تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

سالی که گذشت

امشب و این لحظه که دارم این جمله ها رو می نویسم، وقتی به سالی که گذشت نگاه میکنم، همه وجودم رو حسی سرشاری از خواستن فرا میگیره!

خواستن ِ زندگی!

خواستن زندگی با همه پستی و بلندی هاش! با همه تلخ و شیرین هاش ... با همه داشتن ها و نداشتن هاش ... با همه غم ها و شادی هاش ... وصل ها و هجران هاش ... با همه بیم و امیدهاش ...

با همه لذت هاش ... لذت هاش ... لذت هاش ... لذت دیدن نوازش گندمزارها زیر دستای باد ... لذت لمس کردن شکوفه ها ... لذت گفتن یه جمله ساده : " دوستِت دارم "... لذت کشیدن آهی از سر آسودگی وقتی که از بیم نداشتن ها و از دست دادن ها رها میشی ... لذت بزرگ شدن ... لذت فهمیدن ...

امشب و این لحظه که دارم این جمله ها رو می نویسم، آرومم ... آروم نفس میکشم ... صدای تپیدن قلبم رو خوب میشنوم ... و چقدر خوشحالم از این که هستم ! هستم و باز هم این فرصت رو دارم که زندگی کنم. میدونم به نظر همه این جمله یه شعاره! اما همه چیز بسته به توئه!

نگاه میکنم به خودم ... خانواده عزیزم، دوستان خوبم، مهربون هایی که هیچ وقت تنهام نذاشتن و من همیشه بهشون مدیونم! با خودم میگم: " مگه من از زندگی چی میخوام؟! " همین کافیه. همین یعنی خوشبختی. خدای بزرگ رو بخاطر این خوشبختی سپاسگذارم و امیدوارم که منو بخاطر ضعفم و جهلم و سستی هام ببخشه و توی سال جدید اراده قویتری بهم عنایت کنه تا به کمک اون بتونم به این ضعف و جهل و سستی غلبه کنم و در کنار همین مهربون ها چند صباح باقی مونده رو طوری بگذرونم که وقت رفتن بتونم به روی زندگی لبخند بزنم.

امشب و این لحظه که دارم این جمله ها رو می نویسم، از صمیم قلبم برای تک تک شما دوستان خوب و همراه (و البته خودم!)، از خدای مهربون میخوام که نظر لطفی به دلهای ما بندازه و خودش بهترین ها رو برامون رقم بزنه. امیدوارم که سال جدید برای همه انسانها سالی پر از برکت و تندرستی و شادکامی باشه، سالی سرشار از صلح و دوستی، سالی سراسر پیروزی و موفقیت ... نمیدونم چی باید آرزو کرد، بهتر همونه که از خدای خوب برای همه شما همونهایی رو بخوام که توی دلهاتون هست!

امیدوارم نور امید و ایمان بیشتر از هر زمان دیگه ای توی دلهای ما زنده بشه. آمین.

 

پ.ن: دیدین تو این فیلمها وقتی قهرمان فیلم فکر میکنه همه چیز روبراه شده و عالیه یه دفعه ... (برم یه اسفند واسه خودم دود کنم!!) دوستتون دارم.

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 21  توسط مرجان  | 

بی نام

پیراهنی بلند از زخم

                       به تن دارد،

                              میترسم از لمس شانه هایش

                                             آرزوی مرهم دستانم را به گور خواهم برد ...

                                                                                                      –این بهتر است! –

+ نوشته شده در  87/12/27ساعت 21  توسط مرجان  | 

بادکنک ماه

 

-ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.

گه گاه، شوری بوزان

                 باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

نیایش- سهراب سپهری

دست میبرم سمت کتاب، صفحه اول رو ورق میزنم، خط نوشته های تو با مداد ... لرزون و کم رنگ ... رد مداد رو با انگشتهام دنبال میکنم، انگار میخوام حستو وقت نوشتن این خطها بخونم .... با خودم فکر میکنم : "چقدر عاجزم که برای باور بودن به لمس کردن و دیدن محتاجم!"

 

پ.ن: گاهی وقتها خودم هم خنده م میگیره به اینکه چقدر دوست داشتن و دوست داشته شدن برام مهمه!!

اگه سر برگردونم، پشت سرم یه پیاده رو پر از آدمهاییکه یه روزی برام خیلی مهم بودن، یه روزی براشون خیلی مهم بودم ...! اما با گذشت زمان، این مهم بودن ها رنگ باختن و همه چیز فراموش شده، جز خاطره ای که همیشه از اونها به خاطرم باقی میمونه، حتی نمیدونم خاطر منم به خاطر اونها باقیه؟! یا نه!

اما اینها مهم نیست، مهم اینه که وقتی سر برمیگردونم و به جلو خیره میشم، بی شمار نشونه هست که همیشه یاد اونها رو برام زنده میکنه! کاش خاطره خوبی باشیم برای هم! ...

با همه اینها هنوز هم از اینکه مهر آدمها تو دلم زنده باشه احساس شعف میکنم.

 

... روباه گفت: خدانگهدار! ... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:

جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.

- ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - ... به قدر عمری است که به پاش صرف کردی.

روباه گفت: - آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی ...

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گُلمَم.

شازده کوچولو- آنتوان دو سن تگزوپری

+ نوشته شده در  87/12/23ساعت 21  توسط مرجان  | 

پرنیان

 

پرنیان یک ساله شد!!

 

داشتم قالب وبلاگو عوض میکردم که یه هویی چشمم افتاد به تاریخ آرشیو وبلاگ!! یک سال گذشته!!

چه روزهایی ... چه حرفهایی ... چه دوستهایی ... باورم نمیشه! خیلی زود گذشت ... اما تجربه خیلی خوبی بود! با همه تلخ و شیرین هاش!!

از همه دوستان عزیزم سپاسگذارم که توی این مدت همراهم بودند، چه اونهایی که هنوز هستند و چه اونهایی که دیگه نیستن. 

امیدوارم که پرنیان بتونه در آینده بهتر و بهتر باشه!و البته خوشحال میشم که نظر خودتونو دربارش بهم بگید، تا بتونم بهترش کنم.

 

 انتقاد کنید ... جایزه بگیرید!!!!

اینم بخاطر سعید بود که نگه من کاری نکردم!!

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 23  توسط مرجان  | 

ترس از ارتفاع

 فکر میکنم ...

       فکر میکنم ...

                     فکر میکنم ...

اینبار تقریبا برای نوشتن زور میزنم اما ...

(درست مثل امروز عصر که چیزی برای گفتن به تو نداشتم در حالیکه سرتا پا عطش حرف زدن بودم )

سعی میکنم که شرایط رو حفظ کنم ...

سعی میکنم که به روی زندگی لبخند بزنم ...

سعی میکنم که امیدوار باقی بمونم ...

سعی میکنم که ...

طی جلسه ای یک ساعته در شرکت، همه قراردادهای کار سال 88 از یکساله و شش ماهه و سه ماهه به یکماه تبدیل شد!!

مامان میگه نگران نباش، توکل بخدا ... میگم نگران کار نیستم، نگران اینم که فردا این مملکت چی میشه ؟ ... این همه بیکاری ... فقر ... گرونی ...

میخندم به همه اون کتابهایی که میگن : " از مشکلات فرصت هایی طلایی بسازید ..." نگاه که میکنم می بینم روی کوه بلندی از طلا نشستیم و خودمون خبر نداریم !

نمی نالم چون دیگه حتی فرصت نالیدن هم نیست اما نمیخوام زندگی رو اینجور جلو ببرم ... نمیدونم باید چی گفت؟ شکر گزار بود که هنوز ... یا توقع داشت که مگه نمیشه کمی راحت تر ...

جوونی ... امید ... آرزو ... زندگی ... دیگه واقعا نمیدونم چی باید گفت.

سکوت میکنم ... سکوت میکنم ... بازم سکوت میکنم، گوش میکنم، مگه از تو صدایی بیاد، اما ساکتی. ساکت ِ ساکت، فقط داری به شرایط پیش اومده نگاه میکنی و کمی هم ترسیدی ... هر چند که سعی میکنی ترست رو پنهون کنی اما هر دومون میدونیم که ترسیدی ...

- خدای من : ...

 

+ نوشته شده در  87/12/18ساعت 20  توسط مرجان  | 

ای که دستت را می شناسم

 

بوسه های تو بر دست من ...

               بوسه های من بر دست تو ...

                                           و نگاه بی قرار من به دنبال رد نگاه فراری تو 

                                                                    که انگار تاب تحمل بی تابی هایم را ندارد ...

 

این روزها حتی خیال پایان این رویای شیرین هم نفسم را تنگ میکند ...

 

 

پ.ن: ای که دستت را می شناسم، از سکوتت می هراسم

                                                من غزلپوشی بی لباسم، بشناسم، بشناسم ...

 

 

+ نوشته شده در  87/12/14ساعت 23  توسط مرجان  | 

هذیون

 

1- دلم یه ساحل شنی و آفتاب داغ میخواد ... تا چشم کار میکنه ساحل سبز و زلال باشه و صدای مرغای دریایی ... همین.

2- دلم یه پراید هاچبک میخواد ... بدجوری هوس دیدن تو زده به سرم ... هوس جاده ... تنهایی ... اومدن تا تو ...

3- این چند روزه کم خوابیدم و حسابی خسته ام... بهار هم خیلی ناز داره برای اومدنش ها!! کلی باید منتشو بکشی ... همه جا رو آب و جارو کردیم براش ... بیا دیگه بابا!! این مامان کشت ما رو از بس ازمون کار کشید...

4- شیش تا گلدون شب بو گرفتم و گذاشتم تو اتاق ... عطرش آدمو مست میکنه ... هوای عاشقی میزنه به سرت ... کاش بودی و یه نفس توی این اتاق میکشیدی ...

5- چند روزه که مدام این ترانه توی سرم میچرخه : وقتی می یای صدای پات، از همه جاده ها می یاد، انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا می یاد، تا وقتی که در وا میشه، لحظه دیدن می رسه، هر چی که جاده ست رو زمین به سینه من میرسه ... ای که تویی همه کسم، بی تو میگیره نفسم، اگه تو رو داشته باشم، به هر چی میخوام میرسم ...

6- کلی خرت و پرت پیدا کردم که ماله قدیماست ... ماله جوونی ها ... دلم میخواد فرصت بشه و دوباره یه نگاهی به همه اون نوشته ها کنم ...

7- هه هه هه ... کار .... بازم کار... این بحران اقتصادی هم ما رو کشت! ... نمیدونم آخه ما چند تا جون داریم؟

8- ادامه مطلب قبلی رو نتونستم بنویسم ... باشه سر فرصت ... جواب کامنتهاتونم سر فرصت میدم!

فعلا شب بخیر ... آییییییی خوابببببببب کجایی؟ ..........................

 

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت 20  توسط مرجان  | 

شیرینی یا نون ؟!

ما آدمها دوست داریم دلیل هر اتفاقی رو بدونیم، و وقتی که توی ابهام باقی بمونیم ممکنه برامون سخت و شاید هم دردناک باشه!

همه این حرفها چیزی حدود یک ماهی بود که روی دلم سنگینی میکرد، اصلاً هم قرار نبود گفته بشه اما از اونجایی که احساس کردم کسی هست که در حال حاضر ممکنه بخاطر نوع برخورد من ازم دلگیر باشه، لازم دونستم درباره ش حرف بزنم!

ما آدمها هر کدوم چیزهایی رو که لازمه بدونیم، دیر یا زود یه جایی می فهمیم اما چه خوب میشد اگر که زودتر میخواستیم که بدونیم!

خیلی وقتها توی زندگی نقطه ای رو برای رسیدن تعیین میکنم، اما بعد از گذشت مدت زمانی مسیرمو ازش منحرف میکنم و اون نقطه همینطور رها میشه! ... خیلی وقتها توی زندگی از بدست آوردن موفقیت هایی که ممکنه هر کس دیگه ای رو شاد کنه، احساس شادی و پیروزی نمیکنم! ... خیلی وقتها توی زندگی با وجودیکه همه تلاشمو برای بدست آوردن چیزی یا کسی صرف میکنم، نهایتاً اونو بدست نمی یارم! ... خیلی وقتها توی زندگی با داشتن امکانات زیاد به خوبی از اونها استفاده نمیکنم و در نهایت فرصت ها رو از دست میدم! خیلی وقتها توی زندگی ...

همه اینها از اونجایی سرچشمه میگیره که خیلی وقتها توی زندگی به دنبال چیزهایی هستم که فقط میخوام بدست بیارم در حالیکه ممکنه اون چیزها نیاز واقعی من نباشن!!

مثال ساده ای میتونه تفاوت این دوتا رو از هم بخوبی نشون بده؛ ممکنه خیلی از ماها زمانیکه گرسنه هستیم با دیدن یه ظرف شیرینی به سمتش بریم و با خوردن چند تا از اونها تا مدتی احساس سیری و لذت کنیم اما حقیقت اینه که در اون زمان ما برای سیر شدن واقعی به نون نیاز داریم نه شیرینی!! می بینین؟

همه چیز به همین سادگی شروع میشه! و وقتی بر اساس همین اشتباه توی زندگی قدم برداری، و نهایتاْ نتیجه ای که میگیری، از دست دادن عمر خودته، بی اینکه چیزی ازش حاصل بشه! و یه روزی که اینها رو به چشم می بینی برات هولناک میشه!!

تازه فهمیدم که این جور وقتها بهترین تصمیم اینه که تصمیمی نگیری! یا بهتر بگم؛ تصمیم نگرفتن بهتر از گرفتن یک تصمیم غلط دیگه است!! باید به خودت کمی فرصت بدی و شرایط رو دوباره بسنجی. فکر میکنم خیلی طولانی شد! راستش خیلی گفتنش سخته مخصوصاً اگه بخوای کوتاه و سربسته بگی!

ادامه دارد ...

 

پ.ن: تقدیم به دوست عزیزی که امیدوارم ازم دلخور نباشه!

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 20  توسط مرجان  | 

همزاد

 

ظهر ابری و سردی بود، هوا سوز برف داشت، دوتایی شالگردنشونو کیپ کردن و دستکش هاشونو پوشیدن و از در فروشگاه فرهنگیان بیرون زدن، با جفت دستهاشون کیسه های خرید رو به سختی اینور و اونور میکشیدن. تندی از اتوبوس پارک شهر بالا رفتن و نشستن آخر اتوبوس. سرما وادارشون میکرد که بچسبن به موتور تا بلکه کمی گرم بشن. دوباره سر صحبتشون گل کرد...

-          " حیف که دیر شده و گرنه یه سر می رفتیم موزه آبگینه ."

-          " آره! حتماً، با این همه خرت و پرت !! "

-          " راست میگی، غیر از اون هوا هم خیلی سرده، همون بهتر که بریم خونه و ..."

مسافرها یکی یکی از اتوبوس بالا می اومدن، وقتی که دخترک لاغر و سفید با اون سر و شکل از در اتوبوس بالا اومد، همه چشم ها رو به دنبال خودش به ته اتوبوس برد ... چیزی شبیه ترحم، تنفر شایدم ترس پشت ذهن همه دو دو میزد ...

صورت تکیده و سفید دخترک از سرما سرخ شده بود، مانتوی مشکی نازک به همراه روسری رنگ و رو رفته سیاه همه لباسی بود که به تن داشت، دستهاشو تند تند به هم می مالید تا از خشکی در بیاد، چیزی حدود هفده یا هجده ساله بود، موهای خرمایی و چربش از زیر روسری ژولیده بیرون ریخته بود و چهره گرد و استخونی آدمو یاد دخترک کبریت فروش می انداخت ... همه منتظر بودن که شروع کنه به گدایی اما در عین سکوت، با چشمهای عسلی و گنگش نگاهی به صندلی آخر انداخت، کنار دخترها دوتا جای خالی بود، با نگاهی مردد بین نِشستن و ننشستن به سمت آخر اتوبوس نیم خیز برداشت، کاملاً مشخص بود از اینکه بقیه فکر کنن که چقدر کثیفه، سعی میکرد به هیچ کدوم از مسافرها نزدیک نشه ... یه قدم مونده به صندلی صدایی منصرفش کرد.

-          " برو رو موتور بشین! اونجا گرمتره ...!"

مکثی کرد، منظور دختر رو خیلی بهتر از خودش فهمید! رفت سمت موتور اتوبوس و کیف پاره و دسته نیازمندیهای همشهری رو روی اون ولو کرد، با انگشت های لاغر و باریکش که سیاهی زیر ناخن هاش کاملاً به چشم می اومد، تند تند لابه لای آگهی های استخدام رج می برد ...

با تعجب نگاهی به قد و بالای دخترک انداخت، در عین اینکه محسور زیبایی و جذابیت این چهره با همه جزئیاتش شده بود، با خودش فکر کرد.

-           "چیه؟ ترسیدی خوره داشته باشه یا بو بده؟!! ... تو که خیلی ادعات میشد؟! فکر میکردی هیچ وقت با اونها فرقی نداری؟! هان؟ چی شد پس؟! ... فکر کردی حالا بشینه کنارت جزام میگیری؟! یا ایدز ؟! ... نگاش کن، نترس، فکر میکنی چقدر با اون فاصله داری؟! فکر میکنی نمیشه همین الان تو جای اون بودی؟! ... یادته همیشه به خودت میگفتی بین ثروت و فقر فقط یه لحظه فاصله ست؟! ... چی شد پس جا زدی؟! ... خودتم خوب میدونی همش حرفی ... حرف ... حرف ... "

پیرزنی از سمت دیگه اتوبوس دستکش های نخی و نازکی رو از توی کیفش بیرون  کشید و گفت:

-          " بیا دخترم، بیا مادر ... اینها رو بکن دستت تا گرم بشی ..."

اما دخترک قبول نکرد ... تنها تشکر کرد و به پچ پچ زنهای اونور اتوبوس که با تاسف و ترحم و شایدم انزجار درباره ش حرف میزدن، توجهی نکرد. دوباره سرشو روی آگهی های استخدام خم کرد.

دختر دوم هر چقدر اصرار کرد که بیا بشین، اینطوری سرپا اذیت میشی ... باز هم دخترک قبول نکرد و گفت همینطور راحت تره. بالاخره اتوبوس به راه افتاد.

سرشو برد پشت گوش دوستش و گفت:

-          " میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم! ... چون من بهش گفتم بره اونجا، هر چقدر اصرار کنی نمی یاد بشینه! فکر کرده من ازش بدم می یاد، باید خودم بهش بگم تا قبول کنه ... "

دختر دوم از چیزی که میشنید چشمهاش گرد شد اما انگار خوب می فهمید که دوستش چی میگه، به همین خاطر ساکت شد.

توی سرش داغ شده بود، هیچ وقت اینطور پیش خودش ضایع نشده بود! دل دل میکرد که بهانه ای پیدا کنه تا بتونه با دخترک حرف بزنه که یه باره دخترک نگاهی بهش انداخت و پرسید:

-          " تا انقلاب خیلی مونده؟! "

جا خورد، انتظار نداشت که با اون حرفش، دیگه دخترک حتی نگاهی هم بهش بیاندازه اما حالا داشت به صورت ملیح و خسته دخترک نگاه میکرد،که با ته لبخندی ازش سوال پرسیده بود.

-          " آره ... آره ... خیلی مونده! بیا اینجا بشین ... حالا دیگه گرم شدی ... بیا ... اینطوری خسته میشی ... "

و دست دراز کرد به سمت دخترک و کیفشو ازش گرفت و گذاشت روی صندلی، دخترک با لبخندی دوباره از این پیشنهاد استقبال کرد و روی صندلی نشست، هر چند که باز هم به شیشه چسبید و هنوز هم فاصله ای بین اون دوتا بود ...

با خودش فکر میکرد:

" کجاست اون شهامتی که بتونم دستشو بگیرم ... یا بوسه ای به صورتش بزنم  ... ؟!"

 

 

پ.ن: خوشحالم کردی. برگشتنت شادم کرد. ممنونم.

+ نوشته شده در  87/12/02ساعت 21  توسط مرجان  |