تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

همزاد

 

پریشب موقع برگشتن به خونه، همینطور که آهسته آهسته برای خودم توی خیابون قدم میزدم، نوع راه رفتن جوونکی که چند متر جلوتر از من می رفت نظرمو جلب کرد.

یه جورایی با سر و صدایی نامفهوم راه می رفت. از اونجایی که دم غروب هم بود نمیشد به خوبی تشخیص داد که تیپ و سر و وضع جوونک چطوریه! اول فکر کردم شاید معتاده که داره تلوتلو میخوره ...؟ کمی که نزدیکتر شدم دیدم در عین حال که داشت چیزی میخورد، آواز هم میخوند و برای خودش با پاهای کج، کشون کشون راه می رفت. هنوز سه چهار قدمی ازش فاصله داشتم، با خودم گفتم شاید مسته ...؟

تو فاصله همین چند قدم باقی مونده که بهش برسم ناخودآگاه به ذهنم رسید که احتمالاً به قول معروف باید شیرین عقل باشه! حالا دیگه بهش رسیده بودم، همقدم شده بودیم ... یه لحظه احساس کردم ازش میترسم ... از اینکه عکس العملی انجام بده که من انتظارشو نداشته باشم ... مثلا ... اما انگاری اون کاملاً توی دنیای خودش بود!

توی یه دستش چیزی شبیه کیک یا بیسکوییت بود و با دست دیگه اش توی هوا شکلک میکشید و برای خودش زمزمه میکرد ... همینطور مدام توی این چند ثانیه که انگاری حسابی کش اومده بود، توی ذهنم همه اتفاقهای ممکن رو تصورمیکردم و بی صدا در کنارش قدم میزدم ... کاملاً مشخص بود که هنوز متوجه حضور من نشده، اما من از ترس خیابون رو کاملاً خالی تصور میکردم! انگار تنها منم و اون!!

تو همین حین یه باره متوجه حضور من کنار خودش شد که بخاطر اینکه با ماشین های مقابل برخورد نکنم بیشتر از حد انتظار بهش نزدیک شده بودم!! اون لحظه بود که تنها چیزی که احتمالشو متصور نشده بودم اتفاق افتاد!! بنده خدا به شدت از دیدن من یکه خورد!! طوریکه با یه تکون شدید یه باره همه تنش به عقب کشیده شد!! نمیدونم بعدش چی شد که دیگه صدای خوندنی ازش نشنیدم! فقط سعی کردم زودتر از کنارش عبور کنم و ...

از اون وقت تا حالا از خودم می پرسم واقعاً من باید از اون می ترسیدم یا اون از من؟!

 

پ.ن: تا حالا هیچ کس بهم نگفته اگه یه دیوونه دیدم باید چیکار کنم؟! یا اگه یه آدم دیدم ... ؟!!

 

+ نوشته شده در  87/11/14ساعت 19  توسط مرجان  | 

حضور ساده تو

 

وقتی که برای دیدنش روی لینک کلیک میکنی و این صفحه جلوی چشمات میلرزه، دلت میگیره!

دست خودت نیست. به این فضا انس میگیری. با دل نویسنده اش هم دل میشی و هم قدم. می یای و می یای و می یای ... اما همیشه یه جایی هست که شاید باید مسیرها جدا بشه؟! شاید باید نرفت برای بهتر رفتن؟! ... یکی از عزیزترین عزیزانم وبلاگشو تعطیل کرد! نمیدونم باید چی بگم؟ اول خیلی ناراحت شدم اما الان حس خیلی خوبی نسبت به این کارش دارم! براش از صمیم قلبم روزهای بهاری و روشن آینده رو آرزو دارم و میخوام بهش بگم : " مثل همیشه گوشه ای از این دل به تو تعلق داره! گوشه ای دنج و ساکت و سبز!! "

 

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 21  توسط مرجان  | 

پیش درآمد

 

زن موجودی چند وجهی است، درست مانند الماس. او را به سمتی دقیقاً در جهت نور بچرخانید، یک جنبه از شخصیتش بارز می شود. حال اگر مثل الماس او را به سمت دیگر بچرخانید شخصی را خواهید یافت که کاملاً متفاوت است.

تغییر پذیری و بی ثباتی شخصیت زن از مدت ها پیش مشاهده شده است، به طوری که شخص فقط می تواند نتیجه بگیرد که این چندگانگی در وجود زن ذاتی است.

نهایتاً، تمام زنان برای اینکه حقیقتاً احساس کنند که ارضاء شده اند باید در طول دوران حیاتشان جنبه های متنوع شخصیتشان را با هم درآمیزند و هر زنی باید این کار را به روش منحصر به فرد و شخصی خویش انجام دهد ...

برگرفته از کتاب: زن بودن - نوشته دکتر تونی گرنت

 

پ.ن: جالبه. به محض اینکه سوالی در ذهنت جرقه میزنه جوابهای زیادی به تو چشمک میزنن!انگار مدتهای مدید منتظر تو بودن که نگاهت به اونها بیوفته!! کاش زودتر از خودمون بپرسیم!

حدود پنج ماه پیش این کتاب رو خریده بودم و به دوستی دادم تا اونو بخونه، خودم فرصت و حوصله اش رو نداشتم، هفته گذشته کتاب رو ازش پس گرفتم و به طور تصادفی توی این مدت شروع به خوندنش کردم، هر بار که صفحه ای از اونو تموم میکردم با نهایت تعجب می دیدم که جواب سوالهای من در این کتاب وجود داره! ...

تفاوت دونستن و ندوستن مثل روز و شب ،کور و بینا و یا توانا و عاجز با همه!! به همه دوستای عزیزم فارغ از مرد یا زن بودن توصیه میکنم این کتاب رو بخونن! مطمئناً همونطور که دریچه های تازه ای رو به روی من باز کرده برای شما هم مفید خواهد بود. متشکرم. 

+ نوشته شده در  87/11/11ساعت 10  توسط مرجان  | 

...

 

 

بعد نوشت آخر:

این خیلی مسخره است که جایی باشه و من اینطور بد ازش استفاده کنم!! همه دردها و ناراحتی ها و غم های مسخره تر این زندگی رو بیارمو بین شماهایی که کم و زیاد و یا شایدم هیچ با من رابطه عاطفی دارید تقسیم کنم!! در حالیکه همیشه شادیهامو جای دیگه ای قسمت کردم که شما کمتر اونها رو دیدید!! این درست نیست!

دوست عزیزی بهم حرفی زد که باعث شد دیگه دستم به نوشتن نره!! و اونم یه حقیقت ساده بود!

گفت : " هیچ دقت کردی که توی این یه ساله چقدر متغیر بودی؟ اینو میشه از نوشته هاتم فهمید!! پس علاقه ت کو؟ هدفت کو؟ خودت کجایی؟! نگاه کن داری از چی میگی؟! به کجا میخوای برسی؟! آدمهای دور و برت کیان؟! چیکار داری میکنی؟! "

و به واقعیت از خودم می پرسم آیا این واقعا منم؟!! خدایا، دارم چیکار میکنم!! بیشتر از هر چیز دیگه ای دوست دارم اینجا رو ترک کنم، اینجا احتیاج به یه نظافت اساسی داره!! نه اینکه بدها و دردها و غم ها رو دور ریخت و فقط جاش خنده گذاشت نه! نیاز داره روح پیدا کنه! واقعی بشه! زنده بشه! چون در برابر من چشمهای شما، قلب شما و روح شما قرار داره که به سادگی متاثر میشه!

پس تا مدتی که بتونم براش و در واقع برای ذهن خودم فکر اساسی ای بکنم ترجیح میدم سکوت کنم!

دوستتون دارم دوستای عزیزم، از صمیم قلب و امیدوارم منو بخاطر اذیتهایی که کردم ببخشید.

 

+ نوشته شده در  87/11/07ساعت 18  توسط مرجان  |