تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

بخشش ، قانون دوم معنویت

 

 

 

با نگاه کردن به طبیعت می بینیم که همه چیز در طبیعت در حال داد و ستد شدن است و هیچ چیزی ایستا نیست و یا در گوشه ای روی هم جمع نشده است، مثل نور، مثل هوا، مثل آب و ... مثلا پول را در نظر بگیرید، پول مظهری از نیروی حیات است، اگر تلاش کنیم که آن را نزد خود نگه داریم و از جریان آن جلوگیری کنیم، مثل بند آوردن جریان خون در بدن، باعث میشویم که نیروی حیات در پول راکد و فاسد و خفه شود! در حالیکه با به جریان درآوردن آن به جریان نیروی حیات می پیوندیم.

داد و ستد همان بخشیدن و ستاندن است! هر چیزی که بالا میرود باید پایین بیاید، هر چیزی که بیرون می رود باید به درون بازگردد. در واقع بخشیدن عین ستاندن است، در همان حالی که داری چیزی را میبخشی به جای آن چیز دیگری را به دست می آوری. هر چه بیشتر ببخشی، بیشتر به دست می آوری.

اما بخشش هم دارای شرایط خاص خودش است! اگر با بخشیدن چیزی احساس کنیم که آن را از دست داده ایم و یا در بخشیدن آن احساس اکراه داشته باشیم، این بخشش باعث افزونی در ما نمی شود! مهمتر از خود بخشش نیتی است که در پشت آن نهفته است! نیت باید همیشه ایجاد شادمانی برای بخشاینده و ستاننده باشد! از ته دل و بی هیچ قید و بندی، و این بخشش است که باعث بازگشت آن به سوی ما میشود.

قانون بخشایش بسیار ساده است؛

اگر شادی می خواهید، به دیگران شادی بدهید. اگر محبت میخواهید، بیاموزید چگونه به دیگران محبت کنید، اگر توجه و قدردانی میخواهید، یاد بگیرید توجه و قدردانی نشان بدهید! آسانترین راه برای رسیدن به آنچه میخواهیم، این است که به دیگران کمک کنیم تا به خواسته هایشان برسند! حتی با اندیشه برکت طلبیدن یا دعایی ساده!

میتوانیم تصمیم بگیریم از این به بعد به هر کسی که برخوردیم، چیزی به او ببخشیم، از هدیه ای کوچک گرفته تا یک شاخه گل، لبخند زدن و یا حتی دعایی ساده در دلمان! می توانیم در سکوت برای او از صمیم قلب برکت، شادی، خوشدلی آرزو کنیم! اینگونه بخشیدن خاموش بسیار قدرتمند است!

و مسئله دیگر این است که با سپاس هدایایی را که زندگی به ما میدهد دریافت کنیم! نور آفتاب، آواز پرندگان، باران بهاری،حضور آدمها در زندگیمان! هر هدیه ای را خواه مادی یا غیرمادی با آغوشی گشوده بپذیریم و سپاسگذار آنها  باشیم!

گرانبهاترین موهبت ها و هدایای زندگی خود را به دیگران تقدیم کنیم : توجهمحبتتحسین و عشق ! و در دلمان برای هم خوشبختی، شادی و خوشدلی آرزو کنیم.

 

 

پ . ن : اگه یادتون باشه قانون اول میگفت که همه ما دارای توانایی مطلق برای رسیدن به همه خواسته هامون هستیم! و راه کارهایی هم برای بیدار کردن این قدرت در درون ما بیان کرده بود از جمله: سکوت – سکون – عدم قضاوت و حضور داشتن در طبیعت.

راستش رو بخواید وقتی میخواستم این ها رو امتحان کنم، باورتون بشه یا نه، به نصف روز نکشید که تازه فهمیدم دارم چه بلایی سرخودم می آرم اما ازش خبر ندارم و جالب اینجاست که همه اینها رو طبیعی می دونیم و اسمش رو گذاشتیم زندگی!

سکوت!! گذشته از این که آدم معمولاً کم حرفی هستم اما در عوض گفتگوی درونی شدیدی همیشه همراه منه! به همین خاطر، دربارۀ من، سکوت و سکون در درون کاملا غیر ممکن به نظر میرسه! و عدم قضاوت!! اوه اوه!! همه دوستانی که از نزدیک منو میشناسن به خوبی میدونن که تکلیف من با این جریان چیه!! بماند... حضور در طبیعت! حالا این کمی بهتره! اما ته همه اینها میخوام بگم که زندگی من یکی که به معنای واقعی کاملا متضاد با این چیزهایی بود که میتونن قدرت توانایی مطلق رو در آدم ایجاد کنه! وقتی که بهش توجه کردم تازه تفاوت رو احساس کردم! البته الان با گذشت تقریبا یک هفته ای، میتونم بگم یه اپسیلون به چیزهایی که در بالا گفته شد، نزدیک شدم، ولی همین مقدارناچیز، صلح و آرامش درونی خوبی رو برام به ارمغان آورده که تاثیرش توی کار باورنکردنیه!

 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 19  توسط مرجان  | 

لطف بیکران

 

یاد و خاطره مردی صمیمی و خونگرم، هنرپیشه ای محبوب؛ خسرو شکیبایی گرامیباد

روحش شاد و قرین رحمت


 

 

 

عصری حال خوشی نداشتم،همینطوری که روی راحتی جلوی تلویزیون نشسته بودم و به صفحه اون خیره شده بودم یه باره دیدم داره تصویرهایی از گنبد و مناره های یک مرقد رو نشون میده، خبر اتمام ساخت حرم بی بی حکیمه در باکو رو اعلام میکرد و تصاویری از درون حرم و سقف فیروزه ای اون با آینه کاریهای خیلی زیبا، به عنوان هنر ایران داشت معرفی میشد، نمیدونم چی بود اما وقتی تصویر روی یکی از نقش های سقف زوم کرد، یه باره حالم عوض شد؛ یا حکیم. یه جور خاصی احساس سبکی کردم، خودم هم تعجب کردم چرا؟ حالا اومدم ببینم معنی این کلمه چیه؟ و چرا توی اون لحظه غبار اندوه رو از دل من برداشت؟

. حكيم 
حكيم داراى حكمت است ، و حكمت عبارت است از شناخت برترين چيزها با برترين دانشها. والاترين چيزها خداى متعال است ، و ثابت گرديده است كه به كنه و حقيقت شناخت او جز خودش آگاه نيست آن هم با علم ازلى دائم كه زوالش تصور نمى رود و چنان با معلوم مطابق بوده كه اشتباه و شبهه اى بدان راه ندارد. پس او حكيم به حق است .
و نيز به كسى كه ريزه كاريهاى صناعات را خوب مى داند و محكم و استوار مى سازد ((حكيم )) گويند.
(297) و كمال اين نيز جز براى خداى بزرگ نيست .
اگر كسى همه چيزها را دانست و خدا را نشناخت مستحق نام حكيم نيست ، زيرا والاترين و برترين چيزها را نشناخته است . و هر كه خدا را شناخت ((حكيم )) است هر چند در ساير علوم رسمى كم بار و كندزبان بوده و بيانش در آن زمينه نارسا باشد.
كسى كه خدا را شناخت سخنش با سخن ديگران فرق دارد، زيرا كمتر به جزئيات مى پردازد بلكه همه سخنانش كلى مى باشد، و به مصالح زياد نمى پردازد بلكه به آنچه در عاقبت و آخرت سودمند است سرگرم مى شود. و چون اين گونه موارد از قبيل معرفت خدا از حالات حكيم نزد مردم آشكارتر است ، بسا مردم نام حكمت را به امثال اين گونه سخنان كلى اطلاق كنند و به گوينده آنها حكيم گفته شود. و اين گونه سخنان كلى مانند فرمايش ‍ سرور انبيا صلى الله عليه و آله است كه :
راس الحكمة مخافة الله .(298) ((سر حكمت ترس از خداست )).
الكيس من دان نفسه و عمل لما بعد الموت ، و العاجز من اتبع نفسه هواها و تمنى على الله تعالى .(299)
((زيرك كسى است كه نفس خود را رام كرده و براى پس از مرگ كار كند. و زبون كسى است كه از هواى نفس خويش پيروى كند و آرزوى بى جا از خداى متعال داشته باشد)).
ما قل و كفى خير مما كثر و الهى .(300) ((آنچه كم و كافى باشد بهتر است از آنچه فراوان و سرگرم كننده باشد.))
كن ورعا تكن اعبد الناس . و كن قنعا تكن اشكر الناس . (301)
((پرهيزكار باش تا عابدترين مردم باشى . و قانع باش تا شاكرترين مردم باشى )).
القناعة كنز لاينفد.
(302) ((قناعت گنجى است كه تمامى ندارد)).
الصبر نصف الايمان . اليقين الايمان كله . (303)
((صبر نيمى از ايمان است . يقين همه ايمان است )).
اين سخنان (كلى و استوار) و امثال آن ((حكمت )) ناميده مى شود و صاحب آن را ((حكيم )) گويند.


ببینید اینجا چی پیدا کردم؟! برای من اینها همشون یعنی ...  

  پ.ن: دارم به کنسرت جاده ابریشم کیتارو گوش میدم، یه آهنگ داره به اسم Wa  ، صدای طبل ها توی این کار روح آدم رو از زمین میکنه و یه جورایی به دنیاهای دیگه وصل میکنه ! فوق العاده زیباست. پیشنهاد میکنم اگه دم دستتون هست حتما این کار رو گوش کنید. موسیقی ابتدای کار با نمایی کامل از مهتاب، ناخودآگاه آدم رو یاد همه اون کسانی می اندازه که دوستشون داره! دوستتون دارم

+ نوشته شده در  87/04/27ساعت 21  توسط مرجان  | 

... در انتهای سفر ...

 

 

 

 

همیشه می شود همه چیز را پنهان کرد!

گاهی کمی سختتر اما بالاخره همیشه میتوانی چیزی را که در دلت هست از همه و حتی گاهی از خودت پنهان کنی، بسته به قدرت بازیگری تو دارد و دقت چشم های تماشاچیان و اگر زمانه زمانی باشد که همه بازیگرانی قدر باشیم و چشهایمان هم تنها خودمان را ببیند ... می بینید؟ کار ساده ایست!

این روزها برایم خیلی چیزها در حال عوض شدن هستند، مثل آدمی که به آخر سفرش رسیده است، سفری که چیزی حدود ده سال شاید بیشتر طول کشید، سفری که اوجش این دوسال آخر بود.

همسفرانم! ...

(گاهی وقتها موقع نوشتن یکدفعه در جا میزنم و بی اختیار به خط چشمک زن روی صفحه خیره میشوم، انگار که باید بقیه چیزها را او بگوید! و چقدر خنده دار است که همیشه او هم به من زل میزند و همینطور که هی خاموش و روشن میشود، منتظر می ماند واین اتفاق آنقدر طول میکشد که هر دو از نگاه کردن به هم خسته میشویم و من دوباره یادم می افتد که باید بنویسم!)

همسفرانم!

آدمهای زیادی در این سفر با من همراه بودند، زیاد یعنی بزرگ و کوچک، زیاد یعنی قوی و ضعیف، زیاد یعنی زیبا و زشت، زیاد یعنی به اندازه همه عمرم، زیاد یعنی شاید هیچ وقت دوباره این سفر تکرار نشود و زیاد یعنی خیلی چیزهای دیگر.

امروز که نگاه میکنم می بینم با وجودیکه این همسفران خیلی زیاد بوده اند اما همیشه، من، در برابر آنها یک راه را رفته ام، از اول تا آخر! و شاید اشتباه نباشد اگر بگویم که با همه آنها به همان نتیجه ای رسیده ام که با نفر اول یا آخر!

درست یا غلط نمیدانم اما من، برای آنها، یک نفر بودم، یک راه، که اگر تنها یکی دوبار از آن عبور میکردی تا همیشه می توانستی چشم بسته از آن رد بشوی! ولی برای من، آنها، هر کدام به تنهایی، دالان هایی پیچ در پیچ و هزارتوهایی ناتمام بودند که همیشه میانشان گم میشدم و از ترس پیدا نشدن، یک گوشه مینشستم و گریه میکردم! خیلی هایشان تا بحال این صحنه را دیده بودند و خیلی هایشان هم نه!

حالا که نگاه میکنم، نمیدانم کدام درست بود؟ نمیدانم آیا اصلا درست هست که بخواهیم برای زندگی درست و نادرست بگذاریم؟

این روزها همه آن همسفران را یکی یکی از دست میدهم.

 قبلترها تلاش و تقلایی اگر بود، برای نگاه داشتنشان بود اما این روزها تلاش و تقلایی هم، اگر باشد، برای از دست دادنشان است!

اینقدر در خودم و آنها گم شده ام که دیگر هیچ خطی در ذهنم مستقیم نیست! افکارم از ناکجاهایی تاریک می آیند و به بی سرانجامی هایی ابدی می روند و من در انتهای روز خرد و خسته از تلاشی بی ثمر به شب میرسم و تنها کاری که میکنم این است که چشم هایم را ببندم و از زمین جدا شوم ... و آنزمان است که به فراموشی میرسم و خواب، همه چیز را از درون من می روبد و با خود میبرد...

و فردا دوباره روزی خواهد بود برای ...

شاید اگر از آنها بپرسی بگویند من هزارتو بوده ام و آنها ساده و سرراست؟! دیگر نمیدانم کدام به کدام است!

خیلی چیزها را میخواستم بگویم!

خیلی چیزهایی که شاید همیشه از گفتنشان دوری میکردم، اما وقتی نگاه میکنم می بینم چقدر راحت میتوان همه آنها را برای همیشه پنهان کرد، چقدر راحت میتوان صورت زندگی را فریبنده و زیبا جلوه داد تا جاییکه حتی نزدیکترین کسانت هم نفهمند که در تو چه میگذرد! این بهتر نیست؟ ...

از خودم می پرسم گفتن و نگفتن حرفهایی که فقط متعلق به تو و روح توست، برای دیگری، برای کسانی به غیر تو و روح تو، چه فرقی دارد؟

با خودم فکر میکنم، از ابتدای خلقت، از زمانی که چیزی به اسم قلم خلق شد، از روزی که انسان شروع به نوشتن کرد، تا الان ... تا آینده ... چه نیازی بوده و هست که این همه نوشتن را به وجود می آورد؟ این همه حرف برای گفتن چه چیزی است؟ این همه کلمه برای بیان چه حدی از انسان است؟ و واقعا آن چیزهایی که میخواهی بگویی را چقدر می توانی در این کلمات بگنجانی؟ ...

کدام کلمات هستند که میتوانند بگویند یک انسان وقتی به انتهای سفر میرسد چه حالی دارد؟

  

+ نوشته شده در  87/04/26ساعت 11  توسط مرجان  | 

من و هستی

 

 

 

دیروز یک کتاب به دستم رسید با عنوان : " هفت قانون معنوی موفقیت " اثری فوق العاده از دکتر دیپاک چوپرا با ترجمه گیتی خوشدل. وقتی که شروع به خوندن کردم خیلی دلم خواست که بخش هایی از مطالب این کتاب را ساده و مختصر در وبلاگم بنویسم تا بعدها با دوباره خوندنشون، این اصول ساده و جهانی رو دوباره به خاطر بیارم و سعی کنم اونها رو در زندگی واقعی دنبال کنم.

همه خلقت و هستی در درون خود دارای قوانینی است که عظمت پروردگار را متجلی میسازد، بر اساس آن پنهان ها به پیداها بدل میشوند، خالق قدرت خود را در جلوه مخلوق عیان میسازد و فرآیند آفرینش شکل میگیرد. قوانین فیزیکی عالم بطور مشابهی، در حرکت و آگاهی خود به خلق یک جنگل، یک کهکشان و یا جسم یک انسان میپردازد. همین قوانین هستند که میتوانند باعث برآورده شدن ژرفترین آرزوهای ما شوند.

در این کتاب اولین قانون حیات، قانون توانایی مطلق است.

 

پ.ن : از این به بعد قراره هفتگی آپ کنم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/04/21ساعت 22  توسط مرجان  | 

ای عشق، همتی!

 

 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخۀ فصل، ماه را می شنوند.

 

گوش کن، جاده صدا می زند، از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است ... *

 

 

پ.ن:  دوستتون دارم! همین.

 

* شب تنهایی خوب - سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  87/04/18ساعت 18  توسط مرجان  | 

درد ...

 

 

 

امان از راه بی عابر

                    امان از شهر بی شاعر

                                           امان از روز بی روزن

                                                                     امان از این همه رهزن ...

 

امان از سایه بی سر

 

           بر این درگاه درد آور

 

                      امان از ناتمام تو

 

                                  امان از ناتمام من ...

ببار ای خوب دیروزی

                       بر این بازار خود سوزی

                                                 که این غمخانۀ بی می

                                                                            ندارد آب مرد افکن ...

 

 

 

 

پ.ن: چکه کن ای ابرک من / مثل ستاره بر زمین ...

 

+ نوشته شده در  87/04/16ساعت 19  توسط مرجان  | 

نامه ای از تو برای من ...

 

 

 

این صفحه مال توست! همه اش مال تو.

اینبار تو بنویس،

 بجای من، برای من ... تو بنویس!

 

 پ ن : این تو هر کسی است که حرفی برای گفتن به من داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 21  توسط مرجان  | 

خالی ... خالیه خالی ...

 

 

 

هزار نقش برآرد زمانه و نبود

یکی چنانکه در آینه تصور ماست ...

 

هنوز منتظری؟!

-          : " انتظار سخته ... خودت که خوب میدونی ... منتظر خبرت هستم باشه؟! خبر از تو ... "

امروز روز چندمه؟! ... نگاش کن! ... اونجاست. چراغش روشنه. میتونی باهاش حرف بزنی، هست، می بینی؟!

اما سکوت میکنی ...

n

گوشی رو برمیداری، شماره رو میگیری و منتظر میمونی ...

-          : " الو ..."

-          : "   سکوت   "

-          : " الو ... الو ... الو ... "

-          : "   سکوت   "

صدای تپیدن قلبت رو میشنوی، چشمات پر اشک شدن، هیچی روی لبهات نمی یاد، بهم چسبیدن ... هیچی ... قبل ترها با چه عشقی میخوندیش ...، اما امروز هر چی زور زدی هیچی به زبونت نیومد! می بینی؟

بازم سکوت میکنی ...

 

n

چهره اش درهم و برافروخته است، میدونی اتفاقی افتاده، میدونی اگه بپرسی چیزی نمیگه اما دلت تاب نمیاره ...

-          : " چی شده مامان؟! چرا اینقدر عصبی ای ؟! ..."

-          : " هیچی ... "

-          : " بگو چی شده؟!!! ..."

-          : " هیچی ... "

بازم سکوت میکنی ...

n

 

انگار همیشه این تو هستی که باید برای تماشاچیا خرگوش های سفید رو از توی کلاه سیاه بیرون بیاری! و از شنیدن صدای کف زدن هاشون غرق لذت و غرور بشی، انگار همیشه این تو هستی که باید با شیطنت های جور واجور زندگی رو رنگ بزنی و ...

-          : " نمیشه! باید امروز یه معجزه واسه خودش داشته باشه! ... بزار، خودم درستش میکنم."

 

 

 

n دستت روی کیبورد میلرزید:

-          : " ... چرا؟ چرا باهام حرف نمیزنی؟! مگه چی شده؟! مگه ... "

 

n کلمه ها رو لبت بال بال میزدن:

-          : " فقط دلم میخواست بهت بگم چرا اینقدر مغروری؟! اگه واقعا دوستیم پس چرا یه بار هم نپرسیدی چی شده؟! چرا ... "

 

n داد میزنی ...

-          : " مگه من مال این .... چرا بهم نمیگین؟! ............... "

 

n

شعبده باز تنهای این سیرک!

حالا وقت اون رسیده که برای خودت معجزه کنی!

... نگاه کن! این تو ... این تو خالیه خالیه! .... به لبهات نگاه کن! ...  کو برق چشات؟!

 

سکوت میکنی و سرتو می اندازی پایین. به قلبت فکر میکنی، باید اینجا خالی بشه! ...

باید خالی بشه! ... خالی خالی ...

 

+ نوشته شده در  87/04/12ساعت 20  توسط مرجان  | 

این روزها ...

 

 

 

 

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم، ناتمام خواهد ماند؟

 

 

+ نوشته شده در  87/04/09ساعت 22  توسط مرجان  | 

تعبیر خواب

 

 

 

-          : " سلام ! ... "

-          : " سلام ! ... "

رنگ روشن قهوه ای چشمانش و برق شفافی که در آنها بود بیشتر از هر چیز دیگری در خاطرش ماند! شاید برای همیشه!

لاغر بود، به قول خودش نحیف، کمی ساکت، بیشتر صبور، در خودش بود انگار – همه زمانها – شاید این همان تعبیر عجیب بودنش بود! خال قهوه ای روی دست راستش گاهی حواسش را پرت میکرد – ... با یک علامت ! –

چهره سفید و موهای خرمایی اش آشنا میزد، - خیلی ها میگن قیافه من براشون آشناست ... – غریبگی نمیکرد مگر در لحظه هایی که سکوت سایبان روز آفتابی شان میشد، سخت بود برایش، نمیخواست که سکوت را بشکند اما حسی در او میگفت سکوت مال امروز نیست!

چیزی شبیه اعتراض داشت در خودش، چیزی شبیه تسلیم، چیزی میان ماندن و رفتن، دوست میداشت اما تعلق نمیگرفت، رها بود! جلوتر میرفت – شاید فرار میکرد – قدمهای تند بر میداشت و نگاهش در جستجوی همه مضامین جامانده زندگی گوشه و کنار مسیر گیر میکرد، ساده بود، صمیمی وقتی که خودش بود، صبورانه گوش میداد و دوستانه پاسخ و جنس کلمات را خوب میشناخت.

n

نفهمید از کجا دیگر خودش نبود، گمش کرد، رفت پشت چهره های ناآشنا و گم شد! پشت مفاهیم سخت و سخت شد، دور، ارتفاع پیدا کرد و رفت، تنها نخ نازک نگاهش بود که دوباره صمیمیت را به میان میکشید، نگاهی که کوتاه بود و فراری!

و سکوت ...

-          : " خدانگهدار ... "

-          : " به خدا می سپارمت ... "

در انتهای آن روز روشن، همه چیزی که برایشان باقی مانده بود همین بود؛ سکوت !

و سکوت هر کدام شبیه خودش بود، از جنس خودش.

 

+ نوشته شده در  87/04/07ساعت 11  توسط مرجان  | 

خبر آمد ...

 

 

یک نفر باید از این حضور شکیبا

با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.

یک نفر باید این حجم کم را بفهمد،

دست او را برای تپش های اطراف معنی کند،

قطره ای وقت

روی این صورت بی مخاطب بپاشد.

یک نفر باید این نقطۀ محض را

در مدار شعور عناصر بگرداند.

یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید...*

 

با سپاس از حسام الدین باتمانی

 

ادریس صلی الله علیه، نجوم و کواکب با او بسخن آمدند، از ماه پرسید که ترا چرا وقتی نور کم شود و گاهی زیادت؟

گفت بدانکه جرم من سیاهست و صیقل و صافی و مرا هیچ نوری نیست، ولیکن وقتی که در مقابلۀ آفتاب باشم برقدر آنکه تقابل افتد، از نور او مثالی در آینۀ جرم من همچو صورتهای دیگر اجسام در آینه ظاهر شود. چون بغایت تقابل رسم، از حضیض هلالیّت به اوج بدریّت ترقی کنم.

ادریس از او پرسید که دوستی تو با خورشید تا چه حدّست؟

گفت تا بحدی که هر وقت که در خود نگرم در هنگام تقابل، خورشید را بینم، زیرا که مثال نور قرص خورشید در من ظاهر است، چنانکه همه ملاست، سطح و صقالت روی من مستغرقست بقبول نور او، پس در هر نظری که بذات خود همه خورشید را بینم، که اگر آینه را در برابر خورشید بدارند صورت خورشید درو ظاهر گردد، اگر تقدیراً آینه را چشم بودی و در آن هنگام که در برابر آفتابست در خود نگریستی همه آفتاب را اگر چه آهنست " انا الشمس " گفتی زیرا که در خود الا آفتاب نمی بیند. اگر " انا الحقی " گوید یا " سبحانی ما أعظم شأنی " عذر او را قبول واجب باشد " حتی توهّمت مما دنوت انّک انّی. "                                                                                                   

                                                                                رساله لغت موران - شیخ شهاب الدین سهروردی

 

*بی روزها عروسک - سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  87/04/06ساعت 19  توسط مرجان  | 

سکوت مهتاب.

 

 

 

دلم عجیب گرفته است

                       - شاید هم سوخته!-

 

دلم سکوت میخواهد!

                                   فقط میخواهم بگویم که آدمی هیچ چیز نمیداند ولی ...

 

میروم تا کمی آرام شوم. کاش ...

 

بعد نوشت:

هنوز هم عطر مریم ها مشامش را پر میکند...

 

دوباره به خطوط نوشته نگاه میکند:

 " دنیا به اندازه کافی تلخ هست، اگه نمیتونیم شیرینش کنیم، لااقل تلخترش نکنیم، توی درس هنر عشق، نمره گرفتن و عالی بودن کافی نیست، باید ریاضیات عشق رو هم بلد بود. تا وقتی تو همه درسای عشق نمره نگرفتیم، نمی تونیم به کلاس بالاتر بریم .

 

با خودش فکر میکند:

 "دنیا به اندازه کافی تلخ نیست! گاهی در تلخی، شیرینی مبهمی هست که یافتنش به تحمل آن تلخی می ارزد، در درس عشق نمره ای داده و گرفته نمیشود، عشق درس نیست، عشق زندگی است، عشق سیلان روح ماست با همه پستی و بلندی های آن در زمان، با همه برکت و نحوستش در چهار فصل سال! عشق ... کسی چه میداند عشق چیست؟!

حرف از عشق نیست، حرف از برخورد دو روح است با هم ، برخوردی که نمیتوان برای آن حکم تعیین کرد! این برخورد لازم بوده است و اتفاق می افتاده و تمام میشده است! تصمیم با ماست تا نصیبمان را از این تصادف چگونه برگیریم!"

به نصیبش فکر میکند:

 " هیچ؟! ... آگاهی! ... جنون؟! ... بازی؟! ... آرامش؟! ... شاید هم تنها خاطره ای؟! تنها نشان از حضوری در لحظه هایی مهتابی! ... تنها نشانی که یاد بگیری هر بار به کسی برمیخوری باید سهم او را از خودت بپردازی! سهم تو در پریدنش را !! و به خاطر داشته باشی شکسته بالی همسایه پرواز است! و اما این انتخاب توست! راه توست در این مسیر کوتاه و مبهم. و ادامه اش خواهی داد ... تا انتهای مسیر.  "

شاید ساده ترین راه پاک کردن لکه های سیاه باشد! اما راه دیگری هم هست، میتوان آنها را لکه هایی روشن کرد!

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 21  توسط مرجان  | 

هوس کوچ

 

 

 

عطر مریم در خنکای اتاق خواب پیچیده بود، هر بار که نفس میکشید به آرامی به گذشته قدم میگذاشت، چیزی حدود یکسال پیش شاید و خاطره شیرین عشقی و ...

... و باز هم عطر مریم بود که همه اتاق را در سکوت و آرامشی شیرین فرو برده بود ...

 

می تازی، همزاد عصیان!

به شکار ستاره ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار.

اینجا که من هستم

آسمان، خوشۀ کهکشان می آویزد،

کو چشمی آرزومند؟

 

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.

در سایه- آفتاب دیارت، قصۀ " خیر و شر " می شنوی،

من شکفتن ها را می شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان میگذرد.

 

تو در راهی.

من رسیده ام.

 

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازک دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یک برگ. *

 

 

دلش برای همه آنهایی که دوستشان میداشت تنگ شده بود، همه، حتی برای آنهایی که ازشان بیخبر بود بیشتر! و باز هم ماه در آسمان ابری این شبها می تابد و خاطره ها زنده میشوند ... خاطره ها ... خاطره هایی که از فرط تکرار به زندگی بدل شده اند ... فصل، فصل تابش آفتاب است و هوس کوچ ... رهایی در پس تنها یک تصمیم ...

 

*فراتر- سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 22  توسط مرجان  | 

مرغ باغ ملکوتم ...

 

 

 

 

پادشاهی باغی داشت که البته در فصول اربعه آن باغ از ریاحین و مواضع نزهت* خالی نبودی، آبهای روان در آنجا و اصناف طیور  بر اطراف اغصان*، انواع حیوان الحان میکردند، و از هر لعتی که در خاطر مختلج میشد* و هر زینتی که در وهم می آمد در آن باغ حاصل بود، و از آن جمله جماعتی طواویس بغایت لطف و زیب رعونت* در آنجا مقام ساخته بودند و متوطن شده.

وقتی این پادشاه طاوسی را از این جمله بگرفت و بفرمود تا او را در چرمی دوزند، چنانکه از نقوش اجنحۀ او  هیچ ظاهر نماند بجد خود ملاحظت حال خود تواند کرد*. و بفرمود تا هم در باغ سلٌه ای بسر او فرو کردند* که جز یک سوراخ نداشت که قدری ارزن در آنجا ریختندی از بهر قوت و برگ معیشت او.

و چون مدتی برآمد، این طاوس خود را و ملک را و باغ را و دیگر طواویس را فراموش کرد.

در خود نگاه میکرد الاٌ چرم مستقذر بی نوا نمی دید و مسکنی بغایت ِ ظلمت و ناهمواری، دل بدان نهاد و در خود مترسٌخ کرد* که هیچ زی عظیم تر از چرم نیست و هیچ مقام لطیف تر از مقعر سلٌه نتوان بود*، چنانکه اعتقاد کرد که اگر کسی ورای اینف عیشی و کمالی و مقری دعوی کند سفسطۀ مطلق محض و جهل صرف باشد. الاٌ این بُود که هر وقت که بادی خوش وزیدن گرفتی بوی ازهار و اشجار و گل و بنفشه و انواع ریاحین بدو رسیدی*، از آن سوراخ لذتی عجیب یافتی، اضطرابی در وی پدید آمدی و نشاط طیران حاصل گشتی* و در خود شوقی یافتی، ولیکن ندانستی که آن شوق از کجاست زیرا که لباس جز آن چرم ندانستی و عالم را جز آن سلٌه و غذا را جز ارزن.

همه چیزها فراموش کرده بود، و اگر نیز وقتی الحان طواویس و اصوات و نغمات طیور شنیدی هم آرزو و شوق پدید آمدی، ولیکن متنبٌه نگشتی* از آن اصوات طیور و هبوب صبا وقتی نشاط آشیان کردی.

مدتی در آن بماند که این باد خوش بوی چیست؟ و این اصوات خوب از کجا می آید؟ معلوم نمی شد و درین اوقات بی اختیار ِ او ، فرحی درو می آمد، و این جهالت او از آن بود که خود را فراموش کرد و وطن .

هر وقت که از باغ بادی یا آوازی در آمدی بی آنکه موجب شناختی یا سببی بسیار ذوقش پیدا شدی معلوم بودی.

روزگاری در آن حیرت بماند تا پادشاه روزی گفت آن مرغ را از چرم بدر آرید و استخلاص دهید.*

طاوس چون از آن حجب بیرون آمد خود را در میان باغ دید، نقوش خود را بنگریست و باغ را و ازهار و اشکال خود را بدید و فضای عالم و مجال سیاحت و طیران و اصوات و الحان و اشکال و امثال و اجناس،

در کیفیت حال فرو ماند و حسرتها خورد.

و نحن اقرب الیه منکم و لکن لاتبصرون

 

برگرفته از :رساله لغت موران

شیخ شهاب الدین سهروردی

 

 

 

 

 

*در چهارفصل سرسبز و پرگل بود.

*انواع پرندگان جمع بودند.

*هر زیبایی که تصور شود وجود داشت.

*طاووس هایی بی نهایت زیبا در آن باغ زندگی میکردند.

*طاووس را در چرمی کردند که هر چه تلاش میکرد چیزی از خود نمیدید جز چرم.

*و چادر هم بر سرش انداختند که تنها یک روزن برای غذا دادن داشت.

*معتقد شد که هیچ جنبنده ای عظیم تر از چرم و هیچ جایگاهی لطیف تر از چادر نیست.

*بجز اینکه گاهی بادی میوزید و بوی گل و درختان و صدای مرغان را به او میرساند.

*شادمانی پرواز در او ایجاد میشد.

*اما اینها برایش گوشزد نمیشد و فراموش میکرد.

*آزادش کنید.

 پ.ن : با شرمساری فراوون- هیچ دوست نداشتم که ترجمه لغتی کنم اما دلم میخواست همه با هم از خوندن این داستان لذت ببریم.

 

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 22  توسط مرجان  | 

مرغ خسته ...

 

 

 

وقتی که دستای باد

                       قفس مرغ گرفتار و شکست

                                                            شوق پرواز و نداشت،

 

وقتی که چلچله ها

                        خبر فصل بهار و  میدادن

                                                         عشق آواز و نداشت،

 

دیگه آسمون براش

                          فرقی با قفس نداشت

                                                        واسه پرواز بلند

                                                                                  تو پرش هوس نداشت.

 

شوق پرواز توی ابرا

                           سوی جنگلای دور

                                                    دیگه رفته از خیال

                                                                                اون پرنده صبور  ....

 

 

 

 

اما لحظه ای رسید

                              لحظه پریدن و رها شدن

                                                                  میون بیم و امید!

 

لحظه ای که پنجره

                       بغض دیوار رو شکست

                                                    نبض آسمون صبح

                                                                              میون چشاش نشست ...

 

 

 

مرغ خسته پر کشید و افق روشن و دید

                                                       توی هوای تازه دشت به ستاره ها رسید.

 

 

لحظه ای پاک و بزرگ دل به دریا زد و رفت

                                                         با یه پرواز بلند تن به صحرا زد و رفت ...

 

 

 

 

 

بزرگترین نفرت ها در پس بزرگترین عشق ها نهفته است...مرغ خسته ... پرید ... و رفت ...

 

+ نوشته شده در  87/04/01ساعت 20  توسط مرجان  |