بارها و بارها در برابر هم گریستیم،
تو؛ صبور و بی صدا . من؛ مثل بچه ها، بی شکیب.
بارها و بارها خنداندی و خندیدم،
تو؛ با دلی مهربان و بزرگ اما غمگین. من؛ سرخوش و بی خیال.
بارها و بارها پرسیدم و پاسخ دادی،
من؛ پر هیاهو و مضطرب. تو؛ آرام و مطمئن.
بارها و بارها افتادم و دست گرفتی،
من؛ نالان و ناامید. تو؛ بخشنده و استوار.
و راه نشان دادی ...
راهی سبز. ... سبز ِ سبز.
حالا بیا،
بیا و به این پیچک کوچک جواب بده،
وقتی که با چشمهای پرسشگر سبزش از من می پرسد: " آدمی چیست؟ "
و من، تنها دلم میخواهد تو را نشانش دهم.
پ.ن: این پست رو، من و پیچک با هم نوشتیم، برای تو.
"خود را بیاد می آورم
زمانی که پرنده ای کز کرده در گوشه ی قفسی باز بودم
تو را بیاد می آورم
زمانی که با آسمان آشتیم دادی
زمانی که به من پرواز را آموختی
زمانی که مرا به پرواز در آوردی
زمانی که از دور مهربانانه چون مادری برای فرزند
نگران به پروازم می نگریستی
و چون نگاه به نگاهت می دوختم , لبخند می زدی
زمانی که ...
زمانی که زمان جا می ماند از مهربانی تو
با کدامین واژه ها به وصف تو برسم
ای که قطره ای از دریای مهر ِ مهربان ترینی
تا یادم آورد اگر من از اوغافل شوم او از من غافل نمی شود
اگر من به او پشت کنم او منتظر می ماند تا روی بر گردانم
اگر من بنده ی او نمانم او خدای من می ماند
و من خدا را دوست نمی دارم
و من خدا را عشق نمی ورزم
حتی عاشقانه دوستش هم نخواهم داشت
اینان کمتر از آنند که صدای دل مرا به خدا برسانند
خداوندا ...
خداوندا...
خداوندا... "
امضاء : " تو "
+ نوشته شده در
88/04/30ساعت 18  توسط مرجان
|
وقتی که بهم میگی : " من بهت ایمان دارم ."
قدمهامو محکم تر از همیشه برمیدارم.
و عشق شهامت رفتن است، تنها رفتن، برای یافتن آنچه که باید یافت. چه خوب که هر زمان به عقب رو میکنم نگاه استوار تو بدرقه راهم است.
+ نوشته شده در
88/04/27ساعت 19  توسط مرجان
|
۱
از لابه لای این همه فیلم که این روزا مسلسل وار مغز آدمای روبروی تلویزیون رو نشونه میره!! هفته گذشته یه تیکه از فیلم سراسر سانسور " ندای درون " بدجوری منو گرفت!
صحنه اینطوری بود که نقش اول داستان بعد از اینکه به واسطه بی خانمان شدن و دیدن سختی های زیاد، تازه خودشو پیدا کرده بود و به یه گفتگوی درونی با خودش رسیده بود،و تونسته بود با نوشتن این گفتگوهای درونی و چاپ اونها به عنوان یک کتاب، به ثروت هنگفتی برسه! ... یه باره ته فیلم وقتی که از شیشه ماشین به بیرون نگاه میکنه، خودشو می بینه که به نرده پله های پارک تکیه کرده، با همون لباسهای مندرس کارتن خوابها! آهسته از ماشین پیاده میشه و میره کنار خودش وامیسته! ... کمی به خودش نگاه میکنه، به چشم های خودش وچهره خسته اش که ناامیدی درش موج میزنه ... بعد به خودش لبخند میزنه ... لبخندی از سر دوستی ... انگار برای اولین بار میخواد با خودش آشنا بشه ! ... و بعد با هم راه می افتن و شونه به شونۀ هم از پلکان پارک پایین می یان! *
تصور یه همچین اتفاقی ... یه جورایی ته دلمو قلقلک میده! میرم جلوی آینه و به خودم نگاه میکنم! مثل اینکه برای اولین بار با یه آدم غریبه برخورد کردم و سعی میکنم بهش لبخند بزنم!! از خودم می پرسم : "ازش خوشت اومده؟! میخوای باهاش دوست بشی؟!" بعد دوتایی از حرف من پقی می زنیم زیر خنده!! دلم یه لحظه هوس داشتن یه آبجی رو میکنه! ... به چشماش که نگاه میکنم یه باره دلم براش میسوزه! ... یه جوریه! حتی هنوز برای خودشم ناشناخته ست!
۲**
اینروزا خیلی سعی میکنم در زمانهایی که بخاطر شرایط محیطی یه باره بهم می ریزم و آشفته میشم، خودمو به صبر دعوت کنم! به خودم میگم : "هی آروم باش! چه خبره؟! آرومتر ... آرومتر ... چیزی نشده که اینطوری میکنی! ... خودتو حفظ کن ..." و بعد انگار همه چیز توی یه خلاء نه یه حفره زمانی کنار دستم ناپدید میشه! و انگار که از اول اصلا نبوده. البته این اتفاق یه باره نمی افته، مدتی زمان نیاز داره اما مهم اینه که نهایتا باعث میشه بتونم خودمو کمی کنترل کنم و دیگه تمام روزم رو خراب نمیکنم ... یا بدتر از اون؛ اوقات همه آدمای دور و برم رو ...!
۳**
دارم سعی میکنم خودمو جای تو بذارم!
وقتی که دلم برات تنگ میشه، با خودم حرف میزنم!! 
۴
فقط دیوونه ها هستن که داشته هاشونو در حسرت نداشته ها، از دست میدن! و منم گاهی وقتها خیلی دیوونه میشم!!
(یکی از دوستان اعتراض داشتند به کاربرد کلمه "دیوانه" در این خط. حق هم دارند، به قول ایشون دیوانه ها عالم قشنگی دارن که ماها رو توش راه نمیدن! و خوب نیست درباره شون اینطور گفت! پس اصلاح میکنم : " فقط آدمهای بدبخت و بیچاره هستند که داشته هاشونو ... " )
*الان که دوبار پستمو خوندم فهمیدم که چقدر توی تعریف فیلم معرکه ام!!

**ضمنا فهمیدم که این روزا چقدر من دارم سعی میکنم!! 

اثری از Auguste Rodin پیکرتراش بزرگ فرانسوی
+ نوشته شده در
88/04/24ساعت 19  توسط مرجان
|

گفتی نگاه کن، نگاه کردم.
گفتی صداش کن، صداش کردم.
فهمیدم!!
فهمیدم ؛ همه دار و ندارم، ... همه سرمایه ام توی این هستی فقط توئی!
توئی که دوستم داری و اجازه میدی دوستت داشته باشم ...
دیدی بهت ثابت کردم!
بعد نوشت:
... : گاهی حرف گزاف میزنی تو!... تو و عشق؟!!... کجا بودی تا حالا؟!! ...
ای یوسف خوش نام ما، خوش میروی بر بام ما
ای درشکسته جام ما، ای بر دریده دام ما
ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما
جوشی بنه بر شور ما، تا مِی شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی بر عود ما، نظاره کن بر دود ما
ای یار ما، عیّار ما، دام دلِ خمّار ما
پا وا مکش از کار ما، بـستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل، جان میدهم چه جای دل
وز آتش سودای دل، ای وای دل، ای وای دل ...
عشق حقیقتی ازلی ست و کلمات در بیان حقایق، می سوزند و معنی خود را می بازند. این " تو " که اینهمه در قید یافتن معنایش هستی، هم منم، هم تو، و ما هر دو، اوئیم!! که عشق یعنی او.
+ نوشته شده در
88/04/20ساعت 23  توسط مرجان
|
اثر : Lawrence Alma-Tadema
+ نوشته شده در
88/04/18ساعت 0  توسط مرجان
|
وقتی که داشتم دنبال اسمهای معرفی شده از طرف دوستان، توی گوگل جستجو میکردم، چشمم به یادداشتی از طرف محسن - مخملباف افتاد که در سایت قلم* نیوز منتشر شده بود، گذشته از مطالبی که مخلباف عنوان کرده بود، گوشه ای از حرفهایش بدجور به دلم نشست که دوست دارم شما هم اونو بخونید:
قسمتی از یادداشت محسن- مخملباف
" سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچهای است که دلش برای یک بچه افلیجی میسوزد و آن بچه بیپا را بر دوشش سوار میکند و هر روز به مدرسه میبرد. بعد از مدتی، آن بچهای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمیآید و باورش میشود که اسبسواری حق اوست. و آن کس هم که سواری میدهد، با آن که سختی و ذلت میکشد، اما کم کم به این وضعیت عادت میکند و باور میکند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چارهای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب میشود.
در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم. "
پ.ن۱: تصور میکنم میلیونها اسب دوپایی رو که اگه حتی یه روزی بی سوار بمونن، چقدر حیرونن که باید چیکار کنن؟! کجا برن؟! چطور برن؟! ... چرا؟ چون خیلی هاشون حتی یکبار این زحمتو به خودشون ندادن که بپرسن "دارن چیکار میکنن؟! "
پ.ن۲: بعد از مدتها دیدن چند اثر هنری دلمو لرزوند و حالمو عوض کرد! نقاشی های ادگار دگاس رو یه نگاه بندازین!
پ.ن۳: جواب کامنتهای دوستای گلم رو هم دادم. خوش باشین

+ نوشته شده در
88/04/16ساعت 21  توسط مرجان
|

امام علی (ع) فرمودند: خدا از مردم نادان عهد نگرفت که بیاموزند، تا آن که از دانایان عهد گرفت که آموزش دهند.
امام علی (ع) فرمودند: خدا را بندگانی است که برای سود رساندن به دیگران، نعمت های خاصی به آنان بخشیده، تا آنگاه که دست بخشنده دارند نعمت ها را در دستشان باقی می گذارد، و هر گاه از بخشش دریغ کنند، نعمت ها را از دستشان گرفته و به دست دیگران خواهد داد.
نهج البلاغه
میلاد امام نور و رحمت بر شما مبارک باد.
+ نوشته شده در
88/04/14ساعت 23  توسط مرجان
|
مدت کوتاهیه که دارم سعی میکنم داشته هامو دوست داشته باشم، داشته های دوست داشتنی ای که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم. مثل چی؟ همین قاب عکس روی میز ، این تنگ ماهی، کتابای نخوندم، همین خونه، همین آدما، ... اصلاً یادم نیست چرا و کی دیگه از داشتنشون سیر شده بودم؟ چرا و کی دیگه دوستشون نداشتم ؟ و حالا از خودم می پرسم اگه اونها رو کنار زدم، توی این مدت پس چیو دوست داشتم؟! چی شدن؟ کجا رفتن؟ ...
و درباره داشته های دوست نداشتنیم!! تازه گی ها چقدر واضح میتونم اونها رو ببینم! میگم واضح چون خیلی وقتها سر خودم کلاه گذاشتم و هی از خودم تعریف کردم! هی پیش خودم پز دادم که بابا خیلی کارت درسته!! خیلی از خیلی های دیگه سرتری! و از این جور شیره ها که بیشتر مواقع برای فرارکردن از ضعفهام، سر خودم مالیدم! اونقدر که کم کم همه شونو باور کردم! اما حالا وقتی کمی بی تعصب تر به دنیام نگاه میکنم می بینم نخیررررررررر! هیچم از این خبرا نیست!! تو هم یکی هستی مثل بقیه! گاهی بالاتر، گاهی پایین تر . خب این ایرادیه که به آدمای ایده آلیست فکر کنی مثل من وارده! حتی دیگه نمیتونم با اطمینان بگم ایده آلیستی! اما هیچ کدوم از اون چیزهایی که به دنبالشون بودم رو فراموش نکردم. تنها فرقش اینه که کم کم داره یه فضای بیطرفانه بین خودم و خودم ایجاد میشه که میتونم اونجا با خیال راحت به خودم نگاه کنم و درباره خودم قضاوت کنم! یه جورایی خوشحالم و یه جورایی میترسم از اون چیزهایی که ممکنه این وسط ببینم!! البته اینطوری بهتره، بالاخره که چی؟ اول و آخر یه زمانی همه چی روشن میشه دیگه، هان؟ چه بهتر که زودتر این اتفاق بیافته!
پ.ن: بچه که بودم هر سال که میرفتیم شمال، یکی از بهترین سرگرمی هام پیدا کردن حلزون لابه لای درختا بود! اون زمان هیچ چیزی بیشتر از اینکه حلزون زنده پیدا کنم خوشحالم نمیکرد، خصوصاً وقتی بی حرکت نگه شون میداشتم و اونها کم کم سرشونو از توی صدفشون بیرون می آوردن ... ویییییی ... همین الانم وقتی یاد چشمای ریز سیاهشون رو نوک اون شاخکای سفید می افتم همه تنم مور مور میشه ...! وقتی شیطنتم گل میکرد و با انگشت زدن به چشاشون اونا زودی میرفتن توی لاکشون ... یادش بخیر!
اینو واسه خاطر این گفتم که امروز داشتم فکر میکردم دنیای وبلاگ هم یه جورایی شده مثل دنیای حلزونا! آدم از اینکه وبلاگی پیدا میشه که زنده ست و صاحبخونه ش در مقابل کارهای تو عکس العمل نشون میده، خیلی ذوق زده میشه!! اینو از سوال پست قبلی فهمیدم!! هر چند که برای بعضی ها شاید یه جورایی نخواسته انگشت تو چشمشون کردن شد! اما اینبار نه به قصد شیطنت فقط کمی کنجکاوی! باز هم همینجا از دوستای عزیزی که سوالمو بی جواب نذاشتن تشکر میکنم.
+ نوشته شده در
88/04/11ساعت 14  توسط مرجان
|
تعریف روشنفکر
"روشنفکر" کسی است که نسبت به خودش، زمان و مکان و اجتماع و تاریخ و فرهنگ جامعه خودش، خودآگاهی دارد. روشنفکر همانند پیامبران رسالت راهنمایی توده مردم را بر عهده دارد، او به توده مردم یک هدف نو، یک جهت نو و یک ایمان نو می بخشد، روشنفکر با تحلیل " دردهای ِ روز اجتماعش" آگاهی توده مردم را در جهت حل این دردها به حرکت درمی آورد.
اقتباسی آزاد از سخنان دکتر شریعتی
+ نوشته شده در
88/04/08ساعت 19  توسط مرجان
|
هیسسسسسسس .... !
خوب گوش کن!!... صدای گنجیشکا رو میشنوی؟!... چشماتو ببند!... حالا چی؟!...
سر صبحه ... شایدم دم دمای ظهر ... فرقی نداره،تو بگو عصر ...
سر صبحی نور آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درخت میشینه رو صورتت ... هِیــــــــ ... یه نفس عمیق میکشی ... چه حالی داره ... گوش کن ... دارن روی اون درخت پیر چنار سر چی داد و قال میکنن؟! ...
دم ظهر همینطور که نشستی توی حیاط صدای جیک جیکشون رخوت و سکوت خونه رو میشکنه ... گرمشونه نه؟ تو هم اینو خوب فهمیدی ...
چیزی به غروب آفتاب نمونده، بعده یه روز داغ، حالا خودشونو بین برگای خنک چنار تاب میدن ... شرط میبندم دارن واسه هم از ماجرای امروزشون حرف میزنن! ... اِه نگاه کن ...! اون دوتا بدجور باهم کل انداختن ...!
پ.ن: گنجشک ها خوشبختن!
آفتاب غروب کرده. کنار هم روی شاخه چنار پیر نشستن، چشم دوختن به سینه آسمون شب ... برق چشمک ستاره ها کم کم چشماشونو خواب میکنه ... کی میدونه گنجیشکا چی تو خواب می بینن؟! ...
+ نوشته شده در
88/04/06ساعت 20  توسط مرجان
|
...
مادر: " ببین! یادت باشه تو پشت و پناهی نداری! فهمیدی؟! "
دختر: " نه! من پشت و پناه دارم! بابا هست، دوتا داداش دارم!! "
...
توی دلش شک میکنه: " نکنه ندارم؟! آخه مامان داره میگه!! ..."
+ نوشته شده در
88/04/05ساعت 23  توسط مرجان
|
پنجشنبه صبح ساعت هشت و نیم از خونه بیرون زدم، یک روز تعطیلی و کلی کارهای اداری عقب مونده، بعد از انجام کارهای بانکی یه سری به تامین اجتماعی زدم تا دفترچه ام رو عوض کنم، موقع برگشت آفتاب داغ تابستونی حسابی بالا اومده بود و نور شدیدش چشمامو میزد، با اینکه از سیاهی عینک آفتابی میاد اما مجبور شدم ازش استفاده کنم، همینطور که طول پیاده رو رو بالا می رفتم صدا بچه گربه ای که انگار گمشده باشه نظرمو جلب کرد، کنار دیوار ساختمان نیم ساخته ای جثه نحیف و کوچیک سفیدشو با لکه های زرد و طوسی دیدم، نمیدونم چرا ناخودآگاه خم شدم و از روی زمین برش داشتم و روی بسته ای که توی دستم بود گذاشتمشو با سرعت به راهم ادامه دادم، حس بچه ای رو داشتم که یه گنج پیدا کرده و اونو ماله خودش میدونه و بغیر از بردنش به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنه! (البته اینو الان یه باره فهمیدم!!) هر چند که همیشه از اون دسته شهروندان مثبتی هستم که از خط عابر پیاده و پل هوایی استفاده میکنن و صبر میکنن تا چراغ سبز بشه و ... خلاصه حوصله همراهاشونو سر می برن اما اون روز از صبح بخاطر خشم و عصبانیتم سه بار نزدیک بود برم زیر ماشین! از صبح هر بار که اتفاقات روز گذشته رو مرور میکردم بیشتر و بیشتر از درون عاصی میشدم ... به همین خاطر وقتی که پسر بچه کنار دستیم با دیدن بچه گربه به دوستش گفت : " هِی سعید ... بچه گربه تو برد ... بچه گربه تو برداشت..." اصلا به روی خودم نیاوردم و با قدمای تند از جلوشون رد شدم! اولین باری بود که از زدن عینک آفتابی خوشحال بودم، چون اینطور دیگه نگاه کردن به قیافه های عابرین پیاده روبرو که هرکدوم با دیدن این صحنه یه تیکه میگفتن و رد میشدن سخت نبود! حس مسخره ای داشتم، انگار منو و اون بچه گربه یکی بودیم! انگار با نجات دادنش از اون خرابه یه جورایی خودمو نجات داده بودم ... اصلاً به این فکر نکرده بودم که اون روز ساعت ده با یکی از دوستام قرار گذاشتم! حالا با یه بچه گربه توی بغل باید چطور به چندجای دیگه ای که کار داشتیم می رفتم؟! قیافه دوستم از دیدن اون صحنه بعد از تعجب به شادمانی بچه گانه ای بدل شد، بعد از حال و احوال، ماجرا رو براش تعریف کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید یه جعبه برای بچه گربه پیدا کنیم تا بتونم ببرمش خونه! بعد از سوال از چند سوپرمارکت که بی جواب موند یه باره دوستم گفتم بذار یه جعبه شیرینی برات بگیرم! و بعد رفت توی قنادی و با یه جعبه بیرون اومد، خندید و گفتم انگار شیرینی فروشه تو رو از پشت شیشه دید چون هیچ سوالی نکرد و این جعبه خالی رو بهم داد!! عکس العمل آدمها برام جالب بود، گذشته از اونهایی که مسخره میکردن، آدمهایی هم بودن که با لبخند و احساس عطوفت خاصی به این صحنه نگاه میکردن، زنی گفت من سه تاشونو دارم! یکی از یکی قشنگ تر! پسر بچه فال فروشی چند بار دورم چرخید و با چشمای کنجکاوش به بچه گربه نگاه کرد و رفت ... جالب اینجا بود که تا زمانیکه بچه گربه رو نوازش میکردم ساکت و آروم بود اما به محض اینکه گذاشتمش توی جعبه شروع کرد به جیغ زدن و بی قراری! نه نمیشد! ... نمیشد با اون همه سروصدایی که می کرد به بقیه کارهامون میرسیدیم ...! نمیتونستم دوستم رو هم ترک کنم و به خونه برگردم! ناچار به ساختمون شهرداری که رسیدیم از توی جعبه درش آوردم و گذاشتمش توی چمن های محوطه شهرداری. توی دلم از کاری که کردم احساس عذاب وجدان داشتم! نگران این بودم که اونجا یا گربه ها و کلاغا بگیرنش یا از گرسنگی ...! یه باره یاد حرف مامان افتادم که میگفت : " نباید بچه گربه ها رو برداری، هر چی هم که باشن بازم توی محیط خودشونن و یه طوری از پس خودشون بر می یان، ما نمیتونیم اینطوری کمکی بهشون بکنیم، گناه دارن ..." اما حالا من شرایط و وضعیت اونو تغییر داده بودم بدون اینکه کمکی بهش کرده باشم! چرا؟ فقط از سر دلسوزی و حس حمایت احمقانه یه لحظه اییکه که با شنیدن ناله های صبحش یه باره توی وجودم جون گرفته بود!
پ.ن: یه لحظه خودمو میذارم جای اون بچه گربه و تو می یای از گوشه دیوار برم می داری ...
بعد نوشت: اصلا قصدم از نوشتن این مطلب اینی نبود که شد!! تهش میخواستم بگم یه موضوع ساده چقدر میتونه بین آدما پیوند و رابطه برقرار کنه! حالا هر کسی بسته به نوع شخصیت و تربیتش و اینکه آدمها در کنار همدیگه و با تعامل با همدیگه احساس وجود و معنا پیدا میکنن! اما نمیدونم چرا تهش اینطور تموم شد! هنوز از اتفاقات این دو روزه ...
+ نوشته شده در
88/04/05ساعت 18  توسط مرجان
|
۱
پرنده دوری توی قفس میزنه و نگاهی به میله هاش میندازه، از سر غصه آهی میکشه و برای اینکه قفسو فراموش کنه،به آسمون پشت میله ها چشم میدوزه ...
سرش داد میزنم : " خـــــــره قفس هنوز سر جاشه !! "
۲
پرنده چشم از آسمون برمیداره و بهم نگاه میکنه:
- " خـــر تویی! فکر کردی اینو فقط خودت میدونی؟! "
+ نوشته شده در
88/04/04ساعت 19  توسط مرجان
|
به ردیف کتابای تو قفسه نگاه میکنم و ناخودآگاه خنده ام میگیره ؛ نظامی گنجوی، نهج البلاغه، اطلس جامع، دیوان نیر، توضیح المسائل، مسافر کوچولو، انجیل،Essential Gramer In Use ، آموزش یوگا، هشت کتاب، بوستان، اشو، ... هر کدوم برای خودشون عالمی دارن که اگه زبون داشتن و از روزی میگفتن که اونا رو با فکری و امیدی به فردا خریدم، امروز خنده دارتر به نظر میرسیدن ...!
قید پیام نور رو زدم. اما به هیچ کدومشون نگفتم. اینطوری فکر میکنن حتما خل شدم. به احتمال زیاد فکر دانشگاه رفتن رو از سرم بیرون میکنم!
دقیقا هر زمان که از امید و عشق و زندگی خالیتر میشی با طمع بیشتری به بیرون چنگ میندازی و کمتر و کمتر بدست میاری!
میخوام فقط لذت ببرم. همین و بس. چیز زیادی به ته این سفر نمونده. شاید فقط ۳۰ سال دیگه!
میخوام برم دنبال اون سوالی که همه اول راه از خودشون می پرسن، بعضی ها جوابشو پیدا میکنن و بقیه خیلی زود فراموشش میکنن!
میخوام فقط بپرسم و بخونم و بدونم! همین. دیگه از این همه هیاهو و پرسه زدن خسته شدم. بسه دیگه هر چی خودکشی و خودزنی و خودسوزی ...
میخوام دیگه رها بشم، ساده و بی ریا بشم، زمینمو شخم بزنم، نه خوب بشم نه بد بشم ...
" به درک راه نبردیم به اکسیژن آب،
برق از پولک ما رفت که رفت، ...
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است. "
+ نوشته شده در
88/04/03ساعت 21  توسط مرجان
|
زندگی سخت نیست. زندگی پیچیده نیست. زندگی ... کسی چه میدونه؟
فقط میدونم
جایی نه چندان دور، جایی نه چندان نزدیک،
دلم برای یک گلدون شمعدونی تنگ شده .
+ نوشته شده در
88/04/01ساعت 21  توسط مرجان
|