مدت کوتاهیه که دارم سعی میکنم داشته هامو دوست داشته باشم، داشته های دوست داشتنی ای که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم. مثل چی؟ همین قاب عکس روی میز ، این تنگ ماهی، کتابای نخوندم، همین خونه، همین آدما، ... اصلاً یادم نیست چرا و کی دیگه از داشتنشون سیر شده بودم؟ چرا و کی دیگه دوستشون نداشتم ؟ و حالا از خودم می پرسم اگه اونها رو کنار زدم، توی این مدت پس چیو دوست داشتم؟! چی شدن؟ کجا رفتن؟ ...
و درباره داشته های دوست نداشتنیم!! تازه گی ها چقدر واضح میتونم اونها رو ببینم! میگم واضح چون خیلی وقتها سر خودم کلاه گذاشتم و هی از خودم تعریف کردم! هی پیش خودم پز دادم که بابا خیلی کارت درسته!! خیلی از خیلی های دیگه سرتری! و از این جور شیره ها که بیشتر مواقع برای فرارکردن از ضعفهام، سر خودم مالیدم! اونقدر که کم کم همه شونو باور کردم! اما حالا وقتی کمی بی تعصب تر به دنیام نگاه میکنم می بینم نخیررررررررر! هیچم از این خبرا نیست!! تو هم یکی هستی مثل بقیه! گاهی بالاتر، گاهی پایین تر . خب این ایرادیه که به آدمای ایده آلیست فکر کنی مثل من وارده! حتی دیگه نمیتونم با اطمینان بگم ایده آلیستی! اما هیچ کدوم از اون چیزهایی که به دنبالشون بودم رو فراموش نکردم. تنها فرقش اینه که کم کم داره یه فضای بیطرفانه بین خودم و خودم ایجاد میشه که میتونم اونجا با خیال راحت به خودم نگاه کنم و درباره خودم قضاوت کنم! یه جورایی خوشحالم و یه جورایی میترسم از اون چیزهایی که ممکنه این وسط ببینم!! البته اینطوری بهتره، بالاخره که چی؟ اول و آخر یه زمانی همه چی روشن میشه دیگه، هان؟ چه بهتر که زودتر این اتفاق بیافته!
پ.ن: بچه که بودم هر سال که میرفتیم شمال، یکی از بهترین سرگرمی هام پیدا کردن حلزون لابه لای درختا بود! اون زمان هیچ چیزی بیشتر از اینکه حلزون زنده پیدا کنم خوشحالم نمیکرد، خصوصاً وقتی بی حرکت نگه شون میداشتم و اونها کم کم سرشونو از توی صدفشون بیرون می آوردن ... ویییییی ... همین الانم وقتی یاد چشمای ریز سیاهشون رو نوک اون شاخکای سفید می افتم همه تنم مور مور میشه ...! وقتی شیطنتم گل میکرد و با انگشت زدن به چشاشون اونا زودی میرفتن توی لاکشون ... یادش بخیر!
اینو واسه خاطر این گفتم که امروز داشتم فکر میکردم دنیای وبلاگ هم یه جورایی شده مثل دنیای حلزونا! آدم از اینکه وبلاگی پیدا میشه که زنده ست و صاحبخونه ش در مقابل کارهای تو عکس العمل نشون میده، خیلی ذوق زده میشه!! اینو از سوال پست قبلی فهمیدم!! هر چند که برای بعضی ها شاید یه جورایی نخواسته انگشت تو چشمشون کردن شد! اما اینبار نه به قصد شیطنت فقط کمی کنجکاوی! باز هم همینجا از دوستای عزیزی که سوالمو بی جواب نذاشتن تشکر میکنم.
+ نوشته شده در
88/04/11ساعت 14  توسط مرجان
|
تعریف روشنفکر
"روشنفکر" کسی است که نسبت به خودش، زمان و مکان و اجتماع و تاریخ و فرهنگ جامعه خودش، خودآگاهی دارد. روشنفکر همانند پیامبران رسالت راهنمایی توده مردم را بر عهده دارد، او به توده مردم یک هدف نو، یک جهت نو و یک ایمان نو می بخشد، روشنفکر با تحلیل " دردهای ِ روز اجتماعش" آگاهی توده مردم را در جهت حل این دردها به حرکت درمی آورد.
اقتباسی آزاد از سخنان دکتر شریعتی
+ نوشته شده در
88/04/08ساعت 19  توسط مرجان
|
هیسسسسسسس .... !
خوب گوش کن!!... صدای گنجیشکا رو میشنوی؟!... چشماتو ببند!... حالا چی؟!...
سر صبحه ... شایدم دم دمای ظهر ... فرقی نداره،تو بگو عصر ...
سر صبحی نور آفتاب از لابه لای شاخ و برگ درخت میشینه رو صورتت ... هِیــــــــ ... یه نفس عمیق میکشی ... چه حالی داره ... گوش کن ... دارن روی اون درخت پیر چنار سر چی داد و قال میکنن؟! ...
دم ظهر همینطور که نشستی توی حیاط صدای جیک جیکشون رخوت و سکوت خونه رو میشکنه ... گرمشونه نه؟ تو هم اینو خوب فهمیدی ...
چیزی به غروب آفتاب نمونده، بعده یه روز داغ، حالا خودشونو بین برگای خنک چنار تاب میدن ... شرط میبندم دارن واسه هم از ماجرای امروزشون حرف میزنن! ... اِه نگاه کن ...! اون دوتا بدجور باهم کل انداختن ...!
پ.ن: گنجشک ها خوشبختن!
آفتاب غروب کرده. کنار هم روی شاخه چنار پیر نشستن، چشم دوختن به سینه آسمون شب ... برق چشمک ستاره ها کم کم چشماشونو خواب میکنه ... کی میدونه گنجیشکا چی تو خواب می بینن؟! ...
+ نوشته شده در
88/04/06ساعت 20  توسط مرجان
|
...
مادر: " ببین! یادت باشه تو پشت و پناهی نداری! فهمیدی؟! "
دختر: " نه! من پشت و پناه دارم! بابا هست، دوتا داداش دارم!! "
...
توی دلش شک میکنه: " نکنه ندارم؟! آخه مامان داره میگه!! ..."
+ نوشته شده در
88/04/05ساعت 23  توسط مرجان
|
پنجشنبه صبح ساعت هشت و نیم از خونه بیرون زدم، یک روز تعطیلی و کلی کارهای اداری عقب مونده، بعد از انجام کارهای بانکی یه سری به تامین اجتماعی زدم تا دفترچه ام رو عوض کنم، موقع برگشت آفتاب داغ تابستونی حسابی بالا اومده بود و نور شدیدش چشمامو میزد، با اینکه از سیاهی عینک آفتابی میاد اما مجبور شدم ازش استفاده کنم، همینطور که طول پیاده رو رو بالا می رفتم صدا بچه گربه ای که انگار گمشده باشه نظرمو جلب کرد، کنار دیوار ساختمان نیم ساخته ای جثه نحیف و کوچیک سفیدشو با لکه های زرد و طوسی دیدم، نمیدونم چرا ناخودآگاه خم شدم و از روی زمین برش داشتم و روی بسته ای که توی دستم بود گذاشتمشو با سرعت به راهم ادامه دادم، حس بچه ای رو داشتم که یه گنج پیدا کرده و اونو ماله خودش میدونه و بغیر از بردنش به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنه! (البته اینو الان یه باره فهمیدم!!) هر چند که همیشه از اون دسته شهروندان مثبتی هستم که از خط عابر پیاده و پل هوایی استفاده میکنن و صبر میکنن تا چراغ سبز بشه و ... خلاصه حوصله همراهاشونو سر می برن اما اون روز از صبح بخاطر خشم و عصبانیتم سه بار نزدیک بود برم زیر ماشین! از صبح هر بار که اتفاقات روز گذشته رو مرور میکردم بیشتر و بیشتر از درون عاصی میشدم ... به همین خاطر وقتی که پسر بچه کنار دستیم با دیدن بچه گربه به دوستش گفت : " هِی سعید ... بچه گربه تو برد ... بچه گربه تو برداشت..." اصلا به روی خودم نیاوردم و با قدمای تند از جلوشون رد شدم! اولین باری بود که از زدن عینک آفتابی خوشحال بودم، چون اینطور دیگه نگاه کردن به قیافه های عابرین پیاده روبرو که هرکدوم با دیدن این صحنه یه تیکه میگفتن و رد میشدن سخت نبود! حس مسخره ای داشتم، انگار منو و اون بچه گربه یکی بودیم! انگار با نجات دادنش از اون خرابه یه جورایی خودمو نجات داده بودم ... اصلاً به این فکر نکرده بودم که اون روز ساعت ده با یکی از دوستام قرار گذاشتم! حالا با یه بچه گربه توی بغل باید چطور به چندجای دیگه ای که کار داشتیم می رفتم؟! قیافه دوستم از دیدن اون صحنه بعد از تعجب به شادمانی بچه گانه ای بدل شد، بعد از حال و احوال، ماجرا رو براش تعریف کردم و به این نتیجه رسیدیم که باید یه جعبه برای بچه گربه پیدا کنیم تا بتونم ببرمش خونه! بعد از سوال از چند سوپرمارکت که بی جواب موند یه باره دوستم گفتم بذار یه جعبه شیرینی برات بگیرم! و بعد رفت توی قنادی و با یه جعبه بیرون اومد، خندید و گفتم انگار شیرینی فروشه تو رو از پشت شیشه دید چون هیچ سوالی نکرد و این جعبه خالی رو بهم داد!! عکس العمل آدمها برام جالب بود، گذشته از اونهایی که مسخره میکردن، آدمهایی هم بودن که با لبخند و احساس عطوفت خاصی به این صحنه نگاه میکردن، زنی گفت من سه تاشونو دارم! یکی از یکی قشنگ تر! پسر بچه فال فروشی چند بار دورم چرخید و با چشمای کنجکاوش به بچه گربه نگاه کرد و رفت ... جالب اینجا بود که تا زمانیکه بچه گربه رو نوازش میکردم ساکت و آروم بود اما به محض اینکه گذاشتمش توی جعبه شروع کرد به جیغ زدن و بی قراری! نه نمیشد! ... نمیشد با اون همه سروصدایی که می کرد به بقیه کارهامون میرسیدیم ...! نمیتونستم دوستم رو هم ترک کنم و به خونه برگردم! ناچار به ساختمون شهرداری که رسیدیم از توی جعبه درش آوردم و گذاشتمش توی چمن های محوطه شهرداری. توی دلم از کاری که کردم احساس عذاب وجدان داشتم! نگران این بودم که اونجا یا گربه ها و کلاغا بگیرنش یا از گرسنگی ...! یه باره یاد حرف مامان افتادم که میگفت : " نباید بچه گربه ها رو برداری، هر چی هم که باشن بازم توی محیط خودشونن و یه طوری از پس خودشون بر می یان، ما نمیتونیم اینطوری کمکی بهشون بکنیم، گناه دارن ..." اما حالا من شرایط و وضعیت اونو تغییر داده بودم بدون اینکه کمکی بهش کرده باشم! چرا؟ فقط از سر دلسوزی و حس حمایت احمقانه یه لحظه اییکه که با شنیدن ناله های صبحش یه باره توی وجودم جون گرفته بود!
پ.ن: یه لحظه خودمو میذارم جای اون بچه گربه و تو می یای از گوشه دیوار برم می داری ...
بعد نوشت: اصلا قصدم از نوشتن این مطلب اینی نبود که شد!! تهش میخواستم بگم یه موضوع ساده چقدر میتونه بین آدما پیوند و رابطه برقرار کنه! حالا هر کسی بسته به نوع شخصیت و تربیتش و اینکه آدمها در کنار همدیگه و با تعامل با همدیگه احساس وجود و معنا پیدا میکنن! اما نمیدونم چرا تهش اینطور تموم شد! هنوز از اتفاقات این دو روزه ...
+ نوشته شده در
88/04/05ساعت 18  توسط مرجان
|