تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

بخوان بنام دوست

 

 

 

 

هر که را دوست میداری، به هر میزان،

ناخواسته در همه لحظه ها سعی داری به او نزدیک شوی،

در ذهنت، در نگاهت، در گفتارت، در کردارت. تلاش داری شبیه او شوی چون دوستش میداری،

میدانی هر چه که شبیه تر شوی نزدیک تری!

اینگونه نیست؟

عاشق شده ای تا بحال؟

شیرینی و مطبوعیت شهد عشق را چشیده ای؟

آن لحظه های روشن و گرم؟

آن روزها و ساعت ها که فارغ از همه مسائل و سختی های زندگی تنها به عشقت اندیشیده ای و این عشق برایت سرچشمه الهام و شوق حرکت بوده است؟!

چه کارها که از توی ضعیف در این لحظات برنیامده است؟

چه نشیب و فرازها را که با نیروی عشق پشت سر ننهاده ای و چه ناممکن ها که برای خودت ممکن نساخته ای!

نگاه کن!!

چه چیز مگر در تو بوده است جز  تمنا و خواستن؟!

                                                                       جز عطش رسیدن؟!

 

پروردگار، خالق همه معشوق های ماست! پروردگار عاشق ما و عاشق معشوق های ماست. دوست میدارد و میگذارد که دوست داشته شود! پروردگار عظیمترین عاشقان و بزرگترین معشوقان است! ( چه سخت است ... کلمات من توان بیان این لحظات را ندارند! ... کلمات من لالند و به کمکم نمی آیند تا بتوانم بگویم که چه خوب میشد اگر میتوانستم عاشق او بشوم، که او بر همه ما احاطه دارد! که همه ما را در بر میگیرد و می نوازد، که آغوش محبت او امن ترین آغوش هاست، شانه های صبر او صبورترین تکیه گاه اشک هاست، دستهای نوازشگر رحمتش گرمترین و مهربان ترین دست هاست و نگاه مشتاق توبه پذیرش، بخشنده ترین نگاه هاست ...

و تنها تو میدانی که چگونه با نگاه مشتاقتش تو را بخود میخواند آن زمان که گم و گور و گنگ و لنگی در این بیابان غفلت ... آه پروردگار من ... )

بخوان بنام دوست

میخواهم بخوانمت به نامهایی که تو برایم به یادگار گذاشته ای، که چه خوب میدانستی حتی نمیدانم چگونه باید بخوانمت که در شان تو باشد! که زیبا باشد، که مرا از همیشه به تو نزدیکتر سازد، که روحی تازه در من بدمد و شوقم را بسوی تو بیدار سازد، میخواهم بخوانمت به نام هایی که دوست میداری، به نام هایی که دوست میدارم چون از آن تو هستند، به نام هایی میخوانمت که مرا به تو شبیه سازد، باشد که هر چه بیشتر به تو نزدیک شوم ...

 

بعد نوشت:http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%d8%a7%d8%b3%d9%85%20%d8%a7%d8%b9%d8%b8%d9%85&SSOReturnPage=Check&Rand=0

+ نوشته شده در  87/03/31ساعت 13  توسط مرجان  | 

فقط یک کم حرف میزنیم با هم ...همین

 

 

 

دراز کشیده کف اتاق، کتابی نازک توی دستهاش پرپر میزنه، انگار کتاب میخونه. ذهنش در هر لحظه از هزاران فرسنگ گذشته به آینده میره و می یاد. از خودش می پرسه: " داری چیکار میکنی؟! "

 

-          : " استراحت . کتاب میخونم. خب ... رویا می بافم ... چرا؟! ... تهش ؟ نه ... بیفایده است ... کلی لباس هست که میتونم الان برم بندازم روی بند، جورابامو بشورم، لباسامو اتو کنم، میتونم عصری بهش زنگ بزنم و برم ببینمش! هوم؟ ... میتونم مثل مامان قرمه سبزی درست کنم؟! هان؟ یه دوش بگیرم چطوره؟! ..."

-           : " تو خوبی؟! "

-          : " نمیدونم! ... میدونی! خنده ام میگیره واسه این همه حق انتخابی که دارم! بین این همه کار برای پر کردن این روز تعطیل! هر کدومو که بخوای ... میتونی تا ابد همه این کارها رو بکنی و شاید هیچ وقت هم از خودت نپرسی "داری چیکار میکنی!" میدونی؟! "

-          : " خب تهش که چی؟! "

-          : " که میتونی هر کاری بکنی و بعد بگی" هیچ کاری نکردی." ببینم ... ، کی میدونه کی باید چیکار کنه؟!"

-          : " اِ ... خب ... زندگی دیگه!! یعنی چی؟!! یعنی چی کی باید چیکار کنه ؟! ..."

پا میشه می یاد سراغ این صفحه تا شاید با نوشتن این دیالوگ احمقانه خودشو خلاص کنه! اما ...

 

چند شب پیش بود، فیلمی میدید با اسم اتاق سبز، ساخته فرانسوا ترفو- ماجرای یک سرباز جنگ بود که همه دوستانش و همسر محبوبش رو در طول مدت جنگ از دست داده بود اما خودش هیچ آسیبی ندیده بود! 15 سالی میشد که با خاطره زنش زندگی میکرد، حالا توی دفتر روزنامه کار میکرد و مردی عجیب و منزوی به نظر میرسید...

 

-          : " خب که چی؟! اینها رو برای چی داری تعریف میکنی؟! "

-          : "... دلم میخواد برم قبرستون ... سر خاک. بشینم کمی نگاه کنم به اونهایی که اون زیرن. شاید اینطوری یادم بیاد که باید چیکار کنم! شاید اینطوری اون شوق زندگی بیدار بشه! "

-          : " از ترس مرگ؟! "

-          : " نمیدونم شاید! اون سرباز جنگ ... شوق زندگی درش مرده بود! وا داده بود. میدونی لحظه هایی هست که به طرز خیلی خنده داری خوشبختی! خیلی ساده حتی! وقتی به چهره نوزادی نگاه میکنی که مادرش داره بهش شیر میده، وقتی گشنه ای و غذایی میخوری و سیر میشی، وقتی دوستی که انتظارشو نداشتی ازت خبر میگیره، وقتی خسته ای و راحت به خواب میری ... می بینی! خوشبختی بینهایت ساده است! ... این زمانها شوق زندگی مفهومی نداره! داری زندگی میکنی و خوشبختی! به همین سادگی ..."

-          : " و بعد ؟ ..."

-          : " توی اون لحظه هایی که به خودت میخوری و میپرسی! اون جاهاست که همه نشونه ها میپرن! میمونی حیرون که داری چیکار میکنی!؟ می فهمی؟! ... یعنی نباید بپرسیم؟! یعنی چی بالاخره؟! ... ببینم کی قراره جواب بده؟! کسی میدونه؟! "

-          : " ... ؟!

-          : " می بینی؟! حتی همین تو هم الان ساکت شدی؟! ... هان؟! بلندتر بگو، نمی شنوم! ..."

-          : " .... "

-         : " چی؟!! هدف ؟!! علاقه ؟!!       احمق!       حالم از این کلمه ها دیگه بهم میخوره! هدف!! .... همون بهتره که برم جورابامو بشورم . خوشبختی شاید همین باشه که هیچ وقت از خودت نپرسی داری چیکار میکنی! یا شایدم این که از شر تو خلاص بشم!! "

-          : " اِ ...! من ِ بیچاره چه گناهی کردم؟!"

 

 

میخوام دیگه رها بشم

                      ساده و بی ریا بشم

                                          زمینمو شخم بزنم

                                                              نه خوب بشم نه بد بشم!

 

بعد نوشت:

سوال ِ گورخری

 

از گورخر، پرسیدم:

" تو حیوونی سیاهی

با چن تا خط سفید،

یا حیوونی سفیدی

با چن تا خط سیاه؟ "

اونم، ازم سوال کرد:

" تو همیشه، خوب هسی

گاهی میشه، بد هسی،

یا همیشه، بد هسی

گاهی میشه، خوب هسی؟

تو همیشه، آرومی

گاهی میشه، شلوغی،

یا همیشه، شلوغی

گاهی میشه آرومی؟

تو همیشه، خوشحالی

گاهی میشه، بدحالی،

یا همیشه بدحالی،

گاهی میشه خوشحالی؟"

خلاصه – گفت و گفت و گفت ...

موضورو، کش داد اِنقَدَر،

که من دیگه، غلط کنم

راجب خط و این چیزا،

سوال کنم، از گورخر!

شل سیلورستاین

 

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 11  توسط مرجان  | 

آدمهای زندگی من

 

بزرگترین چالش زندگی دکتر!!

 

 

سری نوشته های آدمهای زندگی من تنها برای ثبت خاطرات من هستند و اینکه برام یادآور باشن که چقدر انسانها با هم متفاوتند و دنیاهای اونها تا چه اندازه میتونه دور یا نزدیک باشه! به علاوه اینکه به من در شناخت آدمها کمک میکنه! آدمهای زندگی من، تکه هایی از پازل زندگی من هستند! من و اونها در کنار هم تصویر زندگی رو میسازیم!

 

اول از همه یه خبر خیلی شاد براتون بگم!! البته منحصر به منه!

امروز تیمم توی لیگ گل کوچیک اول شد!! تیم سلطان! ایول!! ایول!! من اسپانسر تیم بودم اونم از نظر روحی!! بچه های تیمم سعید و ابوالفضل و علی واقعا گل کاشتن!

بیشتر از همه سعید!! اون سالنی کاره! حرکت هاش فوق العاده سریع و ظریفه! با جثه کوچیک و ریزش اصلا نمیدونم چطور می تونه این همه قوی و کوبنده بازی کنه! خودش سبزه است مال جنوبه اما یه دختر داره شبیه بندانگشتی! مثل قرص ماه! خانومش هم پرستاره. خیلی خانم متینی هست.

ابوالفضل و علی دوتا داداش هیکلی هستن! یکی عمودی و یکی افقی!! ابوالفضل یک سالی هست که متاهل شده اما علی هنوز سرو گوشش میجنبه! میره بدنسازی! عشق بدنسازیه!! وقتی که بهش میگی چقدر خوب بازی کردی! صورتش گل میاندازه و میگه چاکریم!! کله هر دوتا داداش هم حسابی بو قرمه سبزی میده!!

خداییش بعد از مدتها امروز حسابی از هیجان و شادی دیدن این بازی ها و برنده شدن تیمم، همه صورتم گل انداخته بود و چشام برق میزد!! توی طول بازی هم که یه جا بند نبودم، بماند!! در طول این مدت اسپانسری م هم فهمیدم که چقدر ما ایرانی ها نیاز داریم یکی بهمون بگه چه توانایی هایی داریم!! که چقدر خوبیم!! چقدر خوب عمل میکنیم!! ما خیلی به جمله های مثبت نیاز داریم! خیلی زیاد.

الان که اینها رو می نویسم، با خودم میگم همه این آدمها رو چهار ساله که دارم می بینم، حتی بیشتر از اعضای خانواده ام با اینها زمان رو گذروندم!! چقدر اونها رو بیشتر میشناسم!! وقتی بهشون فکر میکنم میتونم دو صفحه از خصوصیات اخلاقی شون بنویسم!! خنده داره!!

دوم جریان دکتر بود!!

این دکتر هم اتاقی منه! کلی برای خودش باحاله!! در نهایت عبوسی که ممکنه در نظر اول توی چهره اش ببینی، مهربونه! خودش رو خیلی مغرور و معتمد به نفس نشون میده در حالیکه اصلا اینطور نیست! کلی از زمین و زمون گله داره و چون و چرا میکنه در حالیکه به زندگی احترام میزاره!! خلاصه معجونی از خصوصیات ضد و نقیضه!!  با همه ادعایی که برای مغرور بودن داره توی آخرین بازی که چهارتا گل زده بود ، اولین جاییکه اومد با اون سر و وضع داغون (چون حسابی خیس عرق بود! و تازه بعدم فهمیدم کلی خورده زمین! از بس روش خطا کردن!!) اتاق خودمون بود! مثل بچه هایی که میان تا به مادرشون بگن: " مامان من چهارتا گل زدم ها!!! " اونم با کلی هیجان! وقتی که این خبرو داد تازه رفت نهار بخوره!! برام خنده دار بود!! گاهی اوقات از اینکه میبینم آدمها در مقابلم راحت هستند خوشحال میشم! چون فکر میکنم دلیلی برای ناراحتی در کنار هم نیست!

آهان! اینو میخواستم بگم! امروز چون همه ماشین های شرکت بیرون بودن، همین دکتر زانتیای مدیرعامل رو قرض گرفت تا منو برسونه بانک واسه کارهای بانکی! (اینم بگم دکتر عشق زانتیاست!!) بین راه میگفت: " من همیشه دلم میخواست با زانتیا دو تا کار بکنم!! کاش میشد!!" پرسیدم چی؟ گفت: " اول یه ترمز شدید تا این کیسه هواش بزنه توی صورتم!! دوم اینکه یه بار هم شده سه چرخ باهاش برونم!!" من که توی دلم داشتم از خنده میترکیدم گفتم: " فکر کنم این بزرگترین چالش توی زندگی تو باشه!!" اونم خندید و گفت: " آره خداییش، عقده ای شدم!!"

 

 

پ.ن: میگن بادمجون بم آفت نداره!! من حالم خوبه. ممنون ازهمه دوستان عزیزم

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 21  توسط مرجان  | 

پـــرنـیـان

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

ولله یرید ان یتوب علیکم ...

یرید الله ان یخفف عنکم و خلق الانسان ضعیفا ...

ان تجتنبوا کبائر ما تنهون عنه نکفر عنکم سیئاتکم و ندخلکم مدخلا کریما ...

 

و خداوند بر همه چیز شاهد و ناظر است .

 

 

پ.ن: هیچ ...  اشک ... 

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 21  توسط مرجان  | 

پـــرنـیـان

 

 

صدای اذان میاد ... اذان موذن زاده ...

 

و خطوط آخرین جمله ها ...

-         : " من میخوام با همین کلمات کوچک خودم باشم ... و نزدیک ... نزار دور شم ... "

-         : " برو ... بخدا می سپارمت ... هستی ... خوب - مهربان و نزدیک ... "

و نگاه پر سوالم بر این خطوط ...

آیا باز  ... ؟!

 

چقدر دلم در فضای این غروب تنگ است ...

 

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 21  توسط مرجان  | 

رویای درختی بی ریشه ...

 

 

 

تا چشم کار میکرد زمین بود و زمین، صاف و برهنه میرفت و میرفت تا به سینه آسمان.

برهوت.

تک درختی نوپا در میان برهوت مثل اتفاقی ناخواسته شاید، ایستاده بود، مثل معجزه ای شاید، مثل سرابی! کسی چه میدانست مثل چی؟ و یا اگر هم میدانست چه تفاوتی میکرد؟! مهم بودن درخت نوپا بود که بود!

جلوتر که میرفتی جا به جا صدا از لابه لای شاخه ها شنیده می شد!

برهوت و درخت و پرنده؟!

زمین زیر پای درخت سبز بود، خود درخت زرد!

گاهی بادی می وزید و پرنده ای خسته از راه را به شاخه ای می نشاند ... و نشاط در صورت درخت هویدا بود.

گاهی بادی می وزید و پرنده ای سیراب را از شاخه ها به آسمان می پراند ... و اندوه تنهایی بر دل درخت  ...

و این تصویر هموارۀ زندگی بود، سبز، زرد، و پرنده های که می آمدند و پرنده هایی که می رفتند ...

و درخت، هر بار شادمان از رسیدن پرنده ای، شاخه های پرمهرش را می گشود، پرنده را در برمیگرفت و لانه اش میشد، به این امید ناگفته، که شاید خبری از بذری در راه را از آنان بشنود ...

و باد، هر ازگاهی بیرحم، پرنده های تاب گرفته را از لابه لای شاخه ها می ربود ...

و درخت هنوز بیخبر بود ...

به خودش که نگاه میکرد، زردی و خشکی اش را باور نداشت که شاخه هایش هنوز پر مهر بودند و دامنه اش هنوز سبز! ریشه هایش اما ... و اندوه سیراب نشدن از حیات ...

ریشه هایش انگار، جایی نزدیک یا دور در زمان، بریده شده بود! درخت این برهوت بی ریشه ...

ولی باران را منکر نمیشد، که به گاه گرفتگی آسمان، روح تشنه اش را سیراب میکرد ...  

و درخت هنوز منتظر بود ...

+ نوشته شده در  87/03/24ساعت 17  توسط مرجان  | 

سه نقطه یعنی ...

 

 

تازه با هم آشنا شده بودند؛ اونم نه رو در رو، دور را دور. شاید تنها خطوط نوشته هایشان پیوند دهندۀ آنها بود.

دخترک در میان سکوت پیاده رو قدم میزد و به ویترین کتاب فروشی ها نگاه می انداخت. عصر جمعه بود و اکثر مغازه ها بسته، در دلش خدا خدا میکرد که کتاب را پیدا کند ، آخر قول داده بود! شب گذشته با هم بودند، درست در یک نقطه، اونم نه رو در رو، تنها ساعت هایی را در یک مکان مشترک.

-          : " عجب! باورت میشه منم اونجا بودم؟! "

-          : "راست میگی؟! بابا چرا خبرم نکردی؟!"

-          : " من که نمیدونستم تو اونجایی !!"

خاطره شیرین شب گذشته و حضور همزمان آنها در یک مکان توی ذهنش چرخ میخورد، برایش جالب بود؛ اینکه آدمها در این دنیا چقدر زود و ساده به هم برخورد میکنند، با خودش فکر میکرد: " راست میگن دنیا کوچیکه!! "

گاهی که نگاه از سنگفرشهای پیاده رو بر میداشت و به چهره مردهای جوانی که از روبرو می آمدند نگاه میکرد، با خودش فکر میکرد: " اینو ببین! میتونه خودش باشه!! جالبه نه؟ وقتی که همو ندیده باشیم، ممکنه بارها و بارها از کنار هم رد بشیم اما همو نشناسیم!! در حالیکه حرفهای همو ... "

مردهای جوان با چهره هایی متفاوت؛ موهای بلند پریشون، سبیلهای کشیده و بلند، لباس هایی از صوفی منش گرفته تا جین و تی شرت!! از رو بروش رد میشدن، با خودش میگفت: " خب فکر میکنی کدوم یکی از اینها باشه؟! آهان اینو دوست داری؛ سیبیلاش خیلی خوشگلن ها!! یا این یکی ..." همین فکرها لبخندی ناخودآگاه را بر لبانش می نشاند و مردهای جوان روبرو هم پاسخ این لبخند را با تعجب می دادند!

آن عصر جمعه، آن پیاده رو و ویترین مغازه های بسته دخترکی را با لبخندی نامعلوم بر لب دیدند، و دخترک مردهای جوانی را دید که انگار می شناخت و نمی شناخت و همه مردهای جوان، دخترکی را که به آنها لبخند میزد!

کسی چه می دانست، شاید زندگی برای همه آنها در آن عصر جمعه چیزی غیر از این نمی بایست می بود! ...

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 21  توسط مرجان  | 

یاد تو بودم ... تو اما نه!

 

 

 

تا دست بر اتفاق بر هم نزنیم

پایی ز نشاط بر سر غم نزنیم

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح

کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

***

گویند که دوزخی بود عاشق ومست

قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

فردا باشد بهشت همچون کف دست!

***

قومی متفکرند اندره ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

" کای بیخبران، راه نه آنست و نه این! "

***

گردون نگری، ز قد فرسوده ماست

جیحون اثری ز اشک پالودۀ ماست

دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست

فردوس دمی ز بخت آسوده ماست!

 

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 21  توسط مرجان  | 

نامه های صمیمی

 

پروردگار من

 

 

 نامه های صمیمی ام را برای کسانی مینویسم که باید از آنها بخاطر وجودشان- سراپای وجودشان- سپاسگذار باشم! نامه های صمیمی من خطاب به آنانی است که اگر نبودند من نیز نبودم اینگونه که حال هستم .

و چه کسی وجودش از همۀ بودنها عزیزتر و بزرگتر است؟ و آنکه اول بود و آخر هم خواهد بود کیست، بی نیاز از آنکه من باشم یا نباشم؟ و براستی در این هستی چه کسی سزاوارتر از همه است به سپاس؟!

پروردگار من به راستی بزرگترین پرورندۀ من است، اوئیکه بارها و بارها مرا و جهلم را دید و باز از من ناامید نشد!

 بارها و بارها نادانی ام را به دانایی و تاریکی ام را به روشنایی بدل کرده و باز هم اصرارم را بر خودخواهی، تاب آورده است! و آن زمان که بر جهلم پافشاری کرده ام سکوت کرده است و بگاه ندامتم باز با آغوشی باز پذیرایی پرورده خسته و شکسته اش بوده است!

پروردگار من به راستی بزرگترین و عزیزترین پرورندۀ هستی است، هم از آن زمان که ذره ای ناچیز بودم مراقبم بود تا حال که برای خود ادعای خدایی دارم و تا بعدها!!! بعدهایی که حتی هیچ وقت هم فکری از آنها به ذهنم خطور نخواهد کرد، باز هم مراقبم خواهد بود! پس به راستی چه کسی سزاوار سپاسگذاری است بیش از او؟!

چشم هایم را گشود، زبانم را گویا کرد، دست ها و پاهایم را به اختیارم درآورد، راه های ناهموار را برایم هموار کرد، نور را در برابر چشمانم قرار داد در تاریکی ها، پناهم گشت در تندبادهایی که براستی هیچ کس را غیر از او یارای حفاظت از من نبود!

او پناه من است، پناه من در لحظه های شادی ام، آنگاه که قلبم از شادمانی در سینه جا نمیشود در او بسط می یابم، او پناه من است در غم ها و سختی ها، و تنهایی هایم به وسعت تنهایی اوست که من در او جای دارم و او در من!

سرگردانی هایم را بیصدا پاسخ میدهد، ترسهایم را به آرامش بدل میکند، دردهایم را مرهم است حتی پیش از آنکه آهی از سر درد برآرم! نفسم را از این سینه برون می آورد و باز هم به درونم روحی تازه می دمد. پس به راستی چه کسی سزاوارتر است به سپاسگذاری!

آه... کدامیک از شما میداند که پروردگار من چگونه پرورنده ای ست؟! که چگونه مرا و هستی و بود و وجود مرا چه آنگاه که تلخم، چه آنگاه که شیرین در بر میگیرد و مینوشاند؟! و دیگر چه میتوان گفت از پروردگاری که او را در لحظه هایی که به یاد می آوری نزدیکتر از خود به خود می یابی؟! که مانند حریری نرم و لطیف بر سینه ات بوسه میزند و قلب کوچک تو تاب تحمل این لحظه شیرین را هم حتی ندارد! آنگاه که دست بر قلبت مینهی و با خود می گویی آرام باش، آرام باش و کدامین زمان است که بتوانی آرامش کنی؟!

پروردگار من بی نیاز از سپاس من، باز هم تا ابد، تا همیشه، از من محافظت خواهد کرد و مرا تنها بحال خود رها نخواهد ساخت که اگر این چنین بود هستی ام از همان ابتدا بارها و بارها از بین رفته بود که دیگر برایم روشن است که مرا هیچ قدرتی در محافظت و نگاهداری از خود نیست! که آنزمان که در برابر عظمت خلقتش می ایستم حقارت و ناچیزی ام را با تمام درک و همه وجودم لمس میکنم!

پروردگار عزیز من خالق، پرورنده و محافظ من است.

 

 

پ.ن: اولین نامه صمیمانه ام از آن جهت برای توست که بگویم سپاسگذارم از اینکه به من وجود بخشیدی ، تا در لحظه هایی که فراموشی ام را از من میگیری با همه وجود بگویم دوستت دارم! که بگویم ...

خدای من! اینجا و در این لحظه در قلب من حضور داری و باز این دل کوچک بی تاب شده است ...

بر من ببخش، حقارت و ناچیزی کلماتم را در بیان این بی تابی.

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 19  توسط مرجان  | 

پناه

 

 

شرمنده ای . شرمنده.

میخواهی گریه کنی؟

دیگر مانده ای هاج و واج که دردت را به که بگویی؟!

بخاطر می آوری، جایی شنیده بودی؛

آنزمان که از دست خودت، حتی، به تنگ آمده ای، تنها راه گریزت به سمت اوست!

 

به تو پناه میبرم ای عزیز بزرگ از شر خودم!

 

 

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند     آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/20ساعت 19  توسط مرجان  | 

شیخ اشراق

 

شهاب الدین

 

 

هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریَت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟ - که دوستی ِ هیچ کس صافی نگردد تا دوستی از مَشوبِ کدورت نگاه ندارد. و این چنین دوستِ خالص کجا یابم؟ - که دوستی های این روزگار چون بازرگانی شده است: آن وقت بر دوستی شوند که حاجتی پدید آید و مراعات این دوست فروگذارند، چون بی نیازی پدید آید. مگر برادریِ دوستانی که پیوندِ ایشان از قرابت الاهی بود و اِلفِ ایشان از مجاورت عُلوی و دلهای یکدیگر را به چشم حقیقت نگرند و زنگار شک و پندار از سر خود بزدایند. و این جماعت را جز منادی حق جمع نیارد. چون جمع شوند، این وصیت قبول کنند.

 

 

و چه تنها

 

ای درخور اوج! آواز تو در کوه سحر، و گیاهی به نماز.

غم ها را گل کردم، پل زدم از خود تا صخرۀ دوست.

من هستم، و سفالینۀ تاریکی، و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ، و هوایی که خنک، و چناری که به فکر،

و روانی که پر از ریزش دوست.

خوابم چه سبک، ابر نیایش چه بلند، و چه زیبا بوتۀ زیست،

و چه تنها من!

تنها من، و سر انگشتم در چشمۀ یاد، و کبوتر ها لب آب.

هم خندۀ موج، هم تن زنبوری بر سبزۀ مرگ، و شکوهی در پنجۀ باد.

من از تو پرم، ای روزنۀ باغ هم آهنگی کاج و من و ترس!

هنگام من است، ای در به فراز، ای جاده به نیلوفر خاموش پیام!

سهراب سپهری

 

پ.ن: منو ببخش برای تک تک لحظه هایی که فقط به خودم فکر میکنم؛ میگن بخشش از بزرگتره، تو که از همه بزرگتری ... دلم هوس یه دشت باز با آسمون پر ستاره کرده ... یه شب مهتاب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/17ساعت 13  توسط مرجان  | 

علامت سوال

 

 

انکارناپذیرها

به زندگی، به خودم، به آدمها نگاه میکنم، از خودم می پرسم چه چیزهایی توی زندگی انکارناپذیرهستند؟

انکارناپذیرها! ... واقعیت هستن؟! ... حقیقتن؟! ... هستی و بودنن؟! ... چرا انکارناپذیرن؟ مگه چه فرقی با مابقی چیزها دارن؟ ما در مقابلشون چیکار میکنیم؟! در برابر سایر چیزها چطور؟ اونهایی که میشه انکارشون کرد؟! ببینم اصلا میشه چیزی رو انکار کرد؟! چه فایده ای داره؟!

 

 

 

پرواز بدون بال و پر

 

هر کسی در جستجوی چیزی است

چیزی که کاملترش کند

می توانی آن را در مکان های ناشناخته و غریب پیدا کنی

مکانهایی که هرگز فکر نمی کردی وجود داشته باشند

بعضی آن را در چهرۀ فرزندانشان می یابند

بعضی ها آن را در چشمان یارشان می یابند

چه کسی می تواند لذتی را که به ارمغان می آورد انکار کند؟

وقتی آن چیز بسیار ویژه را پیدا میکنی

بدون داشتن بال به پرواز در می آیی!

بعضی ها هر صبحگاه در آن سهیم می شوند

بعضی دیگر در عزلت نشینی شان

می توانی آن را در کلام دیگران بیابی

حتی خطی ساده هم

 می تواند تو را به خنده بیاندازد یا به گریه وادارد.

می توانی آن را در عمیق ترین دوستی ها پیدا کنی

روشی که در طول زندگی ات آن را گرامی میداری

و وقتی به میزان ارزش آن پی ببری

آن را یافته ای        

و آن وقت بدون داشتن بال به پرواز در خواهی آمد

غیرممکن تر از آنچه که به نظر میرسد

وظیفه داری برای تک تک رویاهایت بجنگی

چون چه کسی می داند

کسی را که ترکت میکند

همانی نباشد که کامل کننده تو است؟! ...

West Life

آلبوم  شکست ناپذیر

بعد نوشت: یه نگاهی هم به ادامه مطلب بندازین!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/15ساعت 13  توسط مرجان  | 

شیخ اشراق

 

 خرابم. خراب ...

 

حال و روز خوشی ندارم- کلافه و داغون شدم- نمیدونم دیگه چی راسته چی دروغ؟! کی واقعیه کی الکی؟!

اینی که روبرومه داره بازی میکنه یا خودشه!! اصلا ...

خرابم. خراب ...

میرم . هر وقت خوب شدم دوباره می یام.

 

بعد نوشت: چند روزی نیستم- میرم تا شمالی ترین ضلع این ذهن خسته- شاید میون رویش بکر دانه ها آرام گیرم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 18  توسط مرجان  | 

خاطره های گمشده

 

جشن تولد

 

 

آلبوم قدیمی و بزرگ رو برمیداره، از آخرین باری که به عکسهای اون نگاه کرده شاید دو سالی میگذره، عکس های خانوادگی، همه کودکی یه دفعه براش زنده میشه، میرسه به پنج سالگی! وای خدای من!! هنوز دلقکی رو که روی کیکش سر خورده بود با اون کلاه صورتیش کاملا به یاد داره! چقدر سر اون کلاه با مریم دعوا کرده بود!

عکس ها از اول جشن شروع شدن و لحظه به لحظه آدمهای پنج سالگیشو دنبال کردن؛ بابا: یه بوسۀ شیرین! مامان: آغوشی مهربون، آقا: یه ماچ بزرگ! ننه نیست! اون از اولش هم نبود. خاله ها!! دختر خاله ها! ای راستی چرا عکسی از عموها نیست؟! بچه هاشون که هستن!! شرط میبندم زن عموها عکس هاشونو کش رفتن!

به خودش نگاه میکنه، کنج اتاق پشت میز کیک وایساده، لاغر و سبزه و موفرفری! یه بلوز و شلوار صورتی پوشیده و داره به شمع پنج سالگی اش روی کیک نگاه میکنه! دلقک روی کیک بدجوری سر خورده و ولو شده ! چقدر این موضوع براش جالب بود! فکر میکرد واقعیه!! هنوزم شادی اون لحظه ها براش زنده میشن، عمو چه احساس غروری میکرد وقتی که همه از کیکی که خودش درست کرده بود تعریف میکردن! اون زمان هنوز تو آق بانو بود!

وای این مریمه!!! چند شب قبلش بود که زودپزشون توی آشپزخونه ترکیده بود و پای اونم سوخته بود! هنوز لگ لگ زدنشو به خاطر داره وقتی با پای پانسمان شدش لابه لای هر عکس می اومد و یه انگشت فرو میکرد توی کیک!! آخ که چقدر حرصشو درمی آورد!!

همسایه های حیاط بزرگ ننه، صابخونه غرغرویی که همش میگفت:" شیر آبو ببندین! بچه هاتونو از تو حیاط جم کنین!" حالا دیگه اسم اونها رو فراموش کرده بود جز بهزاد همبازیش. (الان کجاست؟!). هشتا خونواده توی یه حیاط!! به دیواری اتاق نگاه میکنه، به قیافه آدما، به اون همه جمعیت که توی عکس با هم میخندن!! همه خانواده! خاله، دایی، عمو، عمه!! باورش نمیشه، تا حالا دقت نکرده بود اما اون زمانا واسه یه جشن تولد کوچیک همه دور هم جمع میشدن!! کادوهاشو به خاطر نداره، اما خاطره شیرین اون جشن همیشه همراه این عکساست!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 14  توسط مرجان  | 

شیخ اشراق

 

فی حقیقة العشق

 

 

بدانکه از جملۀ نام های حُسن، یکی جمالست و یکی کمال، و در خبر آورده اند که " ان الله جمیل و یحب الجمال ". و هر چه موجودند از روحانی و جسمانی طالب کمال اند، و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد، پس چون نیک اندیشه کنی همه طالب حسن اند و در آن می کوشند که خود را به حسن رسانند. و به حسن ِ منتها که طلب همه است، دشوار می توانند رسید زیرا که وصول به حسن ممکن نشود الا به واسطۀ عشق، و عشق، هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی ماوی نکند و به هر دیده روی ننماید، و اگر وقتی نشان کسی یابد که مستحق آن سعادت بود، حزن را که وکیل ِدر است بفرستد تا خانه پاک کند و کسی را در خانه نگذارد، و از آمدن سلیمان عشق خبر کند و این ندا در دهد که " یا ایها النمل ادخلو مساکنکم لایحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لایشعرون "، تا مورچگان حواسّ ِظاهر و باطن هر یکی بجای خود قرار گیرند و از صدمت لشکر عشق به سلامت بمانند و اختلال به دماغ راه نیابد.

و آنگه عشق بیاید و پیرامون خانه بگردد و تماشای همه بکند و در حجرۀ دل فرو آید، بعضی را خراب کند و بعضی را عمارت کند، و کار از آن شیوۀ اول بگرداند و روزی چند در این شغل بسر برد، پس قصد درگاه حسن کند و چون معلوم شود که عشق است که طالب را به مطلوب می رساند، جهد می باید کردن که خود را مستعد آن گرداند که عشق را بداند و منازل و مراتب عاشقان بشناسد و خود را به عشق تسلیم کند و بعد از آن عجایب بیند.

 

سودای میان تهی ز سر بیرون کن          از ناز بکاه و در نیاز افزون کن

استاد تو عشق است چو آنجا برسی      او خود به زبان حال گوید چون کن

 

رساله فی حقیقة العشق

شهاب الدین سهروردی

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 22  توسط مرجان  | 

بچه های ما

 

 

حقیقت ناب

 

کودکی در میان جنگ زاده میشود،

سربازی به زانو درمی آید،

و زنی از دردی آمیخته با شعف می گرید.

 

زندگی یک کودک فراتر از جنگ است!

زندگی یک کودک فراتر از مرز است!

زندگی یک کودک فراتر از کیش و آئین  است!

زندگی یک کودک زورقی است از ابدیت!

باید ایمان بیاوریم، محض خاطر بشریت،

باید ایمان بیاوریم ...

 

 

Chris de Burgh

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/06ساعت 20  توسط مرجان  | 

Carry Me

 

 

این روزا هر بار که به آهنگ های کریس دی برگ گوش میدم یاد تو می افتم، الان کجایی ؟! چیکار میکنی بی من؟! کی فکرشو میکرد؟ از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم! یادش بخیر.

دلم برات هنوزم تنگ میشه!

 

مرا با خود ببر

 

جوابی وجود دارد، روزی خواهیم فهمید،

و تو از خود خواهی پرسید، چرا ناگزیر از رفتن بود؟

زندگی میکنیم و می میریم، می خندیم و می گرییم،

و باید درد را درمان کنی

قبل از آغاز زندگی دوباره

بیا شروع کنیم، دوست من، بیا شروع کنیم

بگذار اشک های دلت سرازیر شود

و هنگامی که در شب های تنهایی به نوری نیاز داری

مرا با خود ببر، چون شعله ای در قلبت.

رودخانه ای به دریایی سرازیر می شود

و تو تا ابد با او خواهی بود

اما ما که بر جای مانده ایم به تو نیاز داریم

پس او را در خاطرت نگهدار

و اندوه را از دلت بیرون کن!

بیا شروع کنیم، دوست من، بیا شروع کنیم

بگذار اشک های دلت سرازیر شود

و هنگامی که در شب های تنهایی به نوری نیاز داری

مرا با خود ببر، چون شعله ای در قلبت.

 

Chris de Burgh

 

تقدیم به رضای خوبم، دوست عزیزی که در کنارش عشق را با همه وجودم لمس کردم.

 

Say Goodbye to It All

+ نوشته شده در  87/03/03ساعت 18  توسط مرجان  |