیه می اندازن.

خود من از اون دسته از آدمها هستم که بسته به کوچیک یا بزرگ بودن مشکلات، در وهله اول آه و فغان میکنم - خب باید یه جوری نشون بدم که جز دسته خانم ها هستم دیگه!! - اما بعد از اینکه حسابی درد و دلمو بیرون ریختم تازه ذهنم شروع میکنه به پیدا کردن راه حل! کمتر مسئله ای رو بخاطر دارم که ازش فرار کرده باشم، همیشه از نظرات دوستانم استفاده میکنم - خدا رو شکر دوستان خوبی هم دارم - و برای برطرف کردن یک مسئله قدم بر میدارم، اما یه مشکل کوچیک - شایدم بزرگ - در من وجود داره که ممکنه راه حل انتخابی ام درست نباشه!! اونوقت یه راه خیلی سخت و دشوار رو ممکنه به انتها برسونم بدون اینکه آخر سر نتیجه ای عایدم بشه!! خیلی وقتها این مسئله از اونجایی ناشی میشه که عمیقاً اصرار دارم هر چیزی رو شخصاً تجربه کنم!! خب گاهی اوقات آدم بابت این خواسته، تاوان گزافی رو باید پرداخت کنه!

به هر تقدیر، توی این چند روز اتفاقات مهمی توی زندگی من رخ داد! تصمیمات نسبتاً بزرگ و با اهمیتی گرفتم که امیدوارم در ادامه دادن به اونها تا رسیدن به نتایج مطلوب، به قولی ثابت قدم بمونم. گاهی اوقات مشکلات بزرگ باعث میشن که آدم بزرگ بشه! و از عقلش بیشتر استفاده کنه!!

 

+ نوشته شده در  87/09/02ساعت 21  توسط مرجان  | 

باختم!

 

 

صدا میخونه :

" زردها بیهوده قرمز نشده اند، قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار

صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست ... صبح پیدا شده اما ...

گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب، بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار...

من دلم سخت گرفته است از این، میهمانخانه مهمان کش روزش همه تاریک

که به جان هم نشناخته، انداخته است، چند تن خواب آلود... مشتی ناهموار ...چند تن ناهشیار..."

 

پ.ن: باختم! بعد از پنج سال! باختم. قمار بدی بود! قمار روح و قلب... آنجا که به بودنت شک میکنی... آنجا که در اوج عشق، اوج نیاز، اوج لذت، شک میکنی به راستی ، به حقیقت ، به همه چیز... وقتی که بند عاطفه را میبریدم،حس سلاخی را داشتم که خودش را سلاخی میکرد... باختم ولی تمام شد!

 

... صدا میخونه :

"گل یخ ... گل یخ...

             هر صبح تو میخندی ...

                                   کوچک و پاکیزه... بر من تو دل میبندی...

 

تمام شد!

بعد نوشت: بیشتر وقتها باختن ما بخاطر بد بازی کردنمونه!

 

+ نوشته شده در  87/08/29ساعت 20  توسط مرجان  | 

هنوز، زندگی

 

 

چقدر خوبه که هنوزم میتونی اون چیزی که ازش بدت می یاد رو دور بندازی!! خدا رو شکر.

دلم لک زده واسه یه آفتاب حسابی! یه کوه خلوت! یه نفس عمیق ...

دوست داشتم میشد زیر آفتاب، باغبونی کرد... دست برد توی خاک سرد و نمناک، تخم کاشت، امید داشت، لمس خاک... لمس گیاه... خیلی لذت بخشه! ...

+ نوشته شده در  87/08/28ساعت 20  توسط مرجان  | 

پرنده کوچک وحشی ...

 

  

 

 پرنده کوچک وحشی با جثه ای به اندازه یک مشت ، هدیه تولدش بود!

همه کارهایش عجیب بود و با هیچ پرنده دیگری شباهت نداشت، پریدنش، آواز خواندنش، دانه خوردنش ...  قفس را باور نمیکرد ... یکبار برای پریدن آنچنان جستی زد که سرش به سختی به سقف خورد و به کف افتاد!

پرنده کوچک وحشی ... آخر او پرنده بود. هر چند کوچک. و وحشی بود. هر چند در قفس. و همه ابهت و زیبایی اش تا زمانی بود که قفس را باور نکرده بود!

و چه حیف! روزی که قفس را باور کرد، مرغی شد شبیه همه مرغها!

 

پ.ن: بیزارم از همه  قفس ها ! چه خودی و چه ناخودی! بارها و بارها سرم را به سقف میکوبم تا یادم بماند که پرنده ام! هر چند کوچک. و وحشی ام، هر چند در قفس، چرا که همه ابهت و زیبایی ام تا زمانیست که ...

 

بعد نوشت:لاف گزاف میزنم، خوب میدانی! اما امشب وقتی به خانه آمدم، قفس خالی بود!! دلم گرفت.

 

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 20  توسط مرجان  | 

آدما ... آخ آدمای روزگار ...

 

 

برای همراه کردن آدمها با خودم تا حالا تلاش خاصی نکردم، اصولاً تا قبل از این همیشه کسانی برام مهم بودند که من براشون اهمیت داشتم، آشنا و غریبه هم فرقی نمیکرد، بهتره بگم تا قبل از این نیازی نمیدیدم که بخوام کسانی رو که با من هم عقیده نیستند با خودم همراه کنم، اونها را به سمتی که میخوام سوق بدم، ازشون درخواستی کنم و در مقابل جواب بگیرم و خیلی چیزهای دیگه! در واقع یه نوع ابتدایی رابطه رو تجربه کرده بودم، رابطه ای از سر علاقه و همفکری، رابطه ای بدون عواملی که برهم زننده آرامش باشن، بدون به چالش کشیده شدن بینشم نسبت به زندگی و آدما... روابطم خیلی ساده و استیریلیزه بودن! اما حالا وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم! روابط پیچیده و مبهم با آدمهایی که به نوعی خواسته یا ناخواسته سعی میکنن ساز مخالف بزنن! و تو مجبوری که اونها رو با خودت همراه و هم رای کنی! خرابکاری های اونها رو سامون بدی، به نوعی در مدت کوتاهی بفهمی که در دنیای اونها چی میگذره؟ مناسبتهای اونها رو با هم درک کنی! منفعت طلبی اونها رو به سمت هدفی که برات تعیین شده تغییر جهت بدی!!! و در کنار همه اینها همون آدم بی خطر و ساده و مهربون قبل باشی!!!

چهره هایی که تا  دیروز به روی تو لبخند میزدند و تو به لبخندی از صمیم قلب بهشون جواب میدادی، امروز با نقابی از دوستی که به راحتی می تونی انزجار رو در پس اون حس کنی به تو نگاه میکنن! – چون تو دیگه اون آدم بیخطر دیروز نیستی!! -  و تو با همه وجودت با شک و تردیدی تلخ با اونها روبرو میشی... گاهی وقتها با خودم میگم کاشکی از همون اول این همه دروغ و دغل و دورنگی رو لمس کرده بودم و حالا برام اینطور سوال برانگیز نشده بود!! کاشکی به قول معروف کمی پدرسوخته بازی بلد بودم! ... آه دلم اصلاً نمیخواد به این حرفها ادامه بدم. دارم سعی میکنم از زندگی واقعی ای که مدتهای زیاد نخواستم ببینم، سر دربیارم! هر اشتباهی بالاخره یه زمانی تاوانی خواهد داشت! و اشتباه من ندیده گرفتن واقعیت های زندگی ما بود! و این ترس و تشویش و اندوه هم تاوان اونه که باید بپردازم! امیدوارم که این بین مصداق این ضرب المثل نشم که میگه: اونقدر مار خورده که حالا افعی شده!!

 

+ نوشته شده در  87/08/17ساعت 18  توسط مرجان  | 

هوس بودن تو ... از سر دلتنگی ...

 

 

 

. . .

کاشکی این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!

 

 

 

 

پ.ن: بگذار دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم! 

دنبال راهی بودم که ازت معذرت بخوام. دلم نمیخواد از دستم دلخور باشی، منو ببخش اما گاهی حقیقت تلختر از اونیه که ما بتونیم باورش کنیم.ازت معذرت میخوام.

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 18  توسط مرجان  | 

لقمه هر خورنده را در حد او دهد خدا !

 

 

 

این روزها بازم حال و هوای عجیب و غریبی پیدا کردم! – از این لغت باز بدم می یاد!! یه جورایی بهم میگه بدرد نخورم!- انگاری خدا آسمونو از صبح تا شب صد مدل بگردونه و خاموش و روشن کنه!! ابرم، می بارم، آفتابم، میخندم، رعدو برق میشم و میجنگم!! مدام روشن و تیره میشم، مدام دوست دارم و متنفر میشم... (میدونم وقتی خسته ام نباید کاری کنم چون همیشه افتضاح میشه!! نه باید حرف بزنم نه باید چیز بنویسم نه باید ... ) الانم خسته ام! مثل یه خرس دلم میخواد برم توی یه غار و تا آخر زمستون بخوابم! ...

تغییر کردن سخته، تغییر دادن سخت تر! توی این مدت کوتاه دو سه ماهه خیلی چیزا دستگیرم شده!

*ما واقعا در برابر هر تغییری مقاومت میکنیم!

*فوق العاده چاپلوس هستیم!

*تا دلت بخواد تنبل!

*خیلی بیشتر از اونیکه بشه تصور کرد خودخواه!

*بخاطر حفظ ظاهر حاضریم هر بلایی رو سرمون بیارن اما بازم بگیم : چاکرتیم!!

*و بدتر از همه هنوز به زن به چشم موجودی ضعیف نگاه میکنیم و زمانیکه یکشون بخواد یه کمی موفق باشه، با هر ابزاری که به دست بیاریم سعی میکنیم  چوب لای چرخش بذاریم.... حتی گاهی ناخودآگاه! مثل وقتیکه قطاری به راه می افته و بچه ها به طرفش سنگ می اندازن!!

اینهایی رو که میگم توی یه جمع کوچیک در مدت کوتاهی به واقع لمس کردم!! و چقدر برام سخته که بخوام اونها رو هضم کنم چه برسه به اینکه در مقابلشون بتونم راهکار پیدا کنم، اونها رو اجرایی کنم و در عین حال خانم خوب و دوست داشتنی و آرومی باشم!!

نه!!! هنوزم باورم نمیشه که پریروز با چه فرکانس بالایی – درحد فریاد، اونم توی اتاقک یک در یک ماشین – بحث میکردم!! با نهایت حماقت! مثلا میخواستم بهشون ثابت کنم که حق با منه!!! هنوزم بعد از گذشت دو روز فشار منفی اون تلاش احمقانه اذیتم میکنه!

آخ که چقدر خوابم می یاد...

 

 

پ.ن: خیلی دلم میخواست یه چیز بدرد بخور بنویسم اما همیشه هم نمیشه چیز بدرد بخوری از آب در بیاد!!

شیوه نوشین لبان چهره نشان دادن است       پیشه اهل نظر دیدن و جان دادن است

چون به لبش میرسی جان بده و دم مزن         مزد چنین عاشقی نقد لبان دادن است

 

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 18  توسط مرجان  | 

شاد باش ای عشق خوش سودای ما ...

 

 

 

 

 

دمر خوابیده، دستاشو زیر سرش گذاشته، گرمی زمین توی تن سردش پخش میشه ...

دیشب درد زیادی رو تاب آورد...

 

 اتاق تاریکه ... نگاهش به دیوار خالی روبرو خیره مونده ... جایی بین زمین و آسمون معلقه ... هیچی توی ذهنش نیست  ... روشو که برمیگردونه یه باره چشماش برق میزنه و لبخند گوشه لبهاش میشینه ... دست بزرگ و مهربونی آغازگر نوازش نابیه که بارها اونو توی رویاهاش دیده ... نبض انگشتت روی گردنش آروم میگیره ... گرمای مطبوع نوازش تا رسیدن به شلاله های تابدار موهاش بالا میره ... و در سکوت چشم هاش غرق میشه ... چشمهاشو می بنده تا این لحظه ها رو به ابد پیوند بده ... گرما تو تنش پخش میشه ... ذهنش روشن میشه ... مثل یه روز آفتاب بهاری ...

  

چشم باز میکنه ... فضای خالی روبرو سردی تنشو از یادش میبره ...

دیشب درد زیادی رو به تنهایی تاب آورد...

 

+ نوشته شده در  87/08/10ساعت 14  توسط مرجان  | 

دختر باران

 

 

 

هفتم آبان!

هم هفتشو دوست دارم، هم آبانش رو. هفتش رو چون شانس می یاره، آبانش رو هم برای برکت و بخشش بارون!

اصولاً هیچ جشنی برای من لذتبخش تر از جشن تولد نیست! خصوصاً اگر قرار باشه برای کسی کادو بخرم! خیلی این کار رو دوست دارم. حس خوبی داره، به یاد کسی بودن، برای اون هدیه خریدن، با وسواس کادو کردن و دیدن برق شادی توی چشماش وقتی که داری هدیه شو بهش میدی!!!

حالا فردا هم تولد منه! (عجله نکنید! وقت زیاده! میتونید با حوصله کادوهاتونو کادوپیچ کنید!)

چند روز پیش یه عکس قدیمی از خودم و بابا پیدا کردم! عکس ماله دو سه ماهگیم بود! توی بغل بابا بودم! چقدر بابا جوون بود و خوش تیپ!! البته الانم هست!! (خاطرش خیلی برام عزیزه) توی یه دستش منم، توی دست دیگه اش یه گلدون گل پامچال! با اون چشمای کوچولو، نگاهم به گلدون خیره شده! نمیدونم اون زمان میفهمیدم که گل چیه یا نه؟! ... این عکسو مامان ازمون گرفته. کاش خودشم بود. دیوارهای آجر سه سانتی و چارچوب در چوبی ... لبخند بابا به روی من ... جوونی بابا ...

حالا همه چیز یه شکل دیگه است... بهرحال تولدم مبارک!  یه سال دیگه به تجربه هام اضافه شد! یه سال دیگه بهم وقت داده شد تا از زندگی لذت ببرم. یه سال دیگه بهم فرصت داده شد تا لذت زندگی رو به بقیه بچشونم!! حالا چقدر موفق بودم؟! نمیدونم بازم این فرصت رو خواهم داشت یا نه؟!!

 

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 18  توسط مرجان  | 

وقتی که باد خاطره ها را برد ...

  

-          : " برای چی داری گریه میکنی؟ "

-          : " اسطوخودوس های ایستگاه مترو، که لابه لای فالهای حافظ خشک شده رو نگاه میکنم! یادته؟ ایستگاه صادقیه ... هوای سرد و تمیز زمستونی...میخواستیم بریم نمایشگاه ... خم شدی و یه شاخه از توی باغچه چیدی و گفتی میدونی اینا چی هستن؟ ..."

عطر اسطوخودوس  به دستش چسبیده ... فالهای حافظ  ...

و یه باره چرخ و فلک رنگارنگ زندگی، براش شروع میکنه به گردش ... یکی یکی، رفت و آمد آدمها و آدمها و آدمها ...

نگاه که میکنه، همه جا تو رو در کنار خودش می بینه! ... باورش نمیشه! انگاری از روز اول کنارش بودی!

-          : " چطور اینقدر به من نزدیک شدی؟... اونقدر که عطر تنت به تنم چسبیده! اونقدر نزدیک که گاهی بین تو و خودم گیر می افتم!! "

به تکه کاغذی که براش به یادگار گذاشتی، نگاه میکنه(با اون دستخط شکسته ات.): " خداوند به سه طریق به دعاها جواب میدهد: او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد، او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد، او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد."

-          : "ببین! اینها رو برای من نوشتی. برای من! "

بغض گلوش رو قورت میده، اشکهاشو پاک میکنه و باز لابه لای خاطره های آدمها میگرده ... 

اولین فال : ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه/ مهر تو عکسی بر ما نیفکند/ آیینه رویا آه از دلت آه ... کاغذ رو مچاله میکنه و توی سطل میندازه.

فال دوم: دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد / ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد. کمی مکث میکنه... ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد... دوباره ضربان قلبش بالا می ره... پارک جمشیدیه! یه روز روشن پاییزی... بازی ابر و آفتاب...  با همه شور و هیجانش، تموم میشه! کاغذ رو مچاله میکنه و دوباره میندازه تو سطل...

فال سوم : خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت/ نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/  زمانه طرح محبت نه اینزمان انداخت ... کاغذو ...

 فال چهارم: ببرد از من قرار و طاقت و هوش/ بت سنگین دل سیمین بناگوش/ اگر پوسیده گردد استخوانم/ نگردد مهرش از جانم فراموش...

فالها یکی یکی با خاطهره آدمها توی سطل می افته ... اسطوخودوس های خشک شده رو لای دست خط شکسته میگذاره و در امن ترین گوشه یادش نگه میداره ... " او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد ..."

پ.ن: * باز هم تو موندی! مثل همیشه، صبور و بخشنده...

* نگاه کن... اولین اسکناس عیدیت هم اینجاست... ببین... یه اسکناس بیست تومنی!! 28/12/84 ... یادته؟ بهم گفتی هر سال اسکناس قبلی رو برام بیار تا بهت یه بزرگترش رو بدم!! نیاوردم... میدونم! چند روز دیگه تولدته! اول آبان!! تولدت مبارک عزیزم. دلم میخواست ...

* می بوسمت... و این بوسه تا ابد امتداد داره...

* دلم برات تنگ شده... الان، توی این لحظه... و نه هیچ زمان دیگه ای!

برای من که همه لحظه هایم شبیه همند.

 

 

+ نوشته شده در  87/07/28ساعت 20  توسط مرجان  | 

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو

 

 

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

                                                        مقبول طبع مردم صاحبنظر شود

 

پ.ن:همه میگن وقتی عصبانی هستی هیچ تصمیمی نگیر!  به خودم میگم وقتی که خیلی خسته ای حرف نزن! برو بخواب.

* داداشی رو چند روزی هست آوردیم خونه، بعد از مدتها، اونو بیشتر می بینم. چهارسال از من کوچیکتره اما عین یه مرد کامل به زندگی چسبیده و با این حال و احوالش، بازم طاقت نمی یاره و هر روز به مغازه اش سرک میکشه! نگاه که میکنم می بینم شرایط زندگی امروز برای جوونا خیلی سخت تر از قبل شده! فشار کاری، جسمی و روحی. وضعیتی که پدران و مادران ما در دوران جوونی شون تجربه نکردن!

* تصمیمش رو گرفت،برای اینکه دیگه فکر و خیال نکنه، خودشو با کار حلق آویز کرد!

* خورشید و از ما گرفتن، شکر شب ستاره پیداست، از نگاه ما جرقه، صد فانوسه! یه رویاست!!

* شنیده بودم نیلوفر مرداب سمبل جاودانگیه! مثل ماها!! سمبل پادشاهی ایران هم بوده انگاری!! آره؟ فکر که میکنم فکرام بهم می پیچن!!

 بعد نوشت: صحنه دردناکیه! دیدن التماس های یک مرد ، برای به دست آوردن یک کار! - شاید هیچ جوری نشه دربارش حرف زد!! ...ف به این وضعیت!

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت 22  توسط مرجان  | 

دستور زبان عشق

 

 

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف ِ مستی نمی بایست داد.

قیصر امین پور

 

 

پ.ن: داداشی رو که از اتاق ریکاوری آوردن توی بخش، تنش بدجوری لرز داشت، همونطوری که تند تند ماساژش میدادم توی دلم هری ریخت، اگه یه روزی نباشه ... ؟ امروز که آروم آروم بهش سوپ میدادم، دلم آروم گرفت ... الانم که ازش دورم، دلم پیشش مونده ... یاد روزهایی می افتم که دوتایی مثل خروس جنگی با هم دعوا میکردیم!! چقدر دوستش دارم، خودم هم نمیدونم!

 

+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 17  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

قسمت ششم :

صبح روز یکشنبه حدود سه ساعتی رو توی صف آژانس مسافرتی معطل شدیم تا بلاخره تونستیم برای برگشت دوتا بلیط کنسلی بگیریم. – برای اولین بار بود که بخاطر نگرفتن بلیط رفت و برگشت همزمان، از زمین و زمان عذرخواهی کردم! – خرید سوغاتی هم بخش بعدی برنامه بود و درنهایت عصر بود که به همراه عمه به موزه نادری سری زدیم.

مجسمه برنزی نادرشاه مقتدر نشسته بر اسب از دور بدجوری دل آدم رو میدزدید، با شور و هیجان خاصی برای دیدن موزه بلیط ورودی گرفتیم و داخل شدیم. پشت سر ما یک خانواده هشت نفری هندی هم وارد شد با همون لباسهای محلی و زیبای خودشون.

در بدو ورود، توپ جنگی که از غنائم نادر شاه از حمله اسپانیا به جنوب ایران بود نظر همه رو به خودش جلب میکرد- بغیر از کنده کاریهای لاتین روی بدنه توپ، طبق معمول خود ایرانی ها هم کنده کاری هایی انجام داده بودن که این غنیمت جنگی رو به پادشاه وقت تقدیم کرده بودن! و جالب اینجا بود که در توضیحات تاریخی این اثر، نوشته های روی بدنه رو به خود اسپانیایی ها نسبت داده بود!!

بعد از ورود به سالن اول حدود بیست تابلو در خصوص تاریخ جنگهای نادر و اوضاع و احوال کشور در آن زمان و اینکه کلاً نادر شاه چه کسی بوده و ... تنها و تنها به زبان فارسی دیده میشد!!  البته این توضیحات آنقدر طولانی بود که خود ما ایرانی ها حوصله برای خواندنش به خرج ندهیم چه برسد به توریست خارجی که اصلا فارسی بلد نیست!!

سمت راست سالن، وارد اتاقکی میشدی که در وسط آن تکه سنگی شبیه تریبون تعبیه شده بود، از نمای کلی هیچ نمیشد فهمید که این تریبون سنگی چیست و به چه علت نگهداری میشود،  - ناخودآگاه دنبال اثری از نادر شاه در آن بودم! -  اما بعداً با خوندن تابلوی بالاییش فهمیدم این سنگ در واقع لوگوی شرکت مهندسی (بنر تبلیغاتی)  است که موزه را بازسازی کرده است!!  – اون خانواده هندی هم بدتر از ما هاج و واج مونده بود که این چه اثر تاریخی ایه؟! و چه ربطی به نادرشاه داره!! –

سمت چپ سالن هم تنها قسمتی بود که میشد روی اون اسم موزه گذاشت که شامل شش محفظه نگهداری اشیاء تاریخی  متعلق به نادر شاه بود، از جمله شمشیرها، زره و کلاه خود، زین اسب و سپر و تیروکمان، تفنگ ها و خنجرهای خاک گرفته و کثیف!! همین!

کل موزه نادری در همین سه بخش کوچک و متاسفانه با بی توجهی و عدم رسیدگی متولیان خلاصه میشد! عمه از پیرمردی که در گوشه سالن پشت میز چوبی سرش را توی روزنامه جام جم فروکرده بود پرسید: " آقا پس جواهرات و تاج نادر و بقیه چیزهاش کجاست؟! قبلاً اینجا خیلی چیزهای دیگه ای داشت ... !" ابروهای پیرمرد در هم رفت و با بی حوصله گی گفت: " موزه در حال تعمیره!! اونها رو به خزانه منتقل کردیم!! " همین و بس! و دوباره سرش رو برد توی روزنامه!! نگاهی به هم انداختیم و با تعجب دنبال علائم تعمیر در موزه گشتیم که البته چیزی پیدا نکردیم! –

آهان راستی یه مجسه نیم تنه مرمری هم از نادر شاه بود که در محل ورودی یه سالن کوچک دیگه تعبیه شده بود که درون اون سالن هم باز پر بود از تابلوهای نوشته شده که تاریخ رو توضیح میداد!! – (نمیدونم این دیگه چه صیغه ای بود که اینهمه مطالب تاریخی رو اون هم تنها به زبان فارسی در تابلوهای بزرگ بنویسند و به تماشا بذارند، اونهم بدون اینکه کسی به عنوان راهنما اونجا باشه تا حداقل برای کسانیکه نمیتونن تابلو ها رو بخونن، توضیح بده!!)

خلاصه سر و ته موزه نادری به ده دقیقه هم نکشید!! تنها محلی که بعد از دیدنش  فوق العاده برام جالب شد، مزار مردی بزرگ و شجاع به نام " کلنل محمد تقی خان " بود! جوانی آزادیخواه، سلحشور، مقتدر، خلاق و غیور از خطه آذربایجان.مردی بزرگ که پس از رشادتهای بسیار در راه وطن، در سن سی سالگی به دست تنگ نظران و دشمنانش به قتل رسید!! 

 

پ.ن : با خودم فکر میکنم؛ چقدر مام وطن این روزها به امثال کلنل محمدتقی خان نیاز دارد!!

 

To be continue

 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 12  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

 قسمت پنجم :

 

روز شنبه بود! خوب یادمه، دیگه از دست اون کمر درد لعنتی که از شب اول بابت خوابیدن روی تخت قطار گرفتارش شده بودم داشتم بی تاب میشدم، از شانس خوشگلم سرماخوردگی هم شامل حالم شده بود و خلاصه اون روز رو با درد تقریباً غیر قابل تحملی شروع کردم، وقتی که موضوع رو برای عمه تعریف کردم فکری کرد و گفت : "بذار الان درستش میکنم." با یه شماره تماس گرفت و من فقط اون بین اسم حاجی رجب رو شنیدم ! بعد از تموم شدن حرفش فهمیدم این حاجی رجب ما ساعت چهار عصر می یاد دم دکه پشم فروشی!! با خودم گفتم: " خدایا کمر درد من چه ربطی به حاجی رجب و دکه پشم فروشی داره؟! "  – باید این نکته رو هم یادآور بشم که عمه خانوم ما خدای داروهای گیاهی و طب سنتی و خلاصه آخر همه اینهاست!! – عمه گفت کاریت نباشه فقط به من اعتماد کن! من هر کی رو بردم پیشش سریع خوب شده، دستش شفاست! محبوبه این وسط از شیطنت چشماش برقی زد و گفت: " آخ جوون! " – این بشر هم عشق انرژی درمانی و عطاری و حکیم باشی بازیه آخه مارمولک!!

خلاصه اون روز یه سری به بازارهای مختلف زدیم و این بین منم برای اولین بار دلو زدم به دریا و یه عروسک ناز خریدم! آخه هیچ وقت توی مود یه همچین چیزایی نبودم. اما اون خیلی خوشگل بود، تقریبا به نوعی دل منو برد! طوریکه کف محبوب هم بریده شد، اونیکه همش میگفت ولخرجی ممنوع، خودش تشویقم کرد و خلاصه الان صاحب ژولیت هستیم!! –هستیم چون اسمشو اون گذاشت!(خداییش این دخترا هم خیلی لوسن نه؟! )

حوالی ساعت چهارعصر بود که به سمت بازاری به اسم "بازارچه امین" نزدیکای حرم رفتیم. راسته عطاری ها، اما هنوز دکان رجب پشمی بسته بود. سه چهارتا مریض هم منتظر بودن، فضا کاملاً قدیمی بود! آدم ناخودآگاه یاد فیلم هزار دستان می افتاد!! عمه گفت بیاین تا دکانش باز بشه بریم یه جایی رو بهتون نشون بدم.

با عبور از یکی دو کوچه خودمونو مقابل در ورودی بقعه "پیر پالان دوز" از عرفای بزرگ قدیم دیدیم! خیلی ذوق زده شدم! همیشه دلم میخواست سر از زندگی این عرفا در بیارم، با اشتیاق و کنجکاوی هر چه تمام تر داخل حیاط شدیم، - البته اینجا هم همه چادر بسر داشتند اما از اونجایی که ما به هوای زیارت نیومده بودیم چادری هم همراهمون نبود!- دیدم نگهبان توی حیاط نگاهی کرد اما چیزی نگفت، با خوشحالی از کنار هشتی ها و حوض زیبای وسط حیاط رد شدم و بعد مدتی که نگاهم به کاشیکاری ها گره خورده بود دیدم که محبوبه دم در ورودی کپ کرده!! نگاهی به من انداخت و گفت: " نرو توو! " در همین حین که چشام به مرکز بقعه و مزار پیر بود، خواستم با کله برم تو و خیر سرم یه سلام و احوالپرسی گرم و عارفانه بکنم که دیدم سمت راست کنار در یه پیرمرد بداخم بهم گفت: " چادر نداری نیا توو!! " یه لحظه خشکم زد! بدجوری دلم شکست!  واقعا حالم بد شد، همونطوری دم در توی دلم به صاحب خونه گله دربونشو کردم! بد مدل توی ذوقم خورد!! با محبوب عین دوتا گنجیشک خیس شده کز کردیم گوشه حیاط و هی افسوس خوردیم، هرچی هم عمه گفت بیاین چادر منو بپوشید و برید، حاضر نشدیم اینکارو بکنیم!

خلاصه برگشتیم پیش رجب پشمی. پیرمرد هشتاد ساله، لاغر و قدبلند و خونگرمی که بیشتر بیماراش از درد مفاصل و غلنج و شکستگی و دررفتگی و ... به سراغش اومده بودن، در حین اینکه داشت به مریضهای قبل از ما میرسید مدام حرف میزد و با شیرین زبونی خاصی که داشت فضای دکه پشم فروشی اش رو خودمونی کرده بود! میگفت : " بیست جور دزدی داریم؛ دزدی چشم- هیزی- دزدی زبون-غیبت- دزدی ..." برای خودش دنیایی داشت! بالاخره نوبت من رسید. وقتی پشت پرده ای که نیمی از دکه اش رو گرفته بود روی تخت چوبی نشستم با خودم گفتم: " عجب غلطی کردی دخترها!! آخه تو اینجا چیکار میکنی؟!" عمه و رجب پشمی و محبوبه فضول با اون خنده های ریز ریزش بالای سرم وایساده بودن! برای حاجی توضیح دادم دردم چیه و خلاصه گفت بخواب. بعد از پنج دقیقه ای ماساژ دادن و استفاده از یه سری زماد و داروهای گیاهی روی کمرم، بهم گفت بشین و در یه چشم به هم زدن توی سه حرکت محیرالعقول آنچنان صدایی از بند بند استخونهام درآورد که هنوزم توی گوشمه!! تازه بعدش فهمیدم این یعنی قلنج شکستن!!! محبوبه که رسماً چشماش گرد شده بود!! اما خداییش تازه میفهمیدم که نفس کشیدن یعنی چی! خدا خیرش بده!! دستش شفاست!! آخر سر هم کمرم رو بست و گفت تا دو هفته باید گرم نگهش داری، بپر پایین دختر.

اما جداً بعد از اون وقت تا حالا دیگه دردی به خاطر ندارم!! وقتی که در راه برگشت، عمه سرگذشت جوونی های رجب پشمی رو برامون تعریف کرد اشک توی چشمای من و محبوب حلقه زد.

 

To be continue

 پ.ن: ژولیت خیلی خیلی از این عکس خوشگل تره ها!!

+ نوشته شده در  87/07/02ساعت 21  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

قسمت چهارم:

 

جمعه صبح جمع چهارتایی ما به سمت کوه سنگی به راه افتاد، نسبت به سالهای قبل که رفته بودم خیلی فرق کرده بود و در کل طراحی بسیار زیبایی داشت و از المانهای آب و سنگ و سبزه خیلی مفید استفاده شده بود. اولین چیزی که با دیدن این پارک در نظرم شکل گرفت این بود: "جون میده واسه قرار ملاقات های عاشقونه!! اونم تو شب!!"

موقع برگشت در انتهای پارک صدای سنتور و تنبک توجه مونو به خودش جلب کرد، یه همایش جالب بود که در اون از سه ساله تا هشتاد ساله پیدا میشد! بچه ها که سرگرم کارگاه نقاشی با آبرنگ بودند، جوونا هم در کنار هم مشغول کشیدن کاریکاتور چهره های هم و پیرمردها هم مشغول ساز و آواز!

به مادرها نگاه میکردم که بعضی انگاری خودشون به بچه گی برگشتن و به نوعی همراه بچه هاشون با دل و جوون نقاشی میکردن! بچه های بزرگتری که جرات نداشتن قلمو رو روی صفحه سفید کاغذ حرکت بدن! و برعکس ِ اونها، کوچیکترهایی که با جسارت هر چه تمامتر رنگهای تند و شاد آبرنگ رو روی صفحه به بازی میگرفتن! که همه اینها به قدرت اعتماد به نفسشون برمیگشت!

جمع گرم و دلنشینی بود، با خودم گفتم واقعاً مردم ما چقدر نیاز به یه همچین محیطهای گرم و دوستانه ای دارن تا حتی شده چند ساعتی رو در کنار عزیزان و دوستانشون فارغ از مشکلات و مسائل زندگی، خوش بگذرونن! با محبوب یه ساعتی رو در کنار اونها بودیم و خیلی لذت بردیم. خصوصا از پیرمردی که با داشتن حدود هفتاد سال سن صدای خیلی قشنگی داشت و آهنگهای قدیمی رو میخوند و بقیه هم با صدای دست همراهیش میکردن!

بعد از ظهر رفتیم خواجه ربیع! جاییکه تا بحال توی عمرم گچبری هایی به اون زیبایی رو ندیده بودم!! فوق العاده زیبا بود! به معنی واقعی حظ بصری رو بردم و دلم نمی خواست که ازش بیرون برم! باز هم مثل همیشه دلم میخواست با همه وجودم روی گچبری های دست بکشم و اونها رو لمس کنم اما یکی دوبار که اینکارو کردم و تعجب اطرافیان رو دیدم پشیمون شدم!! گفتم الان میگن دختره خله!!

توی حیاط خواجه ربیع نمایشگاه کتاب کوچیکی دایر بود، ناخودآگاه به سمتش کشیده شدم و اصرار محبوب رو برای اینکه بیخیال بشم نادیده گرفتم و خلاصه بقیه رو هم با خودم بردم تو نمایشگاه. نگاهی به کتابها کردم، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد! یه باره هوس کردم کتابی درباره زندگی ابن عربی پیدا کنم، این شد که رفتم سراغ تنها متصدی و صندوقدار نمایشگاه و گفتم: "ببخشید آقا شما کتابی دارید که ابن عربی رو بطور ساده معرفی کرده باشه؟" متصدی سرتاپامو ورانداز کرد و نمیدونم به چه علت با لحن خشنی گفت: " نخیر!! خانوم ابن عربی آدم ساده ای نیست که بشه ساده معرفی اش کرد!!" بهش توضیح دادم: " آقا من چون تا حالا چیزی درباره شون نخوندم ترجیحاً میخواستم یه آشنایی اولیه از ایشون پیدا کنم! " ...  و تشکر کردم و خودم رو با دیدن کتابها مشغول کردم.

چند دقیقه نگذشت که دیدم متصدی انگاری از رفتارش پشیمون شده باشه اومد کنارم و گفت: "خانوم این قفسه رو ببینید، این دوتا کتاب رو داریم ..." و خلاصه این شد که کتاب "ابن عربی احیاگر عرفان" اثر محمد بدیعی رو خریدم. بعد از بیرون اومدن از نمایشگاه توی دلم گفتم کاش میشد آدمها اینقدر زود از روی ظاهر و سر و لباس هم قضاوت نکنن و سریع به آدم برچسب نزنن! (در طول این چند روز همیشه از اینکه با یه تیپ ساده اسپرت توی خیابونا راه برم معذب بودم!! انگاری حکم شده بود که باید همه چادری باشن تا از شر نگاه ها ... )

پ.ن: بازم عکسی که از فضای داخلی خواجه ربیع باشه پیدا نکردم!! واجب شد فکری به حال خریدن یه دوربین بکنم!!

To be continue

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 15  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

قسمت سوم :

بعد از تمام شدن زیارت، به سمت قسمت دریافت امانات رفتیم و کوله ها و بار و بنه مونو تحویل گرفتیم و به سمت خونه عمه روونه شدیم، عمه از بچه گی همیشه منو بجای دختر نداشته اش دوست داشت، من و عمه و شوهر عمه که از همون اول بهش عمو میگفتم خاطرات خیلی خوبی رو از پنج سالگی من داریم! عمه تنها یه پسر داره که دقیقا روز قبل رفته بود خدمت، به همین خاطر برعکس همیشه که از دیدن مهمون گل از گلش شکفته میشد خیلی دمق بود! اینجا بود که منو و محبوب تصمیم گرفتیم در یک عملیات ضربتی، شادی و خنده رو دوباره به جمع دو نفره اونها برگردونیم، - آخه عمو بین فامیل به شوخ بودن و شلوغ کاری شهره است! – اونشب تا جای ممکن سر به سرشون گذاشتیم و از خاطرات قدیم گفتیم تا بالاخره سرحال اومدن.

روز دوم سفرمون حوالی ساعت 11 با علیرضا یکی از بچه های خوب بلاگی مشهد برای دیدن موزه آستان قرار گذاشتم و سه تایی برای اولین بار آثار فوق العاده زیبایی رو از معماری و هنر اصیل ایرانی در این موزه دیدیم! هنوزم طرح اسلیمی روی درب های نقره و طلایی یا کاشیکاری های قدیمی و محراب های گچبری شده و ... جلوی چشام هستن. چقدر دلم میخواست روی اونها دست بکشم و با لمس کردنشون حس سازندۀ اون و همه کسانی که سالهای سال به واسطه اونها تبرک جستن رو درک کنم اما حیف که همه شون توی محفظه های شیشه ای حبس بودن! دلم میخواد با انگشت هام طرح شاخ و برگ اسلیمی ها رو دنبال کنم تا به شوق و لذت طراحان این همه زیبایی و عشق برسم ... اما حیف که تنها باید نگاه میکردم و بس.

برای دیدن موزه پیش خودمون دو ساعتی رو در نظر گرفته بودیم در حالیکه وقتی از موزه بیرون اومدیم ساعت چهار عصر بود! نکته خاصی که در بخش تمبرها و اسکناس ها نظرم رو به خودش جلب کرد این بود که از دوران انقلاب به بعد به طرز کاملا محسوسی کشور ما از دنیا متمایز شده! در اصل در درون خودش محسور شده و از نظر فرهنگی و هنری از سایر کشورها کناره گرفته! شاید این موضوع رو تا وقتی خودت نبینی باور نکنی اما به طور کاملا مشهودی هنر و فرهنگ کشورها در طراحی تمبرهای پستی اونها هویدا بود و اینکه هر کشوری در تمبرهاش علاوه بر حفظ کردن اصالت خودش سعی کرده به فرهنگ و هنر سایر کشورها بها بده!! پیشنهاد میکنم حتما یه سری به این موزه بزنید. خیلی برای خودمون تاسف خوردم که اینطوری دور خودمون حصار کشیدیم سعی داریم به همه بقبولیم که همه بدن و تنها ما خوب هستیم!!

علیرضا توی لباس محلی بلوچ ها خیلی متشخص شده بود!! او اصالتاً سیستانیه. با اینکه مثلا لیدر تور ما بود اما بیشتر درد و دل میکرد و من که چشمهام داشت زیبایی آثار قدیمی رو با ولع قورت میداد – آخه من عاشق عتیقه هستم!! - به حرفهاش گوش میکردم و هر از چند صباحی باهاش همدلی میکردم! محبوب بیچاره که رسماً تک افتاده بود و خودشو سرگرم میکرد. هر چند در انتها، همه ما از گذروندن زمان در اون فضا و در کنار هم بودن خرسند و محظوظ شدیم.

امشب علیرضا کربلاست ... خوش بحالش.

 

 نتیجه اخلاقی :

آدم کلاغ بشه اما مادر نشه!! و ما تا زمانیکه مادر نشیم نمی فهمیم مادرها چی میگن!!

هر چی گشتم عکسی از آثار موزه آستان رو پیدا نکردم!

To be continue

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 20  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

قسمت دوم :

در حین پیاده شدن از قطار، مسیر رسیدن به حرم و کرایه تاکسی ها رو از دختر مشهدی پرسیدم تا اینبار مثل دفعه قبل کرایه زیادی ازم نگیرن! با محبوب تصمیم گرفتیم که اول یه سر بریم حرم و عرض ارادتی بکنیم و دلمونو روشن کنیم بعد بریم خونه عمه اینا.

وقتی که رسیدیم به نزدیکای حرم از توی تاکسی یه باره چشمامون خورد به گنبد و گلدسته های طلایی ...

فقط خدا میدونست که چه حالی شدیم، محبوب به حرف اومد و گفت: " باورم نمیشه! دیروز خونه بودم اصلا فکرشم نمیکردم امروز اینجا ... " راست میگفت. توی دلم گفتم همیشه وقتی از صفحه تلویزیون حرم امام رضا رو میدیدم با حسرت خاصی میگفتم یعنی میشه یه بار دیگه برم اونجا!! حالا ببین به همین سادگی اومدم! فقط کافی بود که بخوام و بخواد! همین.

جلوی پنجره دریافت امانات، با کلی خواهش متصدی رو راضی کردم که همه وسائلمونو تحویل بگیره، آخه اونها لباس و خوراکی  و این جور چیزها رو تحویل نمیگیرن. خلاصه هر طوری بود خودمونو رسوندیم توی صحن اصلی و روبه روی سقاخونۀ اسمال طلا دیگه اشک مجالمون نداد ... اونجا بود که از طرف همه دوستانی که یادشون همراه من بود به آقا عرض سلام و ارادت کردم.

از لابلای جمعیت خودمونو به کفش داری رسوندیم و بعد از چند دقیقه عظمت و شکوه وصف نشدنی فضای حرم ما رو در خودش غرق کرد. هنوز صحنه فراموش نشدنی دست هایی رو که به سوی ضریح با هزار تمنا بلند شده بود به خاطر دارم! فوج فوج جمعیت با سلام و صلوات سعی داشت راهی به سوی ضریح باز کنه، ما هم دلمون میخواست بیشتر از این به ضریح نزدیک بشیم اما ازدحام جمعیت مجال نمیداد...

یه لحظه با خودم گفتم نگاه کن! آقا خودش دعوتمون کرده، گفته از راه دور بیایین، بعد اومدیم و حالا انگاری داره میگه بیاین نزدیک تر، نزدیک تر ... دلم میخواست میتونستم به پابوسی آقا برم ... نمیدونم این چه خلقتیه که حتی نمیدونیم از کی و چرا یه محبت خاص از مولا توی دلهای ماست! ندیده و نشناخته حتی!! محبتی قوی و ناگسستنی، شاید توی حالت عادی خیلی وقتها اونو فراموش کنیم اما وقتی که به نزدیکش میرسیم به قدرت این رشته محبت پی میبریم!

هنوزم که یاد اون صحنه ها می افتم دلم تنگ میشه ...

 

 معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ ببانگ بلند میگویند

که گوش و هوش به پیغام اهل راز کنید

بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرفست

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمرده بفتوای من نماز کنید

و گر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید.

 

To be continue

 

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 22  توسط مرجان  | 

سفرنامۀ من و محبوب

 

 

 

قسمت اول:

روز دوشنبه به دنبال یه بازیگوشی و بوالهوسی بامزه و خوب ، بعد از کار با محبوب قرار گذاشتیم و الکی الکی یه سری به ایستگاه راه آهن زدیم و به هوای پرسیدن وضعیت رزرو قطارها به طرف بخش فروش بلیط رفتیم و بعد از چند دقیقه با دو تا بلیط برای ساعت 11 شب روز سه شنبه از سالن بیرون اومدیم!  اونقدر اینکار برام خنده دار بود که تازه بعد از خرید بلیط به مامان زنگ زدم و گفتم که برای سه شنبه شب حرکت داریم، مامان بیچاره از همه جا بیخبر پرسید: " مگه میخوای بری مشهد؟  ... خب حالا که خریدی دیگه چرا زنگ میزنی!  ..."

با همین حال و هوای بیخیالی با محبوب مقداری خرید برای توی راه کردیم از جمله مهمترین اونها دیس زغال اخته ای بود که کنار خیابون بدجوری به آدم چشمک میزد!! اونم زبون روزه  ... و حدود ساعت هشت رفتیم خونه و حالا نوبت ساعت شماری تا لحظه حرکت بود!

روز سه شنبه هر طوری بود مرخصی یه هفته ای سوخت شده تابستونم رو زنده کردم و با خاطری آسوده از اینکه مدتی از فضای کار و دغدغه های خاص اون دورم به خونه اومدم. هنوز دو ساعتی به حرکت مونده بود که به صرافت جمع وجور کردن وسایلم افتادم . بیشتر از همه به فکر زغال اخته هایی بودم که با محبوب خریده بودیم و قول داده بود صحیح و سالم و دست نخورده  اونها رو به امشب برسونه!! هنوزم که به یاد رنگ قرمزشون می افتم ... !!

ساعت 11 شب از داداشی توی ایستگاه خداحافظی کردم و با محبوب بلیط به دست لابه لای کوپه ها به دنبال کوپه مون گشتیم، قطار راه افتاده بود که بابا خودشو برای خداحافظی به ایستگاه رسونده بود! حیف شد که نشد ببوسمش.

وقتی به کوپه و شماره بلیطمون نگاه میکردم باورم نمیشد! خدایا!! بچه!! نه!

کوپه شیش تخته و مسافرانش به غیر از من و محبوب عبارت بودن از یه دختر هجده نوزده ساله مشهدی، سه تا زن کپل و صدا کلفت با یه بچه دو ساله! زنها عبارت بودن از مادربزرگ، مادر و خاله! که خدا خیرشون بده تا ساعت دو صبح یکریز حرف زدن  و از اونور از ساعت شیش صبح قربون صدقه بچه ای رفتن که بعدها فهمیدم بعد از هفت سال خدا بهشون داده!!

هر چند که من و محبوب هم بیکار نَشستیم و رفتیم روی دوتا تخت بالایی و بعد از کمی غرغر کردن که اونها رو ساکت کنیم ، دخل زغال اخته ها رو آوردیم و یه چیپس و ماست موسیر زدیم و بعد از خستگی تا صبح بیهوش افتادیم!

ساعت حدود نه بود که از خواب بیدار شدیم، البته تمام صداهای ممکن اون سه تا زن کپل رو به مدت سه ساعت توی کله مون میشنیدیم!، بعد از اینکه آبی به صورت زدیم و کمی هم چایی و نون صبحونه دست پخت محبوب رو نوش جون کردیم – که الحق خیلی خوب پخته بود  – خودمونو بیرون از کوپه با مناظر زیبای کویری بین راه سرگرم کردیم و ژونال خیاطی دختر مشهدی رو زیر و رو کردیم و کلی ازش سوالای خیاطی پرسیدیم و حدود ساعت 11 بود که به مشهد رسیدیم.

 

نتایج اخلاقی داستان (تا اینجا البته) :

1-  هرگز به هوای پرسیدن وضعیت قطارها، عجولانه اقدام به خرید بلیط نکنید! چون ممکنه یادتون بره بلیط برگشت رو هم بخرید!! و در ضمن مامانتون ممکنه سکته کنه! اما خداییش آدم یه جورایی کیفور میشه!!

2- زغال اخته و چیپس سرکه نمکی و ماست موسیر از جمله نعمت های بی بدیل پروردگارند!

3- عمراً ! عمراً !! یه کوپه با بچه! و زنهای پرحرف! صبر ایوب میخواد! شانس آوردیم خسته بودیم و خوابیدیم!

4- این که گفتن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! حرف حسابه!  هر چند در کنارش باید میگفتن بسیار مانی باید تا بتوان سفر کرد همی!

To be continue

 

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 19  توسط مرجان  | 

محمود

 

 اسمش محمود ِ، خواهر زاده دایی مرتضی راننده سرویس شرکت. پسر مهربون و شیطونیه،با چشمهایی سبز و ابروهای همیشه برداشته شده، حدود بیست و دو سالشه. پدرش مدتها پیش فوت شده و مادرش اونو تنهایی بزرگ کرده، قبلترها که همراه دایی مرتضی می اومد و پای رکاب سرویس وامیستاد همیشه رابطه خوبشون با هم برام جالب بوده! رابطه ای که دایی و خواهرزادگی نبود، حتی پدر و پسری هم نبود، یه جور رفاقت عمیق و خاص بود! بارها نگرانی های دایی مرتضی را درباره محمود دیده بودم، ترس از اعتیاد، ترس از الواتی ... دایی مرتضی هیچ وقت اینقدر نگران پسر خودش نبود.

امروز صبح بعد از مدتها محمود رو دیدم و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم، بعد از شستن اتوبوس منتظر بود که دایی بیدار بشه و بهش اجرت کار امروزشو بده، گفتم: " محمود چه خبر؟ " گفت: " شکر خدا، الان یه روز و نیمه که نرفتم پیشش. کله ام رو میکنه! منتظرم دایی بهم پول بده، عصری با هم بریم گشت و گذار."  گفتم: " الان عقد هستین نه؟ کی انشالله عروسی میگیرید؟ " با چشمای سبزش که سایه شرم توش پیدا بود بهم نگاهی کرد و گفت: " دوماه دیگه انشالله، البته خودش گفته که نمیخواد جشن عروسی بگیره، یه جشن کوچیک و مختصر می گیریم و بعد میریم مشهد، گفته که خرج بیخودی نکنیم ..."  گفتم: " آره فکر خوبیه، چرا بیخودی خرج کنید. حالا چقدر وام گرفتی؟ "  گفت: " چهار تومن، هم وام وسیله خریدن و هم وام ازدواج، برجی صدتومن باید قسط بدم ..."

این گفت و گو مدتی طول کشید تا ماشین شرکت اومد و مجبور شدم ازش خداحافظی کنم و برم. توی راه همش به این فکر میکردم که فاطمه هم مثل خود محمود مدتها پیش پدرش رو از دست داده بود و مادرش اونو تنهایی بزرگ کرده، یه بار دیده بودمش، مثل ماه بود! جالب اینجا بود که از نظر رفتار و اخلاق و سطح مالی هم خیلی شبیه هم هستن! همیشه به این فکر میکردم که اینها با این همه شباهت در زندگی چطوری همدیگه رو پیدا کردن؟!

خیلی وقتها میشه که به زندگی های مشترک نگاه میکنم و می بینم که چقدر دو نیمه یه زندگی به هم شبیه و نزدیک هستند در واقع به نوع خاصی همو کامل میکنن و ضعف و قوت های همو پوشش میدن! هم در ظاهر و هم در اخلاق و منش.

گاهی این پیوند و نزدیکی لابه لای ظاهر زندگی و رفتارهای ما گم میشه اما دقت که کنی می بینی اونها واقعا دو نیمه هستن که میتونن همو کامل کنن!!

 

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 9  توسط مرجان  | 

آدمهای زندگی من

 

بزرگترین چالش زندگی دکتر!!

 

 

سری نوشته های آدمهای زندگی من تنها برای ثبت خاطرات من هستند و اینکه برام یادآور باشن که چقدر انسانها با هم متفاوتند و دنیاهای اونها تا چه اندازه میتونه دور یا نزدیک باشه! به علاوه اینکه به من در شناخت آدمها کمک میکنه! آدمهای زندگی من، تکه هایی از پازل زندگی من هستند! من و اونها در کنار هم تصویر زندگی رو میسازیم!

 

اول از همه یه خبر خیلی شاد براتون بگم!! البته منحصر به منه!

امروز تیمم توی لیگ گل کوچیک اول شد!! تیم سلطان! ایول!! ایول!! من اسپانسر تیم بودم اونم از نظر روحی!! بچه های تیمم سعید و ابوالفضل و علی واقعا گل کاشتن!

بیشتر از همه سعید!! اون سالنی کاره! حرکت هاش فوق العاده سریع و ظریفه! با جثه کوچیک و ریزش اصلا نمیدونم چطور می تونه این همه قوی و کوبنده بازی کنه! خودش سبزه است مال جنوبه اما یه دختر داره شبیه بندانگشتی! مثل قرص ماه! خانومش هم پرستاره. خیلی خانم متینی هست.

ابوالفضل و علی دوتا داداش هیکلی هستن! یکی عمودی و یکی افقی!! ابوالفضل یک سالی هست که متاهل شده اما علی هنوز سرو گوشش میجنبه! میره بدنسازی! عشق بدنسازیه!! وقتی که بهش میگی چقدر خوب بازی کردی! صورتش گل میاندازه و میگه چاکریم!! کله هر دوتا داداش هم حسابی بو قرمه سبزی میده!!

خداییش بعد از مدتها امروز حسابی از هیجان و شادی دیدن این بازی ها و برنده شدن تیمم، همه صورتم گل انداخته بود و چشام برق میزد!! توی طول بازی هم که یه جا بند نبودم، بماند!! در طول این مدت اسپانسری م هم فهمیدم که چقدر ما ایرانی ها نیاز داریم یکی بهمون بگه چه توانایی هایی داریم!! که چقدر خوبیم!! چقدر خوب عمل میکنیم!! ما خیلی به جمله های مثبت نیاز داریم! خیلی زیاد.

الان که اینها رو می نویسم، با خودم میگم همه این آدمها رو چهار ساله که دارم می بینم، حتی بیشتر از اعضای خانواده ام با اینها زمان رو گذروندم!! چقدر اونها رو بیشتر میشناسم!! وقتی بهشون فکر میکنم میتونم دو صفحه از خصوصیات اخلاقی شون بنویسم!! خنده داره!!

دوم جریان دکتر بود!!

این دکتر هم اتاقی منه! کلی برای خودش باحاله!! در نهایت عبوسی که ممکنه در نظر اول توی چهره اش ببینی، مهربونه! خودش رو خیلی مغرور و معتمد به نفس نشون میده در حالیکه اصلا اینطور نیست! کلی از زمین و زمون گله داره و چون و چرا میکنه در حالیکه به زندگی احترام میزاره!! خلاصه معجونی از خصوصیات ضد و نقیضه!!  با همه ادعایی که برای مغرور بودن داره توی آخرین بازی که چهارتا گل زده بود ، اولین جاییکه اومد با اون سر و وضع داغون (چون حسابی خیس عرق بود! و تازه بعدم فهمیدم کلی خورده زمین! از بس روش خطا کردن!!) اتاق خودمون بود! مثل بچه هایی که میان تا به مادرشون بگن: " مامان من چهارتا گل زدم ها!!! " اونم با کلی هیجان! وقتی که این خبرو داد تازه رفت نهار بخوره!! برام خنده دار بود!! گاهی اوقات از اینکه میبینم آدمها در مقابلم راحت هستند خوشحال میشم! چون فکر میکنم دلیلی برای ناراحتی در کنار هم نیست!

آهان! اینو میخواستم بگم! امروز چون همه ماشین های شرکت بیرون بودن، همین دکتر زانتیای مدیرعامل رو قرض گرفت تا منو برسونه بانک واسه کارهای بانکی! (اینم بگم دکتر عشق زانتیاست!!) بین راه میگفت: " من همیشه دلم میخواست با زانتیا دو تا کار بکنم!! کاش میشد!!" پرسیدم چی؟ گفت: " اول یه ترمز شدید تا این کیسه هواش بزنه توی صورتم!! دوم اینکه یه بار هم شده سه چرخ باهاش برونم!!" من که توی دلم داشتم از خنده میترکیدم گفتم: " فکر کنم این بزرگترین چالش توی زندگی تو باشه!!" اونم خندید و گفت: " آره خداییش، عقده ای شدم!!"

 

 

پ.ن: میگن بادمجون بم آفت نداره!! من حالم خوبه. ممنون ازهمه دوستان عزیزم

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 21  توسط مرجان  |