اسطوره هیپولیتا
ماری رِنالت، در کتاب " نهنگ نری از دریا " داستان آمازون را بازگو میکند. تِسوس پادشاه آتن، به طور اتفاقی به جزیره آمازون می رود و از آنچه می بیند مبهوت می شود:

تِسوس در بحر تفکر فرو می رود: " اگر اینها زن هستند، پس مردان چگونه اند؟ " زنانی را که می بیند به هیچ وجه شباهتی به زنان آتنی مطیع و لطیفی که میشناسد ندارند. آنها زنانی جنگجو هستند؛ خوش اندام و ورزیده، کشیده و محکم که در فضایی باز – در دریا – شنا می کنند. سوار بر اسب های بی زین میشوند و برای نبرد مسلح هستند. بدن هایشان زیر انوار خورشید، طلایی رنگ شده و گیسوان بلوندشان به صورت موی بافتۀ ضخیمی تا کمر می رسد.
هیپولیتا، ملکۀ آمازون، بی درنگ در تسوس احساس خاصی برمی انگیزد. تسوس پیش از این هرگز چهره ای را با چنان تکبر و زیبایِ بدون عیب و نقص ندیده است. او را همچون " رب النوع ماه، جان ستان ولی معصوم ، آرام ولی درنده خو مانند شیر " توصیف می کند. بی درنگ خواستار او می شود، ولی دیری نمیپاید که پی می برد در قبیلۀ او هیچ مردی وجود ندارد که به جای او بجنگد. در واقع او جنگجویی را ملاقات کرده است که می بایست با وی نبرد کند؛ اون همان هیپولیتا است.
دغدغه بعدی تسوس این است که چگونه با او وارد جنگ شود، زیرا در هیپولیتا جنگجویی به توانمندی خود می یابد. حس میکند هیپولیتا تا سر حد مرگ خواهد جنگید، با این وجود می خواهد او را زنده به چنگ آورد. در پشت آن مرد، زنی را می بیند و می خواهد او را از آن خود سازد.
تسوس در حالی که از شدت عشق و شهوت تحلیل رفته است، احساس میکند به راستی سرنوشت و زندگی اش با سرنوشت و زندگی ملکه آمازون گره خورده است. محتاطانه با یکدیگر مواجه می شوند و گرچه زبانشان متفاوت است، اما می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. تسوس اظهار می کند برای صلح آمده است، ولی هیپولیتا خشمگین می شود، زیرا می داند که تسوس شاهد رقص باستانی – آیین سِری – که دیدن آن برای مردان ممنوع می باشد، بوده است. مجازات چنین تجاوزی مرگ است؛ از این رو هیپولیتا و ماه دوشیزگان آرتمیس، تسوس و مردانش را به مبارزه می طلبند تا به نبرد برخیزند.
با این وجود تسوس می گوید: " این من بودم که آن مراسم را دیدم ... پادشاه دوشیزگان ... تو را به پیکاری تن به تن فرا می خوانم ... هیپولیتا با من روبرو شو . یک پادشاه دست رد به سینه یک پادشاه نمیزند. "
حس غرور و شرافت هیپولیتا برانگیخته میشود و نبرد تن به تن را می پذیرد. تنها تقاضای او این است که چنانچه در این پیکار کشته شود، تسوس از تصرف خاک مقدس محل برگزاری مراسم عبادی چشم پوشی کند و دوشیزگان آمازون را راحت بگذارد. تسوس با میل و رغبت می پذیرد و خود نیز تقاضا میکند در صورت کشته شدنش، هیپولیتا او را روی همان کوهی که بر بالای آن ایستاده اند دفن کند.
هر دو به این شرایط رضایت می دهند؛ ولی تسوس شرط دیگری را نیز اضافه میکند: " اگر من پیروز شدم و تو زنده ماندی، باید مرا به عنوان پادشاه بپذیری و از من اطاعت کنی. " هیپولیتا در اینجا کاملا به معنای حرف او پی نمی برد، زیرا فقط پاسخ می دهد: " من تا پای مرگ خواهم جنگید. " پادشاه که می دانست هیپولیتا را نخواهد کشت در پاسخ می گوید: " مرگ و زندگی در دست خدایان است. بنابراین آیا با این شرط موافقی؟ "
هیپولیتا بر خلاف خواست زنان جنگجوی قبیله اش، با آن موافقت میکند. ابتدا نیزه و سپس شمشیرهایی را به عنوان جنگ افزار انتخاب میکند و وارد نبرد بی امان و مهلک می شود،نبردی چنان شدید و سریع که آن پادشاه بزرگ با خود می اندیشد: " چقدر خوشحالم که مجبور نیستم همه روزه به چنین نبردی تن در دهم. " سرانجام با بی پروایی به سوی هیپولیتا یورش می برد و او را نقش بر زمین میکند. مدتی مدید وی را بی حرکت نگه می دارد و سعی میکند او را آرام کند. سپس می گوید: " هیپولیتا جنگ پایان یافت. تو کشته نشدی. آیا عهدی را که بسته ای به جای می آوری؟ "
هیپولیتا چنانکه گویی در خواب است، پاسخ می دهد: " به جای می آورم. "
سپس پادشاه بزرگ آتن در حالی که احساس میکند سرنوشت آنها تا ابد به هم پیوند خورده است، او را در آغوش می گیرد و از میدان نبرد دور میکند.
