تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

باران

از صبح هوا داغ و تبدار بود، ساعت یک و نیم ظهر، آفتاب ظل تابستون تا مغز استخوان آدم رو میسوزوند، دلم سوخته بود پیشتر، از خونه بیرون زدم، برای بدرقه مسافر، دلم میخواست من هم بروم و دیگر برنگردم ،اما زندگی راه خودش را می رود و کاری به من ندارد.

مسیر برگشت را پیاده آمدم، دلم میخواست دوباره همه چیز عادی شود، دلم میخواست بگم که میدونم درد از کجاست اما چه فایده که درمانش به این سادگی ها نیست! دلم میخواست هوا کمی مهربانتر میشد،(من مهربانتر میشدم، تو مهربانتر میشدی و ...)و خورشید خم میشد و از داغی هوا کم میکرد اما ظهر بود، ساعت دو!

با خودم گفتم چاره ای نیست، باید قبول کرد، باید مسیر رو ادامه داد، با همه داشته ها و نداشته ها، با همه راست و دروغها، با همه درست و غلط ها، مهم ادامه دادنه و صادق بودن با خودت! حتی وقتی داری اشتباه میکنی و می فهمی! لااقل بعدش با خودت صادق باش و نذار دوباره تکرار بشه!

ساعت پنجه، توی اتاق نشسته م، قطره های درشت بارون با اشتیاق خودشونو به شیشه می کوبن! رگبار بارون توی تابستون! خدایا!! هر بار که بارون می باره با خودم میگم خدا هنوز مهربونه! خدا هنوز میبخشه ... (تو میبخشی ... من میبخشم ...) چقدر خوشحالم ...

 

پ.ن: همه ما از کودکی ترس ها و عقده های نهفته ای رو با خودمون کول کردیم و تا آخر عمر به دوش میکشیم، عقده هایی که اگه حل نشده باقی بمونن یه عمر همه زندگی آدم و اطرافیانشو می سوزونن. البته حل کردن اونها هم کار چندان ساده ای نیست و به زمان و فرصت و کمک زیادی نیاز داره. مثل کسی که از فضای بسته می ترسه٬ اگه میخوای یه زمانی بکشیش کافیه برای یک دقیقه اونو توی آسانسور تنها بذاری! بله، آسانسور چیز ترسناکی نیست و یک دقیقه هم زمانی نیست که بخواد باعث مرگ اون آدم بشه اما اون می ترسه! و همین ترسه که براش زمان و مکان رو کشنده جلوه میده!

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت 17  توسط مرجان  | 

نقطه سر خط

بارها و بارها باید راه رفته رو مرور کرد؛ اگر بخوام بدونم درست میرم یا نه!؟ این چند روزه هم به همین کار گذشت؛ مرور راه رفته توی این یک سال! خب به نسبت قبل تفاوت قابل ملاحظه ای ایجاد شده! اشکالات کمتر شده و میشه گفت که مسیر خوب بوده! آره با اطمینان میگم خوب بوده! خب تبریک به خودم.

انگار یه تیکه زمین دادن بهت که پر از آت و آشغال و خار و علف و خرت و پرته! تا اینجا اتفاقی که افتاده این بوده که آت و آشغالها جمع و جور شدن، خار و خاشاکها کنده شدن و تازه میتونی چهره زمینی رو که بهت دادن تشخیص بدی! سفته! خیلی سفت! لازمه شخم زده بشه! آره حتماً باید خاکش زیر رو بشه. البته خاک ِ خوبیه اما اینطوری اگه بذری بکاری چیزی ازش در نمی یاد! آهان آب هم میخواد! و صد البته یه همت بزرگ!

میدونی تا وقتی که به سوالهای اصلی جواب داده نشه، هر چند هزارتا جواب دیگه بگیری، اما هنوز انگار تشنه ای و منتظر گرفتن جواب همون سوال اولی! البته وقتی هم که گوشتو خوب باز نکنی، ممکنه بارها جواب سوالتو شنیده باشی اما نفهمی!! به قول دوست عزیزی میگفت: " وقتی توی کلاسی شرکت میکنی، در آخر دوره دو جور مدرک بهت میدن! یکی مدرک حضور در دوره و اون یکی، مدرک قبولی در دوره! " خب، به خودم که نگاه میکنم می بینم همین اندازه که خواستم توی این دوره باشم خودش به خودی خود اهمیت داشته! خواستم، شرکت کردم، اما خب قدر زمان و مکان و استادش رو اونطور که باید انگار ندونستم! حالا در پایان دوره بهم مدرک حضور در دوره رو دادن!!

چیزهای زیادی فهمیدم، چیزهای زیادی عوض شدن، در مجموع خوب بود اما لازمه توی این دوره قبول بشم! پس نقطه سر خط. دوباره برمیگردم! از اول!! همون سوال اولی! نه نمیترسم. حتی خسته هم نمیشم چون میبینم ارزشش رو داره! کمترین فایده اش اینه که وقتی سرتو میذاری زمین ... همین قدر که خودم میدونم ارزشش رو داره کافیه! گفتنش اینجا هم فقط به این خاطره که بعدها وقتی دوباره مرور میکنم، این صفحه رو که می بینم، می فهمم چقدر قدر این داشته ها رو دونستم! یه جور صاف کردن حساب با خودته! تا بعدا دیگه گله ای نباشه. به امید موفقیت.

+ نوشته شده در  88/03/28ساعت 12  توسط مرجان  | 

روزگار

خداترس را بر رعیت گمار، که معمار ملک است پرهیزگار

بداندیش توست آن و خونخوار خلق، که نفع تو جوید در آزار خلق

ریاست به دست کسانی خطاست، که از دستشان دستها بر خداست

نکوکار  پرور نبیند بدی، چو بد پروری خصم خون خودی

مکافات موذی به مالش مکن، که بیخش برآورد باید ز بُن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست، که از فربهی بایدش کند پوست

سر ِ گرگ باید هم اول برید، نه چون گوسفندان مردم درید

بوستان سعدی

پ.ن: دارم سعی میکنم دوباره برگردم به زندگی! ... زندگی؟! ...

بعدنوشت: امروز صبح حدود ساعت ده، برای انجام کاری به شهر رفتم، جلوی یکی از مساجد اصلی جمعیت زیادی جمع شده بودن، همه سیاه پوش، جلوتر که رفتم چهره جوونی توی قاب حجله دم مسجد بدجوری پکرم کرد، سرباز بوده، توی درگیری های این چند روزه تیر خورده بود ... چهره شکسته مادرش و ضجه های دل سوخته اش هنوز جلوی چشامه ... نمیدونم ما تا کی و برای چی باید تاوان بدیم ؟! ...

+ نوشته شده در  88/03/27ساعت 20  توسط مرجان  | 

وطن پرستان ِ خائن

 

 

 

 

پ.ن: خیلی سعی میکنم که بهش فکر نکنم! دارم منفجر میشم!! دلم میخواد داد بزنم!! به بدترین وجه ممکن همه شعور و فهم و انسانیت آدم به تمسخر گرفته میشه! با وجود اینکه چهره های واقعی خودشونو نشون دادن اما متاسفانه بهم ثابت شد که هنوز جا هست برای سواری گرفتن از این مردم! احساس خفگی میکنم! انگار یکی با تمسخر چنگ انداخته به گلومو داره اونو بیشتر و بیشتر خرد میکنه!!

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت 19  توسط مرجان  | 

وقتی مادری بمیرد ...

یک سالش بوده که مادرش مرده ... چهار دختر و یک پسر بودن، و البته دختر و پسرهای دیگه ای که سر زا رفتن ... پدرش ... دقیقاً نمیدونم اون زمان چیکاره بوده، بعد از مرگ مادرش دوباره رفته و زن گرفته. این سالهای آخری که میدیدمش یه بقالی کوچیک چوبی توی شمال داشت. هم خودش و هم زن دومش علیل و زمینگیر شده بودن، بعد هم چند سال پیش به فاصله یک سال اول پدرش و بعد زن باباش مردن.

از همون بچه گی، فقیر و گرسنه بودن، پسر خانواده با دستفروشی برای خودش و خواهرهاش کمی خوراکی جور میکرده، البته اونطور که شنیدم پدرش پول داشته اما فقط به فکر خوش گذرونی بوده. خواهرهای بزرگترش اونو بزرگ کردن، مدتی پیش این و مدتی پیش اون ... و بعد یکی یکی ازدواج کردن و رفتن پی سرنوشت خودشون.

سیزده چهارده سالش بوده که عاشق شوهرش میشه، اونم از قشر پایین دست و فقیری مثل خودش بوده، اون زمان به قول خودش از سر بی مادری و ندونستن و بی پناهی با شوهرش ازدواج میکنه و بعد همینطور سالها و سالها با همه چیز میسازه و میسوزه ...

گاهی وقتها که از این طرف و اون طرف خاطره های بچه گی شو میشنوم قلبم تیر میکشه ... هیچ کس نمی فهمه اینها یعنی چی؟ هیچ کس نمی فهمه که چطور تا اینجا رسیده؟ الا خودش!! 

الان سه تا بچه داره و در کنار شوهرش که هنوز هم با درآمد کمی توی سن ۵۵ سالگی دستفروشی میکنه توی یه خونه ساده و معمولی که به زحمت چنگ و دندون به دست آورده، زندگی میکنه.

در عین حال که عشق مادری در همه وجودش جریان داره اما از تو انگار تهی شده! قالبی از یک زن، یک مادر، چیزی شبیه سایه ... نمیدونم اما هر چی که هست این جسم تحلیل رفته و ذهنش ... هیچ کس نمیتونه بفهمه توی ذهنش چی میگذره!! گاهی وقتها که نگاهش میکنم انگار همه ذرات وجودم ریز ریز میشن و پایین می ریزن ... زن ... مادر ... همسر ... همه این واژه ها فقط پوزخندی مسخره به روی زندگی جلوه میکنن ...

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  88/03/20ساعت 11  توسط مرجان  | 

روز مادر

 

دختر: " بابا ... فردا روز ِ مادره ها! دوباره یادت نره؟!! ..." پدر: " به من چه که روز ِ مادره! ... هان؟ ... به من چه که روز ِ مادره ..." 

دختر سر سجاده با خودش فکر میکنه: " اگه یه لحظه به زمانی فکر کنی که دیگه مامان نیست ... اینطور نمیگی به من چه! وقتی که میخوای کنارت باشه و نوازشش کنی اما دیگه نیست! دیگه نیست ..."

قطره های اشک روی گونه دختر...

 

+ نوشته شده در  88/03/17ساعت 19  توسط مرجان  | 

مناظره یعنی ...

 

من از سیاست چیزی نمیدونم برای اینکه هیچ علاقه ای به این موضوع ندارم ولی از اونجایی که توی یه محیط مردونه کار میکنم بالاخره در روز حداقل نیم ساعت بطور غیرمستقیم شنونده اخبار و اطلاعات و برداشتهای سیاسی آدما هستم.

دیشب ناخودآگاه موقع خوابیدن برنامه مناظره دو کاندیدا از چهار انتخاب این دوره رو دیدم - البته فقط برای پنج دقیقه! - و تازه متوجه شدم مناظره یعنی چی؟!!

در نهایت من با وجودیکه به این چیز ... یعنی سیاست علاقه مند نبودم اما از شنیدن دستاوردهای عظیم این آدمهای بزرگ و سرنوشت سازی اونها به حدی حالت تحول بهم دست داد که سرمو تا بیخ کردم زیر پتو ...

و در نهایت بیشتر از هر زمان دیگه ای به تصمیمم باور پیدا کردم!

+ نوشته شده در  88/03/14ساعت 21  توسط مرجان  | 

آفتاب لب بوم

این روزا دم دمای غروب، موقع برگشتن به خونه، وقتی که نگام به پیرمردهای کنار پیاده رو می افته که خمیده و فرتوت خودشونو با یه چیزی سرگرم کردن و همیشه نگاهشون یه جای دوری مات مونده، ناخودآگاه تو دلم بهشون میگم : " خوش بحالتون. "

فکرشو که میکنم، می بینم کاراشونو کردن و آماده سفرن، زندگی شون هر چی که بوده تموم شده، راهو رفتن ... شبیه آفتاب لب بومن! کم یا زیاد، دیر یا زود، یه باره پر میکشن و میرن! چه حس خوبیه! تموم شدن زندگی. وقتی که دیگه کاری برای انجام دادن نداشته باشی و فقط منتظر رسیدن قطاری باشی که قراره باهاش بری به یه جای تازه!

خوش بحالشون.

 

 

پ.ن: دلم شدیداً هوس بچه گی کرده!! اونوقتا که شب تا صبح خواب دوچرخه سواری میدیدم!! نه سالم بود! خوب یادمه، وقتی که بعد از ۶ ماه التماس کردن و سه ثلث معدل بیست گرفتن و شاگرد نمونه مدرسه شدن! یه روز صبح که از خواب بیدار شدم و رفتم تو حیاط واسه دستشویی، یه باره چشمم افتاد به یه دوچرخه زردِ زرد دخترونه!! با چشمای خواب آلود... هنوز فکر میکردم دارم خواب می بینم!....... آییییی .... آییییی که هیچ وقت توی عمرم اونقدر ذوق زده نشده بودم!! هر چند که بابا تا یه هفته تموم میگفت اون چرخ ماله خودشه!! ... چه عشقی داشت وقتی بعد از صدبار زمین خوردن بالاخره چرخ سواری رو یاد گرفتم!! آییییی ...بچه گی ... یادش بخیر!

+ نوشته شده در  88/03/12ساعت 18  توسط مرجان  | 

هیچ مگو ...

 

 

 

 

 

تاب بیار!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/10ساعت 18  توسط مرجان 

و اما ...

قانون اساسی ایران - فصل چهارم- اصل چهل و سوم:  

برای تامین استقلال اقتصادی جامعه و ریشه کن کردن فقر و محرومیت و برآوردن نیازهای انسان در جریان رشد، با حفظ آزادگی او، اقتصاد جمهوری اسلامی ایران بر اساس ضوابط زیر استوار می شود:

1- تامین نیازهای اساسی: مسکن، خوراک، پوشاک، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش و امکانات لازم برای تشکیل خانواده برای همه.

2- تامین شرایط و امکانات کار برای همه به منظور رسیدن به اشتغال کامل و قراردادن وسایل کار در اختیار همه کسانی که قادر به کارند ولی وسایل کار ندارند، در شکل تعاونی، از راه وام بدون بهره یا هر راه مشروع دیگر که نه بر تمرکز و تداول ثروت در دست افراد و گروه های خاصی منتهی شود و نه دولت را به صورت یک کارفرمای بزرگ مطلق در آورد. این اقدام باید با رعایت ضرورتهای حاکم بر برنامه ریزی عمومی اقتصاد کشور در هر یک از مراحل رشد صورت گیرد.

3- تنظیم برنامه اقتصادی کشور بصورتی که شکل و محتوا و ساعات کار چنان باشد که هر فرد علاوه بر تلاش شغل، فرصت و توان کافی برای خودسازی معنوی، سیاسی و اجتماعی و شرکت فعال در رهبری کشور و افزایش مهارت و ابتکار داشته باشد.

4- رعایت آزادی انتخاب شغل، و عدم اجبار افراد به کاری معین و جلوگیری از بهره کشی از کار دیگری.

5-  ...

6-  ...

7- ...

 

پ.ن: با خودم فکر میکنم ما قانون اساسی خوبی داریم اما ... ما کشور و منابع خوبی داریم اما ... ما تاریخ و فرهنگ خوبی داریم اما ... ما دین و مذهب خوبی داریم اما ... ما هوش و استعداد خوبی داریم اما ... ما مردمان خوبی هستیم اما ... اما، اما، اما، ... و در جواب این اماها فقط شرمندگی میمونه و بس!

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 13  توسط مرجان  | 

چرا ؟

تیک ... تیک ... تیک ...

این صدای نبض یادآور جریان داشتن خون توی رگهاست!

"چیزی در من داره متولد میشه! ، نمیدونم چیه اما هر چی که هست توی سینه ام ریشه داره و میخواد از گلوم بزنه بیرون!! ، وقتی که میخوام حسش کنم قلبم به درد می یاد و تو چشام اشک میشینه! ،نمیدونم چی شده اما از دیشب تا امروز آرامش عجیبی پشت ذهنم جا خوش کرده! "

تیک ... تیک ... تیک ...

هنوز زنده ام! هنوز نفس میکشم! و هنوز دلم میخواد از هجوم عشقی که توی سینه مه و فکرش بغضو تو گلوم گره میزنه، گریه کنم ... اما با این وجود نمی دونم چرا!


رشته ای باریک و نورانی از هستی به قلب من پیوند دارد که با کوچکترین وزش باد، دلم می لرزد و ...

+ نوشته شده در  88/03/06ساعت 19  توسط مرجان  | 

نگاه نو از روی صندلی

اگر دستهایی خشن و زمخت داری، وقتی مورچه ای را افتاده در آب می بینی، به او رحم میکنی اگر با "دست" از آب بیرونش نیاوری! مباد که انگشتان نجات بخش تو، او را بکشد.

می شود به راحتی از کنار مشکلات عزیزانت بگذری، اگر می بینی که هر بار یک مشکل مشابه برایشان پیش می آید، شاید این انتخاب خود آنهاست!

گاهی بد نیست فقط به فکر خودت باشی، خصوصاً آنجا که کسی به فکر تو نیست!

یکبار امتحان کن؛ بالای میز یا صندلی اتاقت برو و دوباره به جایی که در آن هستی نگاه کن، این کوچکترین تغییر در دیدگاه توست اما باور کن که دنیای جدیدی را خواهی دید!

وقتی که دید تکیه گاهی ندارد به خودش تکیه کرد!

چقدر به نظر دوست داشتنی می رسید، ساده و صمیمی و مهربان،... ؛ تازه داشت خودش رامیشناخت!

 

 

پ.ن: با تاثیر از وبلاگخوانی استاد گرانقدر آقای سهراب گل هاشم عزیز.

+ نوشته شده در  88/03/02ساعت 21  توسط مرجان  |