تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

دختری برای تمام فصل ها!

 

 

 

این پست یه تحویل گیرونِ درست و حسابی برای خودمه!! امروز یه موفقیت شیرین به دست آوردم که خیلی برام ارزشمند بود!! خودمان را تحویل میگیرم!! – کی به کیه!!-

جدیداً توی شرکت باب شده هر کسی رو که می بینن غیر قابل مدیریته (!) سرپرستی شو به من میسپارن(!!)* خیلی جالبه! هر چند که حرص و جوش زیادی میخورم اما زمانهایی هم که به نتیجه دلخواه میرسم خیلی برام شیرینه!! این حس رو به آدم میده که از پس هر مسئله ای برمیاد! هر چند سخت، گاهی حتی به نظر ناممکن! اما آهسته آهسته به جواب میرسی. این میون دوستان واقعی خودت رو هم میشناسی و البته دوستان ظاهری رو هم ... خلاصه خیلی فایده های خوب دیگه ای داره که به همه دردسرهاش می ارزه!! پس یه کف مرتب به افتخار خودم!!!

راستی این چند روز تعطیلات اگه خدا بخواد راهی شمالیم. برو بچ شمالی... ساحل چمخاله... شهسوار... خلاصه امیدوارم که بارندگی بهمون امون بده تا حالشو ببریم... پیشنهاد میکنم شما هم اگه براتون مقدوره حتما از زیر اون چهاردیواری بزنید بیرون و برید به آسمون سلام کنید... خوش بگذره...

 

 

*عضو کمیته کنترل افراد غیرقابل کنترل!

 

+ نوشته شده در  87/07/30ساعت 22  توسط مرجان  | 

وقتی که باد خاطره ها را برد ...

  

-          : " برای چی داری گریه میکنی؟ "

-          : " اسطوخودوس های ایستگاه مترو، که لابه لای فالهای حافظ خشک شده رو نگاه میکنم! یادته؟ ایستگاه صادقیه ... هوای سرد و تمیز زمستونی...میخواستیم بریم نمایشگاه ... خم شدی و یه شاخه از توی باغچه چیدی و گفتی میدونی اینا چی هستن؟ ..."

عطر اسطوخودوس  به دستش چسبیده ... فالهای حافظ  ...

و یه باره چرخ و فلک رنگارنگ زندگی، براش شروع میکنه به گردش ... یکی یکی، رفت و آمد آدمها و آدمها و آدمها ...

نگاه که میکنه، همه جا تو رو در کنار خودش می بینه! ... باورش نمیشه! انگاری از روز اول کنارش بودی!

-          : " چطور اینقدر به من نزدیک شدی؟... اونقدر که عطر تنت به تنم چسبیده! اونقدر نزدیک که گاهی بین تو و خودم گیر می افتم!! "

به تکه کاغذی که براش به یادگار گذاشتی، نگاه میکنه(با اون دستخط شکسته ات.): " خداوند به سه طریق به دعاها جواب میدهد: او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد، او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد، او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد."

-          : "ببین! اینها رو برای من نوشتی. برای من! "

بغض گلوش رو قورت میده، اشکهاشو پاک میکنه و باز لابه لای خاطره های آدمها میگرده ... 

اولین فال : ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه/ مهر تو عکسی بر ما نیفکند/ آیینه رویا آه از دلت آه ... کاغذ رو مچاله میکنه و توی سطل میندازه.

فال دوم: دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد / ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد. کمی مکث میکنه... ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد... دوباره ضربان قلبش بالا می ره... پارک جمشیدیه! یه روز روشن پاییزی... بازی ابر و آفتاب...  با همه شور و هیجانش، تموم میشه! کاغذ رو مچاله میکنه و دوباره میندازه تو سطل...

فال سوم : خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت/ نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/  زمانه طرح محبت نه اینزمان انداخت ... کاغذو ...

 فال چهارم: ببرد از من قرار و طاقت و هوش/ بت سنگین دل سیمین بناگوش/ اگر پوسیده گردد استخوانم/ نگردد مهرش از جانم فراموش...

فالها یکی یکی با خاطهره آدمها توی سطل می افته ... اسطوخودوس های خشک شده رو لای دست خط شکسته میگذاره و در امن ترین گوشه یادش نگه میداره ... " او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد ..."

پ.ن: * باز هم تو موندی! مثل همیشه، صبور و بخشنده...

* نگاه کن... اولین اسکناس عیدیت هم اینجاست... ببین... یه اسکناس بیست تومنی!! 28/12/84 ... یادته؟ بهم گفتی هر سال اسکناس قبلی رو برام بیار تا بهت یه بزرگترش رو بدم!! نیاوردم... میدونم! چند روز دیگه تولدته! اول آبان!! تولدت مبارک عزیزم. دلم میخواست ...

* می بوسمت... و این بوسه تا ابد امتداد داره...

* دلم برات تنگ شده... الان، توی این لحظه... و نه هیچ زمان دیگه ای!

برای من که همه لحظه هایم شبیه همند.

 

 

+ نوشته شده در  87/07/28ساعت 20  توسط مرجان  | 

حیات... خدا... مرگ...

 

 

و

آری، ما غنچه یک خوابیم.

- غنچه خواب؟ آیا می شکفیم؟

- یک روزی، بی جنبش برگ.

- اینجا؟

- نی ، در دره مرگ.

- تاریکی، تنهایی.

- نی خلوت زیبایی.

- به تماشا چه کسی می آید، چه کسی ما را می بوید؟

- ...

- و به بادی پرپر ... ؟

- ...

- و فرودی دیگر؟

- ...

سهراب سپهری

پ.ن: دیروز توی اخبار علمی خبر پیوستن سفینه فضایی سایوز رو به مدار خودش نشون میداد، سکوت عجیبی لابه لای مکالمات فضانوردها به گوش میرسید، یه سکوت ناب و بکر ... سکوت خلاء... این روزها دلم خیلی هوای یه همچین سکوتی کرده ...

* چند روزی هست که به نت دسترسی ندارم ... شرمنده دوستان شدم...

 

* بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام         همچو نسیم از چمن پای برون کشیده ام

 

+ نوشته شده در  87/07/24ساعت 8  توسط مرجان  | 

در گلستانه ...

 

 

 

در یکی از جنگها، عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگی ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.

                                       وقت ضرورت چو نماند گریز     دست بگیرد سر شمشیر تیز

ملک پرسید: این اسیر چه می گوید؟

یکی از وزیران نیک محضر گفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس.

ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت.

ملک روی از این سخن در هم آمد و گفت: آن دروغ پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی. چنانکه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز.

                                    هر که شاه آن کند که او گوید     حیف باشد که جز نکو گوید

و بر پیشانی ایوان کاخ فریدون شاه، نبشته بود:

                                    جهان ای برادر نماند به کس       دل اندر جهان آفرین بند و بس

                                  مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت    که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

                                   چو آهنگ رفتن کندجان پاک       چه بر تخت مردن چه بر روی خاک

 

پ.ن: این حکایت در گلستان سعدی، در باب عبرت پادشاهان اومده، خوبه اگر وزیران خبیث هستند، لااقل پادشاه خردمنده! قوه تشخیص خیر و از شر داره!!- شرطی شدیم که همیشه پادشاهان خنگ هستند و هر چی وزیراشون بگن قبول میکنن!! - اما واقعا دروغ مصلحت آمیز گفتن توجیه داره؟ البته به نظرم در جایگاهی که راست گفتن میتونه باعث فتنه بشه، بهتره که سکوت اختیار بشه! اما این بیت رو خوب گفته:

                                     " هر که شاه آن کند که او گوید     حیف باشد که جز نکو گوید "

 

بعد نوشت: الهی داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند، و نه قلم یارد به تحریر رساند، الحمدلله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.                                 

  الهی نامه- استاد حسن زاده آملی

 

+ نوشته شده در  87/07/19ساعت 8  توسط مرجان  | 

بغض بی بهانه

 

 

 

 

امشب چیزی شبیه بغض، بیخ گلوم گره خورده، دست خودم نیست، یه بغض بی بهانه است!

 

سودای تو را بهانه ای بس باشد

                                         اندوه تو را ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیر جفا

                                       ما را سر تازیانه ای بس باشد ...

 

پ.ن: دست میکشم توی موهات، از گوشه خط مو روی پیشونی و بعد ابروهای بهم گره خورده ات،پلک هاتو می بندم و در انتهای خط گونه ات، انگشتمو روی لبهات میکشم ... نگاهت مهربونه. مهربون من. ثانیه ها برام به ابد بدل میشن، با خودم فکر میکنم که چقدر دوستت دارم ... چقدر میتونم با تو یکی بشم؟ کجا بهت میرسم؟ ... هیچ ... فقط اونطرف خط زمان!

+ نوشته شده در  87/07/18ساعت 22  توسط مرجان  | 

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو

 

 

 

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

                                                        مقبول طبع مردم صاحبنظر شود

 

پ.ن:همه میگن وقتی عصبانی هستی هیچ تصمیمی نگیر!  به خودم میگم وقتی که خیلی خسته ای حرف نزن! برو بخواب.

* داداشی رو چند روزی هست آوردیم خونه، بعد از مدتها، اونو بیشتر می بینم. چهارسال از من کوچیکتره اما عین یه مرد کامل به زندگی چسبیده و با این حال و احوالش، بازم طاقت نمی یاره و هر روز به مغازه اش سرک میکشه! نگاه که میکنم می بینم شرایط زندگی امروز برای جوونا خیلی سخت تر از قبل شده! فشار کاری، جسمی و روحی. وضعیتی که پدران و مادران ما در دوران جوونی شون تجربه نکردن!

* تصمیمش رو گرفت،برای اینکه دیگه فکر و خیال نکنه، خودشو با کار حلق آویز کرد!

* خورشید و از ما گرفتن، شکر شب ستاره پیداست، از نگاه ما جرقه، صد فانوسه! یه رویاست!!

* شنیده بودم نیلوفر مرداب سمبل جاودانگیه! مثل ماها!! سمبل پادشاهی ایران هم بوده انگاری!! آره؟ فکر که میکنم فکرام بهم می پیچن!!

 بعد نوشت: صحنه دردناکیه! دیدن التماس های یک مرد ، برای به دست آوردن یک کار! - شاید هیچ جوری نشه دربارش حرف زد!! ...ف به این وضعیت!

+ نوشته شده در  87/07/17ساعت 22  توسط مرجان  | 

دستور زبان عشق

 

 

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آن که دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف ِ مستی نمی بایست داد.

قیصر امین پور

 

 

پ.ن: داداشی رو که از اتاق ریکاوری آوردن توی بخش، تنش بدجوری لرز داشت، همونطوری که تند تند ماساژش میدادم توی دلم هری ریخت، اگه یه روزی نباشه ... ؟ امروز که آروم آروم بهش سوپ میدادم، دلم آروم گرفت ... الانم که ازش دورم، دلم پیشش مونده ... یاد روزهایی می افتم که دوتایی مثل خروس جنگی با هم دعوا میکردیم!! چقدر دوستش دارم، خودم هم نمیدونم!

 

+ نوشته شده در  87/07/12ساعت 17  توسط مرجان  | 

نرفتنی برای بهتر رفتن!

 

 

دوستان عزیزم

این وبلاگ به مدت نامعلومی بروز نخواهد شد. تا من

دوباره نفسی گرم کنم و برای ادامه راه برگردم.

از شما بخاطر همراهی گرم و صمیمانه تون و چیزهای

جدیدی که به من آموختید سپاسگذارم.

با آرزوی سلامت و سعادت روز افزون همه شما عزیزان.

به امید دیدار

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 20  توسط مرجان 

دوباره پاییز ...

 

 

 

تمنای آغوش بزرگ تو

                               این روزها

                                               ذکر نفس های خرابم شده ست ...

 

یادش بخیر، نیمکت چوبی پارک، در آن عصر پنجشنبه پاییزی ...

یادت هست؟ وقتی که اشک هایم را با دستان مهربانت برمیداشتی و حلقه گرم آغوش پرمهرت را تنگ تر میکردی، بوسه ای بر پیشانی ام زدی و گفتی: "توکل کن!"

هنوز هم میگویی... همین آخرین پنجشنبه پاییزی ... "توکل کن!"

و امشب باز اشک هایی در حسرت برداشته شدن از گونه هایی تبدار، آرام آرام میلغزند و بی صدا به زمین می افتند، و شانه هایی در انتهای صبر، در جستجوی بازوانی اعتماد بخش، برای شکستن بغض فریادی، هر زمان به زمین نزدیکتر میشوند ... و یاد همه بوسه های پاک تو بر پیشانی بلند زندگی ام، شعله ای ست گرمابخش اندامواره ای سرد و تاریک ...

گرمم، نورم، نسیمم، که امید به بودن همارۀ تو، که اعتماد به هستی ات، مجالی برای نومیدی نمیگذارد... ببخش که باز تاب نیاوردم و نالیدم! ببخش.

در انتهای این خطوط، نگاه روشن از محبت تو است، که مرا دوباره به زندگی میخواند: "توکل کن!"

 

 بعد نوشت: تقدیم به دوست عزیزی که هنوز هم بعد از سالهای سال در کنار من است، با همه تلخی و شیرینی ام، با همه فراز و نشیبهای بی پایانم. از صمیم قلب دوستش دارم

 

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 20  توسط مرجان  | 

باور ِ آنچه که هستیم!

 

 

 

 

در دنیایی که به ما آموخته اند : " در پس هر قدرت و هر پیروزی، نیرویی ماورای ما قرار دارد! "

اینبار میشنویم که : " هیچ سری نیست! هیچ رمزی وجود ندارد! تنها ما هستیم و بس! "

 

الان داشتم پرفروش ترین کارتن سال ۲۰۰۸ رو می دیدم: " کنگ فو پاندا ". به همه دوستان عزیزم پیشنهاد میکنم گذشته از مسئله سن و سال حتماً این کارتون رو ببینند! به نوعی تفکر ملت چین دراین داستان نهفته است! همون ملتی که این روزها همه جهان رو به تسخیر خودش درآورده!!

پ.ن : این یه تیزر تبلیغاتی نبودها!! خداییش خیلی کارتون درستیه!! امتحان کنید!

 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 16  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

قسمت ششم :

صبح روز یکشنبه حدود سه ساعتی رو توی صف آژانس مسافرتی معطل شدیم تا بلاخره تونستیم برای برگشت دوتا بلیط کنسلی بگیریم. – برای اولین بار بود که بخاطر نگرفتن بلیط رفت و برگشت همزمان، از زمین و زمان عذرخواهی کردم! – خرید سوغاتی هم بخش بعدی برنامه بود و درنهایت عصر بود که به همراه عمه به موزه نادری سری زدیم.

مجسمه برنزی نادرشاه مقتدر نشسته بر اسب از دور بدجوری دل آدم رو میدزدید، با شور و هیجان خاصی برای دیدن موزه بلیط ورودی گرفتیم و داخل شدیم. پشت سر ما یک خانواده هشت نفری هندی هم وارد شد با همون لباسهای محلی و زیبای خودشون.

در بدو ورود، توپ جنگی که از غنائم نادر شاه از حمله اسپانیا به جنوب ایران بود نظر همه رو به خودش جلب میکرد- بغیر از کنده کاریهای لاتین روی بدنه توپ، طبق معمول خود ایرانی ها هم کنده کاری هایی انجام داده بودن که این غنیمت جنگی رو به پادشاه وقت تقدیم کرده بودن! و جالب اینجا بود که در توضیحات تاریخی این اثر، نوشته های روی بدنه رو به خود اسپانیایی ها نسبت داده بود!!

بعد از ورود به سالن اول حدود بیست تابلو در خصوص تاریخ جنگهای نادر و اوضاع و احوال کشور در آن زمان و اینکه کلاً نادر شاه چه کسی بوده و ... تنها و تنها به زبان فارسی دیده میشد!!  البته این توضیحات آنقدر طولانی بود که خود ما ایرانی ها حوصله برای خواندنش به خرج ندهیم چه برسد به توریست خارجی که اصلا فارسی بلد نیست!!

سمت راست سالن، وارد اتاقکی میشدی که در وسط آن تکه سنگی شبیه تریبون تعبیه شده بود، از نمای کلی هیچ نمیشد فهمید که این تریبون سنگی چیست و به چه علت نگهداری میشود،  - ناخودآگاه دنبال اثری از نادر شاه در آن بودم! -  اما بعداً با خوندن تابلوی بالاییش فهمیدم این سنگ در واقع لوگوی شرکت مهندسی (بنر تبلیغاتی)  است که موزه را بازسازی کرده است!!  – اون خانواده هندی هم بدتر از ما هاج و واج مونده بود که این چه اثر تاریخی ایه؟! و چه ربطی به نادرشاه داره!! –

سمت چپ سالن هم تنها قسمتی بود که میشد روی اون اسم موزه گذاشت که شامل شش محفظه نگهداری اشیاء تاریخی  متعلق به نادر شاه بود، از جمله شمشیرها، زره و کلاه خود، زین اسب و سپر و تیروکمان، تفنگ ها و خنجرهای خاک گرفته و کثیف!! همین!

کل موزه نادری در همین سه بخش کوچک و متاسفانه با بی توجهی و عدم رسیدگی متولیان خلاصه میشد! عمه از پیرمردی که در گوشه سالن پشت میز چوبی سرش را توی روزنامه جام جم فروکرده بود پرسید: " آقا پس جواهرات و تاج نادر و بقیه چیزهاش کجاست؟! قبلاً اینجا خیلی چیزهای دیگه ای داشت ... !" ابروهای پیرمرد در هم رفت و با بی حوصله گی گفت: " موزه در حال تعمیره!! اونها رو به خزانه منتقل کردیم!! " همین و بس! و دوباره سرش رو برد توی روزنامه!! نگاهی به هم انداختیم و با تعجب دنبال علائم تعمیر در موزه گشتیم که البته چیزی پیدا نکردیم! –

آهان راستی یه مجسه نیم تنه مرمری هم از نادر شاه بود که در محل ورودی یه سالن کوچک دیگه تعبیه شده بود که درون اون سالن هم باز پر بود از تابلوهای نوشته شده که تاریخ رو توضیح میداد!! – (نمیدونم این دیگه چه صیغه ای بود که اینهمه مطالب تاریخی رو اون هم تنها به زبان فارسی در تابلوهای بزرگ بنویسند و به تماشا بذارند، اونهم بدون اینکه کسی به عنوان راهنما اونجا باشه تا حداقل برای کسانیکه نمیتونن تابلو ها رو بخونن، توضیح بده!!)

خلاصه سر و ته موزه نادری به ده دقیقه هم نکشید!! تنها محلی که بعد از دیدنش  فوق العاده برام جالب شد، مزار مردی بزرگ و شجاع به نام " کلنل محمد تقی خان " بود! جوانی آزادیخواه، سلحشور، مقتدر، خلاق و غیور از خطه آذربایجان.مردی بزرگ که پس از رشادتهای بسیار در راه وطن، در سن سی سالگی به دست تنگ نظران و دشمنانش به قتل رسید!! 

 

پ.ن : با خودم فکر میکنم؛ چقدر مام وطن این روزها به امثال کلنل محمدتقی خان نیاز دارد!!

 

To be continue

 

+ نوشته شده در  87/07/04ساعت 12  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

 قسمت پنجم :

 

روز شنبه بود! خوب یادمه، دیگه از دست اون کمر درد لعنتی که از شب اول بابت خوابیدن روی تخت قطار گرفتارش شده بودم داشتم بی تاب میشدم، از شانس خوشگلم سرماخوردگی هم شامل حالم شده بود و خلاصه اون روز رو با درد تقریباً غیر قابل تحملی شروع کردم، وقتی که موضوع رو برای عمه تعریف کردم فکری کرد و گفت : "بذار الان درستش میکنم." با یه شماره تماس گرفت و من فقط اون بین اسم حاجی رجب رو شنیدم ! بعد از تموم شدن حرفش فهمیدم این حاجی رجب ما ساعت چهار عصر می یاد دم دکه پشم فروشی!! با خودم گفتم: " خدایا کمر درد من چه ربطی به حاجی رجب و دکه پشم فروشی داره؟! "  – باید این نکته رو هم یادآور بشم که عمه خانوم ما خدای داروهای گیاهی و طب سنتی و خلاصه آخر همه اینهاست!! – عمه گفت کاریت نباشه فقط به من اعتماد کن! من هر کی رو بردم پیشش سریع خوب شده، دستش شفاست! محبوبه این وسط از شیطنت چشماش برقی زد و گفت: " آخ جوون! " – این بشر هم عشق انرژی درمانی و عطاری و حکیم باشی بازیه آخه مارمولک!!

خلاصه اون روز یه سری به بازارهای مختلف زدیم و این بین منم برای اولین بار دلو زدم به دریا و یه عروسک ناز خریدم! آخه هیچ وقت توی مود یه همچین چیزایی نبودم. اما اون خیلی خوشگل بود، تقریبا به نوعی دل منو برد! طوریکه کف محبوب هم بریده شد، اونیکه همش میگفت ولخرجی ممنوع، خودش تشویقم کرد و خلاصه الان صاحب ژولیت هستیم!! –هستیم چون اسمشو اون گذاشت!(خداییش این دخترا هم خیلی لوسن نه؟! )

حوالی ساعت چهارعصر بود که به سمت بازاری به اسم "بازارچه امین" نزدیکای حرم رفتیم. راسته عطاری ها، اما هنوز دکان رجب پشمی بسته بود. سه چهارتا مریض هم منتظر بودن، فضا کاملاً قدیمی بود! آدم ناخودآگاه یاد فیلم هزار دستان می افتاد!! عمه گفت بیاین تا دکانش باز بشه بریم یه جایی رو بهتون نشون بدم.

با عبور از یکی دو کوچه خودمونو مقابل در ورودی بقعه "پیر پالان دوز" از عرفای بزرگ قدیم دیدیم! خیلی ذوق زده شدم! همیشه دلم میخواست سر از زندگی این عرفا در بیارم، با اشتیاق و کنجکاوی هر چه تمام تر داخل حیاط شدیم، - البته اینجا هم همه چادر بسر داشتند اما از اونجایی که ما به هوای زیارت نیومده بودیم چادری هم همراهمون نبود!- دیدم نگهبان توی حیاط نگاهی کرد اما چیزی نگفت، با خوشحالی از کنار هشتی ها و حوض زیبای وسط حیاط رد شدم و بعد مدتی که نگاهم به کاشیکاری ها گره خورده بود دیدم که محبوبه دم در ورودی کپ کرده!! نگاهی به من انداخت و گفت: " نرو توو! " در همین حین که چشام به مرکز بقعه و مزار پیر بود، خواستم با کله برم تو و خیر سرم یه سلام و احوالپرسی گرم و عارفانه بکنم که دیدم سمت راست کنار در یه پیرمرد بداخم بهم گفت: " چادر نداری نیا توو!! " یه لحظه خشکم زد! بدجوری دلم شکست!  واقعا حالم بد شد، همونطوری دم در توی دلم به صاحب خونه گله دربونشو کردم! بد مدل توی ذوقم خورد!! با محبوب عین دوتا گنجیشک خیس شده کز کردیم گوشه حیاط و هی افسوس خوردیم، هرچی هم عمه گفت بیاین چادر منو بپوشید و برید، حاضر نشدیم اینکارو بکنیم!

خلاصه برگشتیم پیش رجب پشمی. پیرمرد هشتاد ساله، لاغر و قدبلند و خونگرمی که بیشتر بیماراش از درد مفاصل و غلنج و شکستگی و دررفتگی و ... به سراغش اومده بودن، در حین اینکه داشت به مریضهای قبل از ما میرسید مدام حرف میزد و با شیرین زبونی خاصی که داشت فضای دکه پشم فروشی اش رو خودمونی کرده بود! میگفت : " بیست جور دزدی داریم؛ دزدی چشم- هیزی- دزدی زبون-غیبت- دزدی ..." برای خودش دنیایی داشت! بالاخره نوبت من رسید. وقتی پشت پرده ای که نیمی از دکه اش رو گرفته بود روی تخت چوبی نشستم با خودم گفتم: " عجب غلطی کردی دخترها!! آخه تو اینجا چیکار میکنی؟!" عمه و رجب پشمی و محبوبه فضول با اون خنده های ریز ریزش بالای سرم وایساده بودن! برای حاجی توضیح دادم دردم چیه و خلاصه گفت بخواب. بعد از پنج دقیقه ای ماساژ دادن و استفاده از یه سری زماد و داروهای گیاهی روی کمرم، بهم گفت بشین و در یه چشم به هم زدن توی سه حرکت محیرالعقول آنچنان صدایی از بند بند استخونهام درآورد که هنوزم توی گوشمه!! تازه بعدش فهمیدم این یعنی قلنج شکستن!!! محبوبه که رسماً چشماش گرد شده بود!! اما خداییش تازه میفهمیدم که نفس کشیدن یعنی چی! خدا خیرش بده!! دستش شفاست!! آخر سر هم کمرم رو بست و گفت تا دو هفته باید گرم نگهش داری، بپر پایین دختر.

اما جداً بعد از اون وقت تا حالا دیگه دردی به خاطر ندارم!! وقتی که در راه برگشت، عمه سرگذشت جوونی های رجب پشمی رو برامون تعریف کرد اشک توی چشمای من و محبوب حلقه زد.

 

To be continue

 پ.ن: ژولیت خیلی خیلی از این عکس خوشگل تره ها!!

+ نوشته شده در  87/07/02ساعت 21  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

قسمت چهارم:

 

جمعه صبح جمع چهارتایی ما به سمت کوه سنگی به راه افتاد، نسبت به سالهای قبل که رفته بودم خیلی فرق کرده بود و در کل طراحی بسیار زیبایی داشت و از المانهای آب و سنگ و سبزه خیلی مفید استفاده شده بود. اولین چیزی که با دیدن این پارک در نظرم شکل گرفت این بود: "جون میده واسه قرار ملاقات های عاشقونه!! اونم تو شب!!"

موقع برگشت در انتهای پارک صدای سنتور و تنبک توجه مونو به خودش جلب کرد، یه همایش جالب بود که در اون از سه ساله تا هشتاد ساله پیدا میشد! بچه ها که سرگرم کارگاه نقاشی با آبرنگ بودند، جوونا هم در کنار هم مشغول کشیدن کاریکاتور چهره های هم و پیرمردها هم مشغول ساز و آواز!

به مادرها نگاه میکردم که بعضی انگاری خودشون به بچه گی برگشتن و به نوعی همراه بچه هاشون با دل و جوون نقاشی میکردن! بچه های بزرگتری که جرات نداشتن قلمو رو روی صفحه سفید کاغذ حرکت بدن! و برعکس ِ اونها، کوچیکترهایی که با جسارت هر چه تمامتر رنگهای تند و شاد آبرنگ رو روی صفحه به بازی میگرفتن! که همه اینها به قدرت اعتماد به نفسشون برمیگشت!

جمع گرم و دلنشینی بود، با خودم گفتم واقعاً مردم ما چقدر نیاز به یه همچین محیطهای گرم و دوستانه ای دارن تا حتی شده چند ساعتی رو در کنار عزیزان و دوستانشون فارغ از مشکلات و مسائل زندگی، خوش بگذرونن! با محبوب یه ساعتی رو در کنار اونها بودیم و خیلی لذت بردیم. خصوصا از پیرمردی که با داشتن حدود هفتاد سال سن صدای خیلی قشنگی داشت و آهنگهای قدیمی رو میخوند و بقیه هم با صدای دست همراهیش میکردن!

بعد از ظهر رفتیم خواجه ربیع! جاییکه تا بحال توی عمرم گچبری هایی به اون زیبایی رو ندیده بودم!! فوق العاده زیبا بود! به معنی واقعی حظ بصری رو بردم و دلم نمی خواست که ازش بیرون برم! باز هم مثل همیشه دلم میخواست با همه وجودم روی گچبری های دست بکشم و اونها رو لمس کنم اما یکی دوبار که اینکارو کردم و تعجب اطرافیان رو دیدم پشیمون شدم!! گفتم الان میگن دختره خله!!

توی حیاط خواجه ربیع نمایشگاه کتاب کوچیکی دایر بود، ناخودآگاه به سمتش کشیده شدم و اصرار محبوب رو برای اینکه بیخیال بشم نادیده گرفتم و خلاصه بقیه رو هم با خودم بردم تو نمایشگاه. نگاهی به کتابها کردم، از شیر مرغ تا جون آدمیزاد! یه باره هوس کردم کتابی درباره زندگی ابن عربی پیدا کنم، این شد که رفتم سراغ تنها متصدی و صندوقدار نمایشگاه و گفتم: "ببخشید آقا شما کتابی دارید که ابن عربی رو بطور ساده معرفی کرده باشه؟" متصدی سرتاپامو ورانداز کرد و نمیدونم به چه علت با لحن خشنی گفت: " نخیر!! خانوم ابن عربی آدم ساده ای نیست که بشه ساده معرفی اش کرد!!" بهش توضیح دادم: " آقا من چون تا حالا چیزی درباره شون نخوندم ترجیحاً میخواستم یه آشنایی اولیه از ایشون پیدا کنم! " ...  و تشکر کردم و خودم رو با دیدن کتابها مشغول کردم.

چند دقیقه نگذشت که دیدم متصدی انگاری از رفتارش پشیمون شده باشه اومد کنارم و گفت: "خانوم این قفسه رو ببینید، این دوتا کتاب رو داریم ..." و خلاصه این شد که کتاب "ابن عربی احیاگر عرفان" اثر محمد بدیعی رو خریدم. بعد از بیرون اومدن از نمایشگاه توی دلم گفتم کاش میشد آدمها اینقدر زود از روی ظاهر و سر و لباس هم قضاوت نکنن و سریع به آدم برچسب نزنن! (در طول این چند روز همیشه از اینکه با یه تیپ ساده اسپرت توی خیابونا راه برم معذب بودم!! انگاری حکم شده بود که باید همه چادری باشن تا از شر نگاه ها ... )

پ.ن: بازم عکسی که از فضای داخلی خواجه ربیع باشه پیدا نکردم!! واجب شد فکری به حال خریدن یه دوربین بکنم!!

To be continue

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 15  توسط مرجان  |