تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

نامه ای به خدا

 

 

خدای خوبم

 

من به آغوش تو پناه میارم، توی این شبهای ...                    به امید طلوعی ابدی!

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 23  توسط مرجان  | 

جوونه های زندگی

 

این چند روز وقتی که به لینک های بعضی از دوستان میرفتم و پیوندهای اونها رو نگاه میکردم، یه جورایی خیلی غصه ام گرفت! میدونین چرا؟ اکثر قالبها سیاه و تاریک و غمزده بود! عکس هاشونم که دیگه چی بگم؟ همش از در و دیوارش درد و غم و اندوه می بارید، توی بهترین حالتشم عشق های شکست خورده، زخمهای عمیق و دردناک و خلاصه تنها چیزی که توی نگاه اول آدم رو دلشکسته میکرد و فراری میداد، حتی دیگه مجالی هم پیدا نمیکردی که بخوای دلنوشته هاشونو بخونی!!

اما یه حسی برای خودم جالب بود، اولین چیزی که توی دلم گفتم این بود: " من میخوام زندگی کنم! همینجا! توی همین دنیا و با همین آدما! بهشت من اینجاست." و به دنبالش میل شدیدی به زندگی به سراغم اومد!

این روزها با اینکه حال و هوای درست و حسابی ندارم- منظور این سه چهار ماه اخیره- اما یه حس قوی و شکست ناپذیری برای جوونه زدن و سبز شدن توی دلم پیدا شده که حتی خودم هم ازش تعجب میکنم! نمیدونم انگاری یهو یه قدرت تازه پیدا کنی، یا یه سیمی که تا حالا قطع بوده وصل بشه، یا نمیدونم یه رگ حیاتی قوی دوباره به جریان بیافته ... یه چیزی خلاصه هست که حتی توی بدترین شرایط روحی هم نمیزاره تسلیم بشم! قبلا اینطور نبود، زود جا میزدم اما حالا ...؟

هر چی که هست، از هر کجا که اومده، خیلی دوستش دارم، میخوام ازش مثل یه غنیمت یاد کنم. امیدوارم که قدرشو بدونم. نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت 18  توسط مرجان  | 

فالگیر

 

دیروز با بچه ها رفته بودیم پارک، یه دیدار به یاد موندنی بود، با اینکه سرجمع بیشتر از دو ساعت طول نکشید اما خیلی خندیدیم، بین اون همه سرو صدا و شیطنت نمیدونم از کجا سرو کله یه پیرزن فالگیر پیدا شد، با اون صورت گرد و مهربون و آفتاب سوخته اش، با لباس هایی که شبیه لباس کولی ها بود و لهجه غلیظ و تند حرف زدنهاش! کلی بهمون اصرار کرد که فالمون رو بگیره اما ما راضی نمیشدیم، تا اینکه طبق معمول یکی از بچه ها که به خاطر قلب مهربونش معروف بود پیش قدم شد و فالگیر ما هم دست بکار، یه پونصد تومنی ازش گرفت و گذاشت کف دستش و طلسمشم گذاشت روی اسکناس و شروع کرد به گفتن ...

با هر جمله اون صدای جیغ و هیجان ما هم بالا میرفت! هیچ کدوم فکر نمیکردیم که شوخی شوخی این قدر درست بگه! اولش همش برای خنده بود اما وقتی که دیدیم نه بابا جریان جدیه یکی یکی مثل خانوما صف بستیم تا فال ما رو هم بگیره!!

خلاصه بالاخره نوبت من رسید!! پیرزن فالگیر کف دستم رو گرفت و اسمم رو پرسید و شروع کرد تند تند به گفتن: " مرجان خانوم، یه لحظه مثل شکر و نبات شیرین یه لحظه مثل سرکه تند و تیزه!!  – صدای جیغ بچه ها – ( اولین جمله رو داشته باشین!! همون حرفی بود که همیشه بچه ها به من میگفتن!!!) ... همتت تو کار بالاست، یه رتبه میگیری حقوقت میره بالا – صدای جیغ بچه ها- ... دولت داری، با کسی ازدواج میکنی که ازش شیش تا بچه میاری!! – بازم جیغ بچه ها- ...  عزیز دل پدری و گرامی دو برادر – بازم جیغ بچه ها- ...  "

آقا ما رو میگی حسابی کپ کرده بودیم از حرفهای طرف و بچه ها هم که همیشه دنبال یه سوژه واسه دست انداختن من بودن- چون خودمم کارم همینه- دیگه دست از سرم بر نداشتن!! بعد از رفتن فالگیر حسابی رفته بودم توی فکر، هر چی میگفتن چته؟ چی شده؟ بشین بابا یه چیزی بخور!... بهشون گفتم : " دارم به این فکر میکنم که شکم این شیش تا بچه رو چطور باید سیر کنم !" که صدای ترکیدن خنده بچه ها بلند شد!

حالا بعد از گذشت یه روز به این نتیجه رسیدم که شنبه یه حساب بانکی باز کنم و از همه شما دوستان و آشنایان عزیز درخواست میکنم کمک های نقدی تونو هر چند کم به این شماره واریز کنید!

اما یه چیزی رو هم باید اضافه کنم؛ به قول یکی از بچه ها، میگفت ما که همه اینها رو خودمونم میدونستیم!! چه فایده داشت؟! – اما خداییش من این شیش تا رو دیگه نمیدونستم!!

 

+ نوشته شده در  87/01/30ساعت 11  توسط مرجان  | 

زندگی در حاشیه

 

ما حاشیه نشین هستیم.

مادرم می گوید: " پدرت هم حاشیه نشین بود،

در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد."

من هم در حاشیه به دنیا آمده ام.

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیۀ بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه میکند، گاهی در حاشیۀ گریه، کمی هم می خندد.

مادرم می گوید: " سرنوشت ما را هم در حاشیۀ صفحۀ تقدیر نوشته اند."

او هر شب ستارۀ بخت مرا که در حاشیۀ آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.

ولی من میگویم: " این ستارۀ من نیست."

 من در حاشیه به دنیا آمدم،

در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگ ها و گربه ها و مگس ها در حاشیۀ زباله ها گشتم تا چیز بدرد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: " جا نداریم."

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: " آقای ناظم اسمش را در حاشیۀ دفتر بنویس تا ببینیم!"

من در حاشیۀ روز، به مدرسۀ شبانه می روم.

در حاشیۀ کلاس می نشینم.

در حاشیۀ مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه میکنم، چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیۀ خیابان کار میکنم و بعضی شبها در حاشیۀ پیاده رو می خوابم.

من پاییز کار میکنم، زمستان کار میکنم، بهار کار میکنم، تابستان کار میکنم و در حاشیۀ کار، کمی هم زندگی میکنم.

من در حاشیۀ شهر زندگی میکنم.

من در حاشیۀ زمین زندگی میکنم. بر لبۀ آخر دنیا!

من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و میچرخد.

اگر من در حاشیۀ زمین زندگی می کنم، پس چه طور پایم بر لبۀ زمین نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

زندگی در حاشیۀ زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.

 من حاشیه نشین هستم.

ولی معنی کلمۀ حاشیه را نمیدانم.

از معلم پرسیدم: " حاشیه یعنی چه؟"

گفت: " حاشیه یعنی قسمت کنارۀ هر چیزی، مثل کنارۀ لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتاب ها حاشیه دارند، و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیۀ شهر که زباله ها را در آن جا می ریزند."

من گفتم: " مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آن ها را در حاشیۀ شهر ریخته اند؟"

معلم چیزی نگفت.

 من حاشیه نشین هستم.

به مسجد می روم، در حاشیه مسجد نماز میخوانم، نزدیک کفش ها؛ در حاشیۀ جلسۀ قرآن می نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته ام، قرآن کتاب خوبی است.

قرآن ما حاشیه ندارد.

هیچ کلمه ای را در حاشیۀ آن ننوشته اند، اگر هم گاهی کلماتی در حاشیۀ آن باشند، آن کلماتِ حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.

من قرآن را دوست دارم.

خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.

قیصر امین پور- بی بال پریدن 

+ نوشته شده در  87/01/29ساعت 9  توسط مرجان  | 

کامنتی از خدا

بنام خداوند بخشنده بخشایشگر

آیا ما سینه تو را گشاده نساختیم؟

و بار سنگین تو را از تو برنداشتیم؟

همان باری که سخت بر پشت تو سنگینی میکرد.

و آوازۀ تو را بلند ساختیم!

به یقین با سختی، آسانی است.

آری با سختی، آسانی است،

پس هنگامی که از کار مهمی فارغ میشوی به مهم دیگری پرداز،

و به سوی پروردگارت توجه کن!

 

گفتی که باید از امید نوشت و از شادی. گفتی که نباید ناله کرد. گفتی که ...

فرق زیادی هست بین نگاه ها، حتی نگاه دیروز و امروز و فردای من! چه برسد به نگاه من با تو. امروز وقتی که کنارت نشسته بودم آرامش قلبت منم آروم میکرد. یادته یه روز میگفتی آرامش من تو رو آروم میکنه؟ دلم میخواد ...

دوباره من و زنجیر ناگسستنی زندگی و عشق، آروم آروم، دوباره برمیگردم. آغوشی از نور انگار منتظر منه. دلم گرمای آفتاب رو میخواد، به امید زندگی. ممنونتم.

 

+ نوشته شده در  87/01/27ساعت 19  توسط مرجان  | 

آفتاب ...

کاغذهای پاره تقویم میگفت بیست و شیش روز گذشته، با خودش فکر میکرد : " این بود همه اون  برنامه های بلند بالای سالی بهتر!! "

-          : " آخ که چقدر سردمه! یخ کردم!! این روزا بیشتر از زمستون سردمه، بعضی وقتا فکر میکنم که روحم ازم جدا میشه، معلوم نیست کدوم گوری هم میره که تا ظهر فردا پیداش نیست؟! "

از خودش میپرسه : " چه مرگته باز؟ چرا دوباره قاطی کردی؟! مگه قرار نبود دیگه ... "

-          : " میدونم و نمیدونم باید براش چیکار کنم! این روزا فکرم در به در شده!! میره اونجاهایی که براش قدغن کرده بودم!! میره تموم اون خاطرات گرم و آفتابی رو زیر و رو میکنه و برمیگرده!! ولگرد!! ابله!! نمیفهمه واسه خودش میگم خفه شو!"

باز یه ژاکت دیگه تن میکنه و میشینه رو به روی نامه هاش و به اونها زل میزنه : " هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ "

-          : " هیچی! میخوام گرم بشم! اصلا به تو چه ربطی داره؟! "

 

نامه ها رو زیر و رو میکنه : " ... عزیزم ..."، " ... مهربون ..."، " ...    ..."، ...

تنش یخ تر میشه اما قلبش داره گر میگیره، نفساش رو به تنگی میره، بغض بدی توی گلوش گره خورده، حس میکنه داره خفه میشه، نگاهش رو میدوزه به سقف و هق هق گریه شونه هاشو  ...

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت 19  توسط مرجان  | 

این پست برای خداست.

 

 

 

با من حرف بزن.

+ نوشته شده در  87/01/25ساعت 23  توسط مرجان  | 

بر باد رفته ...

 

 

 

سی و شش تار مو به سفیدی دندان هایم،

 

سه هزار و ششصد تومان دادم ایگورا 1- 0 ،

 

تمام جوانی از دست رفته ام را خریدم!

 

با یه حساب سر انگشتی، هر تار مو میکنه به عبارتی ... صد تومن! خب گرون هم نخریدم!!

+ نوشته شده در  87/01/24ساعت 20  توسط مرجان  | 

یعنی دارم به تو میرسم؟

بچه ها یه چیز بگم؟ نخندین ها!!

فکر کنم دارم شعر میگم!! البته آخرین باری که یه چیزی به اسم شعر گفتم مربوط میشه به دوران دبیرستان! از اون وقت تا حالا قلبم اونقدر آروم نشده بود که بشه یه چیزی مثل این ها رو – موزون یا آهنگین – ازش انتظار داشت!! یه جورایی خوشحالم. دارم باز به خودم میرسم، بعد از این همه مدت!! اسمشو گذاشتم دلتنگی برای خدا.

 

دلم برای تو تنگ است،

امشب و در این لحظۀ خاکستری!

کدام اتفاق سادۀ روشن

مرا به نزدیکی تو آورده ؟

 

دلم برای تو تنگ است،

امشب و دراین سکوت نمناک!

در انتهای کدام کوچه دری به سوی من باز کرده ای،

که اینچنین خراب و مه آلود دربه در شده ام؟

 

چه سخت و عجیب است

غریب بودن و قربت!

و سخت تر اینکه

دوباره شب های دگر هم

نم و سکوت خاکستری خود را

بر این تن نحیف هوار می کنند ... .

دلم برای تو تنگ است.

 

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 18  توسط مرجان  | 

بی بال پریدن ...

 

تمام تنم یخ کرده بود- به برکت این همه سرماخوردن های پشت سر هم - ، با اینکه توی اتاق بودم باز هم اُورم رو تنم کرده بودم، دیدم اینطور فایده نداره، توی یه دستم بالشت بود و توی دست دیگم کتابی از قیصر امین پور، رفتم توی حیاط و روی موکت قرمز زیر آفتاب دراز کشیدم...

آفتاب دو ِ بعدازظهر، گرم و درخشان می تابید، باد با همه وجودش توی ردیف درختای چنار قدیمی کوچه میزد و اونها رو به صدا در میآورد، به پشت غلت زدم و به آسمونِ یه دست آبی نگاه کردم، چلچه ای با تموم زوری که میزد نمیتونست از سد باد بگذره و به جلو بره، راهشو کج کرد و با یه منحنی زدن از باد رد شد، بعد یکی دیگه و یکی دیگه ... درختای چنار با برگهای سبز و بزرگشون به بهونه باد روی هم می افتادن و غش غش می خندیدن!! درختهای گنده!!!

آفتاب بدجوری داغم کرده بود ... نفهمیدم کی چشمام بسته شد و ....

 

با صدای در از خواب بیدار شدم و دیدم هشت جفت چشم سیاه داره به من نگاه میکنه!! البته فقط دوتاشو میشد دید! شش تای دیگه اش رو توی کتاب علوم چهارم بهمون یاد داده بودن! یه کارتونک خپل و پشمالوی سیاه با یه خط سفید روی کمرش درست بالای سرم بود و از تکون خوردن من شوکه شده بود! زودی شناختمش! صبحی به قول داداشم با احترام از اتاق انداخته بودیمش توی حیاط!!

نگاهم به کتاب افتاد، یادم افتاد که اصلا اومده بودم اونو بخونم که خوابم برده بود! " بی بال پریدن "  مجموعۀ نثر ادبی از استاد گرانقدر قیصر امین پور.

وقتی که شعرها و نوشته هاشو میخونی یه طور خاصی دلت میگیره، برای این همه سادگی و صفا، این همه به قول خودش " حاشیه نشینی! "، نمیدونم چطور بگم اما قلب آدم تیر میکشه.

هیچ وقت یادم نمیره، همیشه فکر میکردم قیصر امین پور فقط شاعر کودک و نوجوانه!! اون روزی که خبر درگذشتش رو توی تلویزیون شنیدم و بعدش توی یه برنامه یکی از نثرهاشو شنیدم دهنم وا مونده بود!! گفتم مگه میشه؟ پس چرا تا حالا کسی چیزی درباره اون نگفته بود؟! چرا تا مُرد شروع کردن به معرفی کردنش به مردم؟!!

اون روز این قطعه رو ازش شنیدم و تا حالا که این کتاب تصادفی به دستم رسید:

بعضی از آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک. بعضی سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند.

بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی.

بعضی از آدم ها ترجمه شده اند.

بعضی از آدم ها تجدید چاپ می شوند و بعضی از آدم ها فتوکپی یا رونوشت آدم های دیگرند.

بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی از آدم ها صفحات رنگی دارند.

بعضی از آدم ها عنوان و تیتر دارند. فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:

حق هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است... .

و این هم یکی از شعرهاش:

 

احوالپرسی

 

اینجا همه هر لحظه می پرسند:

-" حالت چطور است؟ "

اما کسی یک بار

از من نپرسید

-" بالت ...

 

یادش عزیز و  روحش شاد.
+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 16  توسط مرجان  | 

برای تو ...

مهر یک نگاه

 

دلم میخواست

باغبانی بودم برای تو،

تا بذر مهربانیت را

در باغچه های عشق

میکاشتم

و ثانیه به ثانیه

جوانه زدنش را جشن میگرفتم.

 

دلم میخواست

کبوتر بازی بودم برای تو،

تا پرندۀ سپید نگاهت را

به آسمان آبی دوستی

پرواز میدادم

و هر بار با غرور

اوج گرفتن هایش را نظاره میکردم.

 

دلم میخواست

شعبده بازی بودم برای تو،

تا از درون کلاه سیاه زندگی

خرگوش های سفید خوشبختی را

با چشمهای قرمز و شادشان

بیرون بیاورم

و هربار از خندۀ کودکانه ات

سرشار شوم.

+ نوشته شده در  87/01/23ساعت 12  توسط مرجان  | 

پنجره ای باز شد ....

تنها باد

 

سایه شدم، و صدا کردم:

کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج " نه من "، درۀ " او "؟

و ندا آمد: لب بسته بپو.

 

مرغی رفت، تنها بود، پُر شد جام شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد!

 

دستم در کوه سحر " او " می چید، " او " می چید.

و ندا آمد: و هجومی از خورشید.

 

از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر.

و ندا آمد: بالاتر! ، بالاتر!

 

آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟

و ندا آمد: خلوت ها می آیند.

و شیاری ز هراس.

 

و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد!

" او " آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.

و ندا آمد: پرها هم.

 

با سپاس از عزیزی که پنجره ای نو به نگاه من باز کرد.

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت 0  توسط مرجان  | 

…The life

 

Don’t believe any things!!

 

حتی چشمهای من، 

و یا دستهای تو، 

حتی آسمان ....

 

Just forget!!

 

نگاهم را... نگاهت را... 

نگاهش را...

 

THE END

 

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 21  توسط مرجان  | 

سـزارین

*انگاری معتاد شده!!

**مگه مجبورش کردن؟ خب بزاره سر فرصت و با حس و حال خوب ...

*فکر کنم یه جورایی میخواد جای خالیشو پر کنه!!

**آخه اینطوری که فایده ای نداره! همش میشه یه جور سمبل کاری!! نه خودش لذت میبره نه بقیه ... !!

 

دنگ ... دنگ ... دنگ ...

: " ... چقدر سرم درد میکنه! ... از دست این کلمه های ...! ... نذاشت چشام به هم بیاد!! بدمصب تو خوابم انگاری دارم  ... ساعت بالاخره پنج شد!!  چه جن مزخرفی بود!! با اون دستای کج و کولش، همش میخواست خودشو بماله به من!! ... دیگه باید بلند شم ... "

شُررر ... شُررر ... شُررر ...

: " چقدر سرده ... ! اَه! بازم این سوسکای مزخرف!! ... حقته، بمیر!! ... راستی این یه جنایت بودا !! ... میشه یه سوژۀ باحال ازش درآورد؟ ... یعنی فکرشو بکن ... صبح از خواب بیدار بشی و همینطور تقی بزنی یکی رو بکشی!! چون از نظرت مزاحمه ... پَسته ... اضافه ست ... ای قاتل!! شدی مثل ... "

]خنده ای از سر رضایت[

 

**بیچاره اینقدر به فکر سوژه پیدا کردنه که ...

*نکنه دیوونه شده؟!!

+ نوشته شده در  87/01/17ساعت 19  توسط مرجان  | 

ایران ما ( مهر و شادی )

از طرف یکی از همکارام یه تقویم ایران باستان به دستم رسید، اولین چیزی که با یه نگاه کوتاه به این تقویم برام جالب توجه بود این بود که توی هیچ کدوم از روزهای سال، چیزی به عنوان سوگواری وجود نداشت!! باورم نمیشد، خنده ام گرفت، به جاش تا دلت بخواد جشن بود، به مناسب ها و بهانه های جور واجور!!

دنبال فرصت مناسبی بودم تا هر جوری شده سر از جشن ها و مناسب های اونا در بیارم، دیشب داشتم توی جشن های فروردین نگاه میکردم، دوتا جشن چشمم رو گرفت، یکی همون سیزده بدر فعلی مون بود و اون یکی جشنی که برای اولین بار اسمش رو میشنیدم: سروشگان که در هفدهم فروردین برگزار میشه.

دنبالش گشتم و اینهایی رو که در ادامه میخونید رو از سایت "وهومن" پیدا کردم:

سيزده‌بدر ، روزی است برای ستايش ایزد تيشتر، برای خواهندگی باران فراوان در سال پيش رو، برای گرامي­داشت و پاكيزگی طبيعت و روز آرزوی زایندگی و خواهش همسری و همزیستی.

جشن سروشگان؛ «سروش» از ایزدان مقدس زرتشتی است. این ايزد پيام‌آور از سوی خداوند برای مردم و نگه­بان « بيداری » است. و به سبب اینکه خروس با بانگ بامدادی بیداری به همراه دارد؛« خروس » و به ويژه خروس سپيد، از گرامی‌ترين جانوران در نزد ايرانيان به شمار می‌رفته و نماد سروش دانسته ‌شده است.

نخستین روز سروش سال جشن « سروشگان » يا جشن « هفده‌روز » و در ستايش ایزد« سروش» است.

میگویند زرتشت با لبخند به جهان آمد، با لبخند زندگی کرد و با لبخند درگذشت. در آیینی که او برجای نهاد، تنها در شادی است که می توان به اهورامزدا رسید، غم جز اهریمن چیز دیگری نیست، پس او نیایش را با جشن و شادی درآمیخت.

برام خیلی جالبه ارزشهایی که در ایران ما مطرح بوده (البته در قدیم) و جالبتر از اون نتیجه ایه که از مقایسه اونا با ارزشهای امروزی بدست میارم!!

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 17  توسط مرجان  | 

طاقت نیاوردم ... ســلام .........

 

نیایش

 

دستی افشان، تا ز سرانگشتانت صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور، شب ما را بکند روزن روزن.

 

ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.

از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.

 

ما هستۀ پنهان تماشاییم.

ز تجلی ابری کن، بفرست، که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم.

 

ما جنگل انبوه دگرگونی.

از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، برهم تاب، برهم پیچ:

شلاقی کن، و بزن بر تن ما

باشد که ز خاکستر ما، در ما، جنگل یکرنگی بدر آرد سر.

 

چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.

نم زن بر چهرۀ ما

باشد که شکوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب از تابش نور، و فرو افتد.

 

بینایی ره گم کرد.

یاری کن، و گره زن نگه ما و خودت با هم

باشد که تراود در ما، همه تو.

 

ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.

زخمه کن از آرامش نامیرا، ما را بنواز

باشد که تهی گردیم، آکنده شویم از والا نت خاموشی.

 

آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.

خود را در ما بفکن

باشد که فراگیرد هستی ما را، و دگر نقشی ننشیند در ما.

 

هر سو مرز، هر سو نام.

رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام.

 

ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.

گه گاه، شوری بوزان

باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش.

سهراب سپهری

 

پینوشت:

یک – طاقت نیاوردم! منو ببخشید واسه اراجیفی که نوشتم! میدونم .... بود!! اما دوباره اومدم با یه بغل شور و دلم میخواد از اینجا به همتون بگم : " دوستتون دارم ! "

دو – یه دنیا تشکر از دوست عزیزم که امروز با حرفهاش منو آروم کرد.

سه – شعرهای سهراب رو که میخونم ، با خودم میگم چقدر این آدم عزیزه؟! خیلی دوستش دارم. به هر سطر از شعرش دل بدید و باهاش صفا کنید .

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت 0  توسط مرجان  | 

فقط دو روز تحملم کن !

 

از این به بعد همیشه موقع نوشتن به یادم می افته که یه احمق عزیز هستم! نمیدونم چرا؟ خسته شدم از این ساده لوحی و قلبی که اینقدر درهاش به روی همه بازه! امروز داشتم با خودم فکر میکردم؛ شاید گرگها از اول گرگ نبودن؟!! کسی چه میدونه؟ شاید اونها هم از اول بره های سفید و ساده و مهربونی بودن که شاد و شنگول توی چمنزارهای می گشتن و به روی همه کس و همه چیز لبخند میزدن و پذیرای همه زندگی بودن!! کسی چه میدونه که چی شده که گرگ شدن؟! شاید خیلی زخم خوردن؟ اونقدر که دیگه تاب نیاوردن و همه درها رو بستن! سنگ شدن و سخت! و بعد از مدتی تصمیم گرفتن که گرگ بشن و انتقام بگیرن ... !! نمیدونم اصلا چی باید بگم ...

با خودم میگم زندگی مگه چقدر قراره دوام بیاره؟ به خدا اگه نگاه کنی همش دو روز بیشتر نیست! امروز و فردا!! همش همین دو روزه که مدام تکرار میشه و ما فکر میکنیم که قراره تا ابد زنده بمونیم!!

وقتی اونشب مامان یهو حالش بهم خورد و برای چند لحظه فکر کردیم که دیگه از دست دادیمش همه این دنیا با ابهت و بزرگیش جلوی چشام خورد شد و پوچ شد! دیدم هیچ چیزی اینقدر ارزش نداره که به اونهایی که دوستشون داریم عشق نورزیم! دیدم چقدر سخته اگه محبت رو از هم دریغ کنیم و یا بخوایم سر هم کلاه بزاریم، حق همو بدزدیم، همو له کنیم تا خودمون بالا بریم، دروغ بگیم، سرکار بزاریم، بازی بدیم و .... توی اون لحظه های دقمرگ کننده تنها چیزی که از خدا میخواستم این بود که مامان دوباره بلند بشه و من بتونم ببوسمش! همین! این بود تمام تمنای من از زندگی ... .

دلم میخواد به دنیا و به آدماش بگم : " فقط دو روز تحملم کنید!! " امروز رو و فردا! فقط برای دو روز دست از سرم بردارید و بزارید دوستتون داشته باشم، فقط امروز رو و فردا رو تحمل کنید و بازی نکنید!! بخدا سخت نیست!

به خدا سخت نیست و بازم روزمون شب میشه و شبمون روز ... اگر نه، اگر نمیتونید، دست از سرم بردارید! بزارید با خودم باشم و کاری به کارم نداشته باشید!

دلم رو شکستید ... هر چند که نتونستم هنوز تیکه های قبلی رو به هم بچسبونم، دوباره شکست ! یکی نیست بگه چرا؟ یعنی این دو روز اینقدر سخته؟

حق بدید اگه هر بار که چشم به روی شما باز میشه یادم بیافته که یه احمق عزیزم!!

نمیدونم فقط این چه حسیه توی دلم که با همه اون تیکه پاره ها بازم چنگ زده به زندگی و نمیخواد دست برداره؟؟

 

من به سیبی خشنودم

و به بوییدن یک بوتۀ بابونه.

من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.

 

به بره هایی فکر میکنم که شاید یه روزی گرگ بشن! نه ....

 

پینوشت:

یک – اصلا دلم نمیخواد توی این بهاری تلخ بنویسم، امسال به خودم قول دادم که زنده باشم و زندگی کنم! همین یه باره، زندگی راه خودش رو میره و من نمیخوام ازش جا بمونم! دوست دارم همیشه عاشق زندگی باشم.

دو – زودتر برگرد و بگو چرا؟!، هر چند گاهی به این نتیجه میرسم که هیچ چیز توی این دنیا ارزش پرسیدن نداره!

سه – نمیدونم چرا یاد این ترانه سیاوش قمیشی افتادم: سکوتم از رضایت نیست / دلم اهل شکایت نیست / هزار شاکی، خودش داره / خودش گیره، گرفتاره / همون بهتر که ساکت باشه این دل / جدا از این ضوابط باشه این دل / از این بدتر نشه تنهایی ما / که رسواتر نشه رسوایی ما / کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمیورزه / بهایی داشت این دل پیشتر ها که در این روزا نمی ارزه / که کار ما گذشته از شکایت / هنوزم پایبندیم در رفاقت ...

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 20  توسط مرجان  | 

احمق عزیز ...

 

گاه می اندیشم عجب احمق عزیزی هستم!!

 

پینوشت:

یک - هیچ کس شاید در حماقت و عزیزی به پای من نرسد ... .

دو – عجب دنیایی شده؟؟ دیروز همه چیز سبز بود و امروز همه جا خزان زده است ... .

سه – دلم عجیب بهم میخوره از دورویی این مردم ... .
+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 10  توسط مرجان  | 

برگشتم ...

 

این تعطیلات هم تمام شد! به یه چشم به هم زدن. امسال همه اش به مسافرت گذشت، خدا تا آخر سالش رو ختم به خیر کنه!!

الان که دلم بدجوری هوس نوشتن کرده همه تصویرهای این چند روزه از توی ذهنم رژه میره و من نمیدونم از چی و کجا باید بگم. همش جلوی چشمم شکوفه ها و سبزه های درختای چالوس و ساحل شنی زیبای چمخاله است. این مدت اونقدر سبزی و جوونه دیدم که یه جورایی همه دنیا رو دیگه سبز میبینم، فکر کنم رنگ چشامم سبز شده باشه!!!

گاهی اوقات حرفها و تصویرهایی هست که یه جورایی ولت نمیکنه!! مثل کنه بهت میچسبه و تا به زبون نیاریشون و یا یه فکر اساسی براش نکنی دست بردار نیست!! توی طول این سفر مدام تصویر چهره های مهربونی جلوی چشام بود، خاطره هایی شیرین از دوست داشتن ها، شک کردن ها، ایمان آوردن ها، دل دادن ها و رها شدن ها، آینده و گذشته و حال همه همه به هم آغشته شده بود، یکی میرفت و اون یکی می اومد ... بدون هیچ قدرت تصرفی و این که در نهایت هیچی دستگیرت نمیشد و برای آینده تنها دلهره ای باقی می موند که نمیدونستی باید باهاش چیکار کنی !

نمیدونم چرا این جمله ها از ذهنم بیرون نمیره :

·         شوهر من برام هیچ وقت شوهر نبوده .... من مادرش بودم و اونم برام یه غریبه دور ...

·         من به شماها یاد میدم بچه داری و پسر داری، دختر داری، عروس داری و .... چه جوریه!!

 

تف به این اختراع ..... این تلویزیون لعنتی!!!!!!!!!

 

پی نوشت:

یک - خیلی حرفها میخواستم بزنم اما همشون در میرن!! همیشه با سر و صدا مشکل داشتم و دارم، تمرکزم رو بهم میزنه.

دو – انگاری خاصیت جاده اینه که آدم گذشته اش رو مثل یه فیلم از اول می بینه!!! همیشه هم فیلم خنده داری نیست! اما نمیشه هم گفت که لذت بخش نیست! چیزی که هست حسرت آوره!!

سه – بازم می یام. این دفعه در آرامش – تا حرفام دوباره در نرن!! –

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت 1  توسط مرجان  | 

سـفـر عــشـق

 

سلام به همه دوستای نازنینم. جاتون حسابی خالی بود. دیروز از مشهد برگشتم. سلام همتونو به آقا رسوندم و بجاتون زیارت کردم. خیلی شلوغ بود. توی صحن حرم به سختی میشد جایی رو پیدا کرد که بتونی سه چهار ساعتی آروم بگیری.

 

وقتی که بیرون هستی فکر میکنی خیلی حرفهای نگفته داری، خیلی غصه توی دلته که باید برای آقا تعریف کنی اما همین که چشات می افته به اون گلدسته ها دیگه همه چیز از یادت میره! فقط و فقط شعف دیدن دوباره آقاست که توی دلت پرپر میزنه! ذوق اینکه دوباره به این بارگاه رحمت راه داده شدی، شوق اینکه هنوز زنده ای و میتونی بیایی زیارت و هزارتا شادی دیگه که حتی نمیتونی اسمی براشون بزاری.

 

اونجا که بودم یه چیزی برام تازگی داشت! همه اون چیزهایی که وقتی بیرونی، در واقع وقتی دلت از این درگاه دوره، فکر میکنی سرجاش نیست یا غلطه یا ظلمه یا سخته یا هر چی که بشه اسم "خلاف اون چیزی که تو فکر میکنی درسته" رو روش بزاری، همه اون چیزهایی که فکر میکنی نباید اینطور باشه و برات شدن غصه! وقتی که دلتو نزدیک میکنی می بینی همه و همه اونها همونی هست که باید باشه و هیچ جایی هم برای شکایت و آه و ناله نداره! به همین خاطر ِ که دلت آروم میگیره! به همین خاطر ِ که چیزی جز شعف و شوق حضور توی وجودت راه نداره!

 

یه چیز دیگه هم که برام جالب اومد این بود که یه جورایی وقتی آدم به درگاه یه عزیز باشکوه قدم میزاره، وقتی که میبینی در برابر یه شاه با محبت و رافت قرار داری، شاهی که اونقدر بخشنده است که قابل بیان نیست،حریص میشی توی خواستنت! همه چیزو برای همه کس ازش میخوای! یه جورایی دیگه دعاهای تک تکی و خاص توی ذهنت نمیچرخه! با خودت میگی حالا که من میتونم بخوام و شاه هم میبخشه بزار بزرگ بخوام و برای همه ! یه جوری بود! شاید همه اینها برای من تازگی داشته باشه اما خیلی این سفر رو دوست داشتم حیف که کوتاه شد.

 

هیچ زمانی این اندازه حرم رو شلوغ ندیده بودم! از هر قوم و ملیتی که فکر کنی آدم توی صجن بود! نمیدونید چه لذتی داشت که قاطی این همه آدم جورواجور بشی و با اونها برای دیدن عزیزت هم قدم باشی! عزیزی که برای اونها هم عزیزه! اینجاهاست که میبینی میتونی کسی رو دوست داشته باشی که دیگران هم دوستش دارن! و این عشق و محبت چقدر بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشه!! با خودم گفتم اگه اینجا اینطوریه ببین توی مکه چه غوغاییه!! خدا قسمت همه عاشقا کنه تا عظمت عشق رو از نزدیک لمس کنن. آمین.

 

(سوغاتی) برای دوستای قدیمی، آزاده، مریم، مجید، رضا، مسلم، مژده، ستاره، مینا و ... و برای دوستای تازه ام مهربانو،آریا، عرفان، حمید، نگاه و .... همه و همه کلی دعاهای خوب خوب کردم و سلام همتونو به آقا امام رضا رسوندم. از آقا خواستم که زیارتشونو نصیب همه شما دوستای عزیزم کنه تا خودتون از نزدیک با آقا حرف بزنید. انشالله.

قسمت هم نشد تا این پسر بهار رو توی مشهد ببینم! علیرضا جان شرمنده برنامه ها جور نشد تا با هم ملاقات کنیم. با اجازه برو بچ امروز هم راهی شمال هستم. اگه بتونم دخترای شمال رو ببینم خیلی خوب میشه!!

با آرزوی بهترین روزها برای تک تک شما. دوستتون دارم. خوش باشید.

 

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 10  توسط مرجان  | 

کمتر از ذره نه ای !!

 

بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصه مون، هنوز ترانه سازتم

بزار خیال کنم هنوز، پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم، شبا پر از خواب منی

بزار خیال کنم تو دلتنگی هات، غروب که میشه یاد من می افتی

تویی که قصه طلوع عشق و گفتی و دوست دارم رو نگفتی!

بزار خیال کنم منم، اونکه دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی، پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوستش داری، اون که هنوز هم نفسه

بزار خیال کنم منم، اونیکه بودنش بسه!

دوباره فال حافظ و، دوباره توی فالمی

بزار خیال کنم، بزار، اگر چه بیخیالمی!!

 

نمیدونم چه حسی توی این ترانه احسان خواجه امیری هست که منو به خودش جذب میکنه؟

دیشب اوضاع و احوال درست و حسابی ای نداشتم! ریختم بیرون هر چی که توی سینه ام گره خورده بود!

دلم بدجوری هوای حرم امام رضا رو کرده!! هنوز آخرین باری که داشتم با آقا خداحافظی میکردم رو یادمه! : " آقا جون بازم بطلب، نزار این آخرین دیدار ما باشه!" اگه خدا بخواد پس فردا دوباره راهی میشم! ای خدا جون! دلم لک زده واسه صحن حرم آقام! چه خوبه که هنوز جایی هست که وقتی که دلت دیگه داره می ترکه بری و اونجا و همه چیزو فراموش کنی، سبک بشی و دوباره به زندگی برگردی! ای جان ... .

امروز صبح سهروردی عروج کرد!

این روزا یه کتاب که هدیه یکی از دوستای خوبم هست رو میخوندم : " قلندر و قلعه" زندگینامه شیخ شهاب الدین سهروردی، عارف عزیز و نمیدونم چی بگم، عاشق بزرگ!! شایدم این حال و احوال بخاطر خوندن این کتاب باشه! به همه اون دوستانی که دلشون میخواد یه کتاب ناب بخونن پیشنهاد میکنم  این کتاب رو هم مدنظر داشته باشن، نویسنده اش دکتر یحیی یثربی هستند و از انتشارات نشر قو هست. دل آدم رو بدجوری میلرزونه ... نمیدونم این اولین باری بود که یه کتابی از این نوع کتابها به دستم میرسید ... .

امروز صبح توی رختخواب تمومش کردم، فصل آخرش که مرگ شیخ بود بدجوری دلم رو گرفت، از صبحی تا حالا همش این شعر کتاب میاد توی ذهنم:

 

کمتر از ذره نه ای،

پست مشو، مهر بورز!

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان ... .

 

دعا کنید این سفر جور بشه، دلم واسه آغوش پر مهر آقام لک زده!

+ نوشته شده در  87/01/02ساعت 18  توسط مرجان  | 

عشق .... عشق .... و باز هم عشق ....

 

زندگی ، شادی ، غم        بگذرد هر چه که هست         آنچه باقیست تویی!

تو و یک خاطره ماندنی از چهره تو ... !

نیک می مانی تو              نیک می خوانی تو

 

چقدر دلم میخواد عاشق بشم!!

به همین سادگی!

امشب یه سر به وبلاگ آریا زدم! شعرهای عاشقانه اش و حس قشنگی که نسبت به عشقش آویشن داره...!

خدا جون موهبت بزرگیه عشق که تو اونو به هر کسی نمیدی!!

دلم میخواد زار بزنم! دلم گرفته از تنهایی و تو خودم گفتن و فکر کردن و تنها نفس کشیدن!!

خدای خوبم کمکم کن تا زودتر بزرگ و قوی بشم تا بتونم عظمت عشق رو لمس کنم!

باز خوبه که میشه گریه کرد ... باز خوبه که میشه دلت رو این روزها سبک کرد ... باز خدا رو شکر ... هزار کرور شکر ...

بهت تبریک میگم آریا !  

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 23  توسط مرجان  |