
صدا میخونه :
" زردها بیهوده قرمز نشده اند، قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست ... صبح پیدا شده اما ...
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب، بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار...
من دلم سخت گرفته است از این، میهمانخانه مهمان کش روزش همه تاریک
که به جان هم نشناخته، انداخته است، چند تن خواب آلود... مشتی ناهموار ...چند تن ناهشیار..."
پ.ن: باختم! بعد از پنج سال! باختم. قمار بدی بود! قمار روح و قلب... آنجا که به بودنت شک میکنی... آنجا که در اوج عشق، اوج نیاز، اوج لذت، شک میکنی به راستی ، به حقیقت ، به همه چیز... وقتی که بند عاطفه را میبریدم،حس سلاخی را داشتم که خودش را سلاخی میکرد... باختم ولی تمام شد!
... صدا میخونه :
"گل یخ ... گل یخ...
هر صبح تو میخندی ...
کوچک و پاکیزه... بر من تو دل میبندی...
تمام شد!
بعد نوشت: بیشتر وقتها باختن ما بخاطر بد بازی کردنمونه!
+ نوشته شده در
87/08/29ساعت 20  توسط مرجان
|

چقدر خوبه که هنوزم میتونی اون چیزی که ازش بدت می یاد رو دور بندازی!! خدا رو شکر.
دلم لک زده واسه یه آفتاب حسابی! یه کوه خلوت! یه نفس عمیق ...
دوست داشتم میشد زیر آفتاب، باغبونی کرد... دست برد توی خاک سرد و نمناک، تخم کاشت، امید داشت، لمس خاک... لمس گیاه... خیلی لذت بخشه! ...
+ نوشته شده در
87/08/28ساعت 20  توسط مرجان
|
هر تابلوی نقاشی، روایت نگاه خالق خود است، " او " چه دیده است؟

+ نوشته شده در
87/08/25ساعت 21  توسط مرجان
|

جاهلی خواست که الاغی را سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین می کرد و به خیال خود میخواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.
حکیمی او را گفت: " ای احمق! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن، زیرا الاغ از تو سخن نمی آموزد، ولی تو می توانی خاموشی را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزی. "
پ.ن: چند روزی هست که کد ارسال کامنت های بلاگفا توی سیستمم بالا نمیاد! به همین خاطر نمیتونم برای وبهای بلاگفا نظر بدم!!
متشکرم از دوست عزیز آقای رامین ۱۶۴۸ بابت لطف و راهنماییشون
برای یکی از دوستان عزیزم هم کلی حرف برای گفتن داشتم که البته به دلیل همین مشکل بالا، نشد بگم! حیف! البته مطمئنم اگه خودش میدونست، میگفت شانس آورده!!
+ نوشته شده در
87/08/24ساعت 17  توسط مرجان
|

پرنده کوچک وحشی با جثه ای به اندازه یک مشت ، هدیه تولدش بود!
همه کارهایش عجیب بود و با هیچ پرنده دیگری شباهت نداشت، پریدنش، آواز خواندنش، دانه خوردنش ... قفس را باور نمیکرد ... یکبار برای پریدن آنچنان جستی زد که سرش به سختی به سقف خورد و به کف افتاد!
پرنده کوچک وحشی ... آخر او پرنده بود. هر چند کوچک. و وحشی بود. هر چند در قفس. و همه ابهت و زیبایی اش تا زمانی بود که قفس را باور نکرده بود!
و چه حیف! روزی که قفس را باور کرد، مرغی شد شبیه همه مرغها!
پ.ن: بیزارم از همه قفس ها ! چه خودی و چه ناخودی! بارها و بارها سرم را به سقف میکوبم تا یادم بماند که پرنده ام! هر چند کوچک. و وحشی ام، هر چند در قفس، چرا که همه ابهت و زیبایی ام تا زمانیست که ...
بعد نوشت:لاف گزاف میزنم، خوب میدانی! اما امشب وقتی به خانه آمدم، قفس خالی بود!! دلم گرفت.
+ نوشته شده در
87/08/21ساعت 20  توسط مرجان
|

برای همراه کردن آدمها با خودم تا حالا تلاش خاصی نکردم، اصولاً تا قبل از این همیشه کسانی برام مهم بودند که من براشون اهمیت داشتم، آشنا و غریبه هم فرقی نمیکرد، بهتره بگم تا قبل از این نیازی نمیدیدم که بخوام کسانی رو که با من هم عقیده نیستند با خودم همراه کنم، اونها را به سمتی که میخوام سوق بدم، ازشون درخواستی کنم و در مقابل جواب بگیرم و خیلی چیزهای دیگه! در واقع یه نوع ابتدایی رابطه رو تجربه کرده بودم، رابطه ای از سر علاقه و همفکری، رابطه ای بدون عواملی که برهم زننده آرامش باشن، بدون به چالش کشیده شدن بینشم نسبت به زندگی و آدما... روابطم خیلی ساده و استیریلیزه بودن! اما حالا وارد مرحله جدیدی از زندگی شدم! روابط پیچیده و مبهم با آدمهایی که به نوعی خواسته یا ناخواسته سعی میکنن ساز مخالف بزنن! و تو مجبوری که اونها رو با خودت همراه و هم رای کنی! خرابکاری های اونها رو سامون بدی، به نوعی در مدت کوتاهی بفهمی که در دنیای اونها چی میگذره؟ مناسبتهای اونها رو با هم درک کنی! منفعت طلبی اونها رو به سمت هدفی که برات تعیین شده تغییر جهت بدی!!! و در کنار همه اینها همون آدم بی خطر و ساده و مهربون قبل باشی!!!
چهره هایی که تا دیروز به روی تو لبخند میزدند و تو به لبخندی از صمیم قلب بهشون جواب میدادی، امروز با نقابی از دوستی که به راحتی می تونی انزجار رو در پس اون حس کنی به تو نگاه میکنن! – چون تو دیگه اون آدم بیخطر دیروز نیستی!! - و تو با همه وجودت با شک و تردیدی تلخ با اونها روبرو میشی... گاهی وقتها با خودم میگم کاشکی از همون اول این همه دروغ و دغل و دورنگی رو لمس کرده بودم و حالا برام اینطور سوال برانگیز نشده بود!! کاشکی به قول معروف کمی پدرسوخته بازی بلد بودم! ... آه دلم اصلاً نمیخواد به این حرفها ادامه بدم. دارم سعی میکنم از زندگی واقعی ای که مدتهای زیاد نخواستم ببینم، سر دربیارم! هر اشتباهی بالاخره یه زمانی تاوانی خواهد داشت! و اشتباه من ندیده گرفتن واقعیت های زندگی ما بود! و این ترس و تشویش و اندوه هم تاوان اونه که باید بپردازم! امیدوارم که این بین مصداق این ضرب المثل نشم که میگه: اونقدر مار خورده که حالا افعی شده!!
+ نوشته شده در
87/08/17ساعت 18  توسط مرجان
|

. . .
کاشکی این مردم، دانه های دلشان پیدا بود!
پ.ن: بگذار دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم!
دنبال راهی بودم که ازت معذرت بخوام. دلم نمیخواد از دستم دلخور باشی، منو ببخش اما گاهی حقیقت تلختر از اونیه که ما بتونیم باورش کنیم.ازت معذرت میخوام.
+ نوشته شده در
87/08/15ساعت 18  توسط مرجان
|

امروز بیشتر از دیروز بود! یه حس عجیبه!
یه نوع آرامش خاص، توی ساعت هایی از روز به سراغم می یاد که کاملاً تفاوتشو درک میکنم! انگاری وسط طوفان و هیاهو یه باره بری کنار دریا و روی شن های گرم ساحل دراز بکشی و به آسمون نیمه ابری و مرغ دریایی که توی آبی بی انتهای اون اوج گرفته، چشم بدوزی و صدای برخورد موجها به ساحل، ذهنتو نوازش بده!! ... مثل قدم زدن توی یه جنگل بکر... خوابیدن روی علفهای وحشی و گوش سپردن به صدای پرنده ها ... دیدن اون همه سبزی و سخاوت ...
این آرامش از درون من نیست! از بیرون می یاد! از محیط هم نیست، چون مشغله های زیادی دور و برم هست، یه نوع القاء یا بهتر بگم انتقال آرامشه!! امروز عصر بیشتر از همیشه بود!! یهویی به دلم افتاد یکی هست که داره برام دعا میکنه! این نوع آرامش دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه!! هر کی هست، هر کجا که هست، بهر دلیل که این کار رو میکنه، باید بگم که خیلی به من کمک میکنه!! این آرامش باعث میشه که زیبایی های زندگی رو ببینم! دوستش دارم و ازش سپاسگذارم، بخاطر دل بزرگ و مهربونی که داره! بخاطر انسانیت و بزرگواری ای که داره... بخاطر همه چیز!

+ نوشته شده در
87/08/14ساعت 17  توسط مرجان
|

این روزها بازم حال و هوای عجیب و غریبی پیدا کردم! – از این لغت باز بدم می یاد!! یه جورایی بهم میگه بدرد نخورم!- انگاری خدا آسمونو از صبح تا شب صد مدل بگردونه و خاموش و روشن کنه!! ابرم، می بارم، آفتابم، میخندم، رعدو برق میشم و میجنگم!! مدام روشن و تیره میشم، مدام دوست دارم و متنفر میشم... (میدونم وقتی خسته ام نباید کاری کنم چون همیشه افتضاح میشه!! نه باید حرف بزنم نه باید چیز بنویسم نه باید ... ) الانم خسته ام! مثل یه خرس دلم میخواد برم توی یه غار و تا آخر زمستون بخوابم! ...
تغییر کردن سخته، تغییر دادن سخت تر! توی این مدت کوتاه دو سه ماهه خیلی چیزا دستگیرم شده!
*ما واقعا در برابر هر تغییری مقاومت میکنیم!
*فوق العاده چاپلوس هستیم!
*تا دلت بخواد تنبل!
*خیلی بیشتر از اونیکه بشه تصور کرد خودخواه!
*بخاطر حفظ ظاهر حاضریم هر بلایی رو سرمون بیارن اما بازم بگیم : چاکرتیم!!
*و بدتر از همه هنوز به زن به چشم موجودی ضعیف نگاه میکنیم و زمانیکه یکشون بخواد یه کمی موفق باشه، با هر ابزاری که به دست بیاریم سعی میکنیم چوب لای چرخش بذاریم.... حتی گاهی ناخودآگاه! مثل وقتیکه قطاری به راه می افته و بچه ها به طرفش سنگ می اندازن!!
اینهایی رو که میگم توی یه جمع کوچیک در مدت کوتاهی به واقع لمس کردم!! و چقدر برام سخته که بخوام اونها رو هضم کنم چه برسه به اینکه در مقابلشون بتونم راهکار پیدا کنم، اونها رو اجرایی کنم و در عین حال خانم خوب و دوست داشتنی و آرومی باشم!!
نه!!! هنوزم باورم نمیشه که پریروز با چه فرکانس بالایی – درحد فریاد، اونم توی اتاقک یک در یک ماشین – بحث میکردم!! با نهایت حماقت! مثلا میخواستم بهشون ثابت کنم که حق با منه!!! هنوزم بعد از گذشت دو روز فشار منفی اون تلاش احمقانه اذیتم میکنه!
آخ که چقدر خوابم می یاد...
پ.ن: خیلی دلم میخواست یه چیز بدرد بخور بنویسم اما همیشه هم نمیشه چیز بدرد بخوری از آب در بیاد!!
شیوه نوشین لبان چهره نشان دادن است پیشه اهل نظر دیدن و جان دادن است
چون به لبش میرسی جان بده و دم مزن مزد چنین عاشقی نقد لبان دادن است
+ نوشته شده در
87/08/13ساعت 18  توسط مرجان
|

دمر خوابیده، دستاشو زیر سرش گذاشته، گرمی زمین توی تن سردش پخش میشه ...
دیشب درد زیادی رو تاب آورد...
اتاق تاریکه ... نگاهش به دیوار خالی روبرو خیره مونده ... جایی بین زمین و آسمون معلقه ... هیچی توی ذهنش نیست ... روشو که برمیگردونه یه باره چشماش برق میزنه و لبخند گوشه لبهاش میشینه ... دست بزرگ و مهربونی آغازگر نوازش نابیه که بارها اونو توی رویاهاش دیده ... نبض انگشتت روی گردنش آروم میگیره ... گرمای مطبوع نوازش تا رسیدن به شلاله های تابدار موهاش بالا میره ... و در سکوت چشم هاش غرق میشه ... چشمهاشو می بنده تا این لحظه ها رو به ابد پیوند بده ... گرما تو تنش پخش میشه ... ذهنش روشن میشه ... مثل یه روز آفتاب بهاری ...
چشم باز میکنه ... فضای خالی روبرو سردی تنشو از یادش میبره ...
دیشب درد زیادی رو به تنهایی تاب آورد...
+ نوشته شده در
87/08/10ساعت 14  توسط مرجان
|

تاب تحمل دیدن ناراحتی دوستامو ندارم!! چی شده؟!!
+ نوشته شده در
87/08/09ساعت 18  توسط مرجان
|

چند روز پیش یه اس ام اس به دستم رسید، نمیدونم چرا ناخودآگاه هراز چند گاهی اونو توی ذهنم مرور میکنم!!
توی زندگی خیلی وقتها به کسایی برمیخوریم که مثل اسبای شهر بازی می مونن، از بودن با اونها لذت میبریم ولی باهاشون به جایی نمی رسیم!
+ نوشته شده در
87/08/08ساعت 21  توسط مرجان
|

هفتم آبان!
هم هفتشو دوست دارم، هم آبانش رو. هفتش رو چون شانس می یاره، آبانش رو هم برای برکت و بخشش بارون!
اصولاً هیچ جشنی برای من لذتبخش تر از جشن تولد نیست! خصوصاً اگر قرار باشه برای کسی کادو بخرم! خیلی این کار رو دوست دارم. حس خوبی داره، به یاد کسی بودن، برای اون هدیه خریدن، با وسواس کادو کردن و دیدن برق شادی توی چشماش وقتی که داری هدیه شو بهش میدی!!! 
حالا فردا هم تولد منه! (عجله نکنید! وقت زیاده! میتونید با حوصله کادوهاتونو کادوپیچ کنید!

)
چند روز پیش یه عکس قدیمی از خودم و بابا پیدا کردم! عکس ماله دو سه ماهگیم بود! توی بغل بابا بودم! چقدر بابا جوون بود و خوش تیپ!! البته الانم هست!! 
(خاطرش خیلی برام عزیزه) توی یه دستش منم، توی دست دیگه اش یه گلدون گل پامچال! با اون چشمای کوچولو، نگاهم به گلدون خیره شده! نمیدونم اون زمان میفهمیدم که گل چیه یا نه؟! ... این عکسو مامان ازمون گرفته. کاش خودشم بود. دیوارهای آجر سه سانتی و چارچوب در چوبی ... لبخند بابا به روی من ... جوونی بابا ...
حالا همه چیز یه شکل دیگه است... بهرحال تولدم مبارک!
یه سال دیگه به تجربه هام اضافه شد! یه سال دیگه بهم وقت داده شد تا از زندگی لذت ببرم. یه سال دیگه بهم فرصت داده شد تا لذت زندگی رو به بقیه بچشونم!! حالا چقدر موفق بودم؟! نمیدونم بازم این فرصت رو خواهم داشت یا نه؟!!
+ نوشته شده در
87/08/06ساعت 18  توسط مرجان
|

روز چهارشنبه توی مسیر سفر بودم که تلفنم زنگ خورد، یکی از بچه های بلاگ بود، خبری رو بهم داد که حقیقتش ناراحتم کرد و باعث شد که موضوع این پست بشه.
همه ما در طول روز خبرهای مختلف از دزدی، قتل، جنگ، دعوا و زدو خورد، تجاوز و خلاصه چیزهایی میشنویم که هر کدوم به نوعی برهم زننده آرامش انسانهاست! یادمه روزی که قدم به این دنیای مجازی گذاشتم، یکی از دلایلی که جذبم کرد این بود که میدیدم میتونم گوشه دنجی برای خودم داشته باشم تا بدون برهم خوردن آرامشم- برخلاف دنیای واقعی- حرف بزنم و حرف بنشوم. آزادی! شاید یکی از جاهایی که میشد کمی بهش نزدیک شد این دنیای مجازی بود. تمام مدت سعیم این بود که در وبلاگم فضای گرم و دوستانه ای رو ایجاد کنم، جایی که راحت بشه گفت و شنید و کسی از اومدن به اون احساس بدی نکنه. نمیدونم چقدر توی اینکار موفق بودم.
از نقطه نظر من، اینکه بدون نام و نشون، یکی پیدا بشه و حرف نامربوطی رو خطاب به آدم بزنه و بعد هم حاضر نشه مسئولیت کاری رو که کرده به گردن بگیره، چیزی غیر از اعلام ضعف و ناتوانی اون در بیان نظرش نیست! چیزی که واقعا جای افسوس خوردن داره. فکر میکنم توی عصری هستیم که لااقل اینقدر باید شهامت و توانایی داشته باشیم که حرفهامونو راحت به زبون بیاریم! یا لااقل فکر میکنم این جا – وبلاگ من - جایی نبود برای موش دوندن و ... همیشه سعی کردم طوری رفتار کنم که آدمها از حرف زدن باهام حس معذب بودن نکنن! اما ... بهرحال نتیجه این شد که برای حفظ آرامش خودم و دوستان عزیزم و همچنین بازدیدکننده های قابل احترامم، نظرات رو بعد از تایید نمایش بدم. هر چند که خودم به شدت از این کار متنفرم اما در جایگاهی که آفتی به گلی میزنه جای درنگ نیست.
امیدوارم همه ما روزی به اون حد از توانایی برسیم که بتونیم خواسته هامونو با حرف زدن مطرح کنیم و برای آدمهای مقابلمون احترام و ارزش قائل بشیم حتی اگر رفتار و عملکرد اونها خوشایند ما نباشه.
پ.ن: با تشکر از حسن توجه دوست عزیزم یوسف، خیلی خوب حس منو درباره پست قبلی درک کردی و اونو با بیانش پرورش دادی. ... کاش ... کاش یاد بگیریم...
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من ...
+ نوشته شده در
87/08/05ساعت 18  توسط مرجان
|