تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

پایان

 

 

پـایـان

 

 

+ نوشته شده در  88/05/11ساعت 19  توسط مرجان  | 

خداحافظی

 

  

 

 خدای من

بر من ببخش که این همه وقت خودم را گول زدم.

 

  

 

 

پ.ن:با تشکر از حضور گرانقدر شما دوست عزیز. برای همه شما آرزوی موفقیت دارم. در پناه خدا باشید.

+ نوشته شده در  88/05/04ساعت 23  توسط مرجان  | 

مناجات جمعه ای!

 

الهی چه رسوایی از این بیشتر که گدا از گدایان گدایی کند؟

 

 

مناجات های شیخ حسن آملی

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 18  توسط مرجان  | 

چیزی شبیه وقت مرگ

 

ساعت یازده و نیم ِ صبحه. روز پنجشنبه و من تعطیلم. توی خونه تنهام. سکوت همه جای خونه رو گرفته و فقط گاهی صدای رد شدن ماشینی از خیابون روی فضا خط میندازه ...

یه جوریَم! از اون جورهایی که فکر میکنم آدم باید دم ِ مرگش باشه! دقیقاً بی هیچ بیم و بی هیچ امیدی! بی هیچ دلتنگی یا نفرتی! بی هیچ فکری. هیچی ... هیچی. انگار همه کارهایی رو که باید، کردی ... مثل وقتی که آخرین برگ کتاب رو میخونی و جلدشو می بندی ... با خودت کنار میای و تو سکوت غرق میشی ...

 

دو روزی هست که نمیدونم چرا مدام به یاد رضا می افتم. یاد اون روز بارونی پاییز. توی تاکسی ... و تنها یه تصویره که مدام تکرار میشه، تصویر دستم که توی دستش بود و نوازش آروم انگشتهام ... در حالیکه به من نگاه میکرد، و رد نگاه من که از روی دستها به خیابون خیس پشت شیشه دوخته شد ... هر دو میدونستیم که دیگه همه چیز تموم شده ...

 

 صدای افتادن کلید به در، منو از این دنیای ساکن میکنه و پرت میکنه وسط گود ...  

دوباره زندگی ...

 

+ نوشته شده در  88/05/01ساعت 12  توسط مرجان