تو خوشبختی؟
چرا؟
بعضی از سوال ها هست که ممکنه توی طول عمرت بارها اونها رو از خودت بپرسی، شاید به نوعی میخوای با جواب اونها، چیزی رو چک کنی! بسته به اینکه چقدر این سوال ها رو جدی از خودت بپرسی و تا چه اندازه در جوابشون با خودت راحت و روراست باشی، نتیجه دقیقتری به دست می یاری!
گاهی اوقات هم این سوال ها نقش راهنمای پیری رو بازی میکنه که میتونه تو رو در ادامه راهت راهنمایی کنه! یا کمک کنه که کمتر از مسیرت به بیراهه بیافتی!!
خب توی حرف زدن میتونم نمره خوبی بگیرم اما در عمل ؟! نمیدونم چقدر به حرفهایی که میزنم عمل میکنم، گاهی وقتها فقط لالایی خوندنه و بس!
- اعتراف!! قابل توجه داداشی کوچولوم!!


اون روزی که یه باره این سوال رو از خودم پرسیدم، چیزی نداشتم که در جوابش بدم. به نوعی از سر عادت به خودم گفتم : " خوب خوشبختی بستگی داره به میزان داشته ها و نداشته هام!! به اندازه داشته هام نسبت به اونهایی که ندارند، خوشبخترم، و به اندازه نداشته هام نسبت به اونهایی که دارند خوشبخت نیستم!! "
اما این جواب شاید تنها یه عادت کهنه باشه که بهمون یاد دادن! - نمیدونم شایدم یه واقعیته؟! - میگن همیشه خودتو با پایین دست هات مقایسه کن! الان یادم نمی یاد چرا؟! اما حتی اگر بخوام خودمو با بالادست ها هم مقایسه کنم فکر نمیکنم فرق چندان زیادی بکنه! میدونی یه جورایی جامعه کم یا زیاد یه چیزه! میتونی تا حد زیادی همه شو حدس بزنی. پس این نمیتونه ملاک درستی باشه. اما واقعاً میزان خوشبختی رو با چی میشه سنجید؟!
توی مجله ها میگن: " خوشبختی هر آدمی بستگی داره به میزان دستیابی اونها به آرزوهاشون!! " با خودم میگم خب آرزوهای تو چیه؟ چقدر بهشون رسیدی؟... بلکه اینطوری بفهمم خوشبختم یا نه؟!
فکر میکنم ... بازم فکر میکنم ... نمیدونم شماها هم برای به یاد آوردن آرزوهاتون این همه فکر میکنید؟!
پ.ن: جواب این سوال برام مهمه! تا دیروز به دنبال کسی یا کسانی بودم که بتونن توی کندوکاو یه مسئله مهم بهم کمک کنن! (همون تراشکاره!!) اما تهش دیدم این کاریه که آدم باید خودش به تنهایی انجام بده! که البته اون هم بخاطر تفاوت دیدگاه های آدماست اما همچنان از همراهی شما دوستان خوبم خوشحال میشم و از نظرات و دیدگاه های شما استفاده میکنم.

+ نوشته شده در
87/09/26ساعت 23  توسط مرجان
|

توخوشبختی؟ چرا؟
پ.ن: گاهی به چشم می بینم که چطور خوشبختی از کنارم لبخند زنان عبور میکند!
+ نوشته شده در
87/09/23ساعت 18  توسط مرجان
|
نقش دومی که این روزها تلویزیون – این ابزار ارتباط جمعی – به خوبی و با قدرت هر چه تمامتر داره بازی میکنه " القاء حس ناامیدی و رسیدن به بن بست های فکری " در بین افراد جامعه و زندگی روزمره ماست!
شاید بگید من این روزها خیلی به تماشای تلویزیون می شینم! شاید خیلی وقته که همه ما جای اونو با ماهواره یا رادیو یا روزنامه و یا هیچی عوض کردیم اما نه! نمیشه به سادگی از تاثیری که این رسانه داره در سطح جامعه میگذاره گذشت! چند سالی بود که تقریباً تماشای تلویزیون رو فراموش کرده بودم، این روزها شاید به نوعی به دنبال پخش فیلمهای جدید و بروز از تلویزیون – که نمیدونم چطور اینقدر به روز میشن!- نظرم رو به خودش جلب کرده، اما لابه لای فیلمهای خارجی، پخش فیلمهای داخلی هم فشاری در حد 16 بار به مغز آدم وارد میکنه!!
گذشته از این واقعیت که داستانهای این فیلم ها برخواسته از حال و روز فعلی جامعه ماست که سراسر غم، اختلافات خانوادگی، شکست و ناکامی عشقی، فقر و یا ثروت کور و ... است، یک نکته خیلی مهم فراموش شده! – حالا بماند به عمد یا غیر عمد! – و اونم اینه که: "دلیل ساخت این فیلم ها چیه؟! "
آیا همه گی ما به اندازه لازم از این مسائل در طول روز نمی بینیم؟! آیا این مسائل رو به واقع لمس نمیکنیم؟! خب. پس دیگه فایده بیان مجدد اون چی میتونه باشه؟!
همیشه با مامان سر دیدن فیلمهای ایرانی بحثمون میشه! اون میگه باید اینها رو ببینی تا بفهمی زندگی واقعی یعنی چی؟! چند بار به حرفش گوش کردم و تازه فهمیدم زندگی واقعی یعنی اینکه زن مدام باید غر بزنه و مرد مدام باید کار کنه! و بچه هم نقش هویج رو بازی میکنه و ... اما توی هیچ کدوم از این فیلم ها گفته نشد که در قبال وجود این مشکلات چه راه حل هایی وجود داره؟!! خب حالا که این خانواده محترم دارن بخاطر مشکلات مالی و ... از هم متلاشی میشن چیکار میشه کرد؟! همیشه فیلم اینطور تموم میشه که زن و مرد با وجود علاقه ای که بهم دارن با از خودگذشتگی ستودنی ای از هم جدا میشن و تمام! و بچه هم همچنان نقش هویج رو حفظ میکنه!
توی یه همچین فضایی شاید توقع خیلی زیادی باشه اگه از یه رسانه جمعی و پرقدرت انتظار داشته باشی باعث شادی و ایجاد فرح روحی در تو بشه! اما در قبال انتشار غم و درد و اندوه که میشه انتظار ارائه راه حل داشت؟!! یا شایدم توقع بیجائیه؟!
در طول نوشتن این چند خط داشتم به آهنگ های جیبسی کینگ گوش میدادم، ناخودآگاه با ریتم موسیقی روی کیبورد ضرب میگرفتم!! بعد از تموم شدنش، با خودم فکر میکردم وقتی لحظه های زندگی من میتونن ضرب آهنگ شادی و امید داشته باشن، چه کسانی و به چه حقی می تونن به اون رنگ ناامیدی و اندوه بزنن؟! اما مگه میشه همیشه چشم ها و گوش هامونو به روی واقعیت های زشتی که ساختیم ببندیم؟!
پ.ن: از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است / وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است.
+ نوشته شده در
87/09/21ساعت 19  توسط مرجان
|
مدتیه که به نوعی رفتم توی نخ محصولات فرهنگی ای که این روزها به شکل های مختلف به خورد ما میدن! خصوصاً از طرف پرقدرت ترین ابزار ارتباط جمعی یعنی تلویزیون. نمیدونم شاید تازه دوزاری من افتاده یا شایدم این روزها تلویزیون ما هم نخ نماتر از همیشه شده! قضاوت با شما.
مدتیه که ته هر فیلمی که پخش میشه یه نتیجه فوق العاده دستگیر بیننده میشه: " تو کاره ای نیستی، باید به یه امامزاده ای دخیل ببندی تا مشکلت حل بشه!!" نمونه این فیلم ها رو همین یه ماهه اخیر شاید سه بار دیدم، فیلمهایی که با تم مذهبی ساخته نمیشن، بلکه به نوعی عنوان فیلمهای روشنفکرانه رو یدک میکشن اما در تمام طول مدت پخششون احساس میکنی یه نفر روبروت نشسته و داره بهت فحش میده!!
نمونه اش یه داستانی بود که پسر نقش اول فیلم توی یه روستا به هر دری که میزد کاری پیدا نمیکرد، دختری رو که نشون کرده بود داشتن میدادن به یه پسر پولدار توی اون روستا، پسرک مجبور شد پولهای امامزاده روستا رو بدزده و ... خلاصه ته اون فیلم هیشکی نگفت اون پسره پولدار چطور پولدار شده بود و چرا این یکی هر کاری میکرد نمیتونست کاری پیدا کنه؟ کسی نگفت که کجان اونهایی که همیشه دم از نقش جوانان در سازندگی میزنن؟ هیشکی نگفت شورای روستا چیکاره است؟ شایدم چون هنوز هیچ پادشاهی از اون روستا گذر نکرده بود ...؟!
اما چقدر پرقدرت گفتن که اگه از اول به اون امامزاده دخیل می بستی کارت ردیف میشد!! اصولاً انگار هیچ کس غیر از اون امامزاده متولی امور مردم اون روستا - جامعه امروزی - نیست!
چقدر راحت مسئولیت رو از روی دوش خودمون برمیداریم! برام جالبه! بحث اعتقاد داشتن یا نداشتن رو اصلاً ندارم، میخوام اینو بگم که وقتی در جامعه ای دم از مدنیت زده میشه دیگه نمیتونی اونو جدا از ابزارهای کنترل و اداره یه جامعه مدنی ببینی! ما یا هنوز روستایی هستیم که در این صورت باید کدخدا به دادمون برسه، یا شدیم شهری و دم از جهانی بودن میزنیم که دیگه نباید توقعی از امامزاده ها که چه عرض کنم توقعی از کدخداها هم داشته باشیم!
من از یه لایه درونی تر از اینها می ترسم، نوع تفکری که غیرمستقیم به ذهن بیننده القاء میشه و اونم انفعالی عمل کردنه!! در همین حالت عادی وقتی نگاه میکنی می بینی همه از مشکلات و مسائلی که داریم تنها و تنها می نالیم و کمتر زمانی شده که برای رفع مشکلاتمون قدمی برداریم! همه می گیم : " کاری از دست ما ساخته نیست!!" به همین راحتی! و از کنار اون مسئله میگذریم. وقتی که می بینم به چه روشهای مضحکی این روزها دارن ذهن مردم رو منفعل تر از همیشه میکنن خیلی حرص میخورم! نمیدونم آخر این قصه به کجا میرسه! وقتی اینو مقایسه میکنم با اون رسالتی که این جمع گرانقدر فرهنگ ساز با خودشون یدک میکشن ... تهش کلمه ای به اسم خیانت به ذهنم میرسه و بس!
پ.ن: 1- من نویسنده نیستم و از خودم هم توقع ندارم که یه مقاله خوب بنویسم اما این چیزها مدتیه که خیلی ذهنمو درگیر کرده.
2- هنوزم دنبال تراشکار مورد نظر هستیم! احیاناً اگر توی در و همسایه کسی رو سراغ دارید معرفی کنید!!

+ نوشته شده در
87/09/21ساعت 17  توسط مرجان
|
یه فکرای خفن دارم! تو مایه های خرابکاری و بعد ...
نه نترسید! ته تهش من همون بچه مثبتم!
آگهی استخدام: به تعدادی تراشکار با گرایش روانشناسی نیازمندیم. افرادی که دارای تجربه مفید باشند در الویتند. لطفا رزومه و سوابق کاری خود را در نظرات همین پست درج نمایید.
بعد نوشت: خدایا دوست بدار آنهایی را که دوستمان می دارند و نمی دانیم، و سلامت بدار آنهایی را که دوستشان می داریم و نمی دانند.
+ نوشته شده در
87/09/19ساعت 13  توسط مرجان
|
میگن بزرگترین خیانت آدم به خودش اینه که واسه خودش دلسوزی کنه.
نگاه به بیرحمی آدمای این زمونه که میندازم، دلم واسه خودم میسوزه.
بعد نوشت: داره یه اتفاقی می افته، اینو خوب حس میکنم! بیشتر از هر وقت دیگه ای به خودم نزدیکم.
+ نوشته شده در
87/09/17ساعت 20  توسط مرجان
|

گر عشق نبودی سخن عشق نبودی
چندین سخن نغز که گفتی که شنودی؟
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخسارۀ معشوق به عاشق که نمودی؟
بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را عقل نام کرد و این گوهر را سه صفت بخشید؛ یکی شناخت حق و یکی شناخت خود و یکی شناخت آنکه نبود پس ببود. از آن صفت که به شناخت حق تعالی داشت حُسن پدید آمد که آنرا "نیکویی" خوانند، و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت عشق پدید آمد که آنرا "مهر" خوانند، و از آن صفت که نبود، ببود، تعلق داشت حزن پدید آمد که آنرا "اندوه" خوانند.
و این هر سه که از یک چشمه سار پدید آمده اند و برادران یکدیگرند، حسن که برادر مهین است در خود نگریست، خود را عظیم خوش دید، بشاشتی درو پیدا شد، تبسمی بکرد، چندین هزار ملک مقرب ازو پدید آمدند.
عشق که برادر میانیست با حسن انسی داشت، نظر از وی برنمی توانست گرفت، ملازم خدمتش می بود، چون تبسم حسن بدید، شوری درو افتاد، مضطرب شد، خواست که حرکتی کند، حزن که برادر کهین بود، درو آویخت ، از آن آویزش آسمان و زمین پیدا شد.
فی حقیقه العشق
شیخ شهاب الدین سهروردی
+ نوشته شده در
87/09/16ساعت 19  توسط مرجان
|

یک دقیقه نمیتونی بین اونو و گوشی سامسونگ قرمز رنگش فاصله بندازی!! یه بند یا زنگ میزنه یا بهش زنگ میزنن، حالِت بد شده اینقدر که هر زمان اسم یه آدم جدید رو ازش شنیدی ...
- : " سلام علی. خوبی عزیزم؟ چه خبر؟ کجا بودی؟ ..."
- : " سلام جیگر! تی تی، معلومه داری چه غلطی میکنی؟ ..."
- : " مرده شورت ببرن، دروغ میگی مثل سگ ... تلفنت واگذار شده!! مرتیکه نکبت ..."
- : " مهدی ... خیلی عذاب وجدان دارم، دیگه بیشتر از این ازم نخواه، باشه؟... قول میدی؟ ... "
آرایش غلیظ و به روزش با لباسهای فشنی که تن کرده باعث شده نتونی خوب بشناسیش، همه رفقاش نینا صداش میکنن! نینا همون مریم کوچولوی دوست داشتنی توئه! همون مریمی که بخاطر شباهت بی اندازه اش به تو، باعث میشه جای خواهر نداشته ات رو پر کنه! هیچ وقت نمیتونی از پشت این همه رنگ و لعاب حدس بزنی که تنها بیست و چهار سالشه!
مریم بانو! بابا همیشه به این اسم صداش میکرد، اما اینبار که دیدش، روش نشد باهاش سلام و علیک درست و درمون بکنه! از قیافه مریم بانوی سابقش یکه خورده بود.
مریم بانو! وقتی با ناهنجاری هایی که در بینایی و شنوایش داشت به دنیا اومد، مادرش هستیشو به پای دختر کوچیکش ریخت تا بعد از سالها بالاخره شنوایی و بینایی شو در حد نرمال بدست آورد. مریم بانو! دختر مهربون و ساده اما لوس خانواده بود، این روزها دیگه برای خودش قدی کشیده بود، با چشم و ابرویی مشکی، زیبا، دلربا اما غیرقابل تحمل، مغرور، یه دنده و عاصی.
دنیای رنگی بچه گی چه زود رنگ می بازه، همه چیز چه زود فراموش میشه، چه فاصله عمیقی میتونه با وجود نزدیکی آدمها، بین اونها ایجاد بشه و خیلی وقتها دیگه نمیشه این فاصله ها رو از بین برد! اگر حدس میزدیم که محبت زیادی چطور میتونه یه آدم رو نابود کنه شاید خیلی شرایط فرق میکرد!
مریم بانو حالا نینا شده، نینای پر و بال شکسته، خسته، افسرده و تکیده ... تشنه توجه و محبت دیگران، تنها چیزی که شاید کمی اونو شبیه زنده ها میکنه همون رنگ و لعاب بزک باشه و بس. مریم بانوی ما این شبها بارها و بارها توی بغل من گریه کرده ... اما بازم تا صبح میشه نینا شروع میکنه به زنگ زدن ...
- : " علی ... تو بگو من چیکار کنم؟! آخه میترسم مهدی راجع به من فکر بدی کرده باشه؟!!"
- : " اَه ! دیو... عوضی... چرا جواب اس ام اسای منو نمیده!! "
- : " جواد ... حال و حوصله ندارم! فردا بهم بزنگ. بای."
...
پ.ن: دلم میگیره وقتی میبینم بچه ها اینطوری دارن از دست میرن!...
ممنونم از تو که دستگیرم شدی توی لحظه های بیکسی.
+ نوشته شده در
87/09/10ساعت 18  توسط مرجان
|

وقتی همه قصه ها رو کنار هم بچینی، وقتی به این همه زندگی نگاه کنی، وقتی یه کم بری بالاتر، یه هوا سرتو بلند کنی و چشماتو باز کنی، می بینی هیچ خبری نیست! فقط تویی و خدات! این همه داستان نوشته که ببینه تو چیکاره ای! همین.
خیلی ساده است! خیلی سخته!
+ نوشته شده در
87/09/08ساعت 13  توسط مرجان
|

با قدمهای تند از لابه لای ازدحام جمعیت سر شب تو خیابونا رد میشه، مسیر طولانی آموزشگاه تا مرکز شهر رو هر شب پیاده میره، از اینکه قاطی مردم توی خیابون بین صدای بوق و نور چراغ مغازه ها و فریادهای گاه و بیگاه دستفروش ها بالا و پایین بره، لذت می بره، هر گوشه پیاده رو که چشم میندازه بساط دستفروشی پهن شده.
هوا کمی سرده، شال گردن نارنجی ای رو که پارسال خودش بافته کیپ تر میکنه، با نیم بوت کرمی و شلوار جین، روسری راه راه سفیدآبی و اورکت مشکی اش بین جمعیت گم میشه.
چرخ لبو فروشی با قرمزی لبوهای داغ و جمع پسرهای دورو برش نظرشو جلب میکنه، بخار گرمی که از روی لبوها به هوا بلند میشه بدجوری هوس وایسادن رو به دلش می اندازه، حیف که تنهایی روش نمیشه، رد میشه، پیاده روی راسته موتور سازی ها پر شده از لوازم موتور و روغن و شاگرد مغازه های چرب و سیاهی که با کنجکاوری سرتا پاشو ورانداز میکنن.
گاهی که نگاهشو از در و دیوار و ماشین ها میگیره و به آدما میندازه، دختر و پسرهای جوونو میبینه که دست تو دست هم حلقه کردن و سرخوش بین مغازه ها میچرخن ... فقیرتر ها مدام با دستفروش ها چونه میزنن و پولدارتر ها از ماشین که پیاده میشن سرشونو بالا میگیرن و یه راست میرن توی پاساژهای لوکس و بعد از مدتی با یه بغل خرید بیرون می یان و همونطور سربالا از بین آدما میگذرن و سوار ماشینهاشون میشن و میرن ...
این صحنه ها رو تقریباً دیگه حفظ شده. از خودش می پرسه: " چیه این خیابون برات لذتبخشه که هر شب این همه راهو پیاده گز میکنی ؟! توی این سرما بپر تو یه تاکسی و برو خونه، بیکاری دختر؟! " دوباره به چهره آدما نگاه میکنه، چقدر براش آشنان! اما هیچ کدومو نمی شناسه! آدمایی که انگاری از خیلی سالها پیش توی این خیابون بودن و تا همیشه هم هستن! شاید فقط قبلنا این همه ماشین نبوده! شایدم بعدها این همه ماشین نباشه!! اما آدما همون آدمان. دستفروشا دستفروشن ... فقیرا چونه میزنن ... پولدارا فخر میفروشن ... جوونا سرخوشی میکنن ...
شایدم همیشه یکی مثل اون بوده که از دیدن این صحنه ها یه جورایی کیفور بشه! جوری که هر شب این همه راهو پیاده گز کنه و خودشو بین ازدحام جمعیت گم کنه . کسی چه میدونه شاید اینطوری، بین جمع، احساس امنیت میکنه؟ احساس زندگی کردن. اما یه سوال همیشه پشت ذهنش تکرار میشه:
" یعنی زندگی بهتری هم وجود داره؟"
پ.ن: زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم ... آخر قصه بخوابیم،اول ترانه پا شیم ...
+ نوشته شده در
87/09/07ساعت 13  توسط مرجان
|

همه ما این جمله رو شنیدیم که شکست میتونه پلی باشه برای رسیدن به پیروزی! بستگی داره که ما اونو چطور ببینیم. آدمها با مشکلات و مسائل خودشون به شکلهای مختلف برخورد میکنن، عده ای اونها رو نادیده میگیرن، عده اجازه میدن که زمان همه چیزو حل کنه، عده دیگه ای مسئولیت اعمالشونو قبول میکنن و به مقابله مشکلاتشون میرن و گروهی هم حل مشکلاتشون رو به گردن بقیه می اندازن.
خود من از اون دسته از آدمها هستم که بسته به کوچیک یا بزرگ بودن مشکلات، در وهله اول آه و فغان میکنم - خب باید یه جوری نشون بدم که جز دسته خانم ها هستم دیگه!! - اما بعد از اینکه حسابی درد و دلمو بیرون ریختم تازه ذهنم شروع میکنه به پیدا کردن راه حل! کمتر مسئله ای رو بخاطر دارم که ازش فرار کرده باشم، همیشه از نظرات دوستانم استفاده میکنم - خدا رو شکر دوستان خوبی هم دارم - و برای برطرف کردن یک مسئله قدم بر میدارم، اما یه مشکل کوچیک - شایدم بزرگ - در من وجود داره که ممکنه راه حل انتخابی ام درست نباشه!! اونوقت یه راه خیلی سخت و دشوار رو ممکنه به انتها برسونم بدون اینکه آخر سر نتیجه ای عایدم بشه!! خیلی وقتها این مسئله از اونجایی ناشی میشه که عمیقاً اصرار دارم هر چیزی رو شخصاً تجربه کنم!! خب گاهی اوقات آدم بابت این خواسته، تاوان گزافی رو باید پرداخت کنه!
به هر تقدیر، توی این چند روز اتفاقات مهمی توی زندگی من رخ داد! تصمیمات نسبتاً بزرگ و با اهمیتی گرفتم که امیدوارم در ادامه دادن به اونها تا رسیدن به نتایج مطلوب، به قولی ثابت قدم بمونم. گاهی اوقات مشکلات بزرگ باعث میشن که آدم بزرگ بشه! و از عقلش بیشتر استفاده کنه!!
+ نوشته شده در
87/09/02ساعت 21  توسط مرجان
|