قناری گفت: کُره ما
کُره قفس ها با میله های زرین و چینهِ دان چینی.
ماهی ِ سرخ ِ سفره هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.
کرکس گفت: سیاره ی من
سیاره بی همتایی که در آن
مرگ
مائده می آفریند.
کوسه گفت: زمین
سفره ی برکت خیز ِ اقیانوس ها.
انسان سخنی نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستین اش از اشک تر بود.
احمدشاملو
پ.ن: خودم هم میدونم که بدمدل دارم پست پشت پست میزنم!! بذارید پا حساب روزگار! تا بعد چی بشه!
هنوزم دیدنش آرومم میکنه.
+ نوشته شده در
87/10/27ساعت 23  توسط مرجان
|
پنجره رو باز کن دارم خفه میشم!
* دو ماه وقت هست برای پیدا کردن کار جدید- رها کردن این محیط برام سخته چون از تو دور میشم! چشم به هم زدم، پنج ساله که اینجام!! پنج سال تموم!! اما موندن هم برام غیرقابل تحمل شده، سیاست های کثیف آدمهای حقیر و احمق مجالی برای موندن باقی نذاشته. اما نمیدونم چرا اینقدر دارم با این مسئله بی تفاوت برخورد میکنم! انگاری توی خواب و بیداری باشم، معطل، منتظر یه اتفاق، یه صدای شلیک برای شروع شمارش معکوس!
* آدمها عجیب تهوع آور شدن! عجیب! همه جا فقط و فقط صورتک هایی هستن که پشتشون تاریک و سیاه و خالیه!! حتی خودشونم از این پوچی ای که توش گرفتارن کم کم دارن به آخر میرسن! ... واقعا دنیا اینطور به آخرش میرسه؟! سرما، تاریکی، ... من خورشیدو میخوام!!
* دوریم از هم! من از تو، تو از من، من از من، تو از تو، ما هر کدوم توی پیله تنهایی مون سریدیم و فقط نک و نال میکنیم! بیا جلو! نترس! من بی تو، تو بی من معنی نداریم! بذار وصل بشیم، بذار همو بچشیم! بذار زخم برداریم، بذار بشکنیم، بذار تلخ بشیم و رها کنیم اما نذار زندگی رو فراموش کنیم!
*ساعتهای زیادی رو پشت این صفحه سفید و خالی سر میکنم! دلم برای یه قلم و کاغذ تنگ شده تا برات چند خط حرف بنویسم! حالم از این کیبورد ... از این همه مصنوعی که دور و برم رو پر کرده بد میشه!! دلم میخواد دست بکشم روی تن گاو، دنبال مرغ و خروسا کنم، از صدای پارس سگ بترسم، یخ کنم توی چله زمستون، داد بزنم... داد بزنم ... داد بزنم ...
دارم خفه میشم یکی پنجره رو باز کنه!
+ نوشته شده در
87/10/26ساعت 19  توسط مرجان
یاد حرفهای علیرضا روشن بخیر! میگفت گاهی گفتن حالت چطوره؟ امروز هوا چطور بود؟ .... خیلی بهتر از حرفهای جدیه!!
تاسوعایی شب با بچه ها اومدیم خونه، اونا نشستن پای دیدن فیلم سوته دلان، من اصولا از فیلمفارسی خوشم نمی یاد اما همیشه از خوندن فیلمنامه های علی حاتمی لذت بردم، بنابراین خودمو به جمع و جور کردن خونه سرگرم کردم و بعد اومدم سروقت کامپیوترم - همیشه از این فیلم حرصم در میاد! آخه داداشم هر بار که این فیلمو می بینه تا یه هفته مدام میگه: "ماچت کنم؟ ماچت کنم؟ ماچت میکنما!! " با همین حال و هوا برای فردا حکم کردن که باید بریم بهشت زهرا سر خاک علی حاتمی! - یادش گرامی و روحش شاد! - خلاصه به حکم اکثریت سه به یک! - مخالف من!! - صبح ساعت نه راه افتادیم به سمت بهشت زهرا.
توی راه مدام به در این تکیه و اون هیات چشم می انداختیم تا بلکه از نذری صبح عاشورایی چیزی نصیبمون بشه!! البت شد! اما اجازه دست زدن بهش رو نداشتیم! نذری حلیمی بود که از محله قدیمی بابا اینا- حوالی خزانه - چیزی حدود سی سال سهم داشتیم!! اما باید میبردیم خونه تا همه بخورن!! خلاصه دست از پا درازتر رسیدیم بهشت زهرا! اینجا بود که ابتکاری به خاطر دخترخاله گرامی رسید! یه جعبه کیک یزدی خریدیم و به نیت نذر دخترخاله نازنین با چایی نوش جان کردیم!!
آهان اصلا یادم رفت بگم که چرا اینها رو تعریف کردم!! آخه همین الان یه عکس کیک یزدی و فنجون چایی که ازش بخار بلند میشه رو گذاشتم پس زمینه گوشیم!! - اعتراف میکنم که یکی از عشق های من توی زندگی خوردن کیک یزدیه!! خصوصا اگه تازه باشه! - که یه باره اون خاطره زنده شد!
خلاصه بعد از صرف صبحونه در کنار اموات! - البت با خرید یه جعبه اضافه دیگه به سفارش بنده!! - رفتیم قطعه هنرمندان! همه اونجا بودن! زنده و مرده، پیر و جوون، قدیم و جدید ... سنگ قبر هر هنرمند شبیه خودش بود! نقاش ... موسیقی دان ... خطاط ... نوازنده ... فیلم ساز ... قبر خسرو شکیبایی هم و احمد آقالو! دو عزیزی که تازه از بین ما رفته بودن! هر چقدر هنرمند تو چشم تری بودی سرخاکت شلوغتر بود!
روی سنگ هر کدوم شعری بود و تاریخی و نامی... سنگ علی حاتمی ساده ساده تنها این یک خط روش نوشته شده بود: "آیین چراغ خاموشی نیست." و پایین سنگ هم اسمش بود! تمام.
همیشه حس بدی از سرخاک رفتن داشتم و دارم! نمیدونم چرا اما اصلا برام قابل قبول نیست که فکر کنم کسی اون پایین هست و باید بریم پیشش و در بزنیم و ... به نظرم همه شون زنده بودن و داشتن به زندگی شون ادامه میدادن مثل ما. به همین خاطر زیاد صبر نکردم و روی نیمکتی منتظر بچه ها شدم.
بعد نوبت من بود که بعنوان مخالف اکثریت اعمال نظر کنم، خیلی دلم میخواست سری هم به احمدشاملو بزنیم. این مدت به خاطر هدیه داداشی خیلی حس نزدیکی با شاملو و دنیای سخت و خفقان آورش پیدا کردم. وقتی به امامزاده طاهر کرج رفتیم با جمعیت عزادار ظهر عاشورایی مواجه شدیم! بیشتر شبیه فستیوال و فشن بود تا عزاداری! لابه لای سنگ قبرها دنبال شاملو گشتیم، پیداش کردیم! همش ختم شده بود به سنگ نبشته ای نیم در نیم! "احمد شاملو" و غربت و تنهای و درد از هر طرفش به روح آدم فشار می آورد! نتونستم چیزی بگم و زود اونجا رو ترک کردم.
همیشه میشه حس زندگی آدمها رو وقتی کنارشون هستی بگیری! زنده و مرده فرق نمیکنه!
+ نوشته شده در
87/10/24ساعت 21  توسط مرجان
|
بیتوته کوتاهی است جهان در فاصلۀ گناه و دوزخ.
خورشید همچون دشنامی بر می آید
و روز شرمساریِ جبران ناپذیری است.
آخ ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو ... !
درخت جهل معصیت بار ِ نیاکان است
و نسیم وسوسه ای است نابکار.
مهتابِ پاییزی کفری است که جهان را می آلاید.
چیزی بگو، ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، چیزی بگو ...
هر دریچۀ نبض بر چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید.
عشق رطوبتِ چندش آور ِ پلشتی است
و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی.
آه ... پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو، ... هر چه باشد ...
چشمه ها از تابوت می جوشند و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند.
عصمت به آینه مفروش که فاجران نیازمندترانند.
خاموش منشین ... خدا را، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم، از عشق چیزی بگو ...!
احمد شاملو
بعدنوشت:دیشب توی خواب درد و غم سختی رو لمس کردم، همیشه مثل کوه پشت و پناه من بودی، همیشه خاطرم آسوده بود برای تکیه به تو در لحظه های گنگی و تاریکی ... تو با همه صبری که داشتی، وقتی اونطور با ناراحتی دستهاتو به سمتم باز کردی، دستهایی که دنبال پناهی برای رهایی از این همه اندوه میگشت ... وقتی توی بغلم هق هق گریه هاتو مثل نیشتری که به پیکرم میخورد تحمل میکردم ... هیچ کلمه ای نمیتونه عمق اندوه منو درباره تو وصف کنه! خصوصاً وقتی می بینم کاری از دستم برای تو ساخته نیست!! ... احساس عجز میکنم برابر تو ... سخته کوچیکتر بودن! سخته ناتوان بودن!! سخته دوست داشتن و دیدن اندوه تو! سخته ...
لعنت! با هیچ کدوم از این قالب ها حال نمیکنم!!!
+ نوشته شده در
87/10/23ساعت 19  توسط مرجان
|
مرد بعد از مدتها سه چهار روزی بخاطر تعطیلی سر کار نمی رفت، بعد از مدتها تونسته بود خوب استراحت کنه و به قول معروف جوون تازه ای بگیره. نیمه روز بود، پایین پنجره اتاق پذیرایی نشسته بود، کمی اونطرف تر زن همونطور که داشت میوه پوست میکند از اتفاقهای این چند روزه براش حرف میزد، نور طلایی خورشید از پشت پرده های پنجره به صورت و موهای زن میزد و انعکاس سایه و روشن طلایی و قهوه ای چهره زن رو برای چند دقیقه ای به چشم مرد اونقدر زیبا کرده بود که ناخودآگاه گفت:
- " دختر پاشو گوشیتو بیار یه عکس از مامانت بگیرم ... "
زن با تعجب سر بلند کرد و نگاهی به مردش انداخت. بعد از کمی مکث سرشو پایین انداخت و دوباره به پوست کندن میوه ها سرگرم شد. دختر تازه متوجه حالت چهره مرد شده بود، چیزی توی چشمهاش بود که شاید خیلی وقت بود فراموش شده بود! تندی پرید و گوشی موبایلشو آورد و داد به مرد. کلیک! صدا چندبار تکرار شد و همه اینها توی سکوتی اتفاق افتاد که انگار هر سه تایی به یه چیز فکر میکردن ...
- " بیا نگاه کن! ببین مامانت خوب افتاده؟! "
دختر نگاهی به عکس ها کرد و توی دلش شادی خاصی موج زد.
- " خوبه! حیف که این دوربین کیفیت تصویرش زیاد نیست! وگرنه خیلی قشنگتر میشد! حالا بیاین کنار هم بشینید، عکس تکی خوب نیست! دوتایی خیلی بهتره. ... آهان حالا شد، یک کمی نزدیکتر ... بابا به من نگاه کن ... نه نه به دوربین نگاه کن ... حالا لبخند بزنید ... " کلیک!
هر بار به عکسی که حالا شده بود پس زمینه گوشیش نگاه میکرد، چیزی میدید که خیلی وقت بود فراموش شده بود! چهره زنی در کنار مردی با لبخندی که انگار هزار حرف نگفته پشت زیبایی بی نظیرش باقی مونده بود !... میشد همه سالهای زندگی مشترک با مشقتشون رو لابه لای چین و چروک صورتهای خسته شون خوند ... چقدر دوست داشتنی بودند ... چقدر عزیز ...
پ.ن: گاهی اونقدر از این سیستم زندگی سلطه گر بیزار میشم که قابل گفتن نیست! وقتی همه رو به برده هایی بدل کرده که تنها باید صبح تا شب برای به دست آوردن یه لقمه نون دست و پا بزنن و دیگه هیچ! واقعا دیگه جایی برای مفاهیمی مثل خانواده، عشق، محبت، همصحبتی و ... باقی نمی مونه!
+ نوشته شده در
87/10/20ساعت 22  توسط مرجان
|
امسال عاشورا حس و حال قدیما رو دیگه نداشت! هر چند هر سال به نوعی فضا و حالات روحی مردم عوض میشه. امسال از طرف یه عزیز دیوان شعری به نام " دیوان نیّر " اثر مرحوم میرزا محمدتقی حجه الاسلام متخلص به نَیّر، بهم معرفی شد که مثنوی آتشکده در آن به شرح کامل واقعه عاشورا میپردازه، با خوندن تک تک ابیات این مثنوی روح تازه ای از حقیقت کربلا در کالبد یخ زده و تاریک آدم دمیده میشه. در ادامه بخشی از این مثنوی رو قرار دادم که توصیف لحظه ایست که جبرئیل برای یاری امام به زمین کربلا فرود اومده ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
87/10/19ساعت 20  توسط مرجان
|
عشق را ای کاش زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
هزار آفتاب خندان در خرام توست
و هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود ...
احمدشاملو
پ.ن: آدم همیشه دنبال قشنگی هاست، حتی توی نوشتن هم گاهی وقتها فکر میکنه حرفشو بهتره از نگاه قشنگ یه شاعر بگه! اما بازم دلش راضی نمیشه!
عشق را ای کاش زبان سخن بود ... اون لحظه هایی که فقط میتونی نگاه کنی! هیچ حرفی به زبونت نمی یاد! هیشکی نمیفهمه توی دلت چی میگذره ... اون لحظه ها فقط از تو آب میشی و ساکت میمونی! عشق به زندگی، عشق جاری توی طبیعت، عشق بین آدمها، عشق ... هستی ...
+ نوشته شده در
87/10/18ساعت 0  توسط مرجان
|
من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش ِ من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز ِ دگر نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو
گفتم این روی، فرشته ست عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ست و بشر، هیچ مگو
گفتم این چیست، بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو
مولانا
+ نوشته شده در
87/10/15ساعت 22  توسط مرجان
|

خیلی برداشت ها میشه ازش کرد، این روزها به طرز خنده داری دارم عوض میشم! تغییرهای خیلی کوچیک که تاثیر بزرگی روی من میذارن! همین که سعی میکنم بخندم ... فقط بخندم! همین.
یه باره توی لحظه هایی که میل شدیدی به سکوت و گوشه گیری دارم به خودم می یام و میخندم، همینطور سرخوشم ... وقتی عصبانی میشم ... مثل قبلترها از شدت هیجان سرخ نمیشم و فقط سعی میکنم سکوت کنم و همزمان فکرم رو به یه جای دیگه متوجه میکنم ... خنده داره نه؟!
به خودم هی میگم بخند، بیخیال، با بچه ها توی شرکت قاطی میشم، توی شوخی هاشون، توی بحث هاشون ... همینطور الکلی پایه حرفهاشون میشم و بازم میگم بخند ... رابطه هام فرق کرده! خیلی زیاد. آدمهایی که تا دیروز به سادگی از حیطه زندگی من بیرون بودن حالا لحظه های منو پر میکنن ... بازم میخندم.
میگم: " نه! ... دوست ندارم ..."، رک و بلند میگم : " اصلا برام مهم نیست چی فکر کنی؟! "، " شما میدونید اشکال کارتون کجاست؟ "، " دارم اینو میگم که مشکلتون یه باره حل بشه! بذارید بهتون بگم ..."
... فکر میکنم، حرف میزنم، میخندم، غصه میخورم اما باز میخندم ... پررنگ میشم، محکم انگشت میکشم روی زمین و زمون و خودمو نشون میدم ...
همش بخاطر اینه که تو گفتی: " مرجان ... بذار توی این زمان خاطرم از تو جمع باشه! تو که بخندی دیگه برام مهم نیست بقیه چیکار میکنن! تو که بخندی دیگه مهم نیست چی میشه! بذار حالا من به تو تکیه کنم ..."
میخندم ... به چشمات نگاه میکنم و میخندم ... توی دلم همه هستی رو برای آرامش تو صدا میکنم تا تو بخندی ... بخند.
پ.ن: مامان نشسته زیر کرسی، کتاب به دست، از کنارش رد میشم و میرم سمت ظرف میوه های روی میز ... " مامان پرتقال میخوری؟! " لای کتابو می بنده و با کمی مکث و فکر میگه: " نمیدونم ..." با بدجنسی تمام البته با قیافه ای کاملا جدی میگم: " پس فکراتو بکن، به نتیجه رسیدی خبرم کن!!" بعد همونطور که زیرچشمی به قیافه مامان نگاه میکنم میرم سمت اتاقم
مامان بیچاره همینطور نگام میکنه ...

+ نوشته شده در
87/10/14ساعت 19  توسط مرجان
|
غروب جمعه است، توی دلم، توی مغزم، هزارتا فکر می یان و میرن ... آدما ... کارم ... زندگیم ... همینطور توی سرم چرخ میخورن و دور و نزدیک میشن ...
گاهی اینجور وقتها که دلم میخواد با کسی حرف بزنم یاد حافظ می افتم ... همیشه همصحبت خوبی بوده، هر جا که کم می یارم باهاش حرف میزنم ... میرم سراغش ...
دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
و گر کمین بگشاید غمی ز گوشه دل حریم درگه پیر مغان پناهت بس ...
آروم میشم ... مثل همیشه.
پ.ن: داداشی مهربونم با این هدیه فوق العاده اش این روزا حس خوبی بهم داده . ممنونتم.

برای تو و خویش،
چشمانی آرزو میکنم
که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند.
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی که در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.
احمد شاملو
+ نوشته شده در
87/10/13ساعت 18  توسط مرجان
|
بعضی از آدمها رو باید کامل شناخت ... اینا آدمهایی هستند که دلت میخواد بحث های صمیمی تر باهاشون داشته باشی ... این ها یا آدم هایی هستن از جنس خودت و یا آدم هایی هستند که پتانسیل بالایی برای بحث دارن، یعنی کسانی اند که میشه ساعت ها باهاشون حرف زد و از صمیمیت و صداقت بین حرفاشون لذت برد.
بعضی از آدم ها رو اصلا نباید شناخت. هیچ طوری نمیشه باهاشون بحث کرد، یعنی بشناسی هم فایده نداره، اکثر این طور آدم ها راه بحث کردن رو می بندن، بهتره هیچ نوع بحث صمیمی و یا غیرصمیمی باهاشون نکنی، این طور آدم ها فقط بین خودشون راحتن و عموماً ارتباطشون با دنیای بیرون از خودشون خیلی ناچیزه، از این جور آدمها با حفظ حریم، باید فاصله لازم رو رعایت کرد ...
اما بعضی از آدمها رو از یه حدی بیشتر نشناسی بهتره، هر چه قدر که بیشتر می شناسی شون، بیشتر اون تصورات ذهنیت در مورد اون ها بهم می ریزه. برای این جور آدم ها بهتره محدوده بذاری، فراتر از اون محدوده شناخت نری، چون اگه بری در درجه اول خودت سرخورده میشی، بهتره بذاری اون تصوری که میخوان ارایه بدن، همون باشن ... اگه بیشتر بشناسی، بیشتر سعی کنی معماهای اون آدم رو حل کنی، وقتی در نهایت می خوای پازل شخصیتی این آدم رو کنار هم بذاری، موجود عجیبی از کار در می آد که نمی دونی چطوری باهاش تا کنی؟ این جور آدم ها فقط به درد بحث های معمولی و غیرصمیمی میخورن، مثلاً آدمی که اطلاعات علمی اش توی یک زمینه خاص و یا اطلاعات سیاسی یا سینمایی اش خوبه و برای بحث های این طوری مفید هست.
قبل از ایجاد هر نوع رابطه ای با یک نفر بهتره که خوب اونو بشناسیم تا بعداً کمتر دچار اشتباه بشیم.
WWW.Zahra-hb.com
بعد نوشت: اینو ببینید.

+ نوشته شده در
87/10/11ساعت 20  توسط مرجان
|
*
این روزها
همه آرزوی من
دیدن لبخند توست
- همان معجزه هر صبح به چشم های کور من!-
در لحظه هایی که
برق از نگاهت رخت بسته
حتی آنزمان که در چشمان من غرقی ...
**
شب... برادرم... تنهایی...
و غفلت دستهای عاجز من ...
بر من ببخش این همه شتاب بیهوده را ... بر من ببخش.
***
ببارید، سنگین تر از همیشه
ببارید بر این سینه گشوده
هراسی نیست
که زندگی شهامت شکستن است...
+ نوشته شده در
87/10/08ساعت 20  توسط مرجان
|
دو نفر بر سر مالکیت زمینی با هم نزاع میکردند، مسیح از آن زمین میگذشت، به آندو رسید،هر کدام از آنها میگفتند: " این زمین از آن من است!"
مسیح مکثی کرد و گفت: " اما زمین چیز دیگری میگوید! میگوید هر دو از آن منند!!"
تولد عیسی بن مریم، بر همه دوستداران عشق و صلح و پاکدامنی مبارک باد.
پ.ن: همه عشق من توی زمستون اینه که راه به راه واسه خودم نرگس بخرم و عطرشو عمیقاً نفس بکشم!! خوشحالم که دوباره فصل این گل فوق العاده اومد!!
+ نوشته شده در
87/10/05ساعت 19  توسط مرجان
|
گاهی با خودم فکر میکنم:
- "خوشبخت تویی که کسی را برای تقسیم خالصانه عشقت داری."
- "خوشبخت تویی که دستی برای بخشیدن و دلی برای مهرورزی داری."
- "خوشبخت تویی که از تو به نیکی یاد میکنند، چه باشی و چه نباشی."
- " خوشبخت تویی که اندیشه هایت دریچه ایست به سمت نور ."
- " خوشبخت تویی که وجودت تبلور امید و زندگی است."
امروز با خودم گفتم:
- " خوشبخت تویی که در تنهایی، با سربلندی و شادمانی از آنچه هستی، از آنچه کرده ای به خدایت مینگری، خدایت از تو راضی ست و تو از خدایت! "
بعد نوشت: حس بدیه وقتی کسی رو پیش خودت کوچیک فرض کنی ولی بعدها بفهمی چقدر از تو بزرگتر بوده!!
+ نوشته شده در
87/10/03ساعت 19  توسط مرجان
|