
دوباره رفتم و زیرش ایستادم، نور گرم خورشید، فضای معطری که دور و برت احساس میکردی، صدای وزوزی که انگاری تموم زندگی رو با خودش هماهنگ کرده .... وقتی که نفس عمیق میکشیدم احساس میکردم دارم عسل میخورم .... مثل یه حادثه بود....
وقتی که بعد از مدتها یکباره هوس کردم یه سری به باغچه ها بزنم، دیدمش!! مثل یه اتفاق سفیدِ معطر! مثل عسل شیرین و گرم ...
وسط باغچه وایساده بود باتموم شکوفه های سفید و باشکوهش و به آفتاب لبخند میزد! پر شده بود از شکوفه! بینهایت شکوفه سفید و بینهایت صدای زندگی که از پرواز زنبورهای وحشی کویر و شاهپرک های رنگارنگ به دور شکوفه هاش به گوشم می خورد ...!
وقتی که به قدو بالاش نگاه میکردم، از این همه زیبایی و شکوه و عظمت تنم مور مور میشد، نگاهم که از شاخه ها بالا میرفت به آسمان آبی و زلال کویر میچسبید، به خورشید و برق سفید و درخشانش و ابرهای تکه تکه ای که جا به جا به آسمون چسبیده بودن ...!!
چشمهامو بستم و تمام حواسم رو به صدای بال زدن هاشون دادم، بعد یه نفس عمیق ... و دوباره ... و باز هم نفس عمیق .... یا خدا !!! چه عظمتی توی این لحظه وجود داشت ...! نور ... گرما ... عشق.... عطر شکوفه های زردآلو .... زندگی و باز هم جریان پر تپش زندگی ... و من!
برای اولین بار بود که خودم رو اینطوری توی زندگی غرق کرده بودم! و تازه داشتم معنی لذت بردن از زندگی رو میفهمیدم!! هیچ وقت اینقدر به زندگی و عطش عشق ورزیدن و با هم بودن نزدیک نشده بودم!!
چند لحظه ای گذشت که با صدایی به خودم اومدم: " بیا دیگه!! یه درخت که دیگه اینهمه دیدن نداره !!! "

تنها فقط نیم ساعت از این حادثه عطرآگین میگذشت ... داشتم خط های کتابم رو توی تکونهای جور واجور ماشین دنبال میکردم، ناخودآگاه نگاهم به دسته ای از گنجشک های وحشی افتاد، با چنان شتاب و سرمستی ای از زمین کویر اوج میگرفتن و فرود می اومدن که همه چشم ها رو به سمت خودشون جذب کرده بودن!!
نمیدونم هر دسته از اونها چند تا میشد اما منظره ای که ایجاد میکردن و شتاب و سرعتی که در چرخش های دسته جمعیشون داشتن آدم رو محسور میکرد! فکر میکردی هر لحظه ممکنه که به زمین بخورن! اما آنچنان ماهرانه دوباره از زمین اوج میگرفتن و در آسمون چرخ میزدن که انگار هیچ جاذبه ای در برابر بالهاشون وجود نداره ....
یه باره با صدای گرومپی که از جلوی ماشین اومد همه نگاه ها از کنار جاده به شیشه جلو دوخته شد!!! جا به جا روی شیشه رد خون بود!!
رانند تندی زد بغل و پرید بیرون : " ریختن کف جاده !!!"
تازه فهمیدم یکی از همین دسته های گنجشک موقع رد شدن از جاده خورده به ماشین !! دلم ریش شد...
با خودم گفتم: " یعنی سردسته شون اشتباه حساب کرده بود؟ ... یعنی فکر میکرده گروهش رو می تونه با سرعت زیاد از جلوی ماشین رد کنه؟! ... یعنی الان چندتاشون باقی موندن؟ ... چرا اصلا دنبال یه همچین سردسته بیفکری پرواز میکردن؟!! ... شایدم عاشق هیجان و ریسک بودن؟! کسی چه میدونه توی سر گنجشک ها چی میگذره! اونم وقتی که اینطوری دسته جمعی با شور و هیجان توی هم پیچ و تاب میخورن!!! .... "
اینم یه جور زندگیه !!
هنوزم کنار جاده، جا به جا، دسته های دیگه ای بودن که داشتن توی هم پیچ و تاب میخوردن، بالا می پریدن و پایین می اومدن... با خودم گفتم: " اونا حتماً سردسته با تجربه تری دارن! یا شایدم محافظه کار تر! یا ترسو تر؟!! .... کسی چه میدونه توی سر گنجشک ها چی میگذره؟! ...."
اینم یه جور زندگیه !!
تک و توک بچه هایی که گنجشک های گیج و ترسیده رو از روی زمین برداشته بودن، اومدن توی ماشین، یکی بهشون آب می داد و یکی هم آروم آروم نوازششون میکرد تا دوباره به حال اومدن و از میون انگشتهای لرزون بچه ها پر زدن و رفتن ....
با صدای بسته شدن در ماشین دوباره نگاه ها به سمت رانند دوخته شد که دسته ای از گنجشک های آش و لاش شده رو توی پیرهن خونیش جمع کرده بود: " خوب شد جمشون کردم، حیف بود ..... !"
اینم یه جور زندگی بود!
نمیدونم چه جور بگم، آدم ناخود آگاه یاد این شعر سهراب می افته:
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.
پرشی دارد اندازۀ عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود!
زندگی جذبۀ دستی است که میچیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربۀ شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .... .