تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

سفرنامه من و محبوب

 

 

قسمت سوم :

بعد از تمام شدن زیارت، به سمت قسمت دریافت امانات رفتیم و کوله ها و بار و بنه مونو تحویل گرفتیم و به سمت خونه عمه روونه شدیم، عمه از بچه گی همیشه منو بجای دختر نداشته اش دوست داشت، من و عمه و شوهر عمه که از همون اول بهش عمو میگفتم خاطرات خیلی خوبی رو از پنج سالگی من داریم! عمه تنها یه پسر داره که دقیقا روز قبل رفته بود خدمت، به همین خاطر برعکس همیشه که از دیدن مهمون گل از گلش شکفته میشد خیلی دمق بود! اینجا بود که منو و محبوب تصمیم گرفتیم در یک عملیات ضربتی، شادی و خنده رو دوباره به جمع دو نفره اونها برگردونیم، - آخه عمو بین فامیل به شوخ بودن و شلوغ کاری شهره است! – اونشب تا جای ممکن سر به سرشون گذاشتیم و از خاطرات قدیم گفتیم تا بالاخره سرحال اومدن.

روز دوم سفرمون حوالی ساعت 11 با علیرضا یکی از بچه های خوب بلاگی مشهد برای دیدن موزه آستان قرار گذاشتم و سه تایی برای اولین بار آثار فوق العاده زیبایی رو از معماری و هنر اصیل ایرانی در این موزه دیدیم! هنوزم طرح اسلیمی روی درب های نقره و طلایی یا کاشیکاری های قدیمی و محراب های گچبری شده و ... جلوی چشام هستن. چقدر دلم میخواست روی اونها دست بکشم و با لمس کردنشون حس سازندۀ اون و همه کسانی که سالهای سال به واسطه اونها تبرک جستن رو درک کنم اما حیف که همه شون توی محفظه های شیشه ای حبس بودن! دلم میخواد با انگشت هام طرح شاخ و برگ اسلیمی ها رو دنبال کنم تا به شوق و لذت طراحان این همه زیبایی و عشق برسم ... اما حیف که تنها باید نگاه میکردم و بس.

برای دیدن موزه پیش خودمون دو ساعتی رو در نظر گرفته بودیم در حالیکه وقتی از موزه بیرون اومدیم ساعت چهار عصر بود! نکته خاصی که در بخش تمبرها و اسکناس ها نظرم رو به خودش جلب کرد این بود که از دوران انقلاب به بعد به طرز کاملا محسوسی کشور ما از دنیا متمایز شده! در اصل در درون خودش محسور شده و از نظر فرهنگی و هنری از سایر کشورها کناره گرفته! شاید این موضوع رو تا وقتی خودت نبینی باور نکنی اما به طور کاملا مشهودی هنر و فرهنگ کشورها در طراحی تمبرهای پستی اونها هویدا بود و اینکه هر کشوری در تمبرهاش علاوه بر حفظ کردن اصالت خودش سعی کرده به فرهنگ و هنر سایر کشورها بها بده!! پیشنهاد میکنم حتما یه سری به این موزه بزنید. خیلی برای خودمون تاسف خوردم که اینطوری دور خودمون حصار کشیدیم سعی داریم به همه بقبولیم که همه بدن و تنها ما خوب هستیم!!

علیرضا توی لباس محلی بلوچ ها خیلی متشخص شده بود!! او اصالتاً سیستانیه. با اینکه مثلا لیدر تور ما بود اما بیشتر درد و دل میکرد و من که چشمهام داشت زیبایی آثار قدیمی رو با ولع قورت میداد – آخه من عاشق عتیقه هستم!! - به حرفهاش گوش میکردم و هر از چند صباحی باهاش همدلی میکردم! محبوب بیچاره که رسماً تک افتاده بود و خودشو سرگرم میکرد. هر چند در انتها، همه ما از گذروندن زمان در اون فضا و در کنار هم بودن خرسند و محظوظ شدیم.

امشب علیرضا کربلاست ... خوش بحالش.

 

 نتیجه اخلاقی :

آدم کلاغ بشه اما مادر نشه!! و ما تا زمانیکه مادر نشیم نمی فهمیم مادرها چی میگن!!

هر چی گشتم عکسی از آثار موزه آستان رو پیدا نکردم!

To be continue

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 20  توسط مرجان  | 

سفرنامه من و محبوب

 

 

 

قسمت دوم :

در حین پیاده شدن از قطار، مسیر رسیدن به حرم و کرایه تاکسی ها رو از دختر مشهدی پرسیدم تا اینبار مثل دفعه قبل کرایه زیادی ازم نگیرن! با محبوب تصمیم گرفتیم که اول یه سر بریم حرم و عرض ارادتی بکنیم و دلمونو روشن کنیم بعد بریم خونه عمه اینا.

وقتی که رسیدیم به نزدیکای حرم از توی تاکسی یه باره چشمامون خورد به گنبد و گلدسته های طلایی ...

فقط خدا میدونست که چه حالی شدیم، محبوب به حرف اومد و گفت: " باورم نمیشه! دیروز خونه بودم اصلا فکرشم نمیکردم امروز اینجا ... " راست میگفت. توی دلم گفتم همیشه وقتی از صفحه تلویزیون حرم امام رضا رو میدیدم با حسرت خاصی میگفتم یعنی میشه یه بار دیگه برم اونجا!! حالا ببین به همین سادگی اومدم! فقط کافی بود که بخوام و بخواد! همین.

جلوی پنجره دریافت امانات، با کلی خواهش متصدی رو راضی کردم که همه وسائلمونو تحویل بگیره، آخه اونها لباس و خوراکی  و این جور چیزها رو تحویل نمیگیرن. خلاصه هر طوری بود خودمونو رسوندیم توی صحن اصلی و روبه روی سقاخونۀ اسمال طلا دیگه اشک مجالمون نداد ... اونجا بود که از طرف همه دوستانی که یادشون همراه من بود به آقا عرض سلام و ارادت کردم.

از لابلای جمعیت خودمونو به کفش داری رسوندیم و بعد از چند دقیقه عظمت و شکوه وصف نشدنی فضای حرم ما رو در خودش غرق کرد. هنوز صحنه فراموش نشدنی دست هایی رو که به سوی ضریح با هزار تمنا بلند شده بود به خاطر دارم! فوج فوج جمعیت با سلام و صلوات سعی داشت راهی به سوی ضریح باز کنه، ما هم دلمون میخواست بیشتر از این به ضریح نزدیک بشیم اما ازدحام جمعیت مجال نمیداد...

یه لحظه با خودم گفتم نگاه کن! آقا خودش دعوتمون کرده، گفته از راه دور بیایین، بعد اومدیم و حالا انگاری داره میگه بیاین نزدیک تر، نزدیک تر ... دلم میخواست میتونستم به پابوسی آقا برم ... نمیدونم این چه خلقتیه که حتی نمیدونیم از کی و چرا یه محبت خاص از مولا توی دلهای ماست! ندیده و نشناخته حتی!! محبتی قوی و ناگسستنی، شاید توی حالت عادی خیلی وقتها اونو فراموش کنیم اما وقتی که به نزدیکش میرسیم به قدرت این رشته محبت پی میبریم!

هنوزم که یاد اون صحنه ها می افتم دلم تنگ میشه ...

 

 معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ ببانگ بلند میگویند

که گوش و هوش به پیغام اهل راز کنید

بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرفست

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمرده بفتوای من نماز کنید

و گر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید.

 

To be continue

 

+ نوشته شده در  87/06/28ساعت 22  توسط مرجان  | 

سفرنامۀ من و محبوب

 

 

 

قسمت اول:

روز دوشنبه به دنبال یه بازیگوشی و بوالهوسی بامزه و خوب ، بعد از کار با محبوب قرار گذاشتیم و الکی الکی یه سری به ایستگاه راه آهن زدیم و به هوای پرسیدن وضعیت رزرو قطارها به طرف بخش فروش بلیط رفتیم و بعد از چند دقیقه با دو تا بلیط برای ساعت 11 شب روز سه شنبه از سالن بیرون اومدیم!  اونقدر اینکار برام خنده دار بود که تازه بعد از خرید بلیط به مامان زنگ زدم و گفتم که برای سه شنبه شب حرکت داریم، مامان بیچاره از همه جا بیخبر پرسید: " مگه میخوای بری مشهد؟  ... خب حالا که خریدی دیگه چرا زنگ میزنی!  ..."

با همین حال و هوای بیخیالی با محبوب مقداری خرید برای توی راه کردیم از جمله مهمترین اونها دیس زغال اخته ای بود که کنار خیابون بدجوری به آدم چشمک میزد!! اونم زبون روزه  ... و حدود ساعت هشت رفتیم خونه و حالا نوبت ساعت شماری تا لحظه حرکت بود!

روز سه شنبه هر طوری بود مرخصی یه هفته ای سوخت شده تابستونم رو زنده کردم و با خاطری آسوده از اینکه مدتی از فضای کار و دغدغه های خاص اون دورم به خونه اومدم. هنوز دو ساعتی به حرکت مونده بود که به صرافت جمع وجور کردن وسایلم افتادم . بیشتر از همه به فکر زغال اخته هایی بودم که با محبوب خریده بودیم و قول داده بود صحیح و سالم و دست نخورده  اونها رو به امشب برسونه!! هنوزم که به یاد رنگ قرمزشون می افتم ... !!

ساعت 11 شب از داداشی توی ایستگاه خداحافظی کردم و با محبوب بلیط به دست لابه لای کوپه ها به دنبال کوپه مون گشتیم، قطار راه افتاده بود که بابا خودشو برای خداحافظی به ایستگاه رسونده بود! حیف شد که نشد ببوسمش.

وقتی به کوپه و شماره بلیطمون نگاه میکردم باورم نمیشد! خدایا!! بچه!! نه!

کوپه شیش تخته و مسافرانش به غیر از من و محبوب عبارت بودن از یه دختر هجده نوزده ساله مشهدی، سه تا زن کپل و صدا کلفت با یه بچه دو ساله! زنها عبارت بودن از مادربزرگ، مادر و خاله! که خدا خیرشون بده تا ساعت دو صبح یکریز حرف زدن  و از اونور از ساعت شیش صبح قربون صدقه بچه ای رفتن که بعدها فهمیدم بعد از هفت سال خدا بهشون داده!!

هر چند که من و محبوب هم بیکار نَشستیم و رفتیم روی دوتا تخت بالایی و بعد از کمی غرغر کردن که اونها رو ساکت کنیم ، دخل زغال اخته ها رو آوردیم و یه چیپس و ماست موسیر زدیم و بعد از خستگی تا صبح بیهوش افتادیم!

ساعت حدود نه بود که از خواب بیدار شدیم، البته تمام صداهای ممکن اون سه تا زن کپل رو به مدت سه ساعت توی کله مون میشنیدیم!، بعد از اینکه آبی به صورت زدیم و کمی هم چایی و نون صبحونه دست پخت محبوب رو نوش جون کردیم – که الحق خیلی خوب پخته بود  – خودمونو بیرون از کوپه با مناظر زیبای کویری بین راه سرگرم کردیم و ژونال خیاطی دختر مشهدی رو زیر و رو کردیم و کلی ازش سوالای خیاطی پرسیدیم و حدود ساعت 11 بود که به مشهد رسیدیم.

 

نتایج اخلاقی داستان (تا اینجا البته) :

1-  هرگز به هوای پرسیدن وضعیت قطارها، عجولانه اقدام به خرید بلیط نکنید! چون ممکنه یادتون بره بلیط برگشت رو هم بخرید!! و در ضمن مامانتون ممکنه سکته کنه! اما خداییش آدم یه جورایی کیفور میشه!!

2- زغال اخته و چیپس سرکه نمکی و ماست موسیر از جمله نعمت های بی بدیل پروردگارند!

3- عمراً ! عمراً !! یه کوپه با بچه! و زنهای پرحرف! صبر ایوب میخواد! شانس آوردیم خسته بودیم و خوابیدیم!

4- این که گفتن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! حرف حسابه!  هر چند در کنارش باید میگفتن بسیار مانی باید تا بتوان سفر کرد همی!

To be continue

 

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 19  توسط مرجان  | 

یار پسندید مرا ...

 

 

 

گاهی آشتی ها در شکسته شدن دلهاست!

گاهی اشک ها برهوت فاصله را تر میکنند و دستت را در دستان یار می نهند!

گاهی کوچک شدن ها تو را به بزرگتر ها پیوند میدهد!

 

دارم میرم، بعد از مدتها تلخی و دوری، دوری و تکبر، بعد از ماه ها فراموشی ...

جایی هست که همیشه دلت در آن قرار میگیرد، دلداری هست که همیشه پذیرای حضور خسته توست ... دارم میرم پیش مولای بزرگی و عشق ... از طرف همه شما دوستای نازنینم هم به ساحت پاک و مقدسش سلام میرسونم و به یادتون هستم.

 

پ.ن: انشالله اگه زنده باشم، هفته دیگه دوباره می بینمتون. خدانگهدار.

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 18  توسط مرجان  | 

صدای شادی

 

مدتها پس از اینکه بنکای از دنیا رفته بود، مردی نابینا که در نزدیکی معبدِ استاد زندگی می کرد، به دوستش گفت:" چون نابينا هستم، قادر به دیدن چهره ی آدم ها نیستم، بنابراین باید سیرت آنها را از تُن صدایشان تمیز دهم". معمولاً وقتی به صدای شخصی گوش می دهم که به دیگری برای پیروزی یا شادی به دست آمده اش ، تبریک می گوید ، در تُن صدایش حسادت را نهفته می بینم، و هنگام گوش کردن به ابراز همدردی جهت شور بختی ِ دیگری، در تُن صدایش خوشی و خرسندی می شنوم مثل این که شوربختی ِ دیگری، برای او بهره ای به بار می آورد.
در تمامی تجربه هایم، اما، در تُن صداي بنكاي هميشه بي ريايي بود. هنگامی که ابراز خوشحالی می کرد، چیزی به جز صدای شادی نمی شنیدم، و هنگام بیان همدردی ، فقط صدای غم را می شنیدم.

برگرفته از وبلاگ : پرواز پروانه

+ نوشته شده در  87/06/15ساعت 12  توسط مرجان  | 

محمود

 

 اسمش محمود ِ، خواهر زاده دایی مرتضی راننده سرویس شرکت. پسر مهربون و شیطونیه،با چشمهایی سبز و ابروهای همیشه برداشته شده، حدود بیست و دو سالشه. پدرش مدتها پیش فوت شده و مادرش اونو تنهایی بزرگ کرده، قبلترها که همراه دایی مرتضی می اومد و پای رکاب سرویس وامیستاد همیشه رابطه خوبشون با هم برام جالب بوده! رابطه ای که دایی و خواهرزادگی نبود، حتی پدر و پسری هم نبود، یه جور رفاقت عمیق و خاص بود! بارها نگرانی های دایی مرتضی را درباره محمود دیده بودم، ترس از اعتیاد، ترس از الواتی ... دایی مرتضی هیچ وقت اینقدر نگران پسر خودش نبود.

امروز صبح بعد از مدتها محمود رو دیدم و چند دقیقه ای با هم حرف زدیم، بعد از شستن اتوبوس منتظر بود که دایی بیدار بشه و بهش اجرت کار امروزشو بده، گفتم: " محمود چه خبر؟ " گفت: " شکر خدا، الان یه روز و نیمه که نرفتم پیشش. کله ام رو میکنه! منتظرم دایی بهم پول بده، عصری با هم بریم گشت و گذار."  گفتم: " الان عقد هستین نه؟ کی انشالله عروسی میگیرید؟ " با چشمای سبزش که سایه شرم توش پیدا بود بهم نگاهی کرد و گفت: " دوماه دیگه انشالله، البته خودش گفته که نمیخواد جشن عروسی بگیره، یه جشن کوچیک و مختصر می گیریم و بعد میریم مشهد، گفته که خرج بیخودی نکنیم ..."  گفتم: " آره فکر خوبیه، چرا بیخودی خرج کنید. حالا چقدر وام گرفتی؟ "  گفت: " چهار تومن، هم وام وسیله خریدن و هم وام ازدواج، برجی صدتومن باید قسط بدم ..."

این گفت و گو مدتی طول کشید تا ماشین شرکت اومد و مجبور شدم ازش خداحافظی کنم و برم. توی راه همش به این فکر میکردم که فاطمه هم مثل خود محمود مدتها پیش پدرش رو از دست داده بود و مادرش اونو تنهایی بزرگ کرده، یه بار دیده بودمش، مثل ماه بود! جالب اینجا بود که از نظر رفتار و اخلاق و سطح مالی هم خیلی شبیه هم هستن! همیشه به این فکر میکردم که اینها با این همه شباهت در زندگی چطوری همدیگه رو پیدا کردن؟!

خیلی وقتها میشه که به زندگی های مشترک نگاه میکنم و می بینم که چقدر دو نیمه یه زندگی به هم شبیه و نزدیک هستند در واقع به نوع خاصی همو کامل میکنن و ضعف و قوت های همو پوشش میدن! هم در ظاهر و هم در اخلاق و منش.

گاهی این پیوند و نزدیکی لابه لای ظاهر زندگی و رفتارهای ما گم میشه اما دقت که کنی می بینی اونها واقعا دو نیمه هستن که میتونن همو کامل کنن!!

 

+ نوشته شده در  87/06/14ساعت 9  توسط مرجان  | 

روزی از این روزها

 

 این روزا تلخ و شیرین، گنگ و گیج، کوتاه و سخت، داره میره و می یاد. قبلترها شوق عجیبی برای نوشتن داشتم، از هر چیزی و هر کسی که میشد می گفتم و می نوشتم اما این روزها کمتر این حس به سراغم می یاد، یا میشه گفت که اصلا خبری نیست!

گاهی که به عقب برمیگردم به نظرم می یاد چقدر از هپروت گفتم و نوشتم!

گاهی که به وبلاگ های دیگه سر میزنم غم و عشق و سیاست و تفنن و ... خاطرات جورواجور و نوشته های مختلف ...  وقتی که اونها رو با نوشته های خودم مقایسه میکنم، می بینم که کمتر مواقعی شده که به واقعیت روزمره زندگی کار داشته باشم! نمیدونم این خوبه یا بد؟ با خودم میگم من که دارم صبح تا شب با همین واقعیت ها سرو کله میزنم اصلا چه نیازی هست که بازم توی خلوت خودم اونها رو مرور کنم؟

غرور و دروغ و تهمت و دغل بازی و ... و گاهی هم لحظه های تکرار نشدنی انسانیت ...- به معنی واقعیت حال حاضر زندگی ما - اینها چیزهایی نبوده که تا بحال بخوام درباره شون بنویسم، اما گاهی به خودم میگم اینطور هم نباید از واقعیت ها اجتناب کرد! درسته که ممکنه ما رو ناراحت کنن اما این دلیل نمیشه که بخواهیم اونها رو نادیده بگیریم! با این وجود هنوزم که هنوزه هیچ کدوم از این واقعیت ها منو ترغیب به نوشتن نکرده، و از طرف دیگه هم اون شور قدیمی در من گم شده! این شده که الان چند خطی رو سیاه کردم که شاید به نوعی خودمو خالی کنم از هیچ .

پ.ن ۱ : در بی نیازی، در نخواستن ، آرامشی هست که کمتر کلمه ای می تونه اونو توصیف کنه! به شرطی که بتونی از خواسته هات چشم بپوشونی!!

پ.ن ۲ :  وقتی که از خودت نترسی، دیگه هیچ چیز ترسناکی وجود نداره!

پ.ن۳ : در دل من چیزیست ...  نه چیزی نیست! خیالت راحت.

 

+ نوشته شده در  87/06/13ساعت 19  توسط مرجان  | 

روانـه

 

 

چه گذشت؟

-  زنبوری پر زد

- در پهنه ...

- وهم. این سو، آن سو، جویای گلی .

- جویای گلی، آری، بی ساقه گلی در پهنه خواب، نوشابه آن ...

- اندوه . اندوه نگاه : بیداری چشم، بی برگی دست.

- نی. سبدی می کن، سفری در باغ.

- باز آمده ام بسیار، و ره آوردم : تیناب تهی .

- سفری دیگر، ای دوست ، و به باغی دیگر .

- بدرود.

- بدرود، و به همراهت نیروی هراس .

 

 

هیچ کس به اندازه خود من نیازمند بخشش من نیست!

 

 

*سهراب سپهری

پ.ن ۱: دلم هوس گردش توی یه دشت سرسبز، یا یه جنگل کرده، یه جای سبز ...

پ.ن ۲: رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند.

                      جوانۀ شور مرا دریاب، نورستۀ زود آشنا!

 

 

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 19  توسط مرجان  | 

ایمان بیاورم به ریسمان سیاه و سفید ؟!

 

یک

در درازای روز،

تپش هایی هست

که به آه بدل می شود.

نفس هایی هست

که نیمه برآمده ، فرو می رود

و حسرتی

که در بن آنها خفته است

ورای هر کلمه ایست.

 

دو

آنجا ، آن بالا نشسته ای و نگاهم میکنی.

لابه لای بوسه و نوازش،

سرد و سخت مثل تکه سنگی

میروم و می آیم.

و تو سکوت کرده ای.

چرا؟ و تا به کِـی؟!

سنگ شده ام.

این کافی نیست؟!

 

سه

و بوسه هایی که شک داری

به عاشقانه بودنشان

و دستهایی که باور نمیکنی

گرمای محبتشان را

که گزیده شده ای

- بارها-

از ریسمان های سیاه و سفیدی

که هیچ فکر نمیکردی

از مارها بدتر بگزند!

حالا تو بگو،

آن بالا نشسته ای و به چه نگاه میکنی؟

سنگ تر هم آیا می شود؟

 

چهار

تکرار این دایره درد و انتظار

تا کشف عشق ... نمی دانم!

تو بگو!

آنجا، آن بالا نشسته ای

و نگاهت مرا به ستوه آورده است!

حرفی بزن

که خفقان این سکوت مرا دیوانه میکند!

- حتی اشاره ای ! -

گم شده ام مثل تکه سنگی

"  خوب میدانی چه میگویم!! "

 

 

بعد نوشت:

"زندگی کلاس درسی همیشگی است، اگر درس هایش را فرانگیری آنقدر برایت تکرار میکند تا فراگیری. "

 

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 23  توسط مرجان  | 

سوگند به نور، که زندگی را از آن گریزی نیست.

 

 

 

جـــهـــل ...

         خــفــقـان ...

                      خــرافـات ...

                                  عـقـب مانـدگی ...

 

دریچه ها را ببند،

نگذار که چشم ها به نور خورشید روشن شوند،

چه، آنگاه خفتگان بیدار می شوند

و روندگان به راه می افتند

و از حکم تو سر می تابند

و دیگر تو را توانی برای بازداشتنشان نیست!

 

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 10  توسط مرجان  |