- : " برای چی داری گریه میکنی؟ "
- : " اسطوخودوس های ایستگاه مترو، که لابه لای فالهای حافظ خشک شده رو نگاه میکنم! یادته؟ ایستگاه صادقیه ... هوای سرد و تمیز زمستونی...میخواستیم بریم نمایشگاه ... خم شدی و یه شاخه از توی باغچه چیدی و گفتی میدونی اینا چی هستن؟ ..."
عطر اسطوخودوس به دستش چسبیده ... فالهای حافظ ...
و یه باره چرخ و فلک رنگارنگ زندگی، براش شروع میکنه به گردش ... یکی یکی، رفت و آمد آدمها و آدمها و آدمها ...
نگاه که میکنه، همه جا تو رو در کنار خودش می بینه! ... باورش نمیشه! انگاری از روز اول کنارش بودی!
- : " چطور اینقدر به من نزدیک شدی؟... اونقدر که عطر تنت به تنم چسبیده! اونقدر نزدیک که گاهی بین تو و خودم گیر می افتم!! "
به تکه کاغذی که براش به یادگار گذاشتی، نگاه میکنه(با اون دستخط شکسته ات.): " خداوند به سه طریق به دعاها جواب میدهد: او میگوید آری و آنچه میخواهی به تو میدهد، او میگوید نه و چیز بهتری به تو میدهد، او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد."
- : "ببین! اینها رو برای من نوشتی. برای من! "
بغض گلوش رو قورت میده، اشکهاشو پاک میکنه و باز لابه لای خاطره های آدمها میگرده ...
اولین فال : ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم/ یا جام باده یا قصه کوتاه/ مهر تو عکسی بر ما نیفکند/ آیینه رویا آه از دلت آه ... کاغذ رو مچاله میکنه و توی سطل میندازه.
فال دوم: دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد / ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد. کمی مکث میکنه... ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد... دوباره ضربان قلبش بالا می ره... پارک جمشیدیه! یه روز روشن پاییزی... بازی ابر و آفتاب... با همه شور و هیجانش، تموم میشه! کاغذ رو مچاله میکنه و دوباره میندازه تو سطل...
فال سوم : خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت/ به قصد جان من زار ناتوان انداخت/ نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود/ زمانه طرح محبت نه اینزمان انداخت ... کاغذو ...
فال چهارم: ببرد از من قرار و طاقت و هوش/ بت سنگین دل سیمین بناگوش/ اگر پوسیده گردد استخوانم/ نگردد مهرش از جانم فراموش...
فالها یکی یکی با خاطهره آدمها توی سطل می افته ... اسطوخودوس های خشک شده رو لای دست خط شکسته میگذاره و در امن ترین گوشه یادش نگه میداره ... " او میگوید صبر کن و بهترین را به تو میدهد ..."

پ.ن: * باز هم تو موندی! مثل همیشه، صبور و بخشنده...
* نگاه کن... اولین اسکناس عیدیت هم اینجاست... ببین... یه اسکناس بیست تومنی!! 28/12/84 ... یادته؟ بهم گفتی هر سال اسکناس قبلی رو برام بیار تا بهت یه بزرگترش رو بدم!! نیاوردم... میدونم! چند روز دیگه تولدته! اول آبان!! تولدت مبارک عزیزم. دلم میخواست ...
* می بوسمت... و این بوسه تا ابد امتداد داره...
* دلم برات تنگ شده... الان، توی این لحظه... و نه هیچ زمان دیگه ای!
برای من که همه لحظه هایم شبیه همند.