تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

امشب - من بی تو

 

 

 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نـکـنی بنیادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نـکنی فرهادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

یار بیگانه مشو تا نـَبـُـُری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

 ....

 

پ.ن: این روزها وقتی به عاشقانه ها گوش میدهم با خودم فکر میکنم که شاعر واقعا چقدر عاشق بوده که تونسته این طور شعر بگه!! و بخاطر نگاه کردن به این زیبایی و عشق، احساس آرامش میکنم.

عشق زیباست! زیبا !! مثلا این ترانه : اگه از عشق میشه قصه نوشت/ میشه از عشق تو گفت... ترانه از قمیشی ِ. بهتره خودتون امتحانش کنید.

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 22  توسط مرجان  | 

دوستانی بهتر از برگ درخت ... و خدایی که در این نزدیکی ست ...

 

 

 

گفتا من آن تـُرنجم کاندر جهان نگنجم

گفتم به از ترنجی لیکن به دست نیایی

گفتا تو از کجایی کآشفته می نمایی

گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی ...

 

 

لابه لای آینه کاری های سقف به دنبالش گشت،

اما نبود ...

به اسلیمی ها نگاه میکرد و پی ردی از او میان پیچ و تاب برگها بود،

اما نمی یافت ...

دانه های تسبیح یک به یک از میان انگشتانش رد می شدند و با هر دانه نام او را بلندتر از قبل صدا میکرد،

اما جوابی نمی آمد ...

دوباره نگاهش را به هالۀ سبز و نقره ای ضریح انداخت و اینبار از پشت پرده اشک، پرتمناتر از همیشه صدایش زد، اما باز ...

 

با صدایی از سر سجاده بلند شد:

-          : " می یای باهم دعا بخونیم؟ "

شروع به خواندن دعا کردند، حتی کلمه های دعا نیز بر زبانش سنگینی میکرد.

 

جستجویش میکرد، برای اثبات خودش – که لااقل کمتر از قبل نشده باشد -  اما باز...  

 

و دعا تمام شد و چیزی نیافت.

 

صدای محزونی از گوشه حرم می آمد، مرد نابینا میخواند ...

 

نفهمید از چه زمان دستش را در دست گرفته بود و او را که آرام آرام میگریست، تسلا میداد، صدا هم چنان ادامه داشت و هق هق بیصدای او نیز ... و تسلای دستهای او ...

 

... و دستش بود که یافت ...

هر آنچه را که در تمامی آینه کاری ها و اسلیمی ها و سبز و نقره ای ها به دنبالش بود ... .

 

 

  پ.ن (۱): امروز یه دیدار به یاد موندنی با چند تا از دوستان بلاگی عزیزم داشتم، همون دوستانی که میخواستم برای دیدنشون به سفر برم! آره برای خودم هم جالب بود، با اینکه من به این سفر نرفتم اما این دوستای گلم بودن که به تهران اومده بودن و فرصتی دست داد تا دیدارها رو تازه کنیم و از این بابت خیلی خوشحال شدم!

پ.ن (۲): حتما یه سر به وبلاگ سعید بزنید! بزرگترین شاهکار حکومت نهم رو اونجا می بینید!!

پ.ن (۳): بر پادشاه خوبان واجب وفا نباشد ... ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن!

 

+ نوشته شده در  87/05/25ساعت 20  توسط مرجان  | 

گفتنی ها تمام شده اند

 

 

رها میکنم

 

همه چیز را -

 

بی بیم، بی امید.

 

هر چه تو بخواهی.

 

 

 

  - جز این غم نمناک ...

 

 

بعد نوشت: این روزها با شنیدن این ترانه نامجو بدجوری دلم می لرزه ... صدای گرمش ... سوز آهنگش ... لحظه های آدم رو ....

ای ساربان

ای کاروان

لیلای من، کجا می بری؟

با بردن لیلای من

جان و دل مرا می بری

ای ساربان کجا می روی؟

لیلای من چرا می بری؟

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند بجا

ای ساربان کجا میروی؟

لیلای من چرا میبری؟

تمامی دینم به دنیای فانی

شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها

به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمیخوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نبودم، برای خدا

تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم

گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی

که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش

ز خشم طبیعت شکسته ...

 

 

پ.ن: قرار بود توی تعطیلات برم مسافرت، شور و شوق قشنگی داشتم خصوصا که میتونستم تعدادی از دوستان بلاگی رو هم ببینم، اما ... حالا قراره برم سرکار.

 

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت 19  توسط مرجان  | 

کاکل

 

 

با تو

بی تو

همسفر سایه خویشم و به سوی بی سوی تو می آیم

معلومی چون ریگ

مجهولی چون راز

معلوم دلی و مجهول چشم

من رنگ پیراهن دخترم را به گل های یاد تو سپرده ام

و کفش های زنم را در راه تو از یاد برده ام

ای همه من

کاکل زرتشت

سایبان مسیح

به سردترین ها

مرا به سردترین ها برسان

 

حسین پناهی

 

پ.ن : این روزها احساس میکنم هر لحظه خالی میشوم از چیزی ... چیزی که میدانم و نمیدانم چیست! اما هر لحظه که میگذرد خالی ترم از قبل.

 

+ نوشته شده در  87/05/20ساعت 19  توسط مرجان  | 

صورتک ها ...

 

 

 

مقابل آینه ایستاده ای، چیزی جز خودت درون آینه نیست! آینه تو هستی و بس، هر بار این قصه تکرار میشود، و تو هیچ وقت نخواهی فهمید آینه کیست!

بارها به این موضوع فکر کردم که چرا آدمها وقتی که در مقابل هم قرار میگیرن رفتاری شبیه به هم نشون میدن؟ اگر آدم شر و شوری باشی حتی ساکت ترین افراد هم در مقابلت از خودشون شیطنت نشون میدن، اگه آدم غمگین و توداری باشی حتی خوش مشرب ترین آدمها هم در برابرت که قرا ر میگیرن مثل تو ساکت و تودار میشن! و همینطور اگر خوب باشی حتی یه آدم بد هم در مقابلت خودشو خوب جلوه میده ...؟! و خیلی از وقتها هست که بالاخره تو نمی فهمی که این آدمها واقعا چه شخصیتی دارن! و بارها از دیدن اونها در برابر افراد دیگه یا موقعیتهای دیگه و تناقضی که در رفتارهاشون دارن، متعجب و سرخورده میشی! نمیدونم این چه خاصیت بشرِ که خیلی خوب خودشو با شرایط محیط تطبیق میده! همیشه وقتی به این موضوع فکر میکنم ناخودآگاه یاد ماهی های مرکب میافتم (همون هشت پاها) که با قرار گرفتن توی محیط های مختلف رنگ عوض میکنن!

این درحالیه که نمیدونم اصلا باید اینطور بود یا نه!؟ منظورم اصلا این نیست که آدم باید تک بعدی باشه! نه. اما همش فکر میکنم که ظاهر سازی هم تا چه اندازه میتونه دوام داشته باشه؟ و دلیلش اصولا چیه؟ چرا ما باید خودمون رو آدمی به غیر از اونی که هستیم نشون بدیم؟ و در نهایت بعد از گذشت سالها از عمرمون، آیا دیگه چیزی از خود واقعی مون به یاد می یاریم؟! همه ما لحظه هایی رو تجربه کردیم که با خود واقعی مون در هماهنگی و تعامل خوبی بودیم و لذت این لحظه ها فراموش نشدنی بوده! پس چرا باید این لذت رو بارها تکرار نکنیم؟!

 

پ.ن: بالاخره رفتم یه کارت صدای دیگه نصب کردم، حالا تازه دارم میفهمم قبلاً چی گوش میدادم!! یچ حالی میده ولوم آهنگتو اونقدر بالا ببری تا داد همه دربیاد!! گاهی هم دیوونه بازی خوبه! خصوصاً اگه خسته باشی!

 

+ نوشته شده در  87/05/18ساعت 10  توسط مرجان  | 

حکمت

 

 

هر چه مانع خیرست، بداست

و هر چه حجاب راهست، کفر مردانست،

راضی شدن از نفس بدانچه او را دست دهد،

و با او ساختن طریق سلوک عجز است،

و به خود شاد شدن، تبه است،

و اگر نیز بهر حق باشد، بکلی روی بحق آوردن خلاصست.

 

                                               شیخ شهاب الدین سهروردی

                                                  رساله لغت موران

 

 

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 13  توسط مرجان  | 

وقتی تو حرف نمی زنی ...

 

 

 

یک

باران می بارد.

با این دو نفره بودن هوا ...

من تنها!

تو تنها!

 

دو

و چتر چه بی وقفه می گرید!

چرا که تو ...

با کسی قسمتش نکردی!!!

 

سه 

از وقتی فراموشم کردی

زیباتر شدی!

دروغ گوها را باید فراموش کرد!

امشب اعتراف میکنم

به تنها دروغی که گفتم:

" من نیز فراموشت خواهم کرد!!! "

 

 

*میلاد تهرانی

پ.ن : الان زمان سکوت نیست!

+ نوشته شده در  87/05/13ساعت 19  توسط مرجان  | 

فلسفه مورچه

 

 

چند روز پیش این متن کوتاه رو در شماره 124 مجله موفقیت خوندم، گفتم شاید شما هم از خوندنش لذت ببرید:

 

فلسفه مورچه

سال هاست که من به کودکان مفهومی ساده اما قدرتمند می آموزم: " فلسفه مورچه ". به نظر من هر کسی باید دربارۀ مورچه ها مطالعه کند. آنها یک فلسفه چهاربخشی شگفت انگیز دارند،که اولین بخش آن این است: " مورچه ها هرگز تسلیم نمی شوند." فلسفه خوبی است. اگر آن ها به سمتی پیش بروند و شما سعی کنید متوقف شان کنید به دنبال راه دیگری میگردند. بالا می روند، پایین می روند، دور می زنند. آن ها به جست و جوی خود برای یافتن راهی دیگر ادامه می دهند. چه فلسفه کارآمدی؛ هرگز از جست و جوی راهی که تو را به مقصد مورد نظر می رساند دست نکش.

بخش دوم: مورچه ها کل تابستان را زمستانی می اندیشند. این نگرش مهمی است. نمی توان این قدر ساده لوح بود که گمان کرد تابستان برای همیشه ماندگار است. پس مورچه ها وسط تابستان در حال جمع آوری غذای زمستان شان هستند.

یک حکایت قدیمی می گوید: " خانه ات را در تابستان بر روی شن نساز. " چرا به این پند نیاز داریم؟ زیرا مهم است که آینده نگری کنیم. در تابستان باید فکر توفان را هم بکنیم. باید هم چنان که از آفتاب و شن لذت می برید به فکر سنگ و صخره هم باشید.

سومین بخش از فلسفه مورچه این است: مورچه ها کل زمستان را تابستانی می اندیشند. این هم مهم است. در طول زمستان مورچه ها به خود یادآور می شوند که " این دوران زیاد طول نمی کشد؛ به زودی از این جا بیرون خواهیم رفت." و در اولین روز گرم، مورچه ها بیرون می آیند. اگر دوباره سرد شد آن ها برمی گردند زیر، ولی باز در اولین روز گرم بیرون می آیند. آن ها برای بیرون آمدن نمی توانند زیاد منتظر بمانند.

و اما آخرین بخش از فلسفه مورچه : یک مورچه در تابستان چه قدر برای زمستان خود جمع می کند؟ هر چه قدر که در توانش باشد! چه فلسفۀ باورنکردنی ای، فلسفۀ: " هر چقدر در توانایی ات است." وای! چه فلسفۀ فوق العاده ای ست فلسفۀ مورچه. هرگز تسلیم نشو، آینده را ببین، مثبت بمان و همه تلاشت را بکن!

جیم ران - علی معتمد

+ نوشته شده در  87/05/10ساعت 12  توسط مرجان  | 

بطن هستی

 

 

 

 

دلم برای خودم تنگ است!

دلم برای درخت، سنگ، آب، پرنده ...

دلم برای هر آنچه واقعی است تنگ شده است!

اگر اهل عمق باشی،وقتی که روی سطح می افتی احساس خفگی میکنی!

دوست داری دوباره به عمق برگردی و گم شوی،

در عمق همه چیز تاریک و ساکت و سرد است،

در عمق همه چیز واقعیت دارد و شکی در آن راه ندارد،

در عمق همه چیز بدوی است،

همه آنچه از اول بوده و هست و خواهد بود،

دلم برای عمق تنگ است!

برای بطن، برای تاریکی و سرما و سکوت!

و در عمق سبزینگی حیات هست،

حضور آرامش بخش حامی ازلی تو،

و در بطن محبت و عشقی خالص و ناب است که کاستی در آن راه ندارد

و در بطن همه چیز ساده است و بی آلایش،

در عمق چیزی تو را سردرگم و پریشان نمیکند

و کسی نیست که همه بودن تو را به یکباره زیر سوال ببرد!

که تو را انکار کند و از تو بخواهد که نباشی، آنگونه که هستی و آنی باشی که او و اوهای دیگر میخواهند ...

در بطن همه چیز خوب است و اطمینان بخش!

دلم برای بطن تنگ است ...

 

+ نوشته شده در  87/05/09ساعت 10  توسط مرجان  | 

فرشته ها

 

 

 

نمیدونم چقدر به داشتن فرشته های نگهبان معتقد هستین؟!

منظورم اون فرشته هایی نیست که روی شونه های چپ و راست آدم میشینن و کارهای خوب و بد آدم رو یادداشت میکنن! نه!

منظورم اون فرشته هاییکه زمانهای تنهایی و اندوه و شکست درست پشت سر ما وایسادن و با چشمهای نگران به ما نگاه میکنن و منتظرن تا کاری برای ما انجام بدن، با دستهای لطیفشون شونه های مارو نوازش میکنن و دونه هاش اشک رو از گونه هامون پاک میکنن، همون فرشته هایی که گاهی حتی اونقدر به ما نزدیک میشن که میشه هاله شونو دید!

تا حالا دیدینشون؟! تا حالا حضورشون رو حس کردین؟! خیلی لطیف و حساسن، خیلی مهربان و نگرانن، به معنای کامل کلمه مراقب ما هستن!

میدونین، گاهی اوقات آدم از مسائل و مشکلات زندگی به نوعی به تنگ می یاد، گاهی اوقات غمگین میشه، منظورم اندوهیه که بعد از یه مدتی حل میشه و فراموش میشه، اما بعضی وقتها هم توی زندگی هست که یه اندوه سنگین روی دلت میشینه! یه جور شکست شدن دل که عمق اندوه او بیشتر از توان تحمل آدمه!  اینجا ماهیت این احساس با چیزهایی که تاحالا داشتی فرق میکنه و تو هم اینو دقیقا درک میکنی، اینجاست که دیگه از همه چیز و همه کس میبری. (در واقع از همه کس ناامید میشی و خودت میمونی و خدا!)

میدونین، آدم گاهی اونقدر غرق در زندگی روزمره است که باورش میشه همه هستی به خودش و آدمها و محیط دورو برش ختم میشه و غیر از این دیگه چیزی نیست! به نوعی خودش رو به اندازه دنیای کوچیکش در میاره و این میشه که اتفاقهای کم و بیش بی اهمیت براش میشن دردهای بزرگ!! اما وقتی چیزی رو تجریه میکنه که حتی نمیتونه اونو لمس کنه یا ببینه! تازه به خاطر می یاره که همه چیز به اون ختم نمیشه! هستی سرشار از حیات و زندگی است! و کی واقعا میدونه دونه های این زنجیر به هم پیوسته چطور و کجا به هم متصل میشن؟!

 

پ.ن : راستش این حرفها یکباره از اونجایی به زبونم اومد که توی یه MP3 خارجی آلبومی به اسم City of Angels  رو پیدا کردم و امشب که داشتم به اون گوش میدادم یه باره یاد یه همچین ماجرایی افتادم!

+ نوشته شده در  87/05/03ساعت 21  توسط مرجان  | 

آرزوهای قلبی من برای تو

 

 

اینها همه آرزوهای قلبی من است برای تو ، هر چند از زبان انسانی دیگر، اما از دل من هم . 

 

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر این گونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد،

و پس از تنهایی ات، نفرت از کسی نیابی.

آرزو مندم که این گونه پیش نیاید ...

اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت هم چنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی.

از جمله دوستان بد و ناپایدار ...

برخی نادوست و برخی دوستدار ...

که دست کم یکی در میان شان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی ...

نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ...

تا که زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیرضروری ...

تا در لحظات سخت،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.

هم چنین برایت آرزومندم صبور باشی،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ...

چون این کار ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی،

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی ...

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی،

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی ...

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و

لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم گربه ای را نوازش کنی،

به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،

وقتی که آوای سحرگاهی اش را سر میدهد ...

چرا که به این طریق، احساس زیبایی خواهی یافت ...

به رایگان ...

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ...

هر چند خرد بوده باشد ...

و با روییدنش همراه شوی،

تا دریابی چه قدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی،

زیرا در عمل به آن نیازمندی ...

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی:

" این مال من است " ،

فقط برای این که روشن کنی کدام تان ارباب دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی،

که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق، حرف برانی تا از نو آغاز کنی ...

اگر همۀ این ها که گفتم برایت فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

ویکتور هوگو

 

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت 20  توسط مرجان  |