تبليغاتX
پـــرنـیـان

پـــرنـیـان

چند قدم همراهی برای شناختن آنچه که باید

در سایه ایزد تبارکــ ... عید همگی بود مبارکــ !!

سال 86 هم تموم شد!! به همین سادگی!

شاد بودیم، خندیدیم، عاشق شدیم، دل باختیم، زندگی کردیم، عاقل شدیم، بزرگ شدیم، چشم باز کردیم و دنیا رو دیدیم.... ترسیدیم، دور شدیم، جدا شدیم، تنهایی ما را برد ... اشک ریختیم ... ناامید شدیم و دوباره از نو با برق نگاهی ... با بارقه ای از امید و دلی که چشمهایش به آسمان دوخته شده به فردا نگاه میکنیم ... شاید که دوباره عاشق شویم و دوباره زندگی از سر گیریم و بخندیم و دل ببازیم و زندگی کنیم و عاقل .....

همش همینه! سال 87 و سالهای بعد هم و همه زندگی ...

پس شاد باشیم و شاد کنیم، عاشق باشیم و عاشق کنیم و دل ببازیم و دل ببندیم به راه و رسم زندگی ....

بدرود با همه خاطره های سال قبل و درود به تمام خاطره های متولد نشده سال جدید.

از صمیم قلب برای همه شما دوستان خوبم بهترین آرزوها رو دارم... به امید خوشبختی و سعادت واقعی!

سال نو مبارک. سرافراز و پیروز باشید.
+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 20  توسط مرجان  | 

نور ... گرما ... عشق ... و زندگی ایرانی ....

 

 

 

زردی من از تو

سرخی تو از من

 

صدای خنده و شادی توی کوچه پیچیده...

توی پناه نور آتیشی که روی صورتا افتاده میشه برق هیجان و زندگی رو دید!

همه با هم دست به دست هم میدیم و از روی آتیش با صدای بلند می پریم ...

گرما و نور آتیش به رگهامون میدوئه ... شادی و هیجان ... با هم بودن و لذت بردن

اینا همه اون میراثی هست که از قدیم برامون مونده ...

+ نوشته شده در  86/12/28ساعت 19  توسط مرجان  | 

این حال من بی توست ...!!

 

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هر که نهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیافتی؟

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد!

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد!

تا چند کنی قصه ز اسکندر و داراب

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد! ...

+ نوشته شده در  86/12/25ساعت 18  توسط مرجان  | 

عطش زندگی

 

دوباره رفتم و زیرش ایستادم، نور گرم خورشید، فضای معطری که دور و برت احساس میکردی، صدای وزوزی که انگاری تموم زندگی رو با خودش هماهنگ کرده .... وقتی که نفس عمیق میکشیدم احساس میکردم دارم عسل میخورم .... مثل یه حادثه بود....

 

وقتی که بعد از مدتها یکباره هوس کردم یه سری به باغچه ها بزنم، دیدمش!! مثل یه اتفاق سفیدِ معطر! مثل عسل شیرین و گرم ...

وسط باغچه وایساده بود باتموم شکوفه های سفید و باشکوهش و به آفتاب لبخند میزد! پر شده بود از شکوفه! بینهایت شکوفه سفید و بینهایت صدای زندگی که از پرواز زنبورهای وحشی کویر و شاهپرک های رنگارنگ به دور شکوفه هاش به گوشم می خورد ...!

وقتی که به قدو بالاش نگاه میکردم، از این همه زیبایی و شکوه و عظمت تنم مور مور میشد، نگاهم که از شاخه ها بالا میرفت به آسمان آبی و زلال کویر میچسبید، به خورشید و برق سفید و درخشانش و ابرهای تکه تکه ای که جا به جا به آسمون چسبیده بودن ...!!

چشمهامو بستم و تمام حواسم رو به صدای بال زدن هاشون دادم، بعد یه نفس عمیق ... و دوباره ... و باز هم نفس عمیق .... یا خدا !!! چه عظمتی توی این لحظه وجود داشت ...! نور ... گرما ... عشق.... عطر شکوفه های زردآلو .... زندگی و باز هم جریان پر تپش زندگی ... و من!

برای اولین بار بود که خودم رو اینطوری توی زندگی غرق کرده بودم! و تازه داشتم معنی لذت بردن از زندگی رو میفهمیدم!! هیچ وقت اینقدر به زندگی و عطش عشق ورزیدن و با هم بودن نزدیک نشده بودم!!

چند لحظه ای گذشت که با صدایی به خودم اومدم: " بیا دیگه!! یه درخت که دیگه اینهمه دیدن نداره !!! "

تنها فقط نیم ساعت از این حادثه عطرآگین میگذشت ... داشتم خط های کتابم رو توی تکونهای جور واجور ماشین دنبال میکردم، ناخودآگاه نگاهم به دسته ای از گنجشک های وحشی افتاد، با چنان شتاب و سرمستی ای از زمین کویر اوج میگرفتن و فرود می اومدن که همه چشم ها رو به سمت خودشون جذب کرده بودن!!

نمیدونم هر دسته از اونها چند تا میشد اما منظره ای که ایجاد میکردن و شتاب و سرعتی که در چرخش های دسته جمعیشون داشتن آدم رو محسور میکرد! فکر میکردی هر لحظه ممکنه که به زمین بخورن! اما آنچنان ماهرانه دوباره از زمین اوج میگرفتن و در آسمون چرخ میزدن که انگار هیچ جاذبه ای در برابر بالهاشون وجود نداره ....

یه باره با صدای گرومپی که از جلوی ماشین اومد همه نگاه ها از کنار جاده به شیشه جلو دوخته شد!!! جا به جا روی شیشه رد خون بود!!

رانند تندی زد بغل و پرید بیرون : " ریختن کف جاده !!!"

تازه فهمیدم یکی از همین دسته های گنجشک موقع رد شدن از جاده خورده به ماشین !! دلم ریش شد...

با خودم گفتم: " یعنی سردسته شون اشتباه حساب کرده بود؟ ... یعنی فکر میکرده گروهش رو می تونه با سرعت زیاد از جلوی ماشین رد کنه؟! ... یعنی الان چندتاشون باقی موندن؟ ... چرا اصلا دنبال یه همچین سردسته بیفکری پرواز میکردن؟!! ... شایدم عاشق هیجان و ریسک بودن؟! کسی چه میدونه توی سر گنجشک ها چی میگذره! اونم وقتی که اینطوری دسته جمعی با شور و هیجان توی هم پیچ و تاب میخورن!!! .... "

اینم یه جور زندگیه !!

 

هنوزم کنار جاده، جا به جا، دسته های دیگه ای بودن که داشتن توی هم پیچ و تاب میخوردن، بالا می پریدن و پایین می اومدن...  با خودم گفتم: " اونا حتماً سردسته با تجربه تری دارن! یا شایدم محافظه کار تر! یا ترسو تر؟!! .... کسی چه میدونه توی سر گنجشک ها چی میگذره؟! ...."

اینم یه جور زندگیه !!

 

تک و توک بچه هایی که گنجشک های گیج و ترسیده رو از روی زمین برداشته بودن، اومدن توی ماشین، یکی بهشون آب می داد و یکی هم آروم آروم نوازششون میکرد تا دوباره به حال اومدن و از میون انگشتهای لرزون بچه ها پر زدن و رفتن ....

با صدای بسته شدن در ماشین دوباره نگاه ها به سمت رانند دوخته شد که دسته ای از گنجشک های آش و لاش شده رو توی پیرهن خونیش جمع کرده بود: " خوب شد جمشون کردم، حیف بود ..... !"

اینم یه جور زندگی بود!

 

نمیدونم چه جور بگم، آدم ناخود آگاه یاد این شعر سهراب می افته:

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ.

پرشی دارد اندازۀ عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود!

زندگی جذبۀ دستی است که میچیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربۀ شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .... .

+ نوشته شده در  86/12/22ساعت 20  توسط مرجان  | 

بهار قلب من ....

 

این روزها حسی قدیمی دوباره در من جوانه میزند، لذتی شیرین آرام آرام در خونم ریشه می دواند و نم نم تمام وجودم را در برمیگیرد. مدتها بود که پنهانش کرده بود و یا دفنش و یا خفه اش و یا ... اما دوباره سرشاخه های احساسم جوانه زده است....

امروز در بین راه نگاهم به بیدی پیر افتاد که تنها چند شاخه نازک و جوانش برگهایی سبز و تازه و باطراوت پیدا کرده بود، بیدی که شاید سال پیش کسی، نمیدانم برای چه، از وسط بریده بودش!! اما امسال باز جوانه زده بود!

گاهی بعضی چیزها رسالتی را تا ابد دنبال میکنند، مثل درختان که رسالتشان سبز شدن و روئیدن است و مثل انسان که من فکر میکنم چاره و گریزی از عشق ندارد.....

لذت دوست داشتن ....

لذت دل سپردن ....

لذت نگاه کردن .....

و دیدن برق محبت در نگاهی به غیر از چشمهای آینه ....

بهار .... بهار ... بهار .... رستاخیز قلب های خسته و خاکستری.... و نگاه های مات و گم ماست!

و چه کسی می تواند در مقابل درخشش خورشید و لطافت نسیم بهاری بایستد و دل نبازد؟!

دلم میخواست به جای همه جوانه های سبز و تازه، خاک قلبم را زیر و رومیکردم و هوای تازه بهار را به میان خاطراتم راه می دادم!

و به جای همه آنهایی که دوست داشتن را در قلب ها و سینه هاشان مخفی کرده اند، فریاد میزدم :

ای سبدهاتان پر خواب،

سیب آوردم،

سیب سرخ خورشید ... !!

 

          در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور،

                                                 مثل خواب دم صبح،

                                                        و چنان بی تابم که دلم میخواهد،

                                                                بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه،

                                                                         دورها آوایی است که مرا میخواند ....

دوستت دارم عزیز دل.

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت 19  توسط مرجان  | 

دوستت دارم ....

این دیگه چه جور بازیه؟! بازی با قلب ها و روح ها!!

گاهی وقتا از خودم می پرسم: " واقعاً من کِی یه نفر رو میتونم دوست داشته باشم؟"

از خودم می پرسم: " اینکه به تو، به تو و یا به تو میگم دوستت دارم، یعنی چی؟ من واقعاً کدوم یکی از شماها رو بالاخره دوست دارم؟! "

با خودم میگم: " مگه من دنبال چی هستم؟ که نهایت یکی رو دوست داشته باشم و با اون شریک بشم؟ نهایت نهایت !! پس این بازی ها برای چیه؟!"

حالا که به عقب نگاه میکنم میبینم شاید خیلی جاها بشه بعضی از اشتباهات رو جبران کرد، شاید بعضی وقتها بشه بعضی چیزها رو زیر سبیلی رد کرد اما در نهایت هیچ وقت نمیشه منکر این شد که اگه یه روزی، یه جایی، یه کسی، قلبت رو به بازی گرفت یا تو قلب کسی رو به بازی گرفتی .... وااااااااای خدای من!! همه ما داریم اثر این رو میبینم!! اثر این بازی روی توی زندگی روزمره مون مثل یه ..... روشن روشن می بینیم!

مردهایی که آرامش ندارند، زن هایی که مضطرب و بی اعتمادند و بچه هایی که هر روز دورتر و ساکت تر میشن! هر روز رهاتر و ول تر توی این فضای اسفناک قدم برمیدارند!!

به خودم میگم: " اگه من به تو میگم دوستت دارم ،یعنی من پات وایسادم!! هستم تا هستی!! من برای تو و تو برای من!!"

اگه میخوام انتخاب کنم، اگه میخوام آشنا بشم، اگه میخوام بفهمم زن چیه، مرد چیه!!!! نمیدونم اگه هر کاری میخوام بکنم غیر از بازی کردن.... باید ادب کنم، احترام بگذارم و یکی یکی به جلو برم!!!

میدونی چی میخوام بهت بگم؟ چطور میتونی به من بگی دوستت دارم، در حالیکه در همین لحظه به دو نفر دیگه هم همین حرف رو زدی؟!! چطور میتونی بگی من رو از همه بهتر پیدا کردی در حالیکه ......

میترسم برای تو و برای خودم و برای اون دوتای دیگه!! میترسم برای همسران ما و برای بچه های ما....!!

میترسم برای زندگی و سالهایی که من و تو خودمون رو با این بازی سرگرم میکنیم و در آخر هم در کنار کسی قرار میگیریم که دیگه مطمئن نیستیم اگه میگه دوستت دارم داره از ته قلب میگه یا ....

یک نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

یک نفر آمد که نور  صبح مذاهب

در وسط دگمه های پیرهنش بود.

از علف خشک آیه های قدیمی

پنجره می بافت.

مثل پریروزهای فکر، جوان بود.

حجره اش از صفات آبی شط ها

پر شده بود.

یک نفر آمد کتابهای مرا برد.

روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید.

عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.

میز مرا زیر معنویت باران نهاد.

بعد، نشستیم.

حرف زدیم از دقیقه های مشجر،

از کلماتی که زندگانی شان، در وسط آب میگذشت.

فرصت ما زیر ابرهای مناسب

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه

حجم خوشی داشت.

سهراب

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت 22  توسط مرجان  | 

شهر من- زندگی من ...

دیرگاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا میخواند،

لیک پاهام در قیر شب است.

رخنه ای نیست در این تاریکی؛

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدمها

سربسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشۀ پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می کنم هر چه تلاش،

او به من میخندد.

نقش هایی که کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی که فکندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیرگاهی است که چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

دست ها، پاها در قیر شب است.                                                         سهراب

 

سنتوری-  بهرام رادان و زندگی و عشق و سرگذشت آدمیان این دوران!

و اینکه خیلی وقتها فراموش میکنیم آدم ژولیده ای که در کنار خیابان مرده است، روزگاری عاشق بوده است مثل ما و روزگاری به چهره اش امیدی تابیده و روزگاری زنده بوده است مثل ما...!!

و ما چه ساده میگذریم از کنار این صحنه های هر روزه و مرگ همیشه مال همسایه است!

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت 23  توسط مرجان  | 

کرم دیروز ....

 

کرم ها.... پشه ها.... ملخ ها .... سوسک ها... جیرجیرک ها .... شاپرک ها... پروانه ها....

اگر زودتر از این می فهمیدم که پوست عوض کردن چقدر درد دارد، همیشه و هر جا، هر کدام از اینها را میدیدم که دارند پوست عوض میکنند، ستایش میکردم... نه، بهشون کمک میکردم تا زودتر از شر اون پوسته قدیمی راحت بشن!!

حیف که ما کمتر دچار درد توی ذهنمون میشیم!! حیف که هیچ جوری نمیشه گفت گاهی اوقات، بعضی چیزها چقدر مغزمان را به درد می آورد....

چقدر سخت است که خاطره ها را فراموش کرد.... چقدر سخت است که خاطره ای را از ذهن آدمی زدود!! و چقدر سخت تر اگر مجبور باشی خاطره هایی را از ذهن آدمهایی بیشمار پاک کنی!!

کاش وقتی که نیاز داری، دیگران با تو بخشنده باشند، در حالیکه تو قبلا با آنها بخشنده نبوده ای....

کاش فراموش کردن ضمیرها به آسونی فراموش کردن چهره ها بود!!

 

      کرم بودم

درون پیله ای تاریک و تنگ

نمیفهمیدم که تاریکی و تنگی یعنی چی؟

فکر میکردم زندگی همین تاریکی و تنگی و وحشت و تنهایی است

اما ....

گاهی به خودم لعنت میفرستم که با هوای باز آشنا شدم

و پهنه آبی و صاف آسمان

وسوسه رهایی و پرواز را در من بیدار کرد

گاه به تو لعنت میفرستم، گاه به زندگی و باز به خودم....

اما تصور یک عمر ماندن توی این پیله ....!!

      با هر درد و جون کندنی بود

پیله ام  را شکستم

اما حالا میون دیوارهای اون  گیر کرده ام....

کمک

خدای من کمک!!

چطور به این چشمها ثابت کنم که همون کرم سابق نیستم؟

چطور از این دستها طلب یاری و بخشش کنم، وقتی که ..... کرم ها دستی برای یاری رسوندن ندارن!!!

چطور باور کنم داستان زندگی یک کرم را؟!!

 

شاید...

 گاهی فکر میکنم که خل شدم! گاهی فکر میکنم که عوضی اومده ام... برمیگردم و دوباره راه رفته رو نگاه میکنم  ولی هیچ وقت چیزی نمی بینم!! هیچ وقت!! همیشه فقط و فقط گرد و غبار هست و بس!

اما این چشمها و این دستها چه خوب مرا به یاد دارند!!! چه سخت و چه تلخ!!

گاه از خودم می پرسم :" تو کی بودی؟ تو کی هستی؟ چرا؟!"

اگر خوب- اگر بد. اگر تلخ- اگر شیرین. اگر سیاه- اگر سفید!!! میدونی درد اینجاست که این چشم ها و دست ها باور ندارند که یک کرم یک شبه عوض میشه!! چه فرق میکنه؛ پشه بشه یا پروانه!؟ دیگه کرم نیست!!

و تو ! این تو که میگم همون چشم و دست تازه ای است که امروز منو دیده، نه دیروز! تو باور کردی که من کرم نیستم؟! برای تو باور کردن اینکه زمانی من هم کرم بودم سخت است!!

خنده دار نیست؟؟!! یکی تو را به کرم بودن بشناسد و یکی به پروانه بودن! یا شایدم به پشه بودن!! و هیچ کدام هم چیزی غیر از این را باور نکند!!!

من چی ام؟! خدا جون کاش میشد همه ساکت میشدیم تا صدای تو را بشنویم! اونوقت تنها سوال من از تو این بود:" تو مرا به چه باور داری؟ " فقط تو هستی که میدونی توی دل من- توی دل یه کرم- وقتی که میون موندن و رفتن گیر کرده، چی میگذره؟! فقط تو میدونی که چقدر پوست عوض کردن سخت و درد آوره! بخصوص وقتی قرار باشه پوست از روح و ذهن و فکرت کنده بشه!! خدایا رحمی! ای ارحمن الراحمین....

 

+ نوشته شده در  86/12/14ساعت 20  توسط مرجان  | 

خلسه

وقتی که سرشو میذاشت روی مهر، چشمهاشو می بست و ذکر سجده اش رو زیر لب زمزمه میکرد، دیگه دلش نمیخواست سر از سجده برداره! همه جا تاریک و ساکت میشد، خون توی مغزش جمع میشد و صدای ضربان قلبش رو میشنید، دلش میخواست تا ابد همینطور سرش به مهر بچسبه و کم کم توی زمین فرو بره.... دلش میخواست کنار سجاده اش به زمین دوخته میشد، میخوابید همون بغل و چشمهاشو می بست و منتظر می موند... منتظر میشد تا بیاد... بیاد و شاید دست نوازشی به سرش بکشه.... یا حداقل نگاهش کنه و یه لبخند محو روی صورتش به اون آرامش بده.....

حتی خودش هم نمیدونست که چرا اینقدر صدا و فکر و تصویر توی ذهنش روی هم تلمبار شده!!! باید چیکار میکرد که از دست این همه ازدحام راحت میشد؟ موسیقی- فیلم- گردش- دوست- خنده و جشن و دور هم بودن و .....

نه هیچ کدوم بهش کمکی نکرده بود! فقط دلش میخواست میرفت توی یه فضای بسته و تاریک و توی اون معلق میشد، طوریکه با جمع شدن خون توی مغزش همه اعضای دیگش بیحس بشن و کم کم بره توی خلسه....

حتی نمیدونست چرا!! فقط خیلی دلش میخواست کمی آرامش واقعی رو لمس کنه....

خیلی وقت پیش فکر میکرد اگه خیلی چیزها رو که نداشته، داشته باشه، اگه خیلی کارها رو که نکرده، بکنه، اگه خیلی از خودش راضی باشه، اگه خیلی ازش راضی باشن، اگه خیلی دوست داشته باشه، اگه خیلی دوستش داشته باشن و اگه ........ اونوقته که به آرامش میرسه....

اونوقته که همه چیز روشن و گرم و لذت بخش میشه ...

اما اینطور نشد!

چرا؟!

پس چی قراره بهش آرامش بده؟!

خیلی دلش میخواست باز هم امشب مثل شبهای دیگه زودتر بخوابه تا کمتر از خودش بپرسه باید چیکار کنم!! با اینکه خیلی خسته بود اما باز هم کلمات و افکار و آدمها به ذهنش فشار می آوردن و وادارش میکردن تا اونها رو روی کیبورد کامپیوترش خالی کنه! نمیدونست که حتی قراره بعد از این چی بشه! اونها خودشونو از توی ذهن خسته اش بیرون پرت میکردن و روی کلیدهای کیبورد بالا و پایین می پریدن .... چه معرکه ای شده امشب!

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 21  توسط مرجان  | 

بهانه ای برای ....

 نمیدونم تا حالا برای تو هم پیش اومده یا نه؟ بعضی وقتها تنها دنبال بهانه ای هستی برای .... برای بودن یا دیده شدن یا نفس کشیدن یا .... نه اینها نه دنبال بهانه ای هستی برای گریستن؟ ... نه شاید این هم نه، دنبال بهانه ای هستی برای رها شدن از هر چه که هست و نیست! شاید...!! بهانه ها چیزهای خوبی هستند، گاهی شاد و گاهی غمگین، گاه روشن ، گاه تیره.

صبح شنبه اولین زنگی که به تلفنم خورد اینطور شروع شد:

-          خبر جدید رو شنیدی؟

-          نه چی شده؟

-          شمس هم مرد!!

-          چی؟؟؟!!!

-          شمس! دیشب توی جاده تصادف کرده و در جا مرده!

-          چی میگی؟!!! شوخی نکن!!!

-          .....

-          .....!!!!!!!!

به همین سادگی.

شمس! پسر خنده رویی که تازه دو ماه بود با من کار میکرد، همش بیست و دو سالش بود! هنوز هم هر وقت که به یادش می افتم تنها و تنها لبخند های ساده و قشنگش رو به یاد می آرم! خدا جون مگه میشه؟!!!

ذهنم داشت مدام به دنبال جای خالی او میگشت- به دنبال چیزی که بتواند با آن جای خالی شمس رو پر کنه- اما هیچ چیز نبود! به خودم گفتم: " تازه میخواستم بهش زنگ بزنم ببینم کارها رو تا کجا رسونده!!"

پچ و پچ و زمزمه بین بچه ها شروع شده بود و چهره هایی که یکی بعد از دیگری تو هم فرو می رفت و سرتکون دادنهایی حاکی از ناباوری! شمس!! کی فکرشو میکرد؟

این دو روز هر بار که سر روی میز چرخوندم دست خط اون بود و کارهایی که نیمه رها شده بود! کارهایی که انگار برای ابد نیمه باقی میمونن!

از خودم می پرسم: " واقعا آدم چیه؟!"

گاهی اوقات چقدر زندگی رو جدی میگیریم! بعد یه روز می یایم و می بینم که همه چیزو گذاشتیم و رفتیم! مثل پریدن یه قاصدک! اونقدر سریع که فرصت نگاه کردن رو هم به پشت سرمون نداریم!

وقتی ازش حرف میزنم یاد اون روزی می افتم که میگفت:" شما خانومها هیچ وقت قانع نمیشید!! من روز 45 دقیقه با تلفن سعی میکنم یکی تونو قانع کنم اما نمیشه!!" نامزدش رو میگفت!! الهی بمیرم- الان اون چه حالی داره؟ و مادرش و پدرش و برادرش و .....

وقتی که امروز بهم گفتی جواب آزمایشت یه کم نگران کننده است، توی یه لحظه همه اونهایی رو که از دست دادم به خاطر آوردم! گاهی حتی یه جمله می تونه بهانه ای باشه برای از دست دادن همه چیز! برای حس کردن تنهایی!! خدای مهربون.... شاید تنها جایی که آدم نیازی به بهانه نداره مردن باشه!

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 18  توسط مرجان  | 

تولد

امشب برای اولین لحظه در این صفحه کلماتی به دنیا می آیند که امیدوارند خالق خود را به بهشت موعود نزدیک کنند.

به امید خدا.

+ نوشته شده در  86/12/12ساعت 22  توسط مرجان  |