تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

هزار توی ...

 

 

 

دراز کشیده وسط اتاق، طاقباز، دستهاشو به موازات سرش به بالا امتداد داده و پاهاشو به موازات تنش به پایین و انگار داره از هر دو طرف امتداد پیدا میکنه!، به همه چیز فکر میکنه و به هیچ چیز میرسه، همینطور فکرهای ساده و خط خطی می یان توی مغزش و میرن بیرون، همه چیز و هیچ چیز دقیقاً! شاید هم نه کاملاً، بله، مطمئناً هیچ چیز نیست!

زندگی، مدارهای تکرار، بن بستهای آشنا، فرارهای بی حاصل، بازگشت های اجباری، روزهای درخشان و پرانرژی، روزهای پر از صدای خنده، شادابی و طراوت و هیجان و  ... شبهای ساکت و سرد و عبوس، ...

 آتش ها و آتش ها و آتش ها و ... و سوختن ها و سوختن ها و سوختن ها ... و شهوت هماغوشی ابدی ....

 و باز هم شبهایی تنها و روزهایی پرازدحام و ... آره ها و نه ها، چشم ها و نگاه ها، تن ها و تن ها و تن ها و تنها !!

 

-          : "دیوها ! حقیقت دارند!! باورت میشه؟    پری ها !!     شاید!     نمیدونم!    اونها رو زیاد ندیدم اما دیوها رو چرا! خیلی باهاشون دست و پنجه نرم کردم!

دست و پنجه نرم کردن توی یه توپ کوچیک به اندازه توپ هندبال! شاید کمی بزرگتر یا کوچکتر اما توش همش رگه و خون و خون و خون!! یه چیزهای دیگه هم هست که نفس میکشن! میمیرن و زنده میشن! یه چیز شاید خیلی خیلی پیچیده!! یه چیزی شبیه مخ!  نمیدونم دیوای به این بزرگی چطوری اون تو جا میشن! اما دست و پنجه نرم کردن با اونها !! اونم اون تو خیلی سخته!

اما همیشه یه راه فرار هست!   خواب!!   انگاری استپ کنی همه بازی رو! یه دفعه دیوا دود میشن میرن هوا!

بعد خورشید در می یاد، بعد تو میشی یه پری!! یه پری کوچولوی شیطون و بازیگوش که همه دلشون میلرزه وقتی که تو بازی درمیاری!!

الان دم غروبه! دیو و پری قاطی شده! وقتی که خودتو از دو طرف کش میدی جای بیشتری رو برای اونا باز میکنی که کمتر به هم بخورن و داد و قال کنن! کاش میشد اونقدر کش می اومدی که دیگه هیچ کدوم چششون به چشم هم نمی افتاد! اونوقت دیگه مثل الان تنت درد نمیگرفت! "

 

باید عادت کنه! باید با خودش کنار بیاد! بالاخره درست میشه! نه، دیوونه نیست، ترس نداره، خودش درست میشه، بالاخره این وسط یکی برنده میشه دیگه! مثل بقیه. فقط کاشکی دنیای تو مغزش به سادگی دنیای بیرون اون بود!

بهتره بزنم روی استپش!

 

مردها وقتی واسه هم خالی میبندن خنده دار میشن، اما زنها وقتی شروع کنن به خودنمایی!!! پوف !! حال تهوع به آدم دست میده! این زن همسایه ما هم نشسته اون اتاق هی داره واسه مامانم خالی میبنده!

 

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 20  توسط مرجان  | 

فراموشی ممکن نیست!

 

 

از اینکه توی آینه به چشمای خودت زل بزنی، چیزی دستگیرت نمیشه! میدونی چرا؟

رد و بدل شدن فکر بین دو نگاهه!! تو که خودت خوب میدونی توت چی میگذره؟!

پس اینقدر خودتو اذیت نکن!

 

امروز یه سوال از یه دوست تازه پرسیدم، گفت جواب این سوالو باید خودت بدی!! راست میگفت. وقتی که به جواب رسیدم توی دلم از اینکه بهم جواب نداده بود خوشحال شدم. ممنونم دوست من. فهمیدم گاهی وقتها آدمها به هم قول هایی رو میدن که ممکنه هر چقدر هم که تلاش کنن از پس انجامش برنیان! نباید اونها رو سرزنش کنیم بخاطر اینکه تلاششون رو کردن. البته بهتر اینه که اگه فکر کردیم و دیدیم ممکنه از پس کاری برنیاییم، اصلا قولی ندیم!

فهمیدم که با کوچک کردن آدما، با حقیر شمردن اونها، رد کردنشون توی ذهنمون، یا حتی با تنفر از اونها هم نمیتونیم کسانی رو که دوست داریم فراموش کنیم!

بازم متشکرم از این دوست خوب

 

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 23  توسط مرجان  | 

و خدایی که در این نزدیکی است ...

 

 

میرم توی حیاط، ماه از پشت چنارا پیداست، وقتی که راه می رم اونم با من هم قدم میشه، سفید و ملیح و پاک ِ.

آسمون شب، صاف و لاجوردیه، یه لکه ابرم توش نیست، ستاره ها رو نمیشه دید، اینجا خیلی روشنه، اما قبل ترها اونها رو دیده بودم، ستاره های آسمون کویر؛ درست مثل تیکه های الماس، درشت و نورانی ...

با خودم گفتم، چی باعث اینهمه عظمته؟! کیه پشت اینهمه زیبایی؟! آخه مگه چقدر میتونه زیبا باشه؟! اینا از کجا میان که اینجوری دل آدمو با خودشون می برن؟!

چند ساعتی بیشتر نگذشته بود ... ، خودش گفته بود که بگیم اون واسه ما بسه!

هنوزم که یاد این جمله می افتم اشک توی چشام حلقه میزنه. چقدر عزیزه که خودش حتی بهمون میگه براش چی بگیم، انگار خوب میدونه که چقدر عاجزیم وقتی که میخوایم ازش تعریف کنیم!

با خودم فکر میکنم، اونیکه با همه وجودش به این ایمان رسیده باشه که فقط اون براش بسه، دیگه ترس و تنهایی و تاریکی و ... درد و غم و ...   هیچی ِ  هیچی دیگه براش مهم نیست! هیچی!

چون اونیکه بین ما با تنمون حایله، همیشه و همه جا با ماست! اونم پشت ماست! ما هم زیباییم و باشکوه! ما هم عظمت خودمون رو داریم درست مثل همین ماه!

 

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 21  توسط مرجان  | 

محبت

 

 

خداوند کلید آسمانها را به کسی می بخشد که شبی با کلید اشک، چشمهایش را گشوده باشد یا با محبت، اشک چشمی را بسته باشد.

 

 

 

دوستتون دارم دوستان نازنینم.

 

+ نوشته شده در  87/02/27ساعت 19  توسط مرجان  | 

... مثل برگ روی شاخه ...

 

 

باد میون شاخه های ردیف چنار پیچ و تاب میخورد، آسمان از صبح ابری بود و گاهی نم بارون گونه ام رو خیس میکرد، صدای رعد و برق دلم رو به شور میانداخت! دلم میلرزید ... وقتی که بهش فکر میکردم اشک توی چشمام حلقه میزد ... آسمون میبارید ... چشمهای من هم ...

 

میگن وقتی که بارون میاد، درهای آسمون به روی زمین واشده! دلم میخواست اونیکه داره از پشت این درها به پایین نگاه میکنه خنده اش بگیره! شاد بشه از دیدنم!

 

یه جورایی بدجور دلم گرفته ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر، کجاست گهوارۀ من ...

 

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 19  توسط مرجان  | 

هوای سفر کردم!

 

 

 

دیروز وقتی که داشتم توی کوچه میرفتم، یه باره که نگاهمو به بالا انداختم چشام خورد به کله پر برف دماوند!! یه کلاه سفید مخملی از ابر هم بالای سرش بود! سفیدِ سفیدِ سفید!! تمیز و شفاف. یه تصویر ناب از زیبایی طبیعت، یه جورایی از این همه وضوح و سادگی یکه خوردم!

تا حالا دقت کردین به طبیعت که چقدر واضح و ساده است؟! یه درخت، یه گنجشک، یه مورچه، یه قمری، یه گل وحشی، یه چلچله، یه ابر، یه ... .

تا حالا وقتی که به اینها نگاه کردین متوجه شدین چقدر حضورشون واقعی و ملموسه؟!! ساده و واقعی و قابل اعتماد! کمی بهش فکر کنیم! واقعا هستن و میشه بهشون اعتماد کرد!! توهم نیستن، کم نیستن، تیره نیستن، ناقص نیستن! هستن و هستی اونها به کمالِ بودنه، و حضورشون چقدر آرامش بخشه!

با خودم فکر میکنم مگه ما آدمها هم بخشی از این طبیعت نیستیم؟!

چقدر نزدیکیم به اصل بودن؟!!

دیشب یه دوری توی خیابونای خلوت می زدم، هوای خیلی خنکی بود، شب و جاده آرامش خاصی به آدم میداد، بدجوری دلم هوای سفر کرد، دلم میخواست همینطور جاده رو به سمت دریا ادامه میدادم... گاهی اوقات خیلی خوب میشد اگه هر زمان که میخواستی می تونستی زندگی رو به نفع خودت عشقی تا کنی! یه سفر بیخبر، یه فیلم توپ، یه نسکافه غلیظ ... تا هر وقت که دلت نخواست حرف نزنی، هر جا که خنده ات گرفت قهقهه بزنی ...

نمیدونم دیگه چه کارهایی رو میشه یه هویی توی این همه برنامه های عریض و طویل که برامون گذاشتن انجام داد و بیخیال هر چی زندگی توی چارچوب شد!

یاد این ترانه حبیب افتادم:

نفسم گرفت ازین شهر

در این حصار بشکن!

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآ، رعایت خون

به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن ...

....

ز برون کسی نیاید جویباری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش و طلسم خواب بشکن!

بسرا تا که هستی، که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن!

 

+ نوشته شده در  87/02/23ساعت 21  توسط مرجان  | 

دنیای ساده من ... شاید بچه گانه!

 

 

رویای منجمد

میخوام، اون خواب دیشبی رو، ور دارم

اونو ببرم، توی " فریزر " بذارم؛

تا که یه روزی، توی اون سالهای دور

که پیر شدم، موی سفید زیاد دارم

اون خواب ِ دوست داشتنی رو

-          که منجمد کرده بودم –

برم، اَزونجا ور دارم

از یخ و سرما، درآرم؛

گرمش کنم

اون وَخ، اونو، جوش بیارم-

اون وَخ، اون انگشتای سرد پاهامو

بشینم و ، خیلی عمیق، توش بذارم!

شل سیلورستاین

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 21  توسط مرجان  | 

امشب - شنبه شب

 

 

بوی تو می آمد,

به صدا نیرو,

به روان پر دادم,

آواز " درآ  " سردادم.

پژواک تو می پیچید,

چکه شدم,

از بام صدا لغزیدم,

و شنیدم.

یک هیچ تو را دیدم, و دویدم.

آب تجلی تو نوشیدم, و دمیدم.          

                                                                    سهراب

 

 

دلم برات تنگ شده جوونم / میخوام ببینمت نمی تونم / بین ما دیوارای ....

 

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 22  توسط مرجان  | 

معبد

 

 

 

 

به معبد رفت، زمین معبد را به سختی از پشت پرده اشکهایش میدید، باز هم انگار تاب نیاورده بود، بعد از اینکه مثل همیشه همه وردها را خواند، سر روی زمین گذاشت و در دلش از او خواست که کمی با حرفهایش آرامش گیرد.

کمی صبر کرد، می ترسید، شاید از اینکه دوباره مواخذه شود! اما بالاخره بر ترس خودش غلبه کرد و اینبار با صدای بلندتری خواست که با او حرف بزند ...

 

-          : " مردی بود که زیاد می پرسید، میخواست بیشتر بداند تا اعتقادش بیشتر شود، در راه به پیری رسید و از او خواست که همراهش باشد، پیر گفت: برای آنکه بتوانی با من همراه شوی، نباید سوال کنی! درحالیکه میدانم تو را بر چیزی که نسبت به آن آگاهی نداری، صبری نیست! " مرد گفت: " از آنجایی که من به تو و درستی کارهایت اعتقاد دارم، پس صبر میکنم و چیزی نمیپرسم! " و با او همراه شد.

از روی دریایی میگذشتند که پیر شروع کرد به سوراخ کردن قایقی که در آن نشسته بودند! مرد با تعجب و ترس پرسید: "هیچ معلوم است چه میکنی؟ ما را به کشتن می دهی!!" پیر گفت: " دیدی گفتم بر چیزی که نمیدانی صبر نداری؟!" مرد سکوت کرد و شرمنده شد ...

در راه به جوانی رعنا رسیدند، پیر بدون درنگی جوان را از پای درآورد!! مرد که میدید او بی هیچ گناهی جوان را کشت با ناراحتی پرسید: " چه میکنی؟! او که به تو آسیبی نرسانده بود؟!" و پیر دوباره در او نگریست و گفت: " تو بر آنچه بر آن آگاهی نداری، صبر نتوانی!!" مرد دوباره به یاد عهد خود افتاد و با شرمندگی گفت: " اینبار اگر از تو باز پرسیدم از من جدا شو زیرا که ثابت میشود من لایق همراهی تو نیستم!" ...

در دهی رسیدند، بسیار گرسنه بودند اما هیچ کس از اهالی حاضر به پذیرایی از آنها نشد! پیر در حاشیه ده، دیواری کهنه در حال فروپاشی دید، بی درنگ شروع به بازسازی آن کرد و پس از اینکه دست از کار کشید، مرد را در مقابل خود دید که می پرسید: " چرا حداقل در مقابل این کار از اهالی مزدی نخواستی؟" پیر گفت: " اینک زمان جدایی ما رسیده است!"

مرد با ناراحتی قبول کرد، پیر گفت: " بگذار تا برایت بگویم دلیل آن چه که میکردم چه بود! آن قایق تنها منبع درآمد مردمی صالح بود که پادشاهی ظالم داشتند که هر قایق سالمی را به زور از مالک آن میگرفت! ... آن جوان پدر و مادری مومن داشت که بیم آن میرفت آنان را گمراه کند! از خدا برای آنان فرزندی پاکتر و برومندتر خواستم. ... و آن دیوار که در حال فرو ریختن بود از آن دو فرزند یتیمی بود که پدرشان گنجی برای آن دو در زیر آن پنهان کرده بود، آن را دوباره ساختم تا این دو کودک بالغ شوند و بعد گنج را بیابند .... گفتم که تو بر آنچه که نمیدانی بی صبر و طاقتی!!" این را گفت و از مرد جدا شد. "

 

قلبش آرام شده بود، قطره های اشک را از گونه اش گرفت و در دلش خوشحال بود از اینکه اینبار مواخذه ای در کار نبود! بلکه چیزی فراتر! اینبار به روشنی با او سخن گفته بود!

از معبد بیرون رفت، در تمام مسیر با خودش فکر میکرد چقدر میتواند بر آن چیزهایی که نمیداند صبور و شکیبا باشد؟!

 

+ نوشته شده در  87/02/18ساعت 18  توسط مرجان  | 

سبز مثل زن

 

 

روی راحتی اتاق پذیرایی دراز کشیده ام، از پشت حریر طلایی رنگ پرده به صف درختان پیر چنار پشت پنجره نگاه میکنم، چه تلفیق رنگ قشنگی بین سبز و طلایی است، شاخه های چنار با باد به رقص درآمده اند، همه جا ساکت است و من صدای وزش باد را در ذهنم تصور میکنم، این رنگ چشم نواز و گرم، این سکوت، حرکت مواج برگهای چنار، خون تازه ای که پس از یک روز کاری در پاهایم می دوند، همه و همه کم کم مرا به نوعی خلسۀ شیرین فرو می برد.

 

با خودم فکر میکنم؛ " زنها وقتی عاشقند می آفرینند، باقی فصول مثل بذرهایی خفته اند! "

 

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 18  توسط مرجان  | 

عصر جدید

 

تازه رسیدم خونه، چیزی نگذشته، بالاخره از ازدحام این تهران بی سر وته نجات پیدا کردم، خدا رو شکر که این ته کویر توی یه شهر کوچیک و ساکت زندگی میکنم! اگر نه تا حالا توی تهران حتما خل شده بودم!

توی مسیر وقتی که به آدما نگاه میکردم گاهی خنده ام میگرفت، گاهی گریه، گاهی می ترسیدم و گاهی دلم میسوخت! آدمها خیلی عوض شدن خیلی زیاد. این تغییر کردن ها، هم خیلی سریع اتفاق می افته و هم تغییر خوبی نیست. آرامش از بین آدمها رفته! اینو میشه از وضع ظاهریشون فهمید. چهره های دخترها بیشتر و پسر ها کمتر. نگاه های زنان و مردان هم از همه آنها بدتر...( یه جورایی آدم یاد بالماسکه می افته! ) نمیدونم این آدما با این سرعت میخوان به کجا برسن؟! انگاری همه چیزو یه باره کنار گذاشتن و یه جهش بزرگ کردن! یه انقلاب صنعتی جدید توی این عصر صنعتی!! البته همه دلایل و توجیحات اونهم قابل درکه و طبیعی به نوعی!!

نمیدونم جداً چی میشه بهش گفت، فقط میدونم که مسلماً خودشون هم زیاد راحت نیستن! آدم هر چی که باشه، هر جا که باشه به آرامش روحی و روانی نیاز داره اما اینی که من این روزا توی مترو و اتوبوس و خیابون و ...

* * *

سرکلاس وقتی که استاد تحقیق عملیات داشت ریشه توابع و معادلات ریاضی رو برامون توضیح میداد یه هویی خنده ام گرفت! با خودم گفتم کاش روز اولی که اینها رو توی کله ما فرو میکردن همینطور ریشه ای و اصولی بود نه اینکه این همه سال بگذره و الان وقتی آدم بهش فکر میکنه خنده اش بگیره که اون زمان چرا اینقدر زور میزده که اینها رو حفظ کنه!! – دست استادمون درد نکنه.

یه چیز دیگه ام که با خودم فکر کردم این بود که : " به راستی ما چطور 12 سال حداقل درس خوندیم؟!! خداییش خیلی صبر داشتیما!! شوخی نیست! " البته یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه : " بزرگ میشی یادت میره!!"

توی این 12 سال خیلی چیزها رو بدون اینکه بخوایم یا بفهمیم یا قبول کنیم فقط بهمون خوروندن! مثل یه کامپیوتر که هی توش چیز بریزی و از اون طرف بهت جواب بده! خیلی مسخره بوده! اما خودمونیم ریاضی هم اگه استاد خوبی داشته باشی خیلی درس شیرینیه! جدی میگم. من بالاترین نمره ای که توی ریاضی گرفتم فکر کنم 16 یا 17 بوده! از همون اول هم میونه خوبی با این درست نداشتم در عوض با علوم و هنر!! عشق میکردم.

 

شب تنهایی خوب

 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخۀ فصل، ماه را می شنوند.

 

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

 

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلکها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعۀ آواز به خود جذب کنند.

 

پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثۀ عشق تر است.

 

خیلی خسته ام. بهتره برم کمی استراحت کنم. شب خنکِ ساکت و خوبیه.

 

+ نوشته شده در  87/02/13ساعت 20  توسط مرجان  | 

کشفیات جدید من!!

 

 

تازه فهمیدم که آدم دو رویی هستم!

یه روی روشن – یه روی تیره !!

حالا دیگه میدونم کی و چرا روشنم، کی و چرا تیره!

 

حالا میدونم که خیلی از عوامل این جامعه مریض روی ماها مستقیماً داره تاثیر میزاره! تاثیری بیشتر از اون چیزی که فکرشو بتونیم بکنیم.

 

خدا رو شکر میکنم که هنوز سرپا هستم. خدا رو شکر میکنم که به قول معروف دستم توی جیب خودمه و از پس خودم بر می یام. خدا رو شکر میکنم بخاطر خیلی چیزای دیگه... .

 

میدونید زندگی توی این دوران خیلی سخت تر اونیه که فکرشو میکنیم! فقط ما خیلی دل گنده ایم که اینهمه داریم با همه چیز راه می یاییم!!

 

امروز رفتم کلاس مدرسان ثبت نام کردم و عصری هم سر کلاس نشستم! خیلی باحاله اختلاف طبقاتی ای که بین بچه های کلاس به چشم میخوره!! یه جورایی مسخره و خنده داره!

دیگه بچه مثبت شدم میشینم مثل خانوما درس میخونم!! آهان راستی استاد دو سال پیش ریاضی مونم دیدم!! کلی خوشحال شدم! بهش گفتم استاد دوسال پیش شما بهم ریاضی یاد میدادینا!! خندید و گفت پس اینجا چیکار میکنی باز!!!  چقدر دیدن دوباره آدمهای خوب مسرت بخشه!! خدا رو شکر.

 

راستی نخندین به این کشفیات جدید ها!! میدونم قبلا شما همه اینها رو کشف کردین!

 

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت 23  توسط مرجان  | 

دخترکِ انتهای بن بست ...

 

 

با خودم که تنها میشم، نگاه که میکنم ، میبینمش!!

ته یه بن بست وایساده، پشتش به منه، با دستهای مشت کردۀ رو به پایین!! ازش میترسم! میترسم!!

لاغر و خسته و تکیده است، از همین فاصله هم می تونم خشمی رو که از همه آدمها به دل گرفته حس کنم!

میترسم از لحظه ای که قرار باشه رو برگردونه! به سمت من! و به من نگاه کنه!!

میدونم که چقدر چشمهاش شبیه منه! و لبهاش و دستهاش و شانه های خسته اش و گیسوان تنهاش و ...

آه ... دخترک آخر این بن بست ...

 

دیگه چیزی نمونده که رو برگردونی! اینو خوب حس میکنم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 20  توسط مرجان  | 

افسانه کوه سخن گو

 

۱.

مرد جوان شنیده بود که در دوردست ها، در افق، جاییکه خورشید طلوع میکند، کوهستانی است که در میان آن کوهی است هزار ساله که تا زمانیکه جوینده از او بپرسد پاسخش میدهد. روزها و شبهای زیادی بود که با خود میرفت و از خود می پرسید اما به پاسخی نمی رسید.

این شد که گام در راه نهاد و بی وقفه رفت با این اندیشه که پاسخ سوال بی جوابش را از او بازیابد، وقتی که به پای کوه رسید رو کرد به کوه و با خشمی آشکار پرسید: " چرا من خدای روی زمین نیستم؟ "

کوه به چهره گرفته و خسته جوان نگاهی کرد و پاسخ داد: " خداوندی از آن کسی است که خلق کند و چه کسی توان خلقت دارد بدون شادی؟! "

مرد جوان بر خود پیچید، انگار که از پیش میدانست پاسخ سوالش چیست! اینبار با خشمی افزونتر فریاد زد: " چرا من روی زمین شاد نیستم؟ "

و کوه پاسخ داد: " ...

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 21  توسط مرجان  | 

تولد

 

 

در همه اون لحظه هایی که فکر میکردم باید ناجی باشم،

 این من بودم که بیشتر از همه به کمک نیاز داشتم.

 

+ نوشته شده در  87/02/08ساعت 22  توسط مرجان  | 

بی بال پریدن ...

 

وقتی که توی خلوت خودم به اومدن و رفتن آدما توی زندگیم نگاه میکنم، میبینم هیچ وقت منو تنها نذاشتی، هیچ وقت! چه توی روشن ترین لحظه هام، چه توی تیره ترین نفس هام! هر چند که من توی هیچ کدوم از این ثانیه ها به یادت نبودم!

وقتی که نگاه میکنم به اونی که میاد، به اونی که میره ... می بینم همه ما توی تموم عمرمون تنها و تنها برای هم پله ایم! همراهیم! خوب یا بد، زشت یا زیبا، تنها و تنها برای این کنار هم قرار میگیریم که همو بالا ببریم، شاید با خنده، شاید با اشک، شاید با پرواز شاید با درد ... اما آخر آخرش همو بزرگ میکنیم!

اومدن و رفتن یه قانونه! بی برو برگرد! چه لحظه ها بوده که دو دستی همو چسبیدیم که همو از دست ندیم!

چه روزها بوده که از هم فرار کردیم، چه ماه ها بوده که از هم بیخبر بودیم، چه دلها که شاد نکردیم، چه اشکها که نریختیم، چه ... و چه ... و چه ...  و همه اینها یعنی زندگی در گذره!! پس بیا فقط بزرگ بشیم و یادمون نره اونی رو که همیشه و همه جا همراهمونه!

از همه اونهایی که یه زمان همراهم بودن، از همه اونهایی که الان همراه منن و از همه اونهایی که در آینده همراهم خواهند بود از صمیم قلب سپاسگذارم.

 

عشق از ازلست و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

هر دل که نه عاشق است رد خواهد بود!

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 22  توسط مرجان  | 

جمعه ... غروب ... دلم برات تنگه ...

 

من دل به غم تو بسته دارم ای دوست

درد تو به جان خسته دارم ای دوست

گفتی که به دل شکستگان نزدیکم

من نیز دلی شکسته دارم ای دوست

 

راه تو بهر قدم که پویند خوش است

وصل تو بهر سبب چو جویند خوش است

روی تو به هر دیده که بینند نکوست

نام تو به هر زبان که گویند خوش است

 

مجنون و پریشان توام دستم گیر

چون دانی که از آن توام دستم گیر

هر بی سر و پایی دستگیری دارد

من بی سر و سامان توام دستم گیر

 

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

 

وا فریادا ز عشق! وا فریادا !!

کارم به یکی طرفه نگار افتادا!

گر داد من شکسته دادا ، دادا

ور نه، من و عشق، هر چه بادا، بادا !!

 

ای روی تو مهر عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به ز منی وای من

ور با همه کس همچو منی وای همه!

 

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 21  توسط مرجان  | 

عالم خوشیه ... عالم خوشه چینی!

 

کجا بودم؟ کجا رفتم؟ کجایم من نمی دانم

به تاریکی در افتادم ره روشن نمی دانم

ندارم من در این حیرت به شرح حال خود حاجت

که او داند که من چونم، اگر چه من نمیدانم

چو من گمگشته ام از خود چه جویم باز جان و تن

که گنج جان نمی بینم، طلسم تن نمی دانم

چگونه دم توانم زد در این دریای بی پایان

که درد عاشقان آنجا بجز شیون نمیدانم

 

 

در آن خرمن که جان من در آنجا خوشه می چیند

همه عالم و ما فیها به نیم ارزن نمی دانم

از آنم سوخته خرمن، که معلومی در این صحرا

اگرچه خوشه می چینم ره خرمن نمی دانم

چو از هر دو جهان خود را نخواهم مسکنی هرگز

سزای درد این مسکین یکی مسکن نمیدانم

 

من عاشق ترانه های حبیب هستم و این ترانه اش رو هم از بقیه بیشتر دوست دارم.

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 21  توسط مرجان  | 

هزار و یک شب جستجو

 

داشتم تند تند برای تموم کردن کارهای بانکی از بین ازدحام جمعیت ظهر شنبه رد میشدم که یکباره با صدای گریه های یه بچه توجه ام به گوشه خیابان جلب شد، دم یه دبستان پسرونه بود، لب جدول کنار خیابون دختر بچه مو بوری داشت گوله گوله اشک می ریخت و پنج شش پسر بچه همسنش دورش حلقه زده بودن و با نگرانی بهش نگاه میکردن، در وهله اول تنها چیزی که بیشتر به چشم می اومد موهای بلند و بور و تابدار دخترک بود، بعد چشمهای عسلیش و گوله های اشکی که همینطور روی گونه هاش سر میخورد، زن و مردی مسن جلوتر از من وایسادن و از قضیه جویا شدن، شنیدم که دخترک با گریه میگفت: " کاپشنمو گم کردم، توی مدرسه ..." پیرمرد که سعی میکرد اونو آروم کنه دست گذاشت روی شونه اش و گفت: " پاشو دخترم، پاشو، گریه نکن. پیداش میکنیم." یه باره همه پسرها با هم گفتن: " این که دختر نیست!! پسره آقا !  ... "

همه اینها شاید در یک دقیقه اتفاق افتاد، یک دقیقه ای خنده دار، شاید هم گریه دار!! با خودم فکر کردم چقدر توی دنیای ما، توی زندگی ما تناقض هست!!

تناقض در چیزهایی که می بینیم، در چیزهایی که میشنویم، حتی در افکارمون، در رفتارمون، در عملکردهامون!! و چطور به سادگی یاد میگیریم که با این تناقض ها کنار بیاییم!! – شاید هم به سختی!!! 

در وهله اول با خودم گفتم؛ شاید پدر و مادر این بچه خیلی از اینکه ظاهر بچه شون شبیه دخترها باشه خوشحالند! شاید دختر دوست داشتن؟ شاید موی بلند و بور رو خیلی دوست داشتن؟ شاید ...!! اما هیچ به خود بچه فکرکردن؟

از خونه بگیر تا مدرسه تا شهر تا کشور تا قانون تا .... بی شمار تناقض هست که ما به سادگی حتی گاهی بدون اینکه متوجه اونها بشیم از کنارشون رد میشیم، باهاشون زندگی میکنیم غافل از تاثیری که هر روز توی زندگی ما میزارن!! تناقض یکی از اصلی ترین دلایل سرخوردگیه!!

 

میان ما سرگردانی بیابان هاست.

بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست.

میان ما " هزار و یک شب " جست و جو هاست.

سهراب سپهری


با سلام خدمت دوستای نازنینم.

با توجه به نظرات زیبای شما عزیزان به نظرم رسید لازمه یه کمی بیشتر درباره این پست توضیح بدم؛

- حمید  : کاش همه تناقضها اینطوری باشن چون بالاخره یه وقتی تموم میشن!

به نظر من اینها تمومی ندارن! صرفا به این مثالی که من زدم توجه نکنید، یه جورایی به قول خود حمید خیلی از رفتارهای ما این روزها همراه شده با ریا با دروغ و ... خودت که خیلی خوب توضیح دادی! حالا فکر میکنی اینها تموم شدنی هستن یا اینکه از کودکی با ما همراه میشن و تا آخر عمر تاثیر خودشون رو توی هر گوشه از زندگی مون میزارن؟

یه بار یه جایی شنیدم که میگفت: " توی یه تحقیق علمی درباره تاثیر تناقض بر موجودات زنده، دانشمندا از یک سگ خواستن که براشون مثلا کاری رو انجام بده، بعد که اون سگ کار خواسته شده رو درست انجام داده بهش جایزه دادن، سگ با تکون دادن دمش ابراز رضایت کرده! این آزمایش دو سه بار تکرار شده و هر بار جایزه سرجاش بوده. در تکرار چهارم، سگ بازم انتظار جایزه داشته اما در مقابل دانشمندا هیچ عکس العملی نشون ندادن. سگ همینطور هاج و واج مونده بوده! دوباره تکرار میشه، اینبار دانشمندا سگ رو تنبیه میکنن. سگ زوزه کشون میره یه کناری وامیسته! دوباره دانشمندا ازش میخوان که آزمایش رو انجام بده، سگه میزاره از اونجا در میره!!"

یه مثال مضحک بزنم، رفتم بستنی خریدم با این کیف که طعم آلبالو میده! – بسته بندی اش اینو میگفت -  اما توش ساده بود! حالم گرفته شد، حالا هر بار که بخوام بستنی بخرم باید با وسواس این کارو بکنم!

رابطه هایی که آدمها با هم ایجاد میکنن رو در نظر بگیر، قول و قرارهایی که برای آینده بهم میدن، امیدها و ... اما تهش وقتی که حرف تموم میشه و نوبت عمل میرسه!! میشه همون بستنی معمولی!! بعد برای نفر بعدی مجبوری به سختی اعتماد کنی! و خودتون دیگه بقیه اش رو میدونید.

بریم توی محیط کار، روابط کاری، مسائل حقوقی و قانونی ... مسائل خانوادگی، مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و ........ تهش رو بگیری میرسه به سقف آسمون! همه جا نگاه که میکنی، ظاهر با باطن فاصله زیادی داره!! میگم فاصله زیاد و روشم تاکید دارم چون لزوما نمیشه ظاهر و باطن یکی باشه اما این همه فاصله هم آدم رو بدجوری گیج و گمراه میکنه! گاهی سرخوردگی، عصیان، هنجارشکنی، جرم و ... متاسفانه!

میدونید دلیل آرامش خاطر قدیمی ها در این بوده که این همه تضاد دور و برشون نبوده! هر چی بوده خودش بوده! آدما خودشون بودن، زندگی خودش بوده، کار خودش بوده، یه جورایی هر چی هر طورم که بوده، خوب یا بد، زشت یا زیبا، خودش بوده! ذهن ها ساده و با اطمینان نسبتا خوبی در کنار هم قرار میگرفته و طرف صد سال زندگی میکرده! اما حالا چی؟ جوونای زیادی رو میشناسم که توی سن پایین سکته میکنن! یا اونهایی که ام اس میگیرن، یا میگرن یا ... نمیدونم . یه جورایی دلم میخواد خیلی مثبت نگاه کنم جعفر عزیز.

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت 21  توسط مرجان  | 

چیزی شبیه هیچ ...

 

به تقویم روی میز نگاه میکنه، شنبه سی و یکم فروردین، انگار همه چیز از زندگی جامونده حتی زمان ...

-          : " مرجان! "

-          : " ... سکوت... صدایی نیست ... "

-          : " چیه؟ چی شده؟ "

-          : " ... چیزی مثل قهر شاید ... چیزی مثل بغض ... "

-          : " حداقل قبلنا با من حرف میزدی! چرا نمیگی چی روی قلبت سنگینی میکنه؟ "

-           : " ... چیزی شبیه اشک ... چیزی مثل شکستن ... "

-           : " حرف بزن! با من، با خودت. منم مرجان! دیگه منم فراموش کردی؟! "

-           : " انگار هر تیکه از روحم رو جایی جا گذاشتم! تکه تکه ام ... تکه تکه و شکسته ... رمقی ...

-           : " ... چیزی شبیه آه ... چیزی شبیه هیچ ...

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت 18  توسط مرجان  | 

اندر فواید دوش گرفتن بعد از ترکیدن یک سیم!

 

برقکار نیستم، چیز زیادی هم از برقکاری سرم نمیشه، راستشو بگم خیلی هم از برق می ترسم!! اما امروز لازم بود یه سری توضیحات درباره اینکه چی میشه که یه سیم برق میترکه بدم! که البته رابطه مستقیمی با کامنتهای یکی دو خطیم داره!!

اصولا در دوسه حالت کلی و جزئی ممکنه یه سیم بترکه! ( نمیگم بسوزه، چون انرژی منفی داره!) اول اینکه سیمه نازک باشه! ظریف باشه، ضعیف باشه و .... دوم اینکه فشار برق زیاد باشه!!، یهو باشه، یهو زیاد بشه، جمع بشه روی هم بعد یهو زیاد بشه و ... سوم اینکه سیمه نازک باشه و فشار برقه هم یهو زیاد بشه!! ( دیگه چه شود!!)

حالا اینا چه ربطی داره به من؟ الان میگم، من همون سیمه هستم دیگه!! کامنتهای یکی دو خطیم هم، خب، صدای ترکیدن این سیمه اس!! (دارم واضح توضیح میدم تا ملتفت شین!)

از دیدگاه کارشناسانه اطرافیانم، مشکل اینجاست که سیما نازکن!! اما از نظر من علاوه بر اینکه سیما نازکن ( که البته هیچ وقت جلوی اونا به این مسئله اقرار نمیکنم!) یه کمی هم فشار برق، اینجا زیاده!

خلاصه کنم، امروز عصر هم یکی از اون زمانایی بود که ...،

آقا ما هم دیدیم کسی خونه نیست! ... هی سیم ترکوندیم، هی سیم ترکوندیم که یه دفعه دیدیم ای دل غافل، مادرمون از راه رسید! ... حالا دیگه تصور کنید! تنها راه چاره ای که پیش رو داشتیم این بود که سریعاً پریدیم زیر دوش که مثلا خستگی کار از تنمان بیرون برود!!

البته بماند که این سیم ترکیدگی زیر دوش هم ادامه داشت! اما نهایت امر به خیر و خوشی به پایان رسید، تازه شم زیر همین دوش بود که خیلی ایده های باحال به ذهنمان خطور کرد، منجمله همین کامنت علمی!

شاید بپرسید این سیم پارگی چه فایده ای دارد؟ تا جایی که خودمان فهمیدیم شاید تنها فایده اش این باشد که هر بار سیم قوی تری کار میگذاریم تا بیشتر مقاومت کند، البته ناگفته نماند که اونطرف قضیه هم بیکار نمی نشینند و دفعه بعد برق قوی تری به ما وصل میکنن!! دستشان درد نکند. و یک مورد دیگر هم اینکه بالاخره این فشار اضافی خالی میشود دیگر! که به خودی خود چیز خیلی خوبیست!!

فقط این اواخر یه کمی از این میترسم که وسط کار یهو فیوز بپره!!

با ارادت فراوان خدمت همه دوستان گل و عزیز و دوست داشتنی ام، از اینکه شاید گاهی اوقات باعث کدورت خاطرتان میشوم ، شرمنده ام.

همین الان یاد این شعر مهدی سهیلی افتادم که میگه : " چه کنم؟ دلم از سنگ که نیست ..."

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 20  توسط مرجان  | 

میدونم دیگه چیزی نمونده

 

خدای خوبم

 

جای این قلب تنگه!! بهش آرامش بده! آرامش .... دیگه چیزی نمونده.

+ نوشته شده در  87/02/01ساعت 18  توسط مرجان  |